eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بنام خداوند هستی😇 پارت دلی فاطمه: مثل همیشه داخل اتاقم داشتم توی دفترم شعر می‌نوشتم آخه من یه دفتر دارم پر از شعر و جملات انگیزشی . درحال شعر نوشتن بودم که چند تقه به در خورد و آن شخص با بفرمایید من وارد شد سرم پایین بود سرم را بالا که کردم با چهره خندون داداش فرید روبه رو شدم فاطمه:سلام بیا تو داداش فرید: سلام به خواهر عزیزتر ازجانم چطوری نفسم ؟ 💋 فاطمه: مرسی بیا تو 🥰🤩 فرید اومد داخل و نشست کنارم و گفت خب می‌شنوم با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم : چیو داداش ؟ فرید: از مامان شنیدم این چند وقت که ماموریت بودم یکی اومده خاستگاری ات فاطمه : تا اسم خاستگاری رو شنیدم بغض کردم چون از همین الان میدونستم فرید مخالفت میکنه ولی من ماهان ( اسم خاستگار ) رو خیلی دوست داشتم فرید : اسم خاستگار که آوردم فاطمه بغض کرد نمیدونم چرا ولی احتمالا چیزی شده هر جور شده باید از زیر زبونش حرف بکشم بخاطر همین گفتم : خب آبجی من چرا بغض کرده نمیخواد تعریف کنه تو نبود برادرش چی شده که بغض راه گلشو بسته فاطمه: نمیخواستم ناراحتش کنم ولی اگه نمیگفتم دلمو چکار میکردم بالاخره دلمو زدم به دریا و یه نفس عمیقی کشیدم و گفتم :راستش داداش نمیدونم از حرفام ناراحت میشی یا نه ولی اگه هم ناراحت شدی لطفا هیچی نگو تا حرفم تموم شه فرید : داری نگرانم میکنی فاطمه بگو ببینم چی شده فاطمه : از وقتی که بابا شهید شده تو همه پشت و پناه و مامان هستی حتی نزاشتی تنها بیرون برم ممنونم ازت که نزاشتی جای خالی بابا رو حس کنم ولی منم دخترم دل دارم میشه اجازه بدی با کسی دوستش دارم ازدواج کنم فرید: حرف آخر فاطمه تو ذهنم اکو میشد آخه مگه میخواد با کی ازدواج کنه هرچی از مامان پرسیدم نگفت فرید: فاطمه جان آبجی خودت که میدونی جز خوشبختی تو هیچی نمیخوام اگه بهت گیر میدم فقط بخاطر خودته تو که میدونی چقد دوستت دارم حالا میشه بگی این آقا داماد خوشبخت کیه که دل آبجی گل ما رو برده فاطمه : از حرفش خندم اومد ولی وقتی به اعصبانیتش بعد از حرفم فکر می‌کردم خندم روی لبم محو شد ولی باید میگفتم با ترس و لکنت گفتم :م..ا..ه..ا..ن اسم ماهان رو که آوردم صورتش از اعصبانیت سرخ شده بود که بعد دو دقیقه سکوت گفت: ببین فاطمه من همیشه خیر و سلاحتو خواستم ماهان بدرد تو نمیخوره پس فراموشش کن و دیگه اسمشو تو این خونه نیار فهمیدی؟ واز اتاق خارج شد و در را محکم بست ( یک ماه بعد ) من با ماهان ازدواج کردم و برادرم من رو رها کرد و گفت دیگه من فراموش کن ولی اون داداشم بود نمیتونستم ولی خب من ماهان دارم همینجور مشغول کارهایم توی اتاق بودم که صدای در اومد مطمئن شدم که ماهانه رفتم تو هال که باصحنه ای که دیدم خشکم زد اون ماهان بود که دست ۴ تا دختر جوان رو گرفته بود رو به من گفت :سلام عزیزم اینا دوستای منن دخترا حجاب خوبی نداشتن ماهان مست بود و هیچی حالیش نبود از ترس داشتم سکته میکردم که یه فکری به نظرم نیست که از خون فرار کنم اما کجا برم کجا رو دارم که برم ؟ بخاطر همین ماشینو برداشتم و تاصبح تو خیابونا پرسه میزدم به این فکر میکردم که فردا برم دادگاه ای کاش به حرف فرید گوش میکردم و با این عوضی ازدواج نمیکردم ( صبح روز بعد ) رفتم دادگاه و درخواست طلاق دادم چهار روز بعد ازش جدا شدم همون موقعه گوشی و برداشتم زنگ زدم به مامان به‌بعد سه بوق جواب داد مامان: جانم فاطمه جان فاطمه :سلام مامان( با گریه ) فاطمه : چیشده مادر همه چیو برا مامانم تعریف کردم مامان : گریه نکن دخترم بیا اینجا فاطمه : باشه ای گفتم و رفتم سمت خونه مامان ردی برگشتن نداشتم ولی مجبور بودم رسیدم در خونه وارد که شدم صدای مردی نظرم و جلب کردم وقتی جلوتر رفتم دید فرید و مامان نشسته آن رو صندلی تو حیاط سلام کردم و پریدم توی بغل مامان واقعا که بهترین آغوش دنیا بغل مادر بود بعدش رفتم سمت فرید و گفتم : ببخشید داداش اشتباه کردم برخلاف انتظارم اون مرا در آغوش گرفت و سرم رو بوسید منم فقط گریه میکردم پایان پارت دلی 😇 نویسنده:سوگل☺️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) رسول: تو محوطه نیروگاه با بچه ها بودم راننده آمبولانس داشت دست محمد آتل می‌بست روم نمیشد تو چشمای محمد نگاه کنم با عصبانیت نگاهم میکرد پاش محکم روی زمین می کوبید بچه ها همه دورمون جمع شدن نگاه مون میکردند کار تکنسین آمبولانس تموم شد آروم از جاش بلند شد اومد سمتم دستش کنار شونه هام گذاشت کنار زد رفت میخواستیم صداش کنم میترسیدم ولی باید می‌گفتم محمد ،اقا محمد صبر کن تا منم حرف بزنم محمد: هیچی نگو رسول واقعا این کار از تو توقع نداشتم نتونی ردش بزنی کار بهت سپردم تنها راه پیدا کردنش دود شد رفت رو هوا میفهمی رسول رسول: محمد داشت بازیمون می‌داد رودست خوردیم همه چیز نقشه از پیش تعیین شده خودت فرماندهی می‌دونی چی میگم کاری که برام آب خورده الان برات انجام میدادم اطلاعات جلوت بود ولی نشد محمد نشد ....... محمد نزدیکم شد نفسش روی صورتم حس میکردم دستش برد بالا چشمام بستم تا بزنه دستش روی صورتم نشست مایع تلخی خون حس میکردم سوزن سوزن شدن صورتم لبم پاره شده بود چشمام باز کردم پر از اشک شده بود ولی اجازه باریدن ندادم ممنون محمد لطف کردی دستت درد نکنه...... فرمانده بودنت ثابت کردی آقا محمد.......... وسایل دادم دست سعید دستم روی صورتم گذاشتم رفتم بیرون از نیروگاه به هیچ صدایی توجه نمی‌کردم داوود صدام میکرد ولی نمی‌خواستم صبر کنم از این جا دوست داشتم برم فقط داوود: رسول ، رسول. داداش صبر کن با گفتن این حرف سرعتش بیشتر کرد موتورش روشن کرد رفت....... محمد: با آماده شدن گزارش ها سوار ماشین شدیم راه افتادیم سمت سایت سرم تکیه دستم سالمم دادم دست چپم درد وحشتناکی داشت قابل تحمل نبود به حرف های رسول تند روی خودم نمیدونم چی شد صدام بالا بردم انکار یک لحظه مغزم قفل کرده بود اکسیژن کافی نرسید که مساوی شدن سیلی به رسول شد دل شکستگی از خودم روندمش یاد آخرین حرف هاش افتادم فرمانده بودنت ثابت کردی آقا محمد....... اخخخخ چه کار کردی محمد چه کار رسول: موتور کنار خیابون پارک کردم روی جدول نشستم با دستمالی که تو جیبم داشتم صورتم پاک کردم گوشیم زنگ خورد به صفحه گوشی نگاه کردم شماره تلفن ناشناس بود الووووووو بفرمایید...... بله خودم هستم چیییییی کی اومده اونجا ؟؟؟ +حدودا نیم ساعت دیگه نوبتش هست نگهش دارید لطفاً به دکتر بگید هیچ کاری نکنه خواهش می کنم الآن خودمو میرسونم اونجا صبر کنید......... سوار موتور شدم راه افتادم سمت اونجا به ساختمون روبه رو نگاه کردم خودش بود موتور تو پارکینگ پارک کردم رفتم با آسانسور بالا در مطب باز کردم هیچ کس نبود منشی هم نبود در اتاق هارو یکی یکی باز کردم با باز شدن در آخر چهره وحشت کرده ستایش دکتری که آروم سر صندلی‌ نشسته بود ستایش داشتی چه کار میکردی ییییییی هااااااااا ؟؟؟؟؟ برو بیرون از اتاق سریع وسایلت جمع کن ستایش: ر.....سو.....ل......م.......ن رسول: مگه نشنیدی چی گفتم حرفم یه بار میگم بیروننننن ستایش: چادرم و کیف برداشتم اومدم بیرون تا رسول آب روم نبره یکم دلم قرص شد که انقدر غیرت داره نزاره دست به همچین کاری نزارم ولی هنوز پشیمون نشدم الانم رو حرفم هستم این بچه رو نمی‌خوام.............. رسول کیفم کشید داخل آسانسور هیچ حرفی نمی‌زد ساکن بود کارد می‌زدی خون نمیومد...... داخل پارکینگ تکیه ام زد به دیوار چشماش زوم شده بود روی صورتم نفسش روی صورتم حس میکردم رسول: ستایش تو می‌خواستی چه کار کنییییی هااااااا مگه من نگفتم من این بچه رو می‌خوام هر جور که هست الان چه غلتی می‌کردی می‌خواستی سقط جنین کنی دیشب چی گفتم اون بچه قلب و روح داره قبلش تشکیل شده بکشی قاتل میشی میفهمی به خدا ستایش من تو اون بچه برام مهم هستین دلیل نمیشه زندگیمون نابود شد اون بچه سرنوشتش تلخ باشه زندگی نکنه خدا داره فرشته‌ اش برامون می‌فرسته شاید با وجود اون زندگیمون رنگ تازه ای بگیره ولی تو داشتی با یه خودسری نادونی نابودش میکردی از بین میبردیش.......... ........................................................................... پ.ن1*: رسول بی‌گناه پ.ن2*: فرمانده بودنت ثابت کردی پ.ن3*: ستایش خود سری از بین بردن جنین
امروز هم هناس ساعت ۲۳:۴۵ از شبکه یک پخش میشه با بازی وحید رهبانی
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) رسول: تو راه موتور گذاشتم تو خونه با ماشین رفتم پیش ستایش در عقب ماشین باز کردم ستایش سوار بشه خودمم پشت فرمون نشستم ماشین روشن کردم از پارکینگ خارج شدیم سمت اتوبان حکیم ......... محمد: رسیدیم سایت خلوت بود بیشتر بچه ها داخل نمازخونه بودن پشت سیستم رسول علی نشسته بود یکم دور بر سایت دیدم همیشه با دیدنم میومد سمتم ولی الان با حتی خالیش مواجه هستم .......... ستایش: داخل اتوبان بودیم انگار رسول نگران بود سرعتش هر لحظه بیشتر می شد دستش روی ترمز دستی بود دکمه روش فشار میداد میخواست جابه جا کنه دستی ولی پشیمون میشد . رسول نمیشه بگی چی شده داری نگرانم میکنی دستت روی ترمز دستی به حالت های پات نگاه میکنم داری هی مدام روی ترمز زیر پا فشار میدی چهره ات رنگ عوض می‌کنه ؟؟؟ رسول: اروم باش هر کاری می کنم ترمز نمی‌گیره مدام پامو فشار میدم ستایش: رسول الان چی گفتی ترمز نمی‌گیره رسول تروخدا یه کاری کن آلان یه اتفاقی میوفته.......... رسول: داد نزن ستایش بزار تمرکز کنم ستایش: باشه آقای تمرکز شما شروع کنی زندگیمون تموم میشه میریم اون دنیا....... یکدفعه رسول دستش دور کمرم حلقه کرد سرم آورد پایین تر شونه اش گذاشت خودش افتاد روی من جوری که من بین بدنش پنهون شدم با برخورد ماشین به جایی صدای شکستن خورد شدن شدیدی حس کردم . دستم از لای حصار دورم که رسول پیچیده بود آزاد کردم بردم سمت شکمم انگار یه چیزی باعث شده بود حس مسئولیت کنم به خاطر بچه ای که داخل شکمم دارم . پنجره سمت رسول شکسته بود هوا رد و بدل می شد شیشه‌ اصلی ترک برداشته بود دستم روی صورت رسول کشیدم رسول صدام می‌شنوی جواب بده عکس‌العملی از خودت نشون بده داری میترسونی منو جون بچه ای که تو شکم دارم رسول: ستایش خوبم تو خوبی بچه خوبه ؟؟ ستایش: نگران نباش حال هر دومون خوبه زخمی نشدی ؟؟ رسول: نه خوبم اخخخخ 😖 ستایش: میگی خوبم الان اخ؟ رسول: شیشه رفت تو دستم ستایش دستمالی برداشت دو دستم بست صدای بلند کسی که صدامون میکرد خانم و آقا حالتون خوبه ؟ رسول: خوبیم فقط کمک کنید از این جا بریم بیرون +صبر کنید الان کمکتون می‌کنم. .......................................✨ دوساعت بعد ✨ رسول: ستایش با اسرار خودش رفت خونه منم از داروخونه باند و گاز استریل گرفتم تو ماشین دور دستم بستم خون ریزیش کم تر شده بود به خاطر دردش قرص مسکن گرفتم دو تا هم‌زمان خوردم نکنه تو سایت درد بیشتری بگیره نزاره کار کنم . وارد سایت شدم رفتم سمت میزم هیچکس نبود شروع به کار کردم جلسه رو داوود بهم پیام داده بود وارد اتاق جلسه شدم پوشه رو سر میز محمد گذاشتم خودم سر یکی از صندلی‌ ها نشستیم با ورود بچه ها جلسه شروع شد اصلا با محمد حرف نمیزدم حتی یک نگاه حس میکردم تمام جلسه خیره شده بود به من وسایلم جمع کردم از اتاق رفتم بدون هیچ حرفی میدونستم حس میکردم بچه ها وایسادن. درباره قهر من محمد حرف می‌زدن ............................................................................ پ.ن1: تصادف ستایش و رسول پ.ن2*: جلسه که محمد خیره شده بود به رسول.......
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) محمد: رسول بدون هیچ حرفی از اتاق رفت بیرون رنگ به صورت نداشت نزدیک اذان بود رفتم داخل نماز خونه اقامه نمازم رو گفتم شروع به خوندن کردم با سلام نمازم صدای تند و عصبی میومد یکم دقت کردم صدای داوود بود آروم بلند شدم رفتم سمتشون صداشون توجهم جلب کرد با چیزی که شنیدم آب دهنمو به زور قورت دادم آروم رفتم سمت رسول که درد دستش گرفته بود به خودش می‌پیچید نگاهی به باندی که دورش بسته بود کردم پر از خون بود آروم نزدیکش شدم دو زانو کنارش تا منو دید داشت بلند می شد بره بیرون از نماز خونه دستی که سالم بود گرفتم نرو رسول وایسا با گفتن این حرف چند دقیقه وایساد برگشت طرفم نگاهی بهم کرد آروم دستمالی که سعید آورده بود گرفتم آروم نشوندمش روی زمین کنارش نشستم با دستمال شروع کردم خون های روی دستش پاک کردن سرش تکیه داده بود به دیوار حس میکردم پشت این همه بستن چشم حاله اشک بود که معلوم نبود با ریختن بتادین دستش جمع کرد آروم که شد باند گاز استریل کشیدم روش + گوش کن چی میگم می‌خوام دو نفر برام پیدا کنی ؟؟ _کی رو ؟؟ + آدرس محل سکونتش و کارش به میدم می‌خوام امشب کار تموم کنی تا آخر شب اینجا باشند _چشم آقا (نفوذی ۷۷۷): صداشون از داخل اتاق میومد هر کاری میکردم نمیتونستم. ارتباط بگیرم با کسی انگار یکی دستکاری کرده بود نمی شد از اتاقم درومدم بیرون رفتم سمت حیاط آنتن دهی اصلأ نبود بلکه همه انگار تمام نگهبان ها زوم بود روم نمیشد کاری کرد گوشی خاموش کردم رفتم داخل اتاق ............... عطیه: از وزارتخونه اومدم بیرون ماشین چند تا خیابون اون ور تر بود پیاده رو خراب کرده بودن از کناره خیابون رد شدم با صدای کسی که صدام میکرد خانم مراقب باششششششششش برگشتم عقب که چادرم به موتوری کشید افتادم روی زمین با سرعت موتور کشیده شدم روی زمین دستم حائل صورت و شکمم که اتفاقی برای بچه ای که تو شکم دارم نیوفته........... حس این که خون روی چشمام می‌ریخت چشمای تارم باز کردم فقط دیدم چند نفر با چادر بلندم کردن انداختن تو ماشین صدا های مبهم می‌شنیدم کی بودن چی میخواستن از جونم 😖 حس میکردم بچه تکون نمیخوره نگران و ترس از دست دادنش کل وجودم گرفت به محمد چه کار کنم چطوری بگم از امانتی که داشتم نتونستم مراقبت کنم .......... صدای آشنایی بود می‌گفت بریم سراغ نفر دوم که عملیات تموم بشه هر چه قدر تلاش می‌کردم چشمام باز نگه دارم نمیتونستم .......... ............................................................................... پ.ن1*: عطیه و کشیده شدنش با موتور روی زمین پ.ن2*: نفر دوم ؟؟؟ پ.ن3*:صدای آشنا؟؟؟