eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.4هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام نامی حیدر نبرد آغاز میگردد... علی با ذوالفقار خود به خیبر باز میگردد:) پ.ن.منتشر‌شده‌از‌سایت‌رهبری https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رفقا برای سلامتی رهبر انقلاب و سلامتی نیروهای با غیرتمون و به نیت نابودی اسرائیل و آمریکا نفری یه حدیث کساء بخونید:)) حدیث کساء بسیار بسیار اثر گذار هست🥲
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ ﴿١﴾ وَرَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا ﴿٢﴾ فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا ﴿٣﴾ الان نوبت شکر خداست
خب وسط این جنگ و روزامون خبر رسید که مثل اینکه تولدمه😂😔🤝🏻 تولدم مبارک لیلیلیلی🦦 خیلی از روز ها بود که فکر نمیکردم بگذره:) خیلی از روزها بود که امیدی برای ادامه دادن نداشتم... اوهوم امسالم گذشت مثل سالای قبل میخام یادآوری کنم به خودم: مرسی که کم نیاوردی :) مرسی که کنارم بودی:) مرسی که با همه اذیت هام همیشه هر وقتی نیاز به بغل داشتم تو بودی:) مرسی که پشتم بودی قول میدم سال بعدی بهتر باشم از امسال قوی تر و پرتلاش تر. تولدت مبارک من :)💗 به هرحال‌یڪ سال بزرگتر شدم، اما هنۅز آدم نشدم..نمیدۅنم تا کي میخۅام فرشتہ بمونم؛ تۅلدم مبارڪ! ִֶ😁🦋
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 49 «دانای کل» با نفس اخر عطیه گویی توان محمد هم رفت. چند دقیقه بعد از، ازحال رفتن عطیه بود که امبولانس رسید. محمد به همراه او رفت و رسول هم با ماشین پشت سر امبولانس رفت. اما بچه ها باید میماندند و انجارا پاکسازی میکردند. محمد حال خوبی نداشت. ترس کل وجودش را گرفته بود. ترس از دست دادنه عطیه... ترس از دست دادنه بچه ای که فقط دو روز از وجودش باخبر شده. گویی ثانیه ها قصد حرکت نداشتند. بالاخره بعد دقایقی طاقت فرسا به بیمارستان رسیدند. عطیه را به اتاق عمل بردند و محمد نیز در پشت اتاق به انتظار نشست. رسول نیز خود را به انجا رساند و شروع به ارام کردن محمد کرد. حال محمد در حال گریستن بود و رسول در حال ارام کردن برادرش، برادری که خود را مقصر تمام این اتفاقات میدانست. برادری که نمیدانست جواب خانواده عطیه و عزیز را چگونه باید بدهد. دقیقه ها گذشتند و بالاخره در اتاق عمل باز شد. محمد خود را زود تر به دکتر رساند و شروع به پرسیدن سوال کرد. محمد: اقای دکتز حالش چطوره😥 دکتر: خب خوشبختانه تونستیم تیر هارو خارج کنیم. و حال عمومیشون خوبه خداراشکر. اما در مورد بچه... خب ضربات شدیدی به مادر وارد شده و این ضربات باعث شده که در سلامت بچه تاثیر بزاره. یه پزشک متخصص توی بیمارستان هست که کارشونم عالیه... من باهاشون صحبت میکنم. جای نگرانی نیست. فقط ممکنه مادر مجبور بشه مدتی استراحت مطلق داشته باشه. و اینکه چند روزی و اینجا مهمون ما هستن. محمد: بله ممنون خانم دکتر، زحمت کشیدید. دکتر: خواهش میکنم، انجام وظیفه بود. پس از رفتن دکتر تختی که حامل عطیه بود را از اتاق خارج کردند. محمد وقتی عطیه را آنگونه دید، دگر نتوانست سرپا به ایستد گویی تمام جانش از بین رفته است. رسول که متوجه کمبود تعادل برادرش شده بود خود را به او رساند و به او کمک کرد تا بر روی صندلی های گوشه بیمارستان بنشیند. ان دو پرستار نیز تخت را به سمت بخش بردند. رسول سعی در ارام کردن برادرش داشت. رفت تا برایش لیوان ابی بیاورد، بلکه کمی رنگ به این صورت رنگ پریده اش برگردد. بعد از بهتر شدن حال محمد هر دو برخواستند و به طرف بخش رفتند. با اجازه دادن دکتر محمد وارد اتاق شد و رسول نیز پشت در منتظرش ماند. . . بعد از گذشت دقایقی محمد از اتاق خارج شد و از رسول خواست تا به ادره برود و پیگیر کار ها باشد. رسول نیز به دستورات محمد عمل کرد و به اداره رفت. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌