eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 49 «دانای کل» با نفس اخر عطیه گویی توان محمد هم رفت. چند دقیقه بعد از، ازحال رفتن عطیه بود که امبولانس رسید. محمد به همراه او رفت و رسول هم با ماشین پشت سر امبولانس رفت. اما بچه ها باید میماندند و انجارا پاکسازی میکردند. محمد حال خوبی نداشت. ترس کل وجودش را گرفته بود. ترس از دست دادنه عطیه... ترس از دست دادنه بچه ای که فقط دو روز از وجودش باخبر شده. گویی ثانیه ها قصد حرکت نداشتند. بالاخره بعد دقایقی طاقت فرسا به بیمارستان رسیدند. عطیه را به اتاق عمل بردند و محمد نیز در پشت اتاق به انتظار نشست. رسول نیز خود را به انجا رساند و شروع به ارام کردن محمد کرد. حال محمد در حال گریستن بود و رسول در حال ارام کردن برادرش، برادری که خود را مقصر تمام این اتفاقات میدانست. برادری که نمیدانست جواب خانواده عطیه و عزیز را چگونه باید بدهد. دقیقه ها گذشتند و بالاخره در اتاق عمل باز شد. محمد خود را زود تر به دکتر رساند و شروع به پرسیدن سوال کرد. محمد: اقای دکتز حالش چطوره😥 دکتر: خب خوشبختانه تونستیم تیر هارو خارج کنیم. و حال عمومیشون خوبه خداراشکر. اما در مورد بچه... خب ضربات شدیدی به مادر وارد شده و این ضربات باعث شده که در سلامت بچه تاثیر بزاره. یه پزشک متخصص توی بیمارستان هست که کارشونم عالیه... من باهاشون صحبت میکنم. جای نگرانی نیست. فقط ممکنه مادر مجبور بشه مدتی استراحت مطلق داشته باشه. و اینکه چند روزی و اینجا مهمون ما هستن. محمد: بله ممنون خانم دکتر، زحمت کشیدید. دکتر: خواهش میکنم، انجام وظیفه بود. پس از رفتن دکتر تختی که حامل عطیه بود را از اتاق خارج کردند. محمد وقتی عطیه را آنگونه دید، دگر نتوانست سرپا به ایستد گویی تمام جانش از بین رفته است. رسول که متوجه کمبود تعادل برادرش شده بود خود را به او رساند و به او کمک کرد تا بر روی صندلی های گوشه بیمارستان بنشیند. ان دو پرستار نیز تخت را به سمت بخش بردند. رسول سعی در ارام کردن برادرش داشت. رفت تا برایش لیوان ابی بیاورد، بلکه کمی رنگ به این صورت رنگ پریده اش برگردد. بعد از بهتر شدن حال محمد هر دو برخواستند و به طرف بخش رفتند. با اجازه دادن دکتر محمد وارد اتاق شد و رسول نیز پشت در منتظرش ماند. . . بعد از گذشت دقایقی محمد از اتاق خارج شد و از رسول خواست تا به ادره برود و پیگیر کار ها باشد. رسول نیز به دستورات محمد عمل کرد و به اداره رفت. ادامه دارد..... ☆☆☆☆☆ ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
🥀🌺🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺🥀🌺 🥀🌺🥀🌺 🌺🥀🌺 🥀🌺 🌺 ♡نفس اخر♡ part: 50 «دانای کل» چند روزی از آن اتفاق میگذرد. حال عطیه و بچه در سلامت کامل هستند و قرار است امروز مرخص شوند. عزیز از مشهد برگشته بود و بعد شنیدن ماجرا از دست پسرش محمد عصبانی شده بود و خواستار ترک این شغل را از او کرده بود اما بعد صحبت هایی که محمد با او کرد کمی ارام شد. خانواده عطیه نیز از موضوع باخبر شده بودند، اول کمی از محمد دلخور بودند اما وقتی عطیه سلامتی اش را به دست اورد و بچه نیز سالم ماند دلخوریشان کمتر شد. پرونده هم به اتمام رسیده بود و بچه ها تا یک هفته مرخصی داشتند. محمد بعد از انجام دادن کار های ترخیص عطیه به خانه عزیز رفتند. عزیز نیز از صبح مشغول درست کردن اشی است که برای سلامتی هردویشان نذر کرده بود. حال دوباره همگی دور هم در خانه جمع شده بودن و خانواده محمد سه نفره شده بود. {چند سال بعد} محمد: عطیه جان بیا حسنیٰ رو بگیر تا من ساکارو بیارم. عطیه: چشم محمد جان اومدم. رسول: ستایش عزیزم اومدی؟ ستایش: اومدم رسول جان... محمد: عزیز ساکتون و بدید تا ببرم تو ماشین. عزیز: بیا پسرم . محمد: شما قصد ندارید بیاید؟؟؟ خیلی نمونده تا پرواز، راستی عطیه جان یه زنگ بزن ببین عمو اینا راه افتادن؟ عطیه: با محمد الان زنگ میزنم. رسول: ستایش عزیزم شماهم یه زنگ به عمو اینا بزن. ستایش: باشه رسول جان محمد: خب داداش شما جلو بشین تا خانما عقب بشینن. رسول: چشم محمد: همه سوار شدید بریم؟ عزیز: بریم پسرم. عطیه:اره بریم که دیر شد. مامان اینا هم راه افتادن. محمد: خب لا حول ولا قوه الا بالله... خدایا به امید تو . . اتفاقات متنوعی در این چند سال رخ داده بود. رسول عروسی کرده بود و دختر زیبای محمد و عطیه نیز به دنیا امده بود. حال قرار بود دسته جمعی به پابوس اقا علی بن موسی الرضا بروند. . . پس از شنیدن صدای خدمه هواپیما و با گفتن اینکه حال در اسمان مشهد مقدس قرار دارند. عطیه پنجره را نگاهی کرد و با دیدن گنبد طلایی اقا اشک در چشمانش حلقه زد. . . حال سه نفری به زیارت میروند، و این شد یکی از بهترین و خاطره انگیز ترین سفر انها... ﴿🍃به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقی است.🍃﴾ ☆☆☆☆☆ ☆☆☆☆☆ 📝به قلم: هدی و محنا بانو ❌کپی و یا حتی فوروارد از رمان ممنوع ❌
352.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای ۳۷ ثانیه، صداشو بلند کنید و بچسبونید‌ تنگِ گوش‌تون.
🗯امنیت اطلاعات اسراییل 😂
بین همه این هیاهو‌ها ؛ فقط ۸ روز تا محرمش باقی مونده:)
🔴📸گویی موشک ایران جو را شکافته است! رد اعجاب انگیز موشک 🚀
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺آیا می‌دانید این روزا چرا میگن از هر چیزی فیلم و عکس نگیرید؟ |
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مهم مهم چشم چرانی یک ایرانی؟! نشر حداکثری برای وطن
حسین جانم . ‌. محرمت امسال عجیب محرمیست؛ وقتی در ایران هر شهرش یک کربلاست .