eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی تموم حرفای دلت توی این ویدئو خلاصه شده:))❤️‍🩹 اَللّـٰهُـمَّ احْفَظْ سِیِّدِنٰا وَ قٰائِدِنٰا وَ وَلیِّ اَمْرِنٰا اِمٰامَ الْخٰامِنِہ ای...❤️ https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۱ مقدمه: توی همه زندگی ها سربلندی و سر
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: سرم خیلی درد میکرد و باعث شده بود نتونم بخوابم.از جام بلند شدم تا بلکه بتونم یه مسکن پیدا کنم و بخورم تا دردش آروم بشه.از نمازخونه بیرون اومدم و خواستم برم ابدارخونه که صدای بحث کردن داوود و حامد به گوشم خورد.با شنیدن حرفاشون اول تعجب کردم ولی خیلی نگذشته بود که خنده روی لبم پدید اومد. به طرفشون قدم برداشتم و از پشت نزدیکشون شدم. خواستم بترسونمشون که صدای فرشید اومد.به طرفش چرخیدم و پوکر نگاهش کردم.داوود و حامد هم که حالا با صدای فرشید فهمیده بودن من اونجا هستم داشتن با خنده بهم‌نگاه میکردن. فرشید که فهمیده بود خرابکاری کرده سعی کرد با لبخندی که خیلی ضایع بود درستش کنه. بیخیال شدم و لب زدم: جانم کاری داری؟ فرشید: اقا محمد کارت داشت.گفت صدات کنم بری پیشش. رسول: نگفت چیکار؟ فرشید: نه ولی ازم پرسید رسول رفت خونه منم گفتم سه روزه نرفتی حامد: به سلامتی.رسول جان برو برگه توبیخیت رو بگیر و بیا. رسول: اِ اینقدر بدفکر نکنید.انشاءالله که توبیخ نمیکنه😬 داوود: امیدواریم. ولی اینجور که به فرشید گفته بعید میدونم سالم از تو دفترش بیرون بیای. رسول: نالیدم:داووددد.اینجوری نگو ازش میترسم. فرشید: به قیافه ترسیده رسول نگاه کردم وخنده ای سر دادم .لب زدم: بیا برو ببین چیکارت داره خب. رسول: سری تکون دادم و به طرف اتاق محمد قدم برداشتم که با صدای حامد سرم‌رو برگردوندم. حامد: شادی روح رسول صلوات. داوود: بلند خندیدم .نگاه خیره افرادی رو که روی خودم حس کردم سرم رو چرخوندم و نگاهی به بقیه که با تعجب نگاهم میکردن انداختم.لبخند خجالت زده ای زدم و سرم رو پایین انداختم.زیر چشمی به رسول نگاه کردم که از چشماش مشخص بود توی دلش داره بهمون چیز میگه. رسول: چشم غره ای بهشون رفتم و به راهم ادامه دادم و به اتاق محمد رفتم. در زدم و با بفرماییدی که گفت داخل شدم. محمد:رسول که داخل شد سرم رو از پرونده ها و بیرون آوردم و نگاهی به چهره اش انداختم. خستگی توی صورتش موج میزد و مشخص بود چند شبه نخوابیده. سری به روی تاسف براش تکون دادم و همونطور که از روی صندلی بلند میشدم لب زدم:کلاغا خبر دادن سه شبه نخوابیدی. رسول: لبم به خنده باز شد و با لبخند گفتم:احیانا اون کلاغا فرشید و داوود و حامد نبودن؟؟ محمد: سعی کردم خنده ام رو پنهون کنم و لب زدم: چیز خنده داری گفتم استاد؟ رسول:خنده از روی لبم پاک شد.ببخشیدی زیر لب گفتم .محمد که چهره ام رو دید سرش رو پایین انداخت و مشغول نوشتن توی برگه ای شد. بعد از چند ثانیه سرش رو بالا آورد و برگه ای رو به طرفم گرفت.اروم از دستش گرفتم و گفتم: این چیه اقا؟ محمد:بخونش تا بفهمی. رسول: چشمی گفتم و مشغول خوندن برگه شدم.لبخندی روی صورتم پدید اومد. مرخصی اجباری محمد: توی چشماش خیره شدم و لب زدم:استاد این مرخصی تا فردا عصر هست.الان برو یکم استراحت کن.بعدش شب برو پیش نامزدت. فردا عصر برگرد سایت. رسول:ممنونم اقا.جبران میکنم. محمد: خواهش میکنم. رسول خواست بره.صداش کردم که به طرفم برگشت .لب زدم: یکم بیشتر به نامزدت زنگ بزن و برو پیشش.نزار از همین اول کار سختی بکشه .فردا قراره پرونده جدید بیاد.شاید نشه خیلی دیگه بریم خونه .پس از مرخصی امشب کمال استفاده رو داشته باش. رسول: چشم اقا.ممنونم محمد: به حامد هم بگو بیاد پیش من.حالا هم برو . رسول: چشم.با اجازه ```````` پ.ن.کمی شوخی و مرخصی اجباری🥲 پ.ن.چه خوب است پیدا کردن کَسی ؛ که زورش به بی حوصلگیِ ما برسد...!☕️ https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۱ مقدمه: توی همه زندگی ها سربلندی و سر
من‌چه‌می‌کردم‌درعالَم‌گر‌نمی‌دیدم‌تو‌را...؟ خب شاید لازمه یه وقتایی یکی باشه که زورش به ما برسه و حالمون رو خوب کنه:) چه بهتر میشه اگر اون یه نفر کسی باشه که باهاش احساس راحتی و خوشحالی داری🥲 از خدا میخوام به هممون یدونه از این یه نفر ها هدیه بده❤️‍🩹
هدایت شده از شوکا
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه ایوون قشنگی‌... چه عطر آشنایی... کبوترا به دور یه گنبد طلایی:))❤️‍🩹
به خودم میگفتم عاشق نمیشم:) بیخیال عقل و منطق نمیشم:) ولی حالا حرفمو پس میگیرم .. دیگه اون آدم سابق نمیشم‌‌..)✍🏻❤
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
:)💔
امان از این رفاقتا:) میگن دوست خوب اونیه که تورو عاقبت بخیر کنه🙂ماجرای این رفاقت هم همینه...
‏مولانا نمیگه دوست دارم! میگه: گر تو گرفتارم کنی، من با گرفتاری خوشم! داروی دردم گر تویی در اوج بیماری خوشم🫀
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
زندگی‌جریـٰان‌دارد‌تا‌زمانی‌ك؛ ضربانِ‌این‌قَلـب‌حُ‌ـسین‌است>>♥🥲
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
ماراهنری‌نیست‌به‌جُزنوکریِ‌تو تابوده‌چنین‌بوده‌وتاهست‌چنین‌است...