6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشنگ ترین چیزی که امروز میبینید🥺❤️🩹
حق میدم به خارجیا با دیدن این کلیپا غش و ضعف کنن
https://eitaa.com/romanFms
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا خبر داری که از دوری دارم
دق میکنم...🥀💔
https://eitaa.com/romanFmsاصلا
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۶ حامد: دقایق از دستم در رفته .نمیدون
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۷
حامد: همراه رسول به طرف اتاقی که حالا اقاجون صاحبش شده بود رفتیم.
دیدن پدرم پشت اون شیشه و بین اون همه دستگاه برام زجراورترین کار جهان بود. با دیدن چشمای بسته آقاجون قلبم مچاله شد.نگاهم قفل چشمای بسته اش و حرفم خطاب به رسول بود:اگه اتفاقی براش میوفتاد بدبخت میشدم رسول.
رسول: دست حامد رو میون دستام گرفتم.حامد این مدت کم زجر نکشیده.تمام اتفاقاتی که برای من افتاد و بعد هم دعوایی که با همسرش داشت و ماجرای گروگان گیری و باز هم مشکل من همه و همه اش باعث زجر حامد شد.حالاهم که اینجا توی این لحظه باید شاهد حال خراب پدرش بشه و کاری نمیتونه انجام بده. لبم رو تر کردم :خداروشکر بخیر گذشته.نگران نباش.آقاجون حالش زود خوب میشه.
من مطمئنم.امیدت به خدا باشه.
حامد: سرم از شدت فشارهایی که بهم وارد شده بود درد داشت.اروم روی صندلی نزدیکم فرود اومدم و سرم رو میون دستام گرفتم.اتفاقات این یک ساعت اخیر مثل فیلم از جلوی چشمم عبور میکرد و حتی ثانیه ای از اون خاطرات رها نمیشدم.
دقایق از دستم در رفته بود و من فقط توی این مدت به یه چیز فکر میکردم.[اگر آقاجون اتفاقی براش میوفتاد چیکار باید میکردم؟]نمیدونم برای بار چندم بود که به خودم امید میدادم بخیر گذشته و همه چیز تموم شده اما بازم قلبم بی قرار بود و از استرس و نگرانی تپش قلب داشتم.با صدای زنگ تلفن بی حال نیم نگاه دردمندی به رسول انداختم.لبش رو تر کرد و جواب تلفن رو داد و در همون حال از کنارم بلند شد و به طرف مخالفی رفت.
بیخیال شدم و خواستم دوباره چشمام رو ببندم تا کمی از سردردم کاسته بشه اما با یادآوری حال نورا و ترس از اینکه اون شخصی که زنگ زد به رسول نامزدش باشه و اتفاقی برای نورا افتاده باشه،سرم رو فورا بلند کردم و هول کرده ازجام بلند شدم.همون لحظه رسول تلفن رو قطع کرد و به طرفم اومد.دستش روی شونه ام گذاشته شد و فشار آرومی داد تا بشینم اما فشار نگاهش بیشتر بود.
آروم گفت.
رسول:نازگل بود.گفت نورا خانم بهوش اومده بهتره بری پیشش که آروم بشه.
حامد: سری تکون دادم.رسول کمک کرد بلند بشم.بودنش کنارم آرامبخش بود.درست مثل یه مسکن.دردام رو تسکین میداد.آرومم میکرد.باهم هم قدم شدیم و به طرف بخشی که نورا بستری بود رفتیم.از دور نازگل خانم رو دیدیم.رسول و نازگل خانم به گوشه ای رفتن و من پشت در ايستادم. نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم.صدای آروم و ضعیفش به گوشم خورد.اروم در رو باز کردم. اولین چیزی که توی چشمم اومد رنگ پریده اش بود.به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم.چشمای اشکیش رو زوم صورتم کرده بود.انگار قصد داشت با قلبم بازی کنه.بیحال گفت.
نورا: آقاجون...خوبه؟
حامد: دستی لای موهام کشیدم و لبخند غمداری زدم و گفتم:نگران نباش.خوبه.خوب میشه🙂
نورا: اتفاقی افتاده؟خواهش میکنم بگو حامد.
حامد:نه عزیزم.نگران نباش.خداروشکر خطر از بیخ گوش آقاجون رد شده.
نورا: خداروشکر.خوشحالم که حالش خوبه:)
حامد: بوسه آرومی روی سر نورا زدم و گفتم:حالت خوبه عزیزم؟درد نداری؟
نورا: خوبم
حامد: خداروشکر.خیلی نگرانم کردی.
نورا:شرمنده.دست خودم نبود یه لحظه بهم شکوارد شد و حالم بدشد.
حامد: دشمنت شرمنده.تو حالت خوب باشه کافیه برام.
............
[صبح ساعت ۹]
<مکان:بیمارستان>
رسول: به همراه حامد پشت در اتاق اقاجون بودیم.دیشب نازگل و نورا خانم رو رسوندم خونه و دوباره برگشتم بیمارستان.
حامد از شدت نگرانی نتونسته بود چشم روهم بزاره و حالا یک ربعی میشه که چشماش رو بسته و از ریتم نفسش میشه فهمید خوابیده.
صدای زنگ گوشیم که میاد سریع برمیدارم و جواب میدم تا حامد بلند نشه.صدای آقامحمد توی گوشم میپیچه.سلام میکنم و میگم:شرمنده آقا. میشه برای من و حامد امروز رو مرخصی رد کنید؟
محمد: دشمنت شرمنده.چیزی شده؟برای چی هر دوتون باهم مرخصی میخواید؟
رسول: راستش دیشب حال آقاجون بد شده بود.حامد آوردش بیمارستان و منم اومدم اینجا.از دیشب بیمارستان هستیم.
محمد: الان خوبن؟
رسول: فعلا که بخش مراقبت های ویژه بستری شده.دکتر عصر میاد و گفته اگر خطری نباشه فردا صبح مرخص میشه.
محمد: خیلی خب.براتون مرخصی رد میکنم. شب هم اگر تونستم میام بیمارستان.ادرس رو برام بفرست.
رسول: چشم ممنونم آقا. خداحافظ
محمد: خدانگهدار
رسول: تلفن رو قطع میکنم و بعد از ارسال آدرس بیمارستان برای محمد گوشی رو خاموش و توی جیب لباسم میزارم.دوباره روی صندلی کنار حامد میشینم.سرم درد گرفته و دیروز فقط دوساعت خوابیدم تا بیام پیش نازگل و شب هم نتونستم بخوابم.
``````````
پ.ن.نگرانی حامد برای همسر و پدرش 💔
پ.ن.گاهی اوقات سختی کشیدنم خوبه
بهت میفهمونه خیلی چیزارو
مثلا اینکه تو هنوز خدارو داری🌱
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست🪴:)))
_دلت برایش تنگ میشه؟
+گاهی .صبح ها،ظهر ها،عصر ها،شب ها،تقریبا همیشه:)))
https://eitaa.com/romanFms
عشق؟!
تعریف من از عشق همان بود که گفتم
در بند کسی باش که در بند حسین است...
https://eitaa.com/romanFms
خداوند معشوق نیست
او خودِ_عشق_است
کدامین معشوق میتوند بگوید:
"صدباراگرتوبهشکستیباز آی"
#دلنوشته
https://eitaa.com/romanFms