eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشنگ ترین چیزی که امروز میبینید🥺❤️‍🩹 حق میدم به خارجیا با دیدن این کلیپا غش و ضعف کنن https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۶ حامد: دقایق از دستم در رفته .نمیدون
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: همراه رسول به طرف اتاقی که حالا اقاجون صاحبش شده بود رفتیم. دیدن پدرم پشت اون شیشه و بین اون همه دستگاه برام زجراورترین کار جهان بود. با دیدن چشمای بسته آقاجون قلبم مچاله شد.نگاهم قفل چشمای بسته اش و حرفم خطاب به رسول بود:اگه اتفاقی براش میوفتاد بدبخت میشدم رسول. رسول: دست حامد رو میون دستام گرفتم.حامد این مدت کم زجر نکشیده.تمام اتفاقاتی که برای من افتاد و بعد هم دعوایی که با همسرش داشت و ماجرای گروگان گیری و باز هم مشکل من همه و همه اش باعث زجر حامد شد.حالاهم که اینجا توی این لحظه باید شاهد حال خراب پدرش بشه و کاری نمیتونه انجام بده. لبم رو تر کردم :خداروشکر بخیر گذشته.نگران نباش.آقاجون حالش زود خوب میشه. من مطمئنم.امیدت به خدا باشه. حامد: سرم از شدت فشارهایی که بهم وارد شده بود درد داشت.اروم روی صندلی نزدیکم فرود اومدم و سرم رو میون دستام گرفتم.اتفاقات این یک ساعت اخیر مثل فیلم از جلوی چشمم عبور میکرد و حتی ثانیه ای از اون خاطرات رها نمیشدم. دقایق از دستم در رفته بود و من فقط توی این مدت به یه چیز فکر میکردم.[اگر آقاجون اتفاقی براش میوفتاد چیکار باید میکردم؟]نمیدونم برای بار چندم بود که به خودم امید میدادم بخیر گذشته و همه چیز تموم شده اما بازم قلبم بی قرار بود و از استرس و نگرانی تپش قلب داشتم.با صدای زنگ تلفن بی حال نیم نگاه دردمندی به رسول انداختم.لبش رو تر کرد و جواب تلفن رو داد و در همون حال از کنارم بلند شد و به طرف مخالفی رفت. بیخیال شدم و خواستم دوباره چشمام رو ببندم تا کمی از سردردم کاسته بشه اما با یادآوری حال نورا و ترس از اینکه اون شخصی که زنگ زد به رسول نامزدش باشه و اتفاقی برای نورا افتاده باشه،سرم رو فورا بلند کردم و هول کرده ازجام بلند شدم.همون لحظه رسول تلفن رو قطع کرد و به طرفم اومد.دستش روی شونه ام گذاشته شد و فشار آرومی داد تا بشینم اما فشار نگاهش بیشتر بود. آروم گفت. رسول:نازگل بود.گفت نورا خانم بهوش اومده بهتره بری پیشش که آروم بشه. حامد: سری تکون دادم.رسول کمک کرد بلند بشم.بودنش کنارم آرامبخش بود.درست مثل یه مسکن.دردام رو تسکین میداد.آرومم میکرد.باهم هم قدم شدیم و به طرف بخشی که نورا بستری بود رفتیم.از دور نازگل خانم رو دیدیم.رسول و نازگل خانم به گوشه ای رفتن و من پشت در ايستادم. نفس عمیقی کشیدم و تقه ای به در زدم.صدای آروم و ضعیفش به گوشم خورد.اروم در رو باز کردم. اولین چیزی که توی چشمم اومد رنگ پریده اش بود.به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم.چشمای اشکیش رو زوم صورتم کرده بود.انگار قصد داشت با قلبم بازی کنه.بیحال گفت. نورا: آقاجون...خوبه؟ حامد: دستی لای موهام کشیدم و لبخند غمداری زدم و گفتم:نگران نباش.خوبه.خوب میشه🙂 نورا: اتفاقی افتاده؟خواهش میکنم بگو حامد. حامد:نه عزیزم.نگران نباش.خداروشکر خطر از بیخ گوش آقاجون رد شده. نورا: خداروشکر.خوشحالم که حالش خوبه:) حامد: بوسه آرومی روی سر نورا زدم و گفتم:حالت خوبه عزیزم؟درد نداری؟ نورا: خوبم حامد: خداروشکر.خیلی نگرانم کردی. نورا:شرمنده.دست خودم نبود یه لحظه بهم شک‌وارد شد و حالم بدشد. حامد: دشمنت شرمنده.تو حالت خوب باشه کافیه برام. ............ [صبح ساعت ۹] <مکان:بیمارستان> رسول: به همراه حامد پشت در اتاق اقاجون بودیم.دیشب نازگل و نورا خانم رو رسوندم خونه و دوباره برگشتم بیمارستان. حامد از شدت نگرانی نتونسته بود چشم روهم بزاره و حالا یک ربعی میشه که چشماش رو بسته و از ریتم نفسش میشه فهمید خوابیده. صدای زنگ گوشیم که میاد سریع برمیدارم و جواب میدم تا حامد بلند نشه.صدای آقامحمد توی گوشم میپیچه.سلام میکنم و میگم:شرمنده آقا. میشه برای من و حامد امروز رو مرخصی رد کنید؟ محمد: دشمنت شرمنده.چیزی شده؟برای چی هر دوتون باهم مرخصی میخواید؟ رسول: راستش دیشب حال آقاجون بد شده بود.حامد آوردش بیمارستان و منم اومدم اینجا.از دیشب بیمارستان هستیم. محمد: الان خوبن؟ رسول: فعلا که بخش مراقبت های ویژه بستری شده.دکتر عصر میاد و گفته اگر خطری نباشه فردا صبح مرخص میشه. محمد: خیلی خب.براتون مرخصی رد میکنم. شب هم اگر تونستم میام بیمارستان.ادرس رو برام بفرست. رسول: چشم ممنونم آقا. خداحافظ محمد: خدانگهدار رسول: تلفن رو قطع میکنم و بعد از ارسال آدرس بیمارستان برای محمد گوشی رو خاموش و توی جیب لباسم میزارم.دوباره روی صندلی کنار حامد میشینم.سرم درد گرفته و دیروز فقط دوساعت خوابیدم تا بیام پیش نازگل و شب هم نتونستم بخوابم. `````````` پ.ن.نگرانی حامد برای همسر و پدرش 💔 پ.ن.گاهی اوقات سختی کشیدنم خوبه بهت میفهمونه خیلی چیزارو مثلا اینکه تو هنوز خدارو داری🌱 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
چه گويم؟ از كه گويم؟ با كه گويم؟ كه اين ديوانه را از خود خبر نيست🪴:)))
دلگیرم از همه الا خود حسین🫠
_دلت برایش تنگ میشه؟ +گاهی .صبح ها،ظهر ها،عصر ها،شب ها،تقریبا همیشه:))) https://eitaa.com/romanFms
عشق؟! تعریف من از عشق همان بود که گفتم در بند کسی باش که در بند حسین است... https://eitaa.com/romanFms
مراقب امام حسین قلبمون باشیم:) https://eitaa.com/romanFms
خداوند معشوق نیست او خودِ_عشق_است کدامین معشوق میتوند بگوید: "صدباراگرتوبه‌شکستی‌‌باز‌ آی" https://eitaa.com/romanFms