🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
امام حـُسین(ع) .
- اگر زمانِ حضرتِ
‹ مهدى › را درك مىكردم ؛
تمامِ عُمرخدمتگزارش بودم : )
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوستت دارم آنقدر که . . ❤️🩹
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۹ رسول: به کمک حامد به طرف اتاق دکتر ح
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۱۰
حامد:داوود بیا دنبال رسول و ببرش .نامزدش و زن منم اینجا هستن.ممنون میشم همشون رو برسونی.
داوود:.....
حامد: دمت گرم داداش.فقط اگه میشه یه پیراهن برای رسول بیار.
داوود:.....
حامد: دستت درد نکنه.میبینمت یاعلی
رسول: چشام بسته است.حالت تهوعم بهتر شده اما درد دستم تازه داره خودش رو نمایان میکنه.اروم همونطور که دراز کشیدم و چشمام رو بستم،دستم رو روی زخم میزارم تا کمی از دردش کاسته بشه.
همون لحظه حامد داخل میاد.
سریع دستم رو برمیدارم تا متوجه دردی که دارم نشه.
توی چشمام زل میزنه و انگار میخواد از نگاهم بخونه که حالم چطوره.
همیشه هیچ جوره نمیتونستم در برابر نگاهش مقاومت کنم و با چند ثانیه اول همه چیز از نگاهم فاش میشد و میفهمید.
سریع چشمام رو بستم و آهسته گفتم: حامد بگو این دکتره بیاد اینو در بیاره .من باید برم.
حامد: به سلامتی.فقط کجا؟
رسول:سلامت باشید .میخوام برم پیش آقاجون.نگرانشم.
حامد: اول از همه اینکه نگرانیت بی دلیل هست.اقاجون خداروشکر حالش خوبه.بعد از اینکه سرم خونت تموم شد میریم پیشش. دوم اینکه داوود داره میاد دنبالتون.برید خونه.
رسول: تموم شد؟
حامد:بله اگه خدا بخواد.
رسول: خوبه.پس بگو این دکتره بیاد اینو در بیاره.
حامد: ای بابا.نمیفهمی انگار.همین الان چی گفتم؟
رسول: چرا داداش.فهمیدم.فقط از نظرم هیچ نیازی به رفتن من به خونه نیست.
حامد: یعنی چی. لباست رو ببین.
رسول: میخوام حرفی بزنم که نگاهم به لباسم میخوره.حامد راست میگه.استین لباسم به رنگ سرخ در اومده.پارگی آستین هم که بدتر از همه چیز به چشم میومد.
دیگه حرفی نمیزنم و ترجیح میدم یک بار هم که شده به حرف حامد گوش بدم.
صدای قدم هایی که به گوشم میخوره و باز شدن در ،نشون میده که حامد از اتاق خارج شد.
...........
[بیست دقیقه بعد]
هرکاری هم که کنم نمیتونم اینجا بمونم.آروم بلند میشم و میشینم.نفس عمیقی میکشم و میگم: خدایا خودت که دیدی .من میخواستم ایندفعه رو آدم باشم.اما متاسفانه یه فرشته هیچ وقت آدم نمیشه.در نتیجه تا وقتی که حامد نیومده بهتره در برم:)
سرم رو در میارم و از روی تخت بلند میشم.سرم کمی گیج میره اما بهتر از قبل هستم.اهسته قدم برمیدارم و به طرف در میرم.میخوام در رو باز کنم که قبل از اینکه دستم به دستگیره برسه در باز میشه و از اونجایی که پشت در ايستادم و دستی که زخم بود طرف در و دستگیره بود ،در محکم به دستم برخورد میکنه.
درد وحشتناکی توی وجودم شکل میگیره و لرزش محسوسی توی بدنم ایجاد میشه.چشم هام از شدت درد بسته هست و دست سالمم روی دست زخمیم رو پوشونده.
عقب عقب میرم و روی زمین میشینم و سعی میکنم با فشار دادن زخم دردش رو تسکین بدم.اما بدتر از قبل میشه.
سرم رو با درد به دیوار تکیه میدم.
اثر بی حسی هم که از بین رفته و این بدتر از قبل موجب درد میشه.
صدای قدم های تند کسی و نشستن فردی رو کنارم حس میکنم.صدای ترسیده داوود که به گوشم میخوره متوجه میشم که فردی که باعث شد در به من و زخمم برخورد کنه داوود بوده.
عرق سرد که از شدت درد روی صورتم ایجاد شده رو حس میکنم.
داوود نگران صدام میزنه.نمیتونم جوابش رو بدم.
اما نمیتونم بزارم استرس بکشه و نگرانم بشه.
با وجود درد اما آهسته با لرزشی که به خاطر درد توی صدام ایجاد شده لب باز میکنم:خخوببم.
دقایقی هرچند کوتاه اما دردآور میگذره و حالا درد با وجودم مخلوط شده و کمتر حس میشه.
آهسته پلک هام رو از هم باز میکنم و نگاهم توی نگاه نگران و صورت رنگ پریده داوود گره میخوره.
با صدای نگران میگه:خوخوبی؟؟ششرمنده امفکفکرنمیکردم توپشتدرباشی.
رسول:با وجود اینکه هنوز دستم کمی گز گز میکنه اما سعی میکنم جوری رفتار کنم که انگار خوب شدم.دستم رو از جای زخم برمیدارم و آروم میگم:طورینیست.تقصیر خودم شد.
داوود:الانخوبی؟
رسول: ارهداوود جان.خوبم
داوود: هوففف خداروشکر.
رسول: میشهکمکم کنی بلند بشم؟
داوود: آره اره.
رسول: با کمک داوود بلند میشم و روی صندلی گوشه اتاق میشینم.
داوود: پیراهن رو روی میز کنار دست رسول میزارم و میگم: حامد گفت برات پیراهن بیارم.
رسول: خوب شد اوردی.دستت درد نکنه.
داوود: خواهش میکنم.کمکت کنم بپوشی؟
رسول: ممنون میشم.
با کمک داوود لباسم رو عوض میکنم.در حین عوض کردن لباس داوود مشغول پرسیدن اتفاقاتی که برام افتاد شد و من مو به مو اتفاقات رو براش توضیح دادم.
رو به داوود گفتم:خانما بیرون بودن؟
داوود: نه.من که اومدم زنگ زدم حامد گفت اینجایی .خانما رو فرستاده بود نمازخونه.خودشم رفته بود پیش پدرش.انگار دکتر بالای سرش بوده.
رسول: خیلی خب.پس بیا بریم ببینیم حال آقاجون چطوره:)
```
پ.ن.و بازهم یک فرشته هیچ وقت آدم نمیشه😂💔ماجرای فرشته ها برمیگرده به پارت ۳۰ و ۳۷ فصل دوم🤭
پ.ن.رفاقت باتو میده بهم فرکانس قدرتو:)
https://eitaa.com/romanFms
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۱۰❤️🩹🫂
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://abzarek.ir/service-p/msg/2188275
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
به قول یه رفیقی
امام حسین اینقدر قشنگه
ببین خدای امام حسین دیگه کیه:))
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من بدهکار خودمم:))🥀🖤
[ناریا]
https://eitaa.com/romanFms
قلبم تَرَک خورده ،حال بدی دارم...
هیچوقت نفهمیدی من دوسِت دارم🙂💔