🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۱۸ محمد: با رسیدن به بیمارستان فورا پ
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۱۹
محمد: لبخندی به چهره بیحال و خسته اش زدم و آروم بوسه ای روی پیشونیش زدم.اهسته لب زدم:تو که مارو نصف جون کردی پسر.
رسول: درد داشتم.
دستم.نفسم.قلبم.سرم.کل بدنم درد میکرد .چشمام به زور باز بود.
سعی کردمدردم رو مخفی کنم و صحبت کنم .اما انگار نمیشد.بیجون لب های خشکم رو از هم فاصله دادم و گفتم:مح..محمد...آ..ب...می..خ.وا..م
محمد: صبر کن تا برات بیارم.
فورا بلند شدم و از توی یخچال بطری آب رو در آوردم.لیوانی که روی میز بود رو برداشتم و کمی آب ریختم.
ارومپشت کمر رسول رو گرفتم و کمک کردم که کمی نیم خیز بشه.لیوان رو جلوی دهنش گرفتم و کمی آب بهش دادم.یاحسینی گفت و آروم دراز کشید.
نگاهی به چهره خسته اش انداختم. چشماش خمار بود.خستگی از سرتاسر بدنش بیرون میزد.
آروم گفتم:دکتر گفت نباید زیاد بمونیم.
تو استراحت کن.زود میام.
از اتاق بیرون اومدم و روی صندلی نشستم.همون لحظه سعید اومد.با دیدن من پشت در و روی صندلی ها نگران به جلو اومد .قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم: نگران نباش.بهوش اومد.فقط خسته بود.
سعید: خداروشکر:)
محمد: سری تکون میدم و همونطور که چشمام رو میبندم و سرمرو به دیوار تکیه میدم آهسته میگم:آره واقعا.خداروشکر.
رسول: چشمامرو روی هم گذاشتم.
دوباره همون صحنه.صحنه ای که روحم رو عذاب میداد.
چیشد که اینجور شد؟
چیشد که این کابوس ها باعث حال بدم شد؟
دلم میخواست حامد رو ببینم.دلم میخواست مطمئن بشم که حالش خوبه.
مطمئن بشم که پیشمه.
نفسم هنوز هم تند بود.
ضربان قلبم بالا بود و حس میکردم ممکنه هر لحظه قلبم سینه ام رو بشکافه و خودش رو نشون بده.
دستم رو به طرف سینه ام بردم.اروم روی قلبمگذاشتم.زیر لب زمزمه کردم:آروم باش قلب بی قرارم.درست میشه.من امید دارم به خدا .خودش درستش میکنه.
داوود: به طرف اتاقی که پدر حامد بود حرکت کردم.از دور حامد رو دیدم که پشت در اتاق نشسته و سرش رو به دیوار تکیه داده و چشماش بسته است. لبخندی زدم اما با یادآوری حال رسول لبخندم محو شد. به طرفش رفتم.
دستم رو روی شونه اش گذاشتم که باعث شد چشماش رو باز کنه.
با دیدنم تعجب کرد.
از جاش بلند شد و نگاهی به پشت سر من و اطراف انداخت.
با تعجب گفت.
حامد: دوربین مخفیه؟؟ تو اینجا چیکار میکنی داوود؟
داوود : تک خنده ای زدم و گفتم: دوربینمخفی چیه؟)
به دستور اقا محمد اومدم یه سر بزنم بهتون و حال پدرت رو بپرسم.
حامد: فکر نمیکنی این چیزارو میشد تلفنی هم پرسید؟؟
اتفاقی افتاده داوود؟
داوود: نه مگه باید اتفاقی بیوفته؟
حامد: داوود من تورو میشناسم.راستشو بگو.اینجا چیکار میکنی؟
داوود: چیزی نیست.یه مشکلی پیش اومد که داره حل میشه.
حامد: داوود منو ببین.
داوود: سرمرو بلند نکردم تا توی چشماش نگاه نکنم.دستش رو زیر چونه ام گذاشت و صورتمرو بالا آورد.اما رد نگاه من به طرف چشماش نبود.
دوباره صدامزد که اینبار تغییر مسیر نگاهم رو حس کردم و توی چشماش خیره شدم.
آهسته و با مکث گفت.
حامد: اتفاقی... برای...ر..رسول افتاده؟؟
داوود: سکوت کردم.چی دارمبگم؟بگم اره؟ بگم داداشت،رفیقت، رفیقمون،برادرمون روی تخت بیمارستان افتاده و معلوم نیست چرا بهش شوک وارد شده؟
با صدای دوباره حامد آروم لب زدم:رفته بود استراحت کنه.اما..
اما حالش یهو بد شد.از حال رفت.
ارودیمش بیمارستان.
دکتر گفت بر اثر یه شوک این اتفاق افتاده.
حامد: کنترل صدام دست خودم نبود .با تُن صدای نسبتا بلندی گفتم:بعد من الان باید باخبر بشم؟؟ اینم اگه مجبورت نمیکردم نمیگفتید؟؟؟
داوود: آروم باش حامد .خطر رفع شده.
حامد: بلند تر از قبل گفتم:چی چیو آروم باشم؟؟داداشم حالش بده.بعد من الان باید بفهمم که از هوش رفته و نمیخواستید به من بگید.
نفس عمیقی کشیدم.عقب عقب رفتم و روی صندلی فرود اومدم.دستی لای موهام کشیدم و دستم رو روی صورتم گذاشتم.
صدامنسبتا خفه شده بود اما در همون حالت لب زدم: الانکجا بستریه؟
داوود: آروم گفتم:بخش اورژانس بردنش.
حامد: از جام بلند شدم.خواستم از کنارش عبور کنم اما دقیقا شونه به شونه کنارش ایستادم .دستی روی شونه اش گذاشتم و لب زدم:رسول هم برای تو عزیزه و هم برای من.دیگه هیچوقت سعی نکنید حال بدش رو از من مخفی کنید.
داوود: حرفی جز سکوت نداشتم.
حامد که از کنارم رد شد بی اراده پشت سرش قدم برداشتم و به طرف اورژانس رفتیم.
```````````
پ.ن.دوربین مخفیه؟🗿🤌🏻
پ.ن.حال بد رسول و نگرانی حامد برای برادرش:))🥲
https://eitaa.com/romanFms
Yousef Zamani @RozMusic.comYousef Zamani - Rasmaye Roozegar (128) (1).mp3
زمان:
حجم:
2.8M
اینا رسمای روزگاره؛دنیایی که وفا نداره...
تو این حالت کسی کاری به کار دلت نداره:))
پ.ن.همراه با پارت گوش بدید🌱
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
اینم از آخرین پارت این روزامون🥲
امیدوارم خوشتون بیاد
سر قولم هستم
زود میام ادامه اش رو میزارم🕊
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
وقتی لطف امام رضا رو به خودم دیدم فقط این به زبونم اومد...
الکریم بن الکریم ابن الکریم
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک مأمور امنیتی حتی با چشمان بسته
هم بر اوضاع مسلط است...😁
#فصل_اول
#گاندو
https://eitaa.com/romanFms
به شهید صدرا زاده گفتم:
به نظرت چه کسانی شهید میشن؟؟
گفت: اونایی که اسراف میکنن!
گفتم: اسراف! تو چی؟؟
گفت: تو دوست داشتن خداا!❤️🩹🥲
#شهیدانه
خسته ام جانا برایم قهوه دم کن با شکر ؛
تلخیِ این زندگی دارد عذابم می دهد . . !