رفقا دعا کنید .
احتمالا همتون میدونید که دیروز چه اتفاقی در غزه افتاده 💔
دعا کنید انشاالله امام زمان هر چه زودتر ظهور پیدا کنند تا این ظلم و خونریزی ها هر چه زودتر به پایان برسه 🥺💔
دم اذانه
ماه رمضانه
ما کاری از دستمون بر نمیاد برای کسایی که الان توی غزه هستن و مورد ظلم اسرائیل قرار گرفتن .فقط میتونیم یه کار کنیم.
دعا کنیم
اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفرج
مـَنازجُـستوجـویزمیـنخَستـهام . .
کُجـایآسمـانبـبینَمَت..!(:❤️🩹
اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفرج
سالها منتظر سیصد و اندی مرد است
آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم💔
#یاصاحبالزمان
گَـرچِہیِڪْعـُمرمَناَزدِلبـَرخودبۍخَبـَرَم . .
لَحـظہا؎نـیستڪِہیـٰآدَشبِـرَوَداَزنَظَـرَم!(:❤️🩹"
اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَج
#منتـظرانھ
خبر رسیده ولی خواب برده دنیا را
خبر رسیده کجایید؟محشر آمده است
این ذات کثیف و آمیخته با جنایتِ نسلی است که روزی در قامت مدعی حمایت از زن زندگی آزادی ظاهر میشود اما در واقعیت به زنان بیپناه تجاوز کرده و سپس به شهادت میرساند. سکوت مجامع جهانی در برابر این اتفاقات موجب شرمساری وجدان بشری است!
- حمیدرضا قائم پناه
تـٰاڪیدِلمَنچَشمبِهدرداشتِهبـٰاشد..
اۍڪاشکَسیازتوخَبرداشتِهبـٰاشَد..
آنبادڪِهآغشتِهبهبوینَفستوست
ازڪوچِهیمـٰاڪاشگُذرداشتِهباشَد..(:
#یاصاحبالزمان
سلام رفقا
ظهرتون بخیر
ولادت امام حسن مجتبی رو بهتون تبریک میگم
به همین مناسبت یه پارت دلی داریم.
منتظر نظراتتون هستم 🙃
❤️با نام و یاد خدا❤️
💗پارت دلی برادرانه💗
رسول: با عصبانیتی که هر لحظه داشت اوج می گرفت از خونه خارج شدم و در رو محکم به هم کوبیدم.سعی کردم نفس های عمیق بکشم تا آروم بشم اما انگار خیلی موفق نبودم .حرفای مامان هر لحظه بیشتر توی ذهنم تداعی میشد و منی که سوار موتور شده بودم هر لحظه سرعتم بالاتر میرفت .مگه میشه باور کنم حرفای مامان رو ؟؟مگه میشه باور کنم من یه برادر داشتم که ۵ سال از خودم بزرگتر بوده و وقتی که من به دنیا اومدم حدودا ۲ ماه بعدش اون گم شده 💔اشک از چشمام سرازیر شد .حالم خوب نبود .اما مجبورم برم سایت .برم سایت تا با محمد صحبت کنم و ازش کمک بگیرم .من باید داداشم رو پیدا کنم .باید داداش بزرگم رو پیدا کنم .اسمش رسام هست .داداشم رو میگم .بالاخره با حالی خراب به سایت رسیدم .موتور رو پارک کردم و پیاده شدم .
.....................
پشت در اتاق محمد ایستادم .نفس عمیقی کشیدم و دستی به لباس هام زدم و مرتبشون کردم .تقه ای به در زدم که صدای بفرمائید محمد به گوشم خورد .داخل شدم و سلامی کردم.
محمد: با صدای گرفته رسول نگاهم به صورتش کشیده شد .چشماش خیس بود و بغض توی صداش خیلی واضح به گوش می رسید .از پشت میز بلند شدم و به طرفش رفتم .دستش رو گرفتم و روی مبل نشستیم .رو بهش با اخم کمرنگی گفتم: اتفاقی افتاده رسول؟؟
رسول: انگار منتظر یه جرقه کوچیک بودم که اشکام دوباره بریزه .اون جرقه هم جمله محمد بود که باعث شد بغضم بترکه.با همون حالت گریه لب زدم: محمد امروز مامانم یه چیزی گفت که نمیتونم باورش کنم .محمد باورم نمیشه من یه برادر داشتم که ۵ سال از خودم بزرگتر بوده 😭دو ماه بعد از تولد من گم شده .اسمش رسام بوده😭💔
محمد: م.مطمئنی؟؟😳
رسول: اره💔
محمد : رسول من کمکت میکنم .اما قبلش باید این پرونده رو تموم کنیم .الان آخر پرونده هستیم .قول میدم وقتی تموم شد باهم دنبال داداشت بگردیم و پیداش کنیم .
رسول: ممنون محمد .🥺 از اتاق محمد بیرون اومدم و به سمت میز خودم حرکت کردم .روی صندلی نشستم .عکس رو از توی جیب پیراهنم بیرون آوردم. دستم رو روی عکس کشیدم و همون طور که اشکم دوباره داشت میریخت لب زدم:قربونت بشم داداشی .مواظب خودت باش .قول میدم زودی پیدات کنم🥺💔زودی پیدات میکنم و دوباره مثل اون روزایی که من یادم نمیاد باهم زندگی میکنیم .داداشی خبر داری ؟بابایی چهار سال پیش رفت .رفت پیش خدا🖤
داوود: به طرف میز رسول رفتم .متوجه صدای ارومش شدم .نزدیک تر که رفتم دیدم داره گریه میکنه و دستش رو روی یه عکس میکشه .عکس یه پسر بچه حدودا ۵ یا ۶ ساله. موهای فر داشت و چشم و ابروهای مشکی .خیلی شبیه رسول بود .با شنیدن حرف های رسول تعجب کردم .اون عکس ،عکس برادر رسول بود؟پس چرا اون نگفته بود که برادر داره ؟
راوی: داوود به طرف رسول رفت .دستش را روی شانه او گذاشت که رسول به طرفش چرخید .با دیدن داوود ،همدم تنهایی هایش خدر را در بغل آن جا داد و شروع به گفتن تمام حرف هایی که از مادرش شنیده بود کرد .گفت تا شاید حالش با حرف زدن با برادرش بهتر شود.
داوود: داداش خودم کمک میکنم پیداش کنی .تو اروم باش .راستی یه عضو جدید داریم .باید بریم بالا الان میاد .
رسول: باشه .تو برو من برم صورتم رو بشورم میام
داوود : باشه :)
رسول: بلند شدم و رفتم .آبی به دست و صورتم زدم و به طرف اتاق محمد حرکت کردم .رفتم و در زدم .وارد شدم که نگاهم به پسری افتاد که کنار محمد ایستاده بود .نمیدونم چرا یه حس بدی بهش پیدا کردم .شاید این که از همین اول کار هی داشت آقا محمد اقا محمد میکرد باعث شد که فکر کنم داره خود شیرینی میکنه اسمش امیر مهدی بود .قیافه خوبی داشت .بهش میومد پنج یا شش سال از من بزرگتر باشه .چشماش سیاه بود .به طوری که یه لحظه که توی چشماش نگاه کردم خودم رو توی چشماش دیدم. صاف و زلال بود .موهای موج دار داشت .ابروهای کشیده و قشنگ .با تمام قیافه خوبش من ازش خوشم نیومد .اما اینطور که مشخصه بچه ها و از همه مهم تر محمد ازش خوششون اومده .هوففف .اینم از شانس ما
بعد از توضیح پرونده محمد گفت که باید برای سه روز دیگه بریم دستگیری سوژه اصلی پرونده .با اجازه ای گفتم و از اتاق خارج شدم .
امیرمهدی: همه ی بچه ها باهام حرف میزدن اما من نگاهم به اون پسری بود که اسمش رسول بود .حس خوبی ازش دریافت میکردم .با اینکه فکر میکنم اون بر عکس من هست و ازم بدش میاد. انگار با شنیدن صداش لبخند روی لبم میاد و با حال خوب و خنده هاش حالم خوب میشه .با بچه ها رفتیم . همون موقع رسول بلند شد و رفت طرف دیگه ای .به همراه بچه ها راه افتادم .داوود در کشو رو باز کرد و چیزی رو بیرون اورد .نگاهم به عکسی افتاد که نصفش مشخص بود . برش داشتم و خواستم بهش نگاه کنم که همون موقع صدای رسول اومد که گفت .
رسول: اونو برای چی برداشتی ؟؟ به طرفش رفتم خواستم حرف دیگه ای بزنم که نگاهم به صورتش خورد .