eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خداحافظی نمیکنم:)) به امید دیدار بابا رضا ❤️‍🩹
https://daigo.ir/secret/91690118080 درسته که توراهم ولی نظرتون چيه به مناسب عید از امروز روند پارت گذاری رو درست کنیم؟؟؟ اینجا بگید🙃❤️ میخونم و اگر نیاز به جواب بود توی خود ناشناس پاسخ میدم
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۱۹ محمد: لبخندی به چهره بیحال و خسته
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ حامد: با رسیدن به اتاق رسول نگاهم رو از پشت شیشه به طرف رسول روانه کردم. با ایستادن کسی کنارم‌سرمرو به طرفش برگردوندم .آقامحمد بود.سلام کردم که آهسته جوابم رو داد. آروم لب زدم: چرا گفتید داوود بهم‌حرفی نزنه؟ محمد: به صلاح خودت بود.نخواستم‌نگرانیت بیشتر از این بشه. حامد: اما من باید از حالش اطلاع داشته باشم.رسول برادرمه.چرا توقع دارید حال برادرم برام‌مهم نباشه؟ محمد: حامد آروم باش.ما نگفتیم‌حال رسول برات مهم‌نباشه.فقط خواستیم مدتی نفهمی تا مطمئن بشیم حالش خوبه و بعد بگیم.الانم دکتر گفت خطر رفع شده.با خودش هم حرف زدم.خسته بود دوباره خوابید. حامد:اروم‌ دست آقا محمد رو میون دستام‌گرفتم و بدون اینکه به چشماش نگاه کنم زمزمه کردم:میدونم که درکم میکنید. میشه برم پیشش؟ قول میدم زود بیام. محمد: اما خوابیده. حامد: کاریش ندارم.فقط مطمئن بشم حالش خوبه.خیالم راحت بشه کافیه. محمد: خیلی خب برو ببینش. حامد: ممنونم . خواستم داخل برم‌که اقا محمد صدام زد.به طرفش برگشتم که گفت. محمد: حال پدرت خوبه؟؟ حامد: بله خداروشکر بهتره. محمد: خداروشکر.برو داخل.بیدار بشه ببینه پیشش هستی خوشحال میشه:) حامد: دستگیره در رو پایین کشیدم و داخل شدم.نگاهم مات صورتش شد.رنگ پریده اش خودنمایی میکرد .لباش کبود بود. روی صندلی کنار تختش نشستم. دستش رو بین دستام‌گرفتم.سرم رو روی دستش گذاشتم و آهسته زمزمه کردم:خوب بلدی حرصم بدی. اصلا مگه من بهت نگفتم مراقب خودت باش؟پس چرا اینجوری میکنی؟ نکنه میخوای قبل اینکه دخترمو ببینم سکته کنم بیوفتم رو دستتون؟) رسول... نمیدونم دیگه چیکار کنم. نمیدونم به کی قسم بدم که خوب بشی. دردات تموم بشه. پاشو‌بهم‌بگو اروم‌باشم. پاشو بگو خوبی. قطره اشکی از چشمم سر خورد و افتاد. درست روی دستش. اما همون لحظه من حسش کردم. نگاهش رو.تیله های مشکی چشماش روی من بود. خمار و بی حال بود اما بود. بیدار بود.بهوش بود.خوب بود.باید خوب باشه.داداش من ضعیف نیست.هیچوقت یه جا نموند.حالا یه شک عصبی نمیتونه حالشو خراب کنه. لبخندی به صورتش زدم‌.به چشماش.چشمایی که تا عمق جونم نفوذ کرد.از همون اول هم چشماش همینطور بود.وقتی از خواب بلند میشد ،خمار و مظلوم بود. آروم زمزمه کردم:خوبی؟؟ رسول: ا.اره حامد: چرا اینجوری شدی؟ شک عصبی برای چی بوده رسول؟ رسول: با یادآوریش دوباره ریختم بهم. آهسته لب زدم: چیزی نیست:) داشتم می خوابیدم یهو حالم بد شد . حامد: چشمام رو ریز کردم و گفتم: مطمئنی چیزی نشده؟ رسول: آره. حامد: باشه .چیزی نمیخوای ؟ رسول: نه .فقط میشه بمونی؟؟ حامد: آره میمونم. رسول: صدام خش دار بود.حس خوبی نداشتم که صحبت کنم اما زمزمه کردم:میشه بگی محمد بیاد؟ حامد: آره. صبر کن صداش کنم. آروم بلند شدم و در رو باز کردم .نگاه ها به سمتم کشیده شد.لب زدم: آقا محمد رسول کارتون داره. محمد: از روی صندلی بلند شدم و از کنار حامد عبور کردم.نگاهم که بهش افتاد لبخند محوی زدم.به طرفش رفتم و دستش رو میون دستم گرفتم. با دست راستم موهای پریشونی که روی پیشونیش ریخته بود رو کنار زدم و بوسه ای روی پیشونیش کاشتم و با خنده گفتم: آفتاب از کدوم سمت طلوع کرده که آقا رسول وقتی داداش حامدش پیشش هست سراغی از من میگیره؟ رسول: خنده محوی روی صورتم نفش بست نالیدم: آقا محمد.من که همش به یاد شماهستم. محمد:میدونم استاد.حالا بگو چیشده؟ رسول: آقا محمد کی ... محمد اجازه نداد که ادامه صحبتم رو بگم و گفت. محمد: آقا رسول فکر نمیکنی صبح در مورد همین موضوع صحبت کردیم؟ این همه وقت برات حرف زدم که آخرش بخوای بگی کی مرخص میشم؟؟ رسول: ببخشید.فقط از این محیط خسته شدم. محمد: هروقت دکتر بگه مرخص میشی .نه یک دقیقه زودتر و نه یک دقیقه دیرتر.حالاهم‌استراحت کن تا دکتر بیاد بالا سرت و معاینه ات کنه.البته که دکتر گفت تا فردا ظهر باید بمونی. رسول:چشم . محمد: نگاهی به چهره اش انداختم و تا دم در رفتم.در رو باز کردم اما قبل از اینکه بیرون برم سرم رو به طرفش چرخوندم و لب زدم:استاد حواست به خودت باشه.باید زود خوب بشی.میز مرکزی چشمش به در خشک شد که بری پشتش بشینی و کار کنی. رسول: با حرف آقا محمد لبخندی زدم .از اتاق خارج شد و در رو بست.نگاهی به حامد انداختم و گفتم: میمونی پیشم ؟ حامد: چرا که نه.حتما. رسول:ممنونم ازت. حامد: نگاهم زوم چشماش شد و گفتم: یه استاد که بیشتر نداریم. ````````` پ.ن.آفتاب از کدوم سمت طلوع کرده؟😂 پ.ن.محمد و برادرانه هاش❤️‍🔥 پ.ن.حامد و رسول و رفاقت قشنگشون🥲 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
اینم از اولین پارت شروع رسمی پارت گذاری هامون امیدوارم که خوشتون بیاد 🥲🙃 پارت بعد؟؟ روز جمعه شایدم اگر زودتر برسیم به آمار ۱۵۱۰ 🤭
رفقای‌گل‌ره‌رو‌عشق‌عیدتون‌مبارک🥳🙃😍