eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (داوود) نگاهی به دور اطراف کردم هر کدوم به نحوی شکنجه شده بودیم ولی با این وجود حرفی و اطلاعاتی نداده بودیم محمد بین ما بیشتر اذییت شده بود با وجود گلوله ای تو پهلوش بود مقاومت کرده بود فرشید با وجود تیر دومی که شلیک شده بود گلوله رد شده بود فقط جاش و یکم خون ریزی کمی داشت در اتاق باز شد چهره ماهان یه نفر دیگه که قیافه اش معلوم بود ایرانی نبود جلو اومدن با یکم پچ پچ کردن و حرف زدن متوجه اسمش شدیم جکسون داشت در گوش ماهان حرف میزد با همون چشمای تار و دید کمی که داشتیم دیده میشد ماهان از در خارج شد . بعد از حدود چند دقیقه. وارد اتاق شد با چند تا از افرادش وسیله با خودشون آورده بودن نگاه گذرا کردم سطل پر از آب یخ بود که قالب یخ داخلش معلوم بود سطل دیگه ای که بود آب جوش بود بخار داغ ازش خارج میشد. با نگاه معنا داری به صورتمون کرد اومد سمتمون با انگشت اشاره دستش جابه جا میکرد که یکی انتخاب کنه دستش محکم زد به چونم آورد بالا سرم محکم به صندلی کوبید یکی افرادش فرستاد سمتم شروع کرد دست و پاهام باز کردن بردنم سمت تخته چوبی که اونجا بود وسطش سه تا سوراخ بزرگ بود دستام از لای هر کدوم از اون ها رد کرد سرم با نمی‌دونم چی بود مثل سربند بستن که تکون نخوره فقط صدای بچه ها میومد داد میزدن ولم کنند محمد بغض کرده بود صورتش قرمز شده بود تخته چوب یه جوری گذاشته بودن که روبه روشون باشم دو سه نفر با قمه اومدن سمتم اول نگاهی به بچه ها کردن یکدفعه محکم حمله ور شدن سمتم تا خوردم زدنم تک تک عضو های بدنم درد میکرد از بس زده بودن از دهنم خون ریزی کرده بود سطل آب جوش آوردن سمتم دو سه نفری بلندش کردن ریختن روی سرم زخم ها و کبودی هام از شدت سوختگی می‌سوخت گز گز میکرد لبم گاز میگرفتم. با خالی شدن سطل دوم آب یخ انگار شوک بهم وارد شد دیگه چیزی نفهمیدم جز سیاهی مطلق................... .............................................................................. پ.ن1*: سطل آب یخ و آب جوش.......... پ‌.ن2*: بغض محمد............ پ.ن3*: ماهان شکنجه گر..................😈🔪