5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکی از زیباترین گلآراییهای حرم مطهر رضوی
به مناسبت میلاد پیامبر اکرم(ص) و
امام صادق(ع)🌷🌼
https://eitaa.com/romanFms
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خورشیدمحمد است و صادقماه است...
خورشیدهمیشه با قمر همراه است...
یعنی که ولادت امامِ صادق...
در روز ولادت رسول الله است...
https://eitaa.com/romanFms
_هرشهیدی را که دوستش داری،
کوچه دلت را به نامش کن؛
یقین بدان
در کوچه پس کوچه های
پر پیچ و خم دنیا،
تنهایت نمےگذارد...:)))♥️
https://eitaa.com/romanFms
اینجا ، مزار مردیست که
که دشمن میگفت :
دست هایش روی اسرائیل سایه انداخته ..💔
https://eitaa.com/romanFms
تا مجتمع نشوید،
تا دستتان را بهم ندهید،
تا اخوت اسلامی را حفظ
نکنید،نمیتوانید در مقابل
این قدرتها بایستید.
•امامخمینی
#هفته_وحدت
https://eitaa.com/romanFms
Youna - جناب موزیکYouna - Shab Ke Mishe.mp3
زمان:
حجم:
6.9M
دیگه خسته ام از دست خودم
به جون خودت خسته شدم
مگه چی داری توی دیوونه
که اینجوری هنوزم وصل توام
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
دیگه خسته ام از دست خودم به جون خودت خسته شدم مگه چی داری توی دیوونه که اینجوری هنوزم وصل توام
فکر نکن یادم میره
سرم به سنگ میخوره
عشق تو دیوونه ترم میکنه
این دلم خیلی از دستت دلخوره🖤
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
فکر نکن یادم میره سرم به سنگ میخوره عشق تو دیوونه ترم میکنه این دلم خیلی از دستت دلخوره🖤
فکر نکن بعد تو صد تا مثل تو رو چیدم
به هیچکی به جز خودت رو نمیدم
کجا میری تازه از راه رسیدم....🥀🖤
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۲۰ حامد: با رسیدن به اتاق رسول نگاهم ر
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۲۱
رسول:صبح زود از خواب بلند شدم.
اثر دارو های بیهوشی رفته بود و حس حالت تهوع داشت بهم غلبه میکرد.نگاهی به اطراف انداختم.کسی داخل اتاق نبود.
آروم از جام بلند شدم.
بدنمخشک شده بود و سرگیجه ،اجازه ایستادن و حرکت کردن بهم نمیداد.
دستمرو به میز کنار تخت گرفتم و آروم ایستادم.
خواستم قدمی بردارم که حس کردم دارم از یه پرتگاه میوفتم.دستم به طرف سرم رفت و خواستم روی زمین سقوط کنم که حس کردم کسی شونه هام رو میون دستاش گرفت.چشمام رو باز کردم.داوود بود. با کمکش روی تخت نشستم.
سلامی کردم که گفت.
داوود: سلام.چرا بلند شدی؟اگه افتاده بودی و سرت خورده بود به میز چیکار میکردم؟
رسول: حالا که نخورده.
داوود: خیلی راحت حرف میزنی رسول.بدون هیچ استرسی.بابا چیزیت میشد محمد کَله منو میکَند.
رسول: خب حالا که چیزی نشده چرا اینجوری شدی.داوود دکتر کی میاد؟
داوود: داشت میومد.زودتر اومدم پیشت .
رسول: خواستم حرفی بزنم که در باز شد و دکتر و پشت سرش پرستار وارد شدن.
دیگه حرفی نزدم و فقط سلامی آروم کردم.
......
به گفته دکتر میتونستم مرخص بشم.با کمک داوود از روی تخت بلند شدم و بعد از اینکه دقایق کوتاهی رو پیش آقاجون بودم حرکت کردیم.
به گفته محمد مجبور بودم امروز رو خونه بمونم.براي همین داوود من رو به خونه رسوند و خودش به سایت رفت.
وارد خونه شدم.
بازهم همون حال.همون دلتنگی ها.همون بغض. همشون بهم سر زدن.بعد از اینکه دستم رو شستم با همون لباس هام روی تخت نشستم.نگاهی به اتاق انداختم.
هنوز بعد از این همه سال دلم میخواد صدای مامان توی گوشم بپیچه.دلم میخواد صدام کنه تا برم باهاش ناهار بخورم.بعد از حدودا دوسال دلم میخواد در یکدفعه باز بشه و مهدی بیاد پیشم.
بیاد و بازم باهم شوخی کنیم و بخندیم.
جوری بخندیم که صدای خنده هامون گوش آسمون رو کر کنه.
ولی دیگه مامان نیست.دیگه مهدی نیست.دیگه صدای خنده توی این خونه پیچیده نشده.دیگه گوش آسمون خیلی وقت هست که صدای خنده های مارو نشنیده.
دراز کشیدم.
پتو رو روی خودم کشیدم و نگاهم رو به سقف دادم.صدامون توی گوشم بود.
حرفامون.اون روز هایی که بهش میگفتم پس کی میخوای زن بگیری. و مهدی هم با خنده میگفت من قصد ادامه تحصیل دارم:)))
با صدای تلفن از فکر بیرون اومدم.محمد بود.سریع نشستم و جواب دادم.
محمد:سلام استاد رسول.
رسول: سلام آقا محمد.خوبید؟
محمد: شکر.تو خوبی؟
رسول: بله خداروشکر.
محمد:رسول زنگ زدم بهت تا چند تا مسئله رو بگم.
یک اینکه مثل دفعه قبلت سرخود بلند نمیشی بیای سایت.امروز رو استراحت کن.ماهم شب اگر کار هامون تموم شد یه سر میایم پیشت.
دو اینکه یکم استراحت کن بعدش اگه تونستی برام با لپ تاپی که تو خونت هست اطلاعات روشنا و خانواده اش رو کامل در بیار.
رسول: چشم آقا.
محمد: فعلا استراحت کن. مراقب خودت هم باش.
رسول: چشم .
محمد: کاری نداری؟
رسول: نه خداحافظ
محمد: یاعلی
رسول: تلفن رو روی میز گذاشتم و دراز کشیدم.سعی کردم بخوابم.بخوابم تا از هجوم خاطرات به مغزم جلوگیری کنم.
اما نمیشد.منهمینجوری خاطراتش رو فراموش نمیکنم چه برسه به اینکه بیام جایی که مخزن خاطرات هست.
دلم براش تنگ شده بود.ترجیح میدمحالا که نمیتونمبغلش کنم برم پیشش.
بلند شدم و با برداشتن تلفن از روی میز از خونه خارج شدم.تاکسی گرفتم و به سمت بهش زهرا رفتم.
توی راه بودم.با دیدن پیامک نازگل لبخندی روی لب هام نقش بست.
[محتوای پیام نازگل: سلام آقای خونه. حالت خوبه؟بهتر شدی؟از دیروز که رفتی حالت بد نشد که؟]
من جونم رو میدم برای این دختر.
برای این دختری که بین همه آدما مونده باهام.
در جواب پیامش نوشتم:
[سلام جانِ دلم . . .
خداروشکر خوبم تو خوبی باوانِم؟
من میدونم آدما میان و میرن
من میدونم هیچکس موندنی نیست.
ولی تو که هیچکس نیستی.
تو عزیز کرده ی قلبِ منی ؛
قلب من با قلب تو پیوند خورده.
تو باید باشی . . .
تا من نفس بکشم
تا زندگی کنم
تا زنده بمونم :)❤️
پس مراقب خودت باش عزیزم قلبم.]
پیام رو ارسال کردم و خیره شدم به جاده ای که منتهی میشد به بهشت زهرا. به جایی که برادرم خاکبود.به جای که پدر و مادرم بودن.به خونه امن خانواده ام.
``````
پ.ن.باوانِم یه کلمه کردی که معنیش میشه تیکه ای از جسمو جونم.
از این به بعد به اونی که دوستش داری بگو باوانِم🫂❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
🚫آنچهدرقسمتبعدخواهیدخواند🚫
محمد و داوود داشتن باهم صحبت میکردن و چیزهایی رو چک میکردن.
بی توجه به طرف میز قدم تند کردم و سریع پشتش روی صندلی نشستم.
سیستم رو روشن کردم و وارد بخش منطقه ای شدم و دوربین هارو فعال کردم.صدای محمد به گوشم خورد...