eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.7هزار دنبال‌کننده
4هزار عکس
4.9هزار ویدیو
22 فایل
"و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند" ٫ کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌‌؟راضی‌نیستم‌حتی‌از‌اسم‌رمان!! ازفعالیت‌ها‌‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها‌ و‌پشت‌سرهم‌کپی‌نشه🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای روز پانزدهم ماه رمضان بسم الله الرحمن الرحیم اللهمّ ارْزُقْنی فیهِ طاعَةَ الخاشِعین واشْرَحْ فیهِ صَدْری بإنابَةِ المُخْبتینَ بأمانِکَ یا أمانَ الخائِفین. خدایا روزى کن مرا در آن فرمانبردارى فروتنان و بگشا سینه ام در آن به بازگشت دلدادگان به امان دادنت اى امان ترسناکان. ‍ ✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تܢ̣ߊ‌ܥ‌‌ܠـߊ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܝ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌✯
کانال یه دختر دهه هشتادی با انگیزه 🌚♥️ https://eitaa.com/joinchat/2343699179C9d71200f6e نیومدی ضرر کردی هااااا؛ گفته باشم! 😢💔
هدایت شده از تܢ̣ߊ‌ܥ‌‌ܠـߊ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܝ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌✯
بھ نامـ خداۅنـدجاڹ ۆخࢪد کانال یه دختر خانم عکاس هنرمند🤌🏻😌 مخزن عکاسی و اشعار ناب 🍯🤤 از دانستنی های عجیب و شگفت انگیزی که میزاره که دیگه نگووو🕶️🖇️♥ میدونی همه شاگرد اولا تو کانالش عضون 📗💚✨ 🌚🌿 🌒 🌒 https://eitaa.com/joinchat/3765436832Cdfbfffa657
هدایت شده از تܢ̣ߊ‌ܥ‌‌ܠـߊ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܝ‌ܢܚࡅ߳ߊ‌✯
نیم ساعت پست ممنوع✘ بعد از ۲ ساعت پاک بشه✓
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (رسول) هیچ ماشینی از در پشتی سفارت خارج نشده پس بچه ها تو خود سفارت هستن باید هر کاری می‌شد می‌رفتیم داخل با هماهنگی هایی که شد توسط آقای عبدی منو چند نفر بچه های گروه ویژه با لباس نامحسوس آخر شب وارد بشیم وارد اتاق اسلحه ها شدم لباس ضد گلوله پوشیدم ایرپاد گذاشتم داخل گوشم سریع سوار ماشین گروه ویژه شدم ........ (محمد) سر و صدا های اطراف خیلی زیاد بود یکم سرم بالا تر بردم که واضح بشه صدا ها ولی نمی شد (رسول) تمام سفارت داشتیم می‌گشتیم همون اتاقی که بچه ها گیر افتادن رفتم یه حسی بهم میگفتی همین‌جا هستن سمت کمد کتاب ها رفتم چند تا کتاب افتاده بود همه شون درباره استعمار بود داخل کتابخونه گذاشتم با قراردادنش. داخل کمد صدای عجیبی اومد از بغل دستش دری مثل راه رو باز شد با علامت دادن به بچه ها وارد اتاق شدیم آخر راه رو یه زیرزمینی تاریک بود چراغ قوه روشن کردم تا راه رو زیرزمینی که هست روشن کنه آروم آروم واردش شدم حس کردم یکی پشت سرم هست دستی داشت دور پهلوم می‌پیچید از پشت گرفتمش چسبوندمش کنار دیوار میخواست با چاقو حمله کنه سمتم که یکی از بچه ها یه تیر به مغزش زد نزدیک آخر زیر زمین بود با چیزی که دیدم نمی‌دونستم چه کار کنم قدرت حرف و گریه نداشتم داوود بسته بودن به تخته چوب بیهوش بدنش خونریزی زیاد داشت سعید و فرشید بهوش بودن ولی نگرانی و استرس تو وجودشون داشتن محمد ، ماهان بالا سرش وایساده بود با اسلحه نگاهم میکرد میخندید........... اسلحه تو بزار زمین بدون این که کاری کنی ........... (ماهان) ترسیدم استاد میبینم یه باهوش تو گروهت پیداشد فرمانده. ولی با این کاری که کرد. نمی‌دونه پاش چه جایی گذاشته جون همه‌ی شما رو به خطر انداخته رسول اسلحه اش مسلحه کرد گرفت سمتم اسلحه خودم محکم فشار دادم روی شقیقه محمد یک فشارش بیشتر کردم که رسول وادار به شلیک شد گلوله سمتم میومد حالا وقت اجرا نقشه بود ......... (عطیه) داشتم اتاق پسر کوچولوم میچیدم دردی تو ناحیه شکمم حس میکردم بچه داره دور شکمم میچرخه تموم عضلات شکمم منقبض میشد لباس ها از دستم افتاد آیییییییییییییی 😖 آخخخخخخخخ 😖 (عزیز) یا خدا عطیه مادر خوبی ؟؟ (عطیه) عزیز بچه دارم میمیرمممممم عزیز زنگ زد آمبولانس با اومدن تکنیسین سوار برانکارد شدم چشمام سیاهی می‌رفت. دیگه چیزی نفهمیدم جز سیاهی مطلق........... (عزیز) هر چی گوشی محمد می‌گرفتم خاموش بود عطیه برده بودن اتاق عمل فقط ذکر میگفتم اتفاقی نیوفته پدر و مادر عطیه هم اومده بودن همه اش سراغ محمد می‌گرفتن الان باید باشه نیست ........... در اتاق عمل باز شد دکتر اومد بیرون دکتر چیشد حال عروسم. و نوه ام خوبه ؟؟؟ (دکتر) مادر بچه دیر متوجه شده از دیروز تا حالا بچه ای که تو شکم داشتن بند ناف دور گردنش پیچیده اکسیژن و خون رسانی نرسیده و داخل شکم مادر از بین رفته به خاطر همین باعث شده چرخش های شدید همراه با منقبض شدن درد شکم مادر اتفاق بیوفته واقعا متاسفم نتونستم کاری کنم😞💔 مادر منتقل میشن بخش اگه نیاز شد با دکتر روانشناس میگم بیان بعد از بهوش اومدنشون ممکنه تا چند وقتی حال روحی روانی خوبی نداشته باشند صحبت کنند با مادر ........ (عزیز) سست شدم بچه از بین رفته جواب عطیه رو چی بدم مادر و پدرش که شوکه شده بودن اشک میریختن تخت عطیه آوردن بیرون رفتم پیشونیش بوسه ای روش گذاشتم دستم روی دستش گذاشتم فشارش دادم آروم آروم زمزمه وار شروع کردم باهاش حرف زدن کنارت هستم تا خوب بشی ناراحت نباش حکمتی داشته ...... ............................................................................. پ.ن1*: بچه عطیه و محمد پ.ن2*: شلیک گلوله توسط رسول نقشه ماهان............ پ.ن3*: حال روحی روانی. عطیه صحبت کردن با روانشناس بیمارستان...............
(﷽‌تکیـہ گــــــاـہ امن‌ٖؒ﷽) (ماهان): حالا نوبت عملی کردن نقشه بود گلوله داشت نزدیک می شد محمد رو یکدفعه بلند کردم گرفتمش چسبوندمش به خودم تیر رسول خورد به جایی که تیر قبلی خورده بود شدت خون ریزی بیشتر شده خنده ای سر دادم اخیییییی دیدی چی شد تیر خورد به فرمانده ات نقشه رو داشتی بهت گفتم با اومدنت به اینجا جون فرمانده ات به خطر میوفته یکیشون کشته میشه............. (رسول): با بهت به شلیک گلوله نگاه میکردم یعنی من فرمانده ام زدم تیری که زدم به همون جایی که خون ریزی داشت خورده بود خودم نمیتونستم ببخشیم کار من بوده محمد زدم اشک تو چشمام جمع شده بود قطره قطره روی لباسم می‌ریخت نمیتونستم نگاه کنم تو چشم محمد و بچه ها محمد محکم با صورت انداخت روی زمین بلند داد زدم محمددددددددددددددددددددددددددد با شلیک بچه های گروه ویژه به ماهان خودمو رسوندم کنار محمد نشستم چرخوندمش سمت خودم سرش روی پام گذاشتم دستش تو دستم گرفتم لباسی که زیر جلیقه داشتم دروردم روی پهلو محمد گذاشتم که خون ریزی کمتر بشه محمد جون رسول چشمات باز کن رسول پشیمونه غلط کرد به خدا نمی‌دونم چی شد تیر زدم بهت ........... (محمد): رس........ول تو........می..........خوا..........ستی............ جون...........منو..........نج..........ات..........بد...........ی حلا..............لم.............کن...........برا.........ت فر..........ما........نده..........برا...........در..........خو...........بی نبو...............دم (رسول) دست محمد از تو دستام جدا شد محمد تو برادر و فرمانده خوبی جان رسول بچه ها چشمات باز کن. محمد نمیخوای بچه تو بی پدر بزرگ کنی چشمات باز نگه دار تروخدا آمبولانس بفرستین از دست رفت............ آمبولانس اومد یکی یکی بچه ها رو گذاشتن بردن سمت بیمارستان به در ورودی که رسیدیم با اومدن چند تا پرستار برانکارد آوردن بردنش سمت اتاق عمل دنبال تخت ها راه افتادم تو اون موقع که دنبالشون میرفتم حس می‌کردم چهره آشنایی دیدم برگشتم هیچکس نبود شاید خیالاتی شدم ...... پشت در منتظر خبر از تک تک شون بودم .......... ............................................................................. پ.ن1*: چهره آشنا ؟؟ پ.ن2*: حلالیت محمد 😞💔 پ.ن3*: پشیمونی رسول تیر زدن به محمد 🥺