#Part_44
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول)
خانم حسینی نمیدونم چطوری بگم ولی دلیل خاموشی گوشی محمد از بی خبری بوده چون محمد تو عملیات گروگان گرفته بودنش همین چند ساعت پیش تونستیم آزادشون کنیم 😞
(عزیز):
چییییییییییییییییییییییییییییییییی ؟؟؟
محمدم آلان حالش خوبههههههه؟؟
بگین تروخدا حالش خوبه آلان کجاست ؟؟؟؟
(رسول):
راستش متاسفانه تیر خورده الان بیهوش هست چون محمد مقصر نیست نیومدن سر نزدن به شما و همسرش اون روز عملیات قرار بود قبلش بیاد بهتون سر بزنه ولی اجازه بهش داده نشده بیاد ولی دلش پیش شما بود نگرانیش پیش شما همسرش بود ...........
(عزیز):
الان تو این بیمارستان هست نکنه همون اتاقی که چند نفر مراقبش هست ؟؟
(رسول):
بله اینجاست این اتاق چون باید مراقبت بشه ممکنه برای حذف از پرونده سوءقصد قرار بگیره
(عزیز)
دراتاق آقای حسینی باز کرد وارد اتاق شدم شدم محمدم با ماسک اکسیژن روی صورتش روی تخت دراز کشیده بود آروم نزدیکش شدم یا بچه گیش افتادم وقتی کسی اذیتش میکرد ناراحت و چهره اش جمع شده بود............
بوسه ای طولانی روی پیشونیش زدم مثل همیشه............
محمدم بلند شووووو عطیه و من منتظرت هستیم................
..............................................................................
پ.ن1*: بچه گی محمد..........
پ.ن2*: نگرانی عزیز .....................
#Part_45
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
✨(چهار روز بعد از گروگان گرفتن)✨
(محمد)
از وقتی شنیده بودم چه اتفاقی برای عطیه افتاده تو شوک بودم هضمش برام سخت باورنکردنی یعنی من مقصر تمام اتفاقات که برای خانوادم افتاده من هستم بچه ای که نتونستم از خودش نه مادرش مراقبت کنم به خاطر رسیدگی نکردن از بین رفت.
لباسامو عوض کردم بدون اینکه نه به بچه ها نه به علی چیزی بگم بیمارستان بیرون رفتن تو خیابون مثل بی خانمان ها میگذشتم صورتم پر شده بود قطرات اشک که از چشام می بارید با صدای رعد و برق سرمو بالا گرفتم به آسمون خیره شدم
خدایا چرا من باید زندگیم برعکس عقربه های ساعت بگذره همیشه باید اتفاقی توش بیفتد که برگردم عقب به اتفاقات قبل فکر کنم.
لباسم همه اش خیس شده بود زخم پهلوم درد وحشتناکی گرفته بود دستم گذاشتم روش از شدت دردش کم بشه .
فقط تنها کاری که تونستم انجام بدم ماشینی که از همون خیابون میگذشت گفتم نگه داره سوار شدم سمت همون بیمارستان رفتم وقتی وارد راه رو اصلی بیمارستان اتاق ها اونجا بود شدم بچه ها عزیز پدر و مادر عطیه هم اونجا بودن عزیز که تامنو دید فقط قربون صدقم میرفت ببینه حالم خوبه یا نه بین بچه ها فقط رسول نبود حس میکردم به خاطر شلیک آخر ای که زد داخل پهلوم خودشو سرزنش میکنه نمیخواد منو ببینه میترسم از دستش ناراحت باشم پدر عطیه اومد سمتم دستم کشید برد داخل اتاق عطیه
(پدر عطیه : صدرا)
محمد خوب نگاه کن من اینجوری دختر بهت دادم خودم مراقبش بودم نمیزاشتم آب تو دلش تکون بخوره اشک تو چشم چشم هایش جمع بشه هیچ وقت نذاشتم ناراحتی شو ببینم ولی تو این کارو کردی هیچ وقت نبودی زندگی رو براش سخت کردی یک بار شد پیشش باشی محمد پسر کوچولو مرد میدونستی یا جنسیتش هم نمیدونستی کجا بودی وقتی فهمید بچه ای که نداره دلداریش بده باشه حرف بزنه آرومش کنه تو بدترین زمان پیشنهادی بهترین زمان پیشش باشی من طلاق عطیه را ازت میگیرم نمیزارم دیگه پیش تو زندگی کنه که رنج و عذاب بکشه .........
(محمد)
توروخدا این کارو نکنید هر کاری بخوای انجام میدم ولی عطیه رو از من دور نکنید من نمیتونم بدون اون زندگی کنم میدونستی من چه وضعیتی بودند برای گروگان گرفته بودن هرکاری میکردم نمیتونستم باشم ولی الان هستم کنارشم من هیچ وقت بچه نمیدم برام فرق میکنه الانم بچه نیست شاید حکمت خدا بوده خواسته او بوده.........
آقا صدرا و عطیه رفتن بیرون من موندم با حرف های زده نشده باور نکردن حرف هام پیش عطیه.........
............................................................................
پ.ن1*: طلاق
پ.ن2*: زیر بارون و رعد و برق............
#Part_46
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(ستایش)
امروز قرار بود با رسول بریم مطب دکتر برای سونوگرافی تعیین جنسیت بچه هرکدوممون شور و ذوق داشتیم وصف نشدنی آروم سوار آسانسور شدیم وارد مطب شدیم همون موقع نوبتمون. بود وارد اتاق شدیم با کمک رسول روی تخت دراز کشیدم دکتر ژل روی شکمم کشید دستگاه روش گذاشت رسول خیره شده بود به دستگاه سونوگرافی دستام گرفته بود
+ستایش خانم اول صدای بچه رو گوش کنیم ببینیم درچه حال هست فسقلی
(رسول)
یا بخش شدن صدای قلب بچه حس میکردم یه انرژی تازه گرفتم از نو متولد شدم.........
+اول بگین اسم انتخاب کردین ؟؟
(ستایش)
بله پسر من انتخاب کردم مهراب دختر همسرم انتخاب کرده ریحانه............
+ کم کم باید آمادگی گریه ها و خنده و بازی ریحانه کوچولو داشته باشید مبارک باشه عزیز دلم...........
(ستایش)
دختر بود بچه ای که با هر اتفاقی قرار بود پاش بذاره تو زندگی منو رسول...........
از مطب اومدیم بیرون سوار ماشین شدیم رسول که تا الان ساکت بود راه افتاد کنار پارک که هیچکس نبود ماشین خاموش کرد بهم شروع کرد به نگاه کردن دستش تو دستم قفل کرد چشماش گویا همه چی بود از خوش حالی و گریه و بغض همه چی داشت ...........
شروع کرد روی تموم انگشت های دستم بوسه زد بعد پیشونیم بوسید به سختی دستش دورم حلقه زد گرفت منو تو آغوشش شروع به حرف زدن کرد ...........
(رسول)
ستایش خوش حالم که هستین هم تو هم ریحانه کوچولو خوش حالم از این که قرار خدا یه دختر کوچولو به خوشگلی مامانش بهم بده ستایش چشمات به بند به قیافه اش فکر کن چشمای مثل تو مشکی با مژه های بلند مو فرفری مثل باباش ولی ناز و زیبا مثل مامانش تو دل برو جذاب تمام..........
(ستایش)
از کجا معلوم مو فرفری شد موهاش شبیه من خرمایی صاف نشد ؟؟؟
(رسول)
دیگه دیگه من مطمئنم به باباش میره 😂
دستم روی شکم ستایش گذاشتم آروم گفتم ریحانه بابا موهات شبیه بابات میشه وگر نه آبمون توی یه جوب نمیره شبیه مامانت کلا میشی 😂 میخوام قربون صدقه تون برم یکیتون حسود میشید 😂
دستم بردم زیر صندلی عقب گلی که برای ستایش گرفته بودم آروم گذاشتم تو آغوشش اصلأ حواسش نبود یکم ترسید ولی با دیدن گل لبخندی مثل الماس زد ...........
(ستایش)
آخر شب بود دیگه رسیدیم خونه با رسول شام رفتیم بام تهران وقتی رسیدیم خونه هر دو مون خسته بودیم وقتی چادر و مانتو و روسری دروردم روی تخت دراز کشیدم رسول کنارم دراز کشید دستش زیر گردنم گذاشت روی دستش خوابیدم حس میکردم داره موهام نوازش میکنه چشمام بستم تو بغلش بیشتر خودمو جا دادم ............
آروم گرفتم خوابیدم.................
............................................................................
پ.ن1: رسول و ستایشی
پ.ن2*: بوسه روی انگشت ها
پ.ن3*: تو آغوش رسول جا گرفت ...........
روح من باش که من مرده چشمان توام
عاشقم باش که من چشمه جوشان توام♥️🙂