#Part_47
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول)
چشمام باز کردم ستایش تو بغلم خوابیده بود موهاش روی صورتش پوشیده بود آروم کنارش زدم بوسه ای روی موهاش زدم دستم از زیر سرش دروردم آروم از روی تخت بلند شدم رفتم بیرون دست و صورتم شستم میز صبحونه رو داشتم آماده کردم دستی رو چشمام گرفت دستای ظریفش بوی خوب و نرمی که داشت نشون میده ستایش بانو بود ظرف پنیر گذاشتم روی میز دستام بردم بالا دست گذاشتم روی دستش آروم برداشتم چرخشی زدم روبه روش وایسادم آروم نشوندمش سر میز صبحونه شروع کردیم به خوردن بعد از خوردن باهاش خداحافظی کردم رفتم سمت سایت سعید و فرشید مرخص شده بودن از دیروز سایت میومدن ولی محمد و داوود هنوز تهت مراقبت بودن ..........
(محمد)
هر کاری میکردم زنگ میزدم موبایل عطیه برنمیداشت یا خاموش میکرد ...........
(عطیه)
دیروز که مرخص شدم رئیس محمد اومد خونمون همه اتفاقات اخیر محمد ریز به ریز جلو بابا و مامان و خودم گفت شکنجه های مختلف روی محمد از دست دادن کلیه اومدن به خونه ولی اجازه خروج ندادن..............
از دیروز هی زنگ میزد گوشیم خاموش با جواب نمیدادم حال و حوصله و دل و دماغ هیچ کاری نداشتم از وقتی پسر کوچولوم از وجودم رفته دنیا برام تاریک شده.........
دراز کشیده بودم روی تخت قطرات بارون میخورد روی شیشه بخار کرده ولی صدای بارون انقدر محکم نبود پتو کنار زدم پرده کرکره ای دادم بالا محمد بود زیر بارون سر تا پاش خیس شده بود از لباساش و دستاش بارون میچکید بلند شروع کرد داد با گریه حرف زدن قسم دادن رفت چسبید به دیوار روبه رو وسیله ای انداخت بالا
دستم بردم بیرون از پنجره لب به لب پنجره گرفتم یه شاخه گل رز قرمز و یه برگه تو مشما بود به گل آویزون آروم درش باز کردم شروع کردم به خوندن با عجز التماس تو نامه نوشته بود یه دل میگفت برو ببخش یه دل دیگه میگفت درو ببند پشت سرت هم نگاه نکن لیاقت نداره.............
بابا و مامان خونه نبودن رفته بودن خونه عمه اروم از پله ها رفتم پایین چتر از روی جاکفشی چوبی برداشتم جلو در حیاط قفل باز کردم دیدم روبه روم وایساده
محمد بیا تو سرما میخوری
+عطیه صبر کن میخوام باهات حرف بزنم ...........
_میگم بیا تو حرف باشه بعداز خشک شدنت داری میلرزی
+باش آروم رفتم بالا کنار بخاری نشستم عطیه با یه دست لباس اون سمتم لباس خودم بود آخرین بار اینجا گذاشتمش
عطیه رفت سمت آشپزخونه منم لباس عوض کردم کنار بخاری نشستم با یه لیوان شیر داغ که معلوم بود آلان گرم کرده اومد سمتم از دستش گرفتم آروم نشوندمش کنارم
_میدونم چی میخوای بگی بخشیدمت نگران باش آقای عبدی همه چیز هر اتفاقی که افتاده بهم گفت تقصیر تو نیست شاید خدا خواسته نباشه این بچه ..............
+بخشیدی واقعا ؟؟؟؟؟
_بله بخشیدم فقط باید یه قولی بهم بدی؟؟
+هر چی تو بخوای بگو با جون دل قبول میکنم ........
_میخوام اگه یه زمانی خدا دوباره بهمون بچه داد کنارم باشی تو هر لحظه نمیخوام دیگه نباشی کنارم 🥺
+قول میدم قول ................
............................................................................
پ.ن1*: بخشیدن عطیه
پ.ن2*: رسول و ستایش و عاشقانه هاش 😜
#Part_48
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(فرشید)
قرار بود با نرگس بعد از شیفت که تو اداره آگاهی بریم مزار شهدا پیش مهدی جلو در اداره ماشین پارک کردم نرگس از اداره آگاهی اومد بیرون دنبال ماشین و من میگشت چند تا. بوق زدم اومد سمتم نشست تو ماشین راه افتادیم سمت مزار شهدا از جلو در ورودی چند شیشه گلاب و گل مورد علاقه مهدی گرفتم رفتم سمت قطعه ای که مهدی خاک بود کنارش نشستم شیشه های گلاب باز کردم ریختم تمیزش کردم گل هارو یکی یکی پر پر کردم روی قبر گذاشتم
هییییییییی چه زود گذشت 😞
مهدی کاش بودی چه زود بزرگ شدی رفتی دانشگاه ولی زود از پیشم رفتی مهدی هیچ وقت رفتنت باور نکردم هنوز فکر میکنم زنده هستی میتونم ببینمت هر لحظه هر ثانیه............
نرگس دلش خیلی پر بود چادرش روی صورتش کشیده بود سرش روی قبر مهدی گذاشته بود گریه میکرد نرگس با مهدی خیلی وابسته تر بود داداش کوچیکه بود دردونه خونه مون با رفتنش خونه سوت و کور کرده بود بدون حضورش.................
✨...................(آمریکا)..................✨
+باید برنامه هارو دوباره برسی کنید میخوام نقشه و مرحله اصلی به خوبی انجام بدین اون شخص مهمی برای ما هست ممکنه خطر ساز باشه همه چی برامون خراب کنه مرحله به مرحله پیش میرید به بقیه هم خبر بدین طبق نقشه پیش برن..............
...............................................................................
پ.ن1*: امریکا نقشه
پ.ن2*: فرشید دلتنگی برای مهدی
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
اینروزاحالمیجوریه
ڪہیهوچشمامرومیبندم
واز؏مقجانمخطاببہ
امامحسینمیگم ...🫀
-اصلاخبردارےڪھازدور؎
داࢪمدقمیکنم!(:💔
#اللّٰھُمَعَجِلْلِّوَلیِڪَالفَࢪَج
.
🔻گاندو۳ در ۱۴۰۳ ساخته میشود
رئیس سیمافیلم:
«گاندو» که مراحل تأیید فیلمنامهاش در داخل صداوسیما انجام میشود انشاءالله در سال جدید وارد مراحل پیشتولید و تولید میشود.
tn.ai/3056929
#فصل_سوم
#گاندو
#استاد_رسول
#ره_رو_عشق
😎
{https://eitaa.com/romanFms}
966.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من چند ثانیه مونده به افطار...
هدایت شده از • طـعم ِخوش ِشهادت •
امشب، شب میهمانی رازهاست. چگونه خواب، سرزمین چشمهایم را فتح کند، وقتی که به استقبال واژگان نور میروند؟! امشب پنجرهها ستاره میچینند تا جوشنکبیر، با تمام عظمتش آغاز شود، باران خواهد گرفت. امشب، شب یلدای روح است؛ یلدایی که مقیاسش زمینی نیست. یلدایی که هیچ یلدایی به ارزش یک ساعت آن هم نمیرسد حال آنکه هموزن هزار ماه است. امشب، تمام فرشتگان آسمان، با کسی که قرار زمین است وعده دیدار دارند. چه بزمی است در زمین و چه شوری است در آسمان و نردبان دعا چقدر شلوغ است! دستها چونان مزارع آفتابگردان، بلند شدهاند و کهکشانها را میکاوند. خاک، به شدت به افلاک نزدیک است و الغوث الغوث، پروانه پروانه از روی انگشتها به سوی دوست پر میزند. دهانها بوی ذکر میدهند و «کلیدهای بهشت» همه جا پخشند. «مفاتیح الجنان» قدر دانستن زمان را آسان میکند! و در این میان، نام علی علیهالسلام چونان خورشید، بر دریای سرخ اندوه جانمازها و شبستانها میتابد. غروب است یا شب؟ چه زود سحر در راه است؛ راستی میان خلوتهایتان یاد ما هم باشید ..
التماسدعا✨️🙃
#دلگویه
#دلتنگنوشت