#Part_49
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(محمد)
تو حال پذیرایی خونه بابا عطیه نشسته بودم از سرمایی که تو بدنم بود لیوان شیر محکم تو دستم گرفته بودم با صدای زنگ میخواستم بلند شم با اشاره عطیه سر جام نشستم ولی باید به نشون احترام بلند میشدم صدای بابای عطیه بود که میگفت چرا بهش اجازه دادی بیاد قرار شد طلاق بگیری بلند شدم رفتم سمت بیرون از اتاق مامانش سعی داشت آرومشون کنه ولی خبری از اون آروم شدن نبود آقا امیر حسام جلوی عطیه وایساده بود دستش آورده بود بالا بزنه تو گوش عطیه به چشم های بسته عطیه نگاه کردم مثل بید میلرزید
(عطیه)
حس کردم یکی هولم داد صدای برخورد سیلی اومد ولی من حس نکردم آروم چشمام باز کردم محمد جلوم وایساده بود سیلی بابا روی گونه اش افتاده بود کنار لبش پاره شده بود خونی .........
(امیر حسام)
تو چه غلطی کردی چرا جلوی منو گرفتی تو مسئله خانواده من دخالت کردی من پدر اپن دختر هستم حق دارم هرچی من گفتم انجام بده ............
(محمد)
نه دیگه نشد تا وقتی من همسرش هستم حق همچین کاری نداری پدرش هستی احترامتون واجب ولی عطیه همسرم من هست تا وقتی من هستم اجازه ندارید دست روش بلند کنید الان جلوتون وایسادم سیلی که عطیه میخواستین بزنید خوردم بدونید جونم به خاطر عطیه میدم دوستش دارم .........
(رسول)
اصلأ به گوشیم حواسم نبود اسمس اومده بود از طرف محمد بود نوشته بود استاد نگران نباش تو وظیفه ات انجام دادی پشیمون نباش غصه نخور حالم خوبه سر مروگنده پیشتم با یدونه کلیه هم میتونم فرمانده خوبی باشم
با استیکر خنده و لبخند 😂😀فرستاده بود به ساعت نگاه کردم حدوداً چهار ساعت پیش بوده یعنی انقدر حواس پرت بودم ندیدم...........
✨(فلش بک به چند ساعت قبل محمد)✨
(محمد)
قبل از اینکه برم پیش عطیه به رسول پیام دادم که ناراحت و غصه نخوره شروع کردم به نوشتن بعد از ارسال پیام راه افتادم سمت خونه عطیه شاید راه امیدی باشه....................
..............................................................................
پ.ن1*:سیلی بابای عطیه
پ.ن2*: سرمای زیاد 🥶
#Part_50
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(دوهفته بعد اتاق بازجویی ماهان)
محمد
ماهان بعد از دو هفته به بازداشتگاه سایت درومد قرار بر این شد امروز باز جویی صورت گیرد جلسه ی بازجویی ماهان در حالی برگزار میشد که می دونست ما از رابطش با سفارت آمریکا و انگلیس و اسرائیل خبر داریم .
شاید بهتر بود بدونه از همه چیز خبر داریم و بره سر اصل مطلب .
چرا مارو گروگان گرفته بود چرا اطلاعات میخواست و نفوذی سایت بوده!
+ آقای شمس ، طولانی شدن جلسه های بازجویی تون اصلا به صلاح تون نیست..
* شما نگران جواب دادن ندادن من نباشید قرار مستعمره بریتانیا بشید 😏
+ خوبه . اینکه از رفتار تون رضایت دارید خوبه..
ولی پیش بینی من اینه که این رضایت دوام نداره .
با سکوت ماهان من ، آقای شهیدی ادامه دادن
+ خب ؟ از کجا آدرس اینجا رو پیدا کردین با مدارک جعلی وارد شدین چطور بچه ها رو میشناختید ؟
*من بهتون گفته بودم انگلیسی اصیل هستم راه نفوذ خوب بلدم اگه هم بلند نباشم کسانی رو دارم بهم بگن
+ ولی شما هیچ کسی رو توی ایران ندارید
* واقعا نمیدونم میفهمید یا خودتون میزنید به نفهمی
/ درست حرف بزنید این صحبتتون ثبت میشه علیه تون تو دادگاه نشون میده /
* خب . خب باشه من که حرف نامربوطی نزدم
کلافه بطری آب رو باز کرد و یه کمی آب خوردم
* با خودم گفتم تهش که اعدام میشم . کشتنش جلو همه و گیر افتادن دستظ
+ درباره سازمان تون سیا میخوام بدونم هدف اصلی شما چی بوده ؟
* بله . هیچ حرفی ندارم فقط بدونید قرار بیشتر از این خار و خفیف بشید 😏
(محمد)
با خروج آقای شهیدی از اتاق بازجویی ، هدفون رو بیرون آوردم و به سمت شون رفتم
+ خیلی خوب نقش بازی می کنه . ولی به حرف نمیاد
بی حرکت دیگه ای از کنارم رد شدن و رفتن . به مانیتور چشم دوختم . به ماهان که پاهاشو از استرس به زمین می کوبید . با علامت دست اشاره کردم که برش گردونن به اتاق خودش .
به سمت میز رسول رفتم داشت مثل همیشه اضافه کاری میکرد هزار گفتم اضافه کاری پیش از حد ممنوع استراحت کن کو گوش شنوا
- رسول جان ؟
+ جانم آقا ؟
- از منبع مون توی موساد و وزارت خارجه انگلیس داخل کشورش خبر بگیر ببین متوجه به دام افتادن ماهان شدن یا نه. اگر شدن ، چند وقته و اگر نشدن چه نقشه ای دارن قرار کسی دیگه ای انتخاب کنند ؟ .
+ چشم
- دمت گرم
به سمت اتاق خودم حرکت کردم . روی میز پر بود از عکس و برگه های کوچیک رنگی که هر کدوم مشخصات کار اصلی متهمینی که تا امروز بوده هنوز فرصت اینکه عکس ها رو بچینم پیدا نکرده بودم .
همه ی عکس ها رو برداشتم و به سمت تابلوی گوشه ی اتاق رفتم . دونه دونه و با دقت همونطور که عکسا رو می چیدم ، سعی می کردم از اول داستان رو مرور کنم .
+ ببخشید آقا . منبع مون توی موساد گفته متوجه دستگیری شدن و احتمال هم میدن پیش ما باشه . دارن تلاش می کنن تا یه جوری حذفش کنن
- واقعاً می خوان حذفش کنن ؟
اون طوری که منبع مون گفت ، احتمال دادم کار دیگه ای بکنن
+ ممکنه اطلاعات ویژه ای داشته باشه که نمی تونن صبر کنن
- شاید..
...............................................................................
پ.ن1*: حذف ماهان
پ.ن2*: عملیات جدید
https://daigo.ir/secret/426876471
پاسخگو نویسنده رمان تکیه گاه امن بگوشم بفرمایید ✌🏻🇮🇷
آیدی نویسنده برای تبادل نظر و پیشنهاد و انتقادی :
@Gomnam_labbeyk_ya_hussenin
#رمان_تکیه_گاه_امن
#لینک_ناشناس_ارسال_نظرات
دعای هر روز رمضان - روز بیستم♡
🤲خدایا به تلاوت قرآن موفقم بدار..
#ماه_رمضان
#دعای_روز_بیستم