گاهی دلم یه جای دنج میخواهد
جایی شبیه حرمت!
من باشم و بغضهای نشکسته... :)💔
هدایت شده از KHAMENEI.IR
❤️ تصویر دیدهنشدهای از دیدار و گفتگوی سردار رشید و فداکار اسلام سرلشکر پاسدار محمدرضا زاهدی با حضرت آیتالله خامنهای
📥 نسخه قابل چاپ
💻 Farsi.Khamenei.ir
سلام سلام
خب همون طور که میدونید امروز چهارماهگی کانالمون هست .خداروشکر میکنم که تا اینجای کار شما رفقا همراهمون بودید و حمایتمون کردید .با تمام سختی ها و آسونی ها این چهار ماه هم گذشت .به امید یک سالگی کانالمون🙃
۴ماهگی کانالمون مبارکککک🥺❤️
#Part_55
#Safe_support
(﷽تکیـہ گــــــاـہ امنٖؒ﷽)
(رسول)
پام جونی نداشت برم ببینمش ولی به زور رفتم داخل کلی دستگاه وصل بود تنها راه نجات ستایشم بود ولی بفهمه چی میگه دق میکنه بگم قلبی که تو سینه داری از این به بعد مال خودت نیست مال بابات هست
آقا چرا گذاشتی بین شما ستایش یکی انتخاب کنم کاش بودین چرا داری ترک میکنی .........
از اتاق درومدم داخل پذیرش فرم رضایت اهدای عضو پر کردم قرار شد هر دو شون به برن اتاق عمل جلو دراتاق عمل نشستم سرم تیکه دادم به دیوار اشک هام روی صورت موزاییک های راهروی بیمارستان میریخت حس کردم دستی روی شونه هام هست چشمام که از زور گریه باز نمیشد باز کردم محمد کنار نشسته بود با لباس مشکی دیگه تحمل نداشتم محمد گرفتم تو بغلم دستام دورش حلقه کردم شاید آروم بشم ولی بد تر میشدم تپش قلب گرفته بودم .........
✨...............(چند ساعت بعد ).....................✨
ستایش آورده بودن بیرون آقای عبدی که پارچه سفید کشیده بودن محمد سرش روی تخت بغلش گذاشته بود گریه میکرد گریه فرمانده چه جالب برای اولین بار شاهدش بودم فرماندهی که هیچوقت گریم نمیکرد تو خودش میریخت چشماش پر از حاله از اشک بود ............
قرار بود همین امروز خاکسپاری تشییع پیکر کنند تک دخترش بیهوش روی تخت بیمارستان نوه اش داخل دستگاه...........
داخل بیمارستان شلوغ بود همه از فداکاری یه پدر برای دخترش میگفتن که جون تازه ای به دخترش داده اون قلبش داده اگه هم نباشه همیشه کنارش هست حسش کنه .........
(محمد)
سوار ماشین حمل شهدا بودیم مردم دور تا دورش جمع شده بودن چفیه یا شال مینداختن بالا برای تبرک کردن بچه ها که حالشون داغون بود روی تابوت ها گل رز قرمز پر پر شده بود پرچم ایران دور تا دورش بسته بودن با رسیدنمون به گلزار شهدا آروم اومدم پایین پیکر شهدا روی شونه هامون گذاشتم سمت جایگاه ابدیشون میبردیم نمیتونستم پشت سرم نگاه کنم در شده بود ازدحام جمعیت کثیری با هر قومی اومده بودن با لباس های محلی.............
فکر نمیکردم آقای عبدی انقدر غریب شهید بشه خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا. چه قدر شبیه آقام حسین. سیدالشهدا............ غریب 😭😭💔💔
(رسول)
تو اتاق نوزادان بودم ریحانه بیدار بود دست و پا میزد میخندید صورت سفید مثل برف و گونه های قرمز لپ های تپل........... قرار بود ریحانه هردومون با هم بغل کنیم برای اولین بار ولی با این اتفاق ها نشد
..............................................................................
پ.ن1*: اولین بغل کردن
پ.ن2*: تشیع پیکر شهدا