تو رفتیُ بی تو زندگی برام عذاب شد...
تو رفتیی دنیا روی سر من خراب شد:)
یک نقطه ماند و قصه هجران شروع شد
شامِ سیاه و غربتِ یاران شروع شد
آخرین پست معنا دار کانال اطلاع رسانی امام شهید در تلگرام
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
یک نقطه ماند و قصه هجران شروع شد شامِ سیاه و غربتِ یاران شروع شد آخرین پست معنا دار کانال اطلاع ر
به پایان آمد این دفتر؛
حکایت همچنان باقیست...
وقت تمام شد!
شما را دوست داریم؛ برایتان دعا میکنیم، والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته. خداحافظ آقایون و خانمها…
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون فقط یه دوربین مخفیه ، چرا گریه میکنی؟)
https://eitaa.com/romanFms
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداحافظ دورت بگردم
حلال کن که انقدر خستت کردیم...:)
https://eitaa.com/romanFms
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚩ما به شهدایمان نمیگوییم خداحافظ
میگوییم به امید دیدار
به امید دیداری همراه
با پیروزی خون بر شمشیر
و به امید دیدار در
میدانهای جهاد و شهادت
https://eitaa.com/romanFms
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روایتی غم انگیز از شرایط نگهداری پیکر مطهر رهبر شهید
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۸۰ راوی:چشمان بی رمق حامد اهسته باز و
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۸۱
راوی:نفسش گرفته بود. این را میشد از قفسه سینه ای که آرام تکان میخورد حس کرد.
رمق از دست و پایش رفت و همانطور که دست سالمش را به دیوار تکیه داده بود آهسته گوشه ای سر خورد و نشست.
سپهر با غم و بغضی آشکارا رسول رو از نظر گذراند و به محمد خیره شد.
محمد اما حال رسول را که دید ،تلفنی که در دستانش بود و با آن به همسر حامد خبر داده بود را در جیب لباسش گذاشت و خود،آرام قدمی به طرفش برداشت و کنار رسول زانو زد.
دست روی شانه ی رسول گذاشت ...
رسول بی اختیار نگاهش از درب اتاق عمل جدا شد و به صورت محمد خیره شد؛
حسی عمیق در نگاهش بود که به قلب محمد هم نفوذ کرد.
بالاخره حرفی از گلویش خارج شد و مهر سکوتی که بر لبانش زده شده بود را شکست.
رسول: ت..تیر به کجاش خورده؟
محمد: رسول آروم باش. خودتو تو اینه دیدی؟رنگت شده مثل گچ دیوار.
رسول: جوابمو بدید.
محمد: با کلافگی نگاهی به رسول انداختم.سری تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم:به قفسه سینه اش خورده. جایی نزدیک به قلبش...
رسول: چ.چی؟ نزدیکه قلبش؟)
سپهر: دور ایستادن بیشتر از این صلاح نبود.کنار رسول نشستم و همونطور که سعی داشتم شونه اش رو آروم ماساژ بدم گفتم: آروم باش داداشم. چیزی نمیشه ان شاءالله.
رسول: خودمم میتونستم تجمع اشک رو پشت پلک هام حس کنم.نگاهی به سپهر انداختم.با یادآوری محیای مظلوم گفتم: سپهر.محیا فقط دو روزشه. به پدر نیاز داره.به یکی که بتونه پشتش باشه نیاز داره.
سپهر: رسول منو ببین !! حامد قرار نیست بلایی سرش بیاد.میفهمی چی میگم؟؟
رسول: خواب دیده بودم...
کیان بهم گفت قراره بدتر از اینا رو ببینی.
گفته بود داغ های بیشتر میبینم.
سپهر: نگاهی به آقا محمد انداختم.دستی به صورتش کشید و آهسته کنار دیوار نشست.
دستش رو توی هم کرد و آروم زمزمه کرد.
محمد: مطمئن باش اگر قرار باشه اتفاقی برای حامد بیوفته هیچ اتفاقی بهتر و زیباتر از شهادت براش نیست.
شایسته و لایق هست.
اگر خدا براش مقدر کرده باشه نمیتونیم کاری کنیم و فقط حامد به آرزوش میرسه.
اگر هم مقدر نکرده باشه حامد برمیگرده پیشمون.
رسول: کاش خدا به دل ما و همسر و بچه اش رحم کنه:)
محمد: نیمنگاهی به چهره رسول انداختم:خدا بهترین هارو برای بنده هاش میخواد.چه حامد رو ببره و چه بزاره بمونهکنارمون.مطمئن باش بهترین رو میخواد.
رسول: محمد.من کسیو جز حامد ندارم.
محمد جواب زن و بچشو چی بدیم؟بگیم دو روز بعد تولد دخترش فرستادیم بره ماموریت دستگیری ؟؟
بگیم رفت اون آدمای پست فطرت رو دستگیر کنه ؟؟
محمد: رسول...
راوی: محمد خواست حرفی بزند که همان لحظه درب اتاق عمل باز شد .
دکتر بیرون آمد و نگاهی عمیق به رسول و بقیه انداخت.
نفسش را بیرون داد و همانطور که کلاهش را از سر برمیداشت زمزمه کرد (تسلیت میگم)
````````````````````````
پ.ن. جایی نزدیکبه قلبش...
پ.ن.تسلیت میگم
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_xmhbvx&btn=مدیریت.ره.رو.عشق
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
دیگه حالا چشم چشم میکنم تو حرم؛ شاید جایی دوباره دیدمت...
حالا که دستت بازتره:)
https://eitaa.com/romanFms