سلام رفقا .عیدتون مبارک .
خب قبل از شروع فصل دوم رمان آغوش امن برادر باید یه سری نکات رو بهتون بگم .
اول از همه .پارت گذاری رمان روزی یک پارت هست . رفقا پارت هارو تا آخرین حد که ایتا اجازه نوشتن میده تایپ کردم و پارت ها خیلی بلند هست پس روزی یکی میدم.
شخصیت هارو هم تا چند روز دیگه ارسال میکنم .
و اینکه ساعت پارت گذاری مشخص نیست .
امروز به مناسبت عید فطر یک پارت الان ارسال میکنم و یک پارت بعد از ظهر 😊
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۱
رسول: دو زانو کنار سنگ قبر حامد فرود اومدم .سنگی که یک ماه هست با اشک های من خیس میشه. کنار سنگ قبرش قبر دیگه ای بود .اخ داوود تو چرا رفیق نیمه راه شدی 💔شما دو تا که همیشه به من میگفتید شما رو ترک نکنم پس چرا الان هر دو شما رفتید و منو تنها گذاشتید؟ به روی سنگ قبر ها نگاه کردم .اسم شهید چقدر پشت اسم خودشون قشنگ بود .(شهید حامد اسماعیلی ) و (شهید داوود رستگار) چیشد که اینجوری شد . چیشد که داداشام رفتن و به فکر قلب مریض من نبودن؟💔چیشد که تنهاشدم .حضور کسی رو کنارم حس کردم .اروم سرم رو به سمتش برگردوندم.چشام دیگه باز نمی شد. این چند وقت کارم به صورت شبانه روزی بود . صبح تا شب گریه و شب تا صبح گریه . با مرور هر خاطراتمون اشک میریختم و حتی دو بار هم حالم به قدری بد شد که به بیمارستان رفتم.اقا محمد دستم رو گرفت و آروم گفت .
محمد: رسول جان .میدونم سخته .میدونم و درکت میکنم چون خودمم درد جدایی رو چشیدم .خودمم به داوود و حامد وابسته بودم و برام مثل برادر بودن .پس نمیگم گریه نکن چون میدونم امکان نداره و نمیشه آدم بالای سر رفیقش و از همه مهم تر برادرش اشک نریزه.اما یکم به فکر خودت باش .این چند وقت دو سه تا قاشق رو هم به زور غذا خوردی .اینجوری پیش بری که همش باید بری زیر سِرُم.خواهش میکنم یکم به فکر قلبت باش .به فکر این باش که دکتر گفته قلبت ضعیف تر هم شده .مگه تو بهشون قول نداده بودی که مواظب خودت باشی پس چرا حالا اینجوری میکنی؟؟
رسول: آقا، تحمل ندارم دیگه .آخه چرا همش باید بدبختی بکشم؟؟چرا خدا به من نگاه نمیکنه؟💔
محمد: خدا بهت نگاه کرد .اگر نگاه نمی کرد ما رو برای تو نگه نمیداشت.رسول یادت که نرفته .اون روز منو و فرشید هم باهاشون رفتیم وسط راه مجبور شدیم پیاده بشیم که اون اتفاق افتاد .پس بدون خدا خودش خواست که اونا رو ببره و ما پیش تو بمونیم .فهمیدی؟ 🖤
راوی: رسول با چشمانی خسته و خمار که به خاطر گریه زیاد خیس از اشک بود با صدای لرزان و بغض آلودی لب زد و رو به محمد که سعی میکرد آرامش کند تا حالش بدتر نشود گفت .
رسول: ای کاش من به جاشون بودم .ای کاش هیچ وقت به اون ماموریت نفرین شده نمی رفتید .محمد چقدر بهتون گفتم استرس دارم. چقدر گفتم نرید .این یه بار رو بزارید تیم دیگه ای بره .ولی رفتید .حالا چیشد ؟؟حالا دیگه داداشام نیستن.حالا دیگه داغ برادر دیدم و آتیش گرفتم. حالا دیگه حامد نیست که صبح ها بلند بشه و به زور منو بیدار کنه .حالا دیگه داوود نیست که مثل دفعات قبل هر دفعه که حوصلش سر میره بره و برام چایی بیاره.نیستن .رفتن و دوباره منو نابود کردن💔
محمد: آروم دستش رو گرفتم و بلندش کردم .به سمت خیابون رفتیم تا سوار ماشین بشیم .توی ماشین نشست. منم رفتم تا از سوپری یه بطری آب بگیرم .
رسول: آقا محمد که رفت سرم رو به پنجره تکیه دادم برگشتم به خاطرات گذشته. خنده هامون ،مسخره بازیامون،روزایی که ما سه تا سربه سر آقا محمد میزاشتیم،روزایی که می رفتیم گلزار شهدا و هر کدوم دعایی رو که هممون ازش خبر داشتیم میکردیم .چقدر حامد و داوود لیاقت داشتن که رفتن ولی من موندم 💔
با صدای روشن شدن ماشین سرم رو به طرفش چرخوندم . آقا محمد داشت میومد طرف ماشین با سرعت زیادی بهش نزدیک شد و باهاش برخورد کرد و من بودم که فریاد زدم :محمددددد
دویدم به طرفش .ماشینه که فرار کرد .کنارش روی زمین افتادم دستش رو گرفتم .خون از سرش جاری بود .
محمد: ر..رس.ول..ح..حلا..لم ..کن🖤
رسول: نه محمد تو دیگه نه .تو دیگه نباید بری .نهههههههه💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن. حامد و داوود 💔
پ.ن. چیشد که اینجور شد 😔
پ.ن.محمد تو نباید بری🖤
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان
13.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلیپ با حال و هوای پارت ۱
https://harfeto.timefriend.net/17098941770514
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
لینک ناشناس جهت ارسال نظرات زیباتون در مورد رمان 😊
﷽
═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═
#پارت۲
محمد: از پله ها رفتم پایین و به سمت میز رسول حرکت کردم .با دیدنش که سرش رو گذاشته روی میز و چشماش بسته هست اخمام رفت توی هم .چقدر بهش گفتم برو نمازخونه استراحت کن همش گفت خوبم و خوابم نمیاد اونوقت الان اینجا پشت میز خوابیده .به سمتش رفتم و خواستم صداش کنم که متوجه عرق روی پیشونیش و آروم حرف زدنش شدم .سرم رو نزدیک کردم .با شنیدن حرفاش چشمام رو بستم .خدایا .دوباره داره کابوس میبینه 😔اروم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و صداش کردم :رسول .رسول جان .داداش بیدار شو
رسول: با ترس از خواب پریدم .اشک توی چشمام جمع شد .با دیدن محمد بدون وقفه خودم رو توی بغلش پرت کردم و اشکام جاری شد .چند وقت بود کابوس نمیدیدم اما دوباره شروع شدن🥺😔اون اتفاقات یعنی چه معنی ای میده؟؟چرا باید همچین خوابی ببینم اخه😭
محمد: آروم باش .هیچی نیست. اروم باش رسول 😔
رسول: آقا محمد دوباره اون کابوس رو دیدم .چیکار کنم.خسته شدم .دیدن اون تصاویر حتی توی خواب هم برام زجر آور هست 🥺💔
محمد:آروم باش رسول .گذشت دیگه .تموم شد .حالا هم بلند شو برو یکم آب بخور و بچه هارو صدا کن .پرونده جدید بالاخره بعد از دو هفته اومد 😉
رسول: چشم .با اجازه .
رسول:بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم .یه لیوان برداشتم و توش رو آب کردم. یه قرص از توی جیبم برداشتم و خواستم بخورم که صدای حامد اومد .سریع خواستم قرص رو توی جیبم بزارم که متوجه شد و با قیافه ای سوالی بهم نگاه کرد و گفت .
حامد : اون چی بود ؟؟
رسول: چ..چی؟ هی..هیچی نبود 😬
حامد : رسول دارم میگم اون چی بود ؟تو دوباره قرصات رو بدون اینکه زمانش رو بدونی میخوری؟؟رسول دکتر گفته سر ساعت بخوری اونوقت تو هر وقت میخوای میخوری و هر وقت نمیخوای نمیخوری😠 رسول دکتر گفته قلبت ضعیف تر شده .چرا اصلا به فکر خوردت نیستی 😤
رسول: ب..ببخشید 😔
حامد : از آشپزخونه اومدم بیرون و به گوشه ای رفتم .اشکام روی صورتم ریخت .من نمیخواستم ،نمیخواستم اینجوری باهاش حرف بزنم نمیخواستم ازم عذر خواهی کنه فقط میخواستم مراقب خودش باشه .فقط میخواستم بدونه که برامون اهمیت داره و سلامتیش مهمه 🥺💔همین. من قصد نداشتم ناراحتش کنم 😭
رسول : بعد از رفتن حامد قرص رو برداشتم و با یکم آب خوردم .حالم خوب نبود .خوابی که دیدم حالم رو خراب کرد و حالا هم که حامد اینجوری حرف زد و از یه طرف اون باعث شد من ناراحت بشم و از طرفی من باعث ناراحتی اون شدم 😔دیدید وقتی یه خواب بد میبینی تا چند ساعت حال خوبی نداری و نفست بالا نمیاد .دیدید نمی تونی کاری بکنی و منتظر یه تلنگر ریز هستی تا بغضت بشکنه .من دقیقا توی اون حال هستم .دلم میخواد برم یه جایی که فقط راحت باشم .بدون هیچ فکر و دغدغه ای .بدون هیچ درد و رنجی .راحت .خیلی خیلی راحت💔
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ.ن.کابوس 🖤
پ.ن. قرص قلب💔
پ.ن. منتظر یه تلنگری تا بغضت بشکنه🥺❤️🩹
https://eitaa.com/romanFms
#سرباز_امام_زمان