گلی
پارت ۱۳,۱۴
،،نگاه مامانم هنوز متعجب و شکه بود واکنش من براش قابل هضم نبود :
_ چرا از شیرزاد خوشت نمیاد از خداتم باشه یه عیب بذار روش...
_خوشم نمیاد ازش، یه جوری نگاهش به بقیه از بالا به پایینه که انگار داره به زیر دستش نگاه میکنه زیادی مغرور و خودشیفته است، این مرد حتی به زمین زیر پاش هم فخر میفروشه ...
_این حرفا چیه خیلی هم آقا و متشخصه ،من که جز احترام چیز دیگه ای ازش ندیدم طرف تحصیل کرده موفق و پولداره اون غرور نداشته باشه میخوای بابای تو غرور داشته باشه یا پسرای درب و داغون این محل ،طرف با اون همه دک و پزش میتونست بهترین دختر از عالی ترین خانواده رو انتخاب کنه اما خر مغزشو گاز گرفته یا نمیدونم چی دست گذاشته رو تو خوبه رنگ و رو داری که نذاره تو هم مثل من و خواهرت بدبخت شی اما تو با این عقل نداشته ات میگی نه فکر میکنی من میذارم خودتو بدبخت کنی...
_همین که شیرزاد میتونست یکی از بهترین دخترای فامیلش رو انتخاب کنه اما اسم منو آورده یعنی یه جای کار میلنگه ،مگه نمیگی اول با ازدواج مخالفت کرده وقتی دیده خاله زیاد پافشاری میکنه این اواخر راضی شده و اسم منو آورده ،حتماً با خودش گفته این دختر تو این خانواده ی بدبخت هر بلایی هم سرش بیارم صداش در نمیاد بعد از یه مدت هم ولش میکنم ...
_گلبرگ نکنه کمربند بابات به سرت خورده و عقلت پریده که داری این حرف ها رو میزنی ،تو هر چی باشی دختر خاله ی شیرزادی...
_آره دختر خاله ی ناتنیش ،هیچ وقت طرز نگاه شیرزاد به من جوری نبوده که انگار از من خوشش میاد...
جمله ی آخرمو واقعاً راست گفته بودم تا جایی که یادم میاد نگاه شیرزاد به من بی تفاوت بود یه نگاه بی حس و شیشه ای ،زیاد باهاش هم کلام نشده بودم فقط تو سلام و احوالپرسی اونم خیلی کوتاه و مختصر ،بار آخر تو مهمونی عید تو خونه ی خاله پریزاد دیده بودمش ،فکر میکردم شیرزاد آلمانه به خاطر همین راضی شده بودم با مامانم برم خونه شون ،وگرنه بعد از گندی که زده بودم اصلاً دلم نمیخواست با شیرزاد روبه رو شم وقتی میدیدمش دستپاچه میشدم خودمو گم میکردم ترس این که شیرزاد بفهمه پشت اون دو سال بدبختی و به ناحق متهم شدنش من بودم شده بود کابوسم !
اون روز وقتی تو مهمونی دیدمش خودمو گم کردم با دستپاچگی و تته پته بهش سلام دادم و عیدو تبریگ گفتم و اون تو جواب فقط سر تکون داده بود و حالا .
۱۵,۱۶
کسی که تا دیروز حتی درست و حسابی جواب سلاممو نمیداد الان با اصرار های مادرش که بهش پیله کرده ازدواج کنه بعد از کلی مخالفت آخرش اسم منو آورده بود نکنه واقعاً حدسم درسته با خودش گفته این گلبرگ بدبختو میگیرم که از دست اصرار های مامانم راحت شم ، اما این فقط زندگی من نه زندگی شیرزاد هم بود هنوز گیج و گنگ بودم خدایا آخه چرا من...
هر چقدر به مامانم می گفتم نه حرف خودش رو میزد میگفت نمیذاره به بختم لگد بزنم ،این اواخر با عصبانیت بهم شک کرده بود که نکنه یکیو زیر سر دارم که میخوام شیرزاد رو رد کنم و من مونده بودم که چجوری قانعش کنم که کسی نیس!
**
هر وقت استرس میگرفتم یا عصبی میشدم اشتهام چند برابر میشد ،فردا روز خواستگاری بود ،همون طور که داشتم تند تند از خوراکی های که هدیه واسه خودش خریده بود میخوردم گفتم:
_هدیه تو رو خدا یه راه بذار جلو پام چکار کنم که این خواستگاری سر نگیره ،برای فردا قرار گذاشتن از الان مامانم اینا افتادن تو هول ولا انگار خانواده ی سلطنتی شاه قراره پا به کلبه ی درویشی مون بذارن ،آخه نمیدونم چرا از میون این همه دختر دست گذاشته رو من ،صدتا دختر ترگل ورگل تر و خوشگل تر از من تو فامیل...
هدیه گفت :
_ مانانت اینا حق دارن گل،آخه کی همیچین تیکه ای رو رد میکنه؟
با فکر به شیرزاد با حسرت جواب دادم :
_یه فلک زده ای به اسم گل!
خواستگاری مثل شیرزاد میتونست دقیقاً همون شاهزاده ی سوار بر اسب سفید رویا ها باشه اما نه واسه منی که ...
هدیه سعی کرد آرومم کنه :
_ آروم باش گل، تو که داری خودتو میکشی از استرس شیرزاد روحشم خبر نداره باعث و بانی اتفاق سه سال پیش تویی به نظرم الکی استرس گرفتی ،حالا که نمیخوای باهاش ازدواج کنی کاری نداره...
_یعنی چی کاری نداره ،میگم هر چه قدر به خانواده ام میگم نه قبول نمیکنن !
_خب به خودش بگو فکر نکنم شیرزاد بخواد با کسی ازدواج کنه که نمیخوادش بذار بیان خواستگاری فردا که اومدن بدترین لباستو بپوش با یه آرایش غلیظ برو استقبالشون ،اینام که مذهبی شاید شیرزاد همونجا تو خواستگاری خودش به مامانش گفت نمیخواد و نظرش عوض شده این خانواده ای که تو داری این جوری که افتادن تو هول و لا مشخصه تو همین جلسه ی اول جواب مثبت رو دادن!
۱۷,۱۸
وقتی باهاش تو اتاق تنها شدی بگو نمیخوایش این مرد هم مشخصه اونقدری مغروره که مطمئنم خیلی زود همراه خانواده اش از اونجا میره البته جوری که از تعریف های تو پیداست شاید قبل رفتن بخواد قهوه ایت هم بکنه مثلاً بگه همچین مالی هم نیستی و به اجبار مامانم اومدم خواستگاریت و این حرفا!
فکر به این که تو چشمای شیرزاد نگاه کنم و بگم نمیخوامش چقدر برام سخت بود وقتی بهش فکر می کردم یه حس غم و حسرت قلبمو احاطه میکرد،به قول مامان شبیه به اینه که دستی دستی لگد بزنم به بختتم، کاش اون اشتباه رو تو گذشته انجام نداده بودم که اگه انجام نداده بودم شاید همه چیز جور دیگه ای رقم میخورد شاید من هم میتونستم طعم خوشبختی رو بچشم!
هدیه خوراکی هاش رو از جلوم برداشت :
_ بسه دختر کلی پول دادم واسه این خوراکی ها یه چیزی هم واسه خودم بذار ،قهوه تو بخور داره سرد میشه !
خسیسی نثارش کردم و قهوه ام رو که داشت سرد میشد رو از رو میز برداشتم و مزه مزه کردم،تلخ بود اما نه تلخ تر از زندگیه اون روز های من !
شیرزاد **
عینک آفتابی مو برداشتم و دقیق تر نگاهی به نقشه ی تو دستم انداختم ،این اولین پروژه ای بود که بعد از ورودم به ایران پذیرفته بودم روی کارم خیلی حساس بودم تموم تمرکزم رو میذاشتم برای این که کارمو به بهترین نحو احسن به سر انجام برسونم .
صدای قبراق و پر نشاط سرکارگر نمیذاشت که درست و حسابی ایده های توی ذهنم رو مرور کنم و همین طور سر و و صدای کارگرا که داشتن مصالح ساختمانی رو جابه جا میکردن.
سرکارگر _وقتی آقای سعادتی گفتن جناب مهندس کامروا این پروژه رو قبول کردن باورم نشد آخه باورش سخت بود آلمان رو ول کرده باشین و به ایران برگشته باشین ،ماشالله کارنامه ی کاریتون اونقدری موفقیت آمیز و درخشانه و که واقعاً قبولی این پروژه توسط شما باعث افتخاره و از همین حالا نتیجه رو میشه حدس زد!
بی حوصله از پر چونگیش تنها به تشکری کوتاه اکتفا کردم ، به شنیدن این تعریف ها از خودم عادت داشتم و چیزی نبود که برام تازگی داشته باشه با شنیدن صدای زنگ موبایلم نقشه ای که توی دستم بود رو به کریمی سپردم و موبایلمو از تو جیبم بیرون آوردم .
مامان بود حدس این که چی میخواد بگه زیاد برام سخت نبودقطعاً در مورد خواستگاری امشب و همین بی حوصلگی اون روزم رو بیشتر تشدید میکرد اصلا سر چشمه ی بی حوصلگی اون روزم همین بود !
پارت ۱۹
اصلا سر چشمه ی بی حوصلگی اون روزم همین بود !
از سر و صدا ها که دور تر شدم اتصال رو لمس کردم و طولی نکشید که صداش داخل موبایل پیچید:
_سَ...سلام پ...پسرم کجایی ...چِ .چرا هنوز نیومدی خو...خونه؟
یا یادآوری این که صدای مخملی و قشنگش به خاطر من این جوری با لکنت شده و برای گفتن یک جمله ی ساده این جوری میگیره حس بدی بهم دست میداد به خاطر اتفاقی که سه سال پیش برام افتاد مامان به خاطر ترس از دست دادن ِ من سکته بود ،اون اتفاق بدترین اتفاق عمرم بود شده بودم آشِ نخورده و دهن سوخته !
اون روزا برای من و خانواده ام پر از تشویق و به بدترین و عذاب آور ترین شکل ممکن سپری شد بود ، کاش لا اقل یه سرنخی چیزی پیدا میشد تا میفهمیدم باعث و بانی اون اتفاق نحس کیه بدون شک اگه پیداش میکردم مادرش رو به عذاش می نشوندم!
کاری میکردم روزی هزار بار از به دنیا اومدنش پشیمون بشه ،آروزی مرگ کنه حتی پرنده های آسمون هم به حالش گریه کنن!
گلی پارت ۲۰
_شی..شیرزاد با توام پسرم باید آماده شی دیر نکنیم یه وقت....درست نیست!
با صدای خش داری جواب دادم :
_دیر نمیکنم خیالت راحت!
نارضایتی از صدام میبارید اما گوشی برای شنیدن این نارضایتی نبود !خوشحال گفت :
_آدرسگل ...فروشی رو برات پیام کردم اسم تو رو به..بهشون دادی همین که بری اونجا و...خودتو معرفی کنی ...دسته گل رو بهت میدن یادت ... نره حتماً دسته گل رو تحویل بگیری... شیرینی رو خودم خریدم !
صداش بعد از مدت ها خوشحال و پر از ذوق بود خیالش رو راحت کردم که گلارو تحویل میگیرم و زود میام خونه بعد از خداحافظی ناچار و بی میل به طرف ماشینم رفتم .
به محض این که اومده بودم ایران پدر و مادرم هر دو پاشونو کرده بودن تو یه کفش که سنت داره میره بالا ۳۶ سالت شده و باید ازدواج کنی،مرغشون یه پا داشت و هر چه قدر ممانعت میکردم بی فایده بود و کوتاه نمیومدن .
درون خودم ذره ای آمادگی ازدواج نمی دیدم و احساس میکردم هنوزم زوده از زندگیم راضی بودم، آزادیمو دوست داشتم،
طولانی ترین دوستیم با اِلا یک دختر آلمانی بود اِلا خیلی خوشگل بود
خود سفید برفی بود فقط با این تفاوت که چشماش سبز بود موهای کوتاه مشکی صورت سفید مثل برف بینی کوچیک لبای کوچیک اما خوش فرم و صورتی ، مطمئناً کم پیش میاد مردی بتونه از این همه زیبایی بگذره اما...
❤️❤️
سلاااام بفرمایید پارت ۲۱
مطمئناً کم پیش میاد مردی بتونه از این همه زیبایی بگذره اما دوام رابطه مون فقط چیزی حدود یک سال بود شاید هم کمتر !
اِلا رو برای این دوست داشتم که زیاد بهم گیر نمیداد سعی نمیکرد از همه ی کار هام سر دربیاره درست وقتی که شروع کرد به گیر دادن و توقعش تو رابطه رفت بالا ازش جدا شدم هنوز صدای گریه ها و التماس هاش وقت جدایی توی گوشم بود، التماس برای این که بمونم و ازش جدا نشم خواسته بود بیاد تو آغوشم که پسش زدم!
سرد و بدون این که بخوام توضیح زیادی بهش بدم ازش خداحافظی کردم میدونستم دلشو بد شکستم اما خب این رابطه که هیچ وقت قرار نبود دائمی بشه اینو بهش گفته بودم بلاخره که یه روز باید از هم خداحافظی میکردیم!
بی احساس ،سنگدل ،بی رحم القابی بود که اِلا بهم داده بود و شاید هم واقعاً حق با اون باشه من قلبی برای عاشق شدن و دلبستن به یک دختر نداشتم با جدایی از الا بار دیگه بهم ثابت شده بود که اهل رابطه های طولانی نیستم ازدواج که جای خود داره !
پارت ۲۱ ❤️❤️
هر چه قدر که پدر و مادرم اصرار میکردن منم کوتاه بیا نبودم تا اون شب اخری که مامان بی هوا زد زیر گریه همش می گفت:
_ دارم روز به روز پیر تر و مریض تر میشم مگه تا کی زنده ام؟ بزرگ ترین آرزوم دیدن ازدواج تنها پسرمه تو میخوای من آرزو به دل بمیرم؟
قبلاً هم برای ازدواجم پافشاری کرده بود اما وقتی گفته بودم آمادگی ازدواج ندارم کوتاه اومده بودم اما اینبار انگار کوتاه بیا نبودن!
پدر و مادرم هر دو مذهبی بودن یه بار که رفته بودم حموم اِلا برام پیام فرستاده بود طبق معلول التماس برای برگشتنم انگار هر چه قدر با این دخترا سرد تر و بی احساس تر رفتار میکردی بیشتر تشنه و شیفته ات میشدن با این که آلمانی نوشته بود اما قلب قرمزی که آخر پیام گذاشته بود مامان رو به شک انداخته بود که دوست دخترم باشه!
به احتمال زیاد به خاطر این بیشتر حساس شده بود که هر چه زودتر ازدواج کنم تا به خیال خودش به بیراهه و گناه کشیده نشم ،و یا شاید هم اینجا پاگیر شم و به وقت دوباره ساز رفتم به آلمان رو کوک نکنم !
نسبت به گریه و ناراحتی مادرم نمیتونستم بی تفاوت باشم، و اونجا بود که این فکر که هنوزم شک داشتم به درستیش به ذهنم رسید!
یاد گلبرگ افتاده بودم ، خواهر زاده ی مامانم ،خواهر ناتنیش ،رابطه مامانم با مدینه زیاد صمیمی نبود هر دو انگار از دو دنیای متفاوت بودن و هیچ نقطه ی مشترکی بین شون نبود اصلاً بهشون نمیخورد خواهر باشن حتی از نوع ناتنیش
پارت ۲۳❤️❤️
پدرشون یکی بود اما مامان هاشون نه ،مادر بزرگم برخلاف مادر مدینه یه زن اصیل از یه خانواده ی اصل و نسب دار بود بعد از فوت مادر بزرگم ،پدر بزرگم با مادر مدینه ازدواج کرده بود مادر مدینه خدمتکار مادر بزرگم بود دقیقاً نقطه ی مخالف مادربزرگم ،از یک خانواده ی فقیر نشین بی سواد و سطح پایین جامعه !
مامانم همیشه میگفت معلوم نیست اشرف (مادر مدینه ) چکار کرد و با چه حقه و شگرد هایی زن بابام شد !
این که مامانم مدینه رو اصلاً به عنوان خواهر خودش قبول نداشت رو چیزی نبود که کسی ندونه ،مطمئناً دخترش گلبرک رو هم اصلاً قبول نداره ،این دختر رو زیاد ندیده بودم شاید سالی یا دو سالی یه بار ،اونم کوتاه تو مهمونی یا مراسمی جایی...
شناخت درست و حسابی ازش نداشتم ،حتی تاریخ آخرین باری که دیده بودمش هم درست و حسابی تو خاطرم نمیومد!
خطاب به مادرم با این که ذره ای دلم با زبونم یکی نبود سرد گفتم باشه ازدواج می کنم چقدر از شنیدن این حرف از جانبم خوشحال شده بود انگار که دنیا رو دو دستی تقدیمش کرده باشم در ادامه گفتم :
_اما فقط با دختری که خودم میگم فقط با این شرط ازدواج میکنم!
با خودم گفتم
(محاله مامان به ازدواج با دختر مدینه رضایت بده و با آوردن اسم گلبرگ شاید مدتی بی خیالم شن ،دست از سرم بردارن بابا هم مطمئناً اصلاً دلش نمیخواد از این خانواده برای تک پسرش زن بگیره )
.
کامل شده با کلی پارت موجوده
اونجا میتونید با یه مبلغ ناچیز بدون صبر و انتظار تا آخر بخونیدش
اونم بدون حذفیات
جهت تمایل به خرید به این آیدی پیام بدین 👇🏻
@salmaxx