پارت ۱۹
اصلا سر چشمه ی بی حوصلگی اون روزم همین بود !
از سر و صدا ها که دور تر شدم اتصال رو لمس کردم و طولی نکشید که صداش داخل موبایل پیچید:
_سَ...سلام پ...پسرم کجایی ...چِ .چرا هنوز نیومدی خو...خونه؟
یا یادآوری این که صدای مخملی و قشنگش به خاطر من این جوری با لکنت شده و برای گفتن یک جمله ی ساده این جوری میگیره حس بدی بهم دست میداد به خاطر اتفاقی که سه سال پیش برام افتاد مامان به خاطر ترس از دست دادن ِ من سکته بود ،اون اتفاق بدترین اتفاق عمرم بود شده بودم آشِ نخورده و دهن سوخته !
اون روزا برای من و خانواده ام پر از تشویق و به بدترین و عذاب آور ترین شکل ممکن سپری شد بود ، کاش لا اقل یه سرنخی چیزی پیدا میشد تا میفهمیدم باعث و بانی اون اتفاق نحس کیه بدون شک اگه پیداش میکردم مادرش رو به عذاش می نشوندم!
کاری میکردم روزی هزار بار از به دنیا اومدنش پشیمون بشه ،آروزی مرگ کنه حتی پرنده های آسمون هم به حالش گریه کنن!
گلی پارت ۲۰
_شی..شیرزاد با توام پسرم باید آماده شی دیر نکنیم یه وقت....درست نیست!
با صدای خش داری جواب دادم :
_دیر نمیکنم خیالت راحت!
نارضایتی از صدام میبارید اما گوشی برای شنیدن این نارضایتی نبود !خوشحال گفت :
_آدرسگل ...فروشی رو برات پیام کردم اسم تو رو به..بهشون دادی همین که بری اونجا و...خودتو معرفی کنی ...دسته گل رو بهت میدن یادت ... نره حتماً دسته گل رو تحویل بگیری... شیرینی رو خودم خریدم !
صداش بعد از مدت ها خوشحال و پر از ذوق بود خیالش رو راحت کردم که گلارو تحویل میگیرم و زود میام خونه بعد از خداحافظی ناچار و بی میل به طرف ماشینم رفتم .
به محض این که اومده بودم ایران پدر و مادرم هر دو پاشونو کرده بودن تو یه کفش که سنت داره میره بالا ۳۶ سالت شده و باید ازدواج کنی،مرغشون یه پا داشت و هر چه قدر ممانعت میکردم بی فایده بود و کوتاه نمیومدن .
درون خودم ذره ای آمادگی ازدواج نمی دیدم و احساس میکردم هنوزم زوده از زندگیم راضی بودم، آزادیمو دوست داشتم،
طولانی ترین دوستیم با اِلا یک دختر آلمانی بود اِلا خیلی خوشگل بود
خود سفید برفی بود فقط با این تفاوت که چشماش سبز بود موهای کوتاه مشکی صورت سفید مثل برف بینی کوچیک لبای کوچیک اما خوش فرم و صورتی ، مطمئناً کم پیش میاد مردی بتونه از این همه زیبایی بگذره اما...
❤️❤️
سلاااام بفرمایید پارت ۲۱
مطمئناً کم پیش میاد مردی بتونه از این همه زیبایی بگذره اما دوام رابطه مون فقط چیزی حدود یک سال بود شاید هم کمتر !
اِلا رو برای این دوست داشتم که زیاد بهم گیر نمیداد سعی نمیکرد از همه ی کار هام سر دربیاره درست وقتی که شروع کرد به گیر دادن و توقعش تو رابطه رفت بالا ازش جدا شدم هنوز صدای گریه ها و التماس هاش وقت جدایی توی گوشم بود، التماس برای این که بمونم و ازش جدا نشم خواسته بود بیاد تو آغوشم که پسش زدم!
سرد و بدون این که بخوام توضیح زیادی بهش بدم ازش خداحافظی کردم میدونستم دلشو بد شکستم اما خب این رابطه که هیچ وقت قرار نبود دائمی بشه اینو بهش گفته بودم بلاخره که یه روز باید از هم خداحافظی میکردیم!
بی احساس ،سنگدل ،بی رحم القابی بود که اِلا بهم داده بود و شاید هم واقعاً حق با اون باشه من قلبی برای عاشق شدن و دلبستن به یک دختر نداشتم با جدایی از الا بار دیگه بهم ثابت شده بود که اهل رابطه های طولانی نیستم ازدواج که جای خود داره !
پارت ۲۱ ❤️❤️
هر چه قدر که پدر و مادرم اصرار میکردن منم کوتاه بیا نبودم تا اون شب اخری که مامان بی هوا زد زیر گریه همش می گفت:
_ دارم روز به روز پیر تر و مریض تر میشم مگه تا کی زنده ام؟ بزرگ ترین آرزوم دیدن ازدواج تنها پسرمه تو میخوای من آرزو به دل بمیرم؟
قبلاً هم برای ازدواجم پافشاری کرده بود اما وقتی گفته بودم آمادگی ازدواج ندارم کوتاه اومده بودم اما اینبار انگار کوتاه بیا نبودن!
پدر و مادرم هر دو مذهبی بودن یه بار که رفته بودم حموم اِلا برام پیام فرستاده بود طبق معلول التماس برای برگشتنم انگار هر چه قدر با این دخترا سرد تر و بی احساس تر رفتار میکردی بیشتر تشنه و شیفته ات میشدن با این که آلمانی نوشته بود اما قلب قرمزی که آخر پیام گذاشته بود مامان رو به شک انداخته بود که دوست دخترم باشه!
به احتمال زیاد به خاطر این بیشتر حساس شده بود که هر چه زودتر ازدواج کنم تا به خیال خودش به بیراهه و گناه کشیده نشم ،و یا شاید هم اینجا پاگیر شم و به وقت دوباره ساز رفتم به آلمان رو کوک نکنم !
نسبت به گریه و ناراحتی مادرم نمیتونستم بی تفاوت باشم، و اونجا بود که این فکر که هنوزم شک داشتم به درستیش به ذهنم رسید!
یاد گلبرگ افتاده بودم ، خواهر زاده ی مامانم ،خواهر ناتنیش ،رابطه مامانم با مدینه زیاد صمیمی نبود هر دو انگار از دو دنیای متفاوت بودن و هیچ نقطه ی مشترکی بین شون نبود اصلاً بهشون نمیخورد خواهر باشن حتی از نوع ناتنیش
پارت ۲۳❤️❤️
پدرشون یکی بود اما مامان هاشون نه ،مادر بزرگم برخلاف مادر مدینه یه زن اصیل از یه خانواده ی اصل و نسب دار بود بعد از فوت مادر بزرگم ،پدر بزرگم با مادر مدینه ازدواج کرده بود مادر مدینه خدمتکار مادر بزرگم بود دقیقاً نقطه ی مخالف مادربزرگم ،از یک خانواده ی فقیر نشین بی سواد و سطح پایین جامعه !
مامانم همیشه میگفت معلوم نیست اشرف (مادر مدینه ) چکار کرد و با چه حقه و شگرد هایی زن بابام شد !
این که مامانم مدینه رو اصلاً به عنوان خواهر خودش قبول نداشت رو چیزی نبود که کسی ندونه ،مطمئناً دخترش گلبرک رو هم اصلاً قبول نداره ،این دختر رو زیاد ندیده بودم شاید سالی یا دو سالی یه بار ،اونم کوتاه تو مهمونی یا مراسمی جایی...
شناخت درست و حسابی ازش نداشتم ،حتی تاریخ آخرین باری که دیده بودمش هم درست و حسابی تو خاطرم نمیومد!
خطاب به مادرم با این که ذره ای دلم با زبونم یکی نبود سرد گفتم باشه ازدواج می کنم چقدر از شنیدن این حرف از جانبم خوشحال شده بود انگار که دنیا رو دو دستی تقدیمش کرده باشم در ادامه گفتم :
_اما فقط با دختری که خودم میگم فقط با این شرط ازدواج میکنم!
با خودم گفتم
(محاله مامان به ازدواج با دختر مدینه رضایت بده و با آوردن اسم گلبرگ شاید مدتی بی خیالم شن ،دست از سرم بردارن بابا هم مطمئناً اصلاً دلش نمیخواد از این خانواده برای تک پسرش زن بگیره )
.
کامل شده با کلی پارت موجوده
اونجا میتونید با یه مبلغ ناچیز بدون صبر و انتظار تا آخر بخونیدش
اونم بدون حذفیات
جهت تمایل به خرید به این آیدی پیام بدین 👇🏻
@salmaxx
« سرگذشت گلی »
به نام خدا «گلی » پارت یک و دو حس میکردم نفسم به سختی بالا میاد از بغضی که مثل یه بختک چنبره زده
میانبر پارت یک ❤️
از پارت یک شروع به خوندن کنید ...