eitaa logo
« سرگذشت گلی »
764 دنبال‌کننده
6 عکس
2 ویدیو
0 فایل
نوشته ی چاپی دلنواز بقیه ی رمان ها هم تو کتاب خونه ی ملی ثبت شده و هر قرار داد چاپ دارند گونه کپی پیگرد قانونی دارد ❌ برای ارتباط و خرید کامل شده به این آیدی پیام بدین 👇🏻 @salmaxx
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت ۲۱ ❤️❤️ هر چه قدر که پدر و مادرم اصرار میکردن منم کوتاه بیا نبودم تا اون شب اخری که مامان بی هوا زد زیر گریه همش می گفت: _ دارم روز به روز پیر تر و مریض تر میشم مگه تا کی زنده ام؟ بزرگ ترین آرزوم دیدن ازدواج تنها پسرمه تو میخوای من آرزو به دل بمیرم؟ قبلاً هم برای ازدواجم پافشاری کرده بود اما وقتی گفته بودم آمادگی ازدواج ندارم کوتاه اومده بودم اما اینبار انگار کوتاه بیا نبودن! پدر و مادرم هر دو مذهبی بودن یه بار که رفته بودم حموم اِلا برام پیام فرستاده بود طبق معلول التماس برای برگشتنم‌ انگار هر چه قدر با این دخترا سرد تر و بی احساس تر رفتار میکردی بیشتر تشنه و شیفته ات میشدن با این که آلمانی نوشته بود اما قلب قرمزی که آخر پیام گذاشته بود مامان رو به شک انداخته بود که دوست دخترم باشه! به احتمال زیاد به خاطر این بیشتر حساس شده بود که هر چه زودتر ازدواج کنم تا به خیال خودش به بیراهه و گناه کشیده نشم ،و یا شاید هم اینجا پاگیر شم و به وقت دوباره ساز رفتم به آلمان رو کوک نکنم ! نسبت به گریه و ناراحتی مادرم نمی‌تونستم بی تفاوت باشم، و اونجا بود که این فکر که هنوزم شک داشتم به درستیش به ذهنم رسید! یاد گلبرگ افتاده بودم ، خواهر زاده ی مامانم ،خواهر ناتنیش ،رابطه مامانم با مدینه زیاد صمیمی نبود هر دو انگار از دو دنیای متفاوت بودن و هیچ نقطه ی مشترکی بین شون نبود اصلاً بهشون نمی‌خورد خواهر باشن حتی از نوع ناتنیش
پارت ۲۳❤️❤️ پدرشون یکی بود اما مامان هاشون نه ،مادر بزرگم برخلاف مادر مدینه یه زن اصیل از یه خانواده ی اصل و نسب دار بود بعد از فوت مادر بزرگم ،پدر بزرگم با مادر مدینه ازدواج کرده بود مادر مدینه خدمتکار مادر بزرگم بود دقیقاً نقطه ی مخالف مادربزرگم ،از یک خانواده ی فقیر نشین بی سواد و سطح پایین جامعه ! مامانم همیشه می‌گفت معلوم نیست اشرف (مادر مدینه ) چکار کرد و با چه حقه و شگرد هایی زن بابام شد ! این که مامانم مدینه رو اصلاً به عنوان خواهر خودش قبول نداشت رو چیزی نبود که کسی ندونه ،مطمئناً دخترش گلبرک رو هم اصلاً قبول نداره ،این دختر رو زیاد ندیده بودم شاید سالی یا دو سالی یه بار ،اونم کوتاه تو مهمونی یا مراسمی جایی... شناخت درست و حسابی ازش نداشتم ،حتی تاریخ آخرین باری که دیده بودمش هم درست و حسابی تو خاطرم نمیومد‍! خطاب به مادرم با این که ذره ای دلم با زبونم یکی نبود سرد گفتم باشه ازدواج می کنم چقدر از شنیدن این حرف از جانبم خوشحال شده بود انگار که دنیا رو دو دستی تقدیمش کرده باشم در ادامه گفتم : _اما فقط با دختری که خودم میگم فقط با این شرط ازدواج میکنم! با خودم گفتم (محاله مامان به ازدواج با دختر مدینه رضایت بده و با آوردن اسم گلبرگ شاید مدتی بی خیالم شن ،دست از سرم بردارن بابا هم مطمئناً اصلاً دلش نمی‌خواد از این خانواده برای تک پسرش زن بگیره ) . کامل شده با کلی پارت موجوده اونجا می‌تونید با یه مبلغ ناچیز بدون صبر و انتظار تا آخر بخونیدش اونم بدون حذفیات جهت تمایل به خرید به این آیدی پیام بدین 👇🏻 @salmaxx
کتاب چاپی من ❤️
پارت ۲۴🌻 ‌ مامان پریزاد خوشحال پرسید کسی رو در نظر دارم اسمش چیه از دخترای فامیله ؟ وقتی تائید کردم که از دخترای فامیله برق خوشحالی تو نگاهش چندین برابر شد : _اسمش چیه ؟ به این که گلبرگ هنوز ازدواج نکرده باشه یا تا الان نامزد نداشته باشه مطمئن نبودم اما دلو به دریا زدم و اسمشو به زبون آوردم با آوردن اسم گلبرگ به وضوح جا خورد و لبخندش خیلی زود رنگ باخت و این یعنی همون چیزی که من میخواستم : _یعنی چی گلبرگ ؟ از این همه...دختر چرا دختر مدینه؟ نارضایتی از چهره ی وا رفته اش می‌بارید : _من حرفمو زدم ، به من باشه اصلاً دلم نمی‌خواد فعلاً ازدواج کنم اما حالا که شما اصرار دارین و صلاحمو تو ازدواج می بینین حداقل دختری که باهاش ازدواج میکنم رو خودم انتخاب کنم ،این دخترای فامیلی که من دیدم با اون همه غر و غمزه و ادا اطوار از میونشون به نظرم گلبرگ بهتره ! حتی چهره ی دختره درست و حسابی تو ذهنم نبود و به عنوان کیس انتخابی برای ازدواج راجبش حرف زده بودم ...
پارت ۲۵ با ناراحتی و معترض گفت : _کی گفته گبرگ از همه ...دخترای فامیل بهتره ..باباش معتاده...مامانش مدینه است که همه تو ...تو فامیل پدری میدونن چه فتنه ای هست و باهاش قطع ...رابطه کردن ... _من که با خانواده اش نخواستم ازدواج کنم اگه مخالفین پس قید ازدواج منو فعلاً بزنید! بابا که تازه اومده بود هم به مامان اضافه شده بود : _اینا همه اش حرف وشعاره که با خانواده اش ازدواج نمیکنی این دختری که میگی تو همین خانواده بزرگ شده ازشون استثنا نیست و نمیشه،این که از چه خانواده ای زن میگیری خیلی مهمه شیرزاد! اون شب هر دو مخالفت کردن با این که ناراحتی از چهره شون به وضوح می‌بارید بعد از شام وقتی دیدن از انتخابم کوتاه نمیام دیگه حرفی از ازدواج کردن من به زبون نیاوردن فکر به این که برای مدتی بیخیال ازدواج من میشن و حرفشو پیش نمی کشن باعث خوشحالیم بود اما خیال باطلی بیش نبود!
پارت ۲۶ ،من برنامه ها و اهداف زیادی در سر داشتم ، ازدواج توی هیچ کدوم از این برنامه ها جا نداشت،اما در کمال تأسف و ناراحتیم چند روز بعد مامان زنگ زد که برای ناهار به خونه شون برم وقتی رفتم مامان با خوشحالی گفت که برای خواستگاری رفتن برای گلبرگ هیچ مخالفتی نداره و اگه همه چیز درست پیش بره اونو به عنوان عروسش قبول می‌کنه بابا رو هم راضی کرده و هر دو موافقند! باورم نمیشد این دختر مگه دختر مدینه نیست؟ مامان چطور راضی شده بود؟ ! در کمال تعجبم گفت : _ من و پدرت خیلی بهش ...فکر کردیم شیرزاد...من هر بار که گلبرگ رو دیدم طرز رفتار و حرف زدنش ...مشخصه که با ...مامانش فرق داره ،هم ...خوشگله هم با استعداده و درس میخونه...من خیلی بهش فکر کردم ...این دختر چه گناهی کرده که تو همچین خانواده ای ..به دنیا ...اومده انتخاب ...پدر و مادر که دست خود آدم نیست ! این حجم از روشنفکری پدر و مادرم رو باورم نمیشد البته دل پاکی پدر و مادرم بار ها بهم ثابت شده حالا بابا به کنار ، اما این که مامان دختر مدینه ی به قول خودش فتنه رو به عنوان عروس قبول کرده باشه هیچ رقمه تو کتم نمی‌رفت! تموم معادلاتم اشتباه از آب در اومده بود و دسته گلُ به آب داده بودم اونم چه دست گلی ! حالا چجوری این گندُ راست و ریست میکردم چه عذر و بهونه ای می آوردم که موجه باشه؟ فکری به ذهنم رسید... . اگه بدونید چه فکری به ذهن شیرزاد رسیده 😂