📕 رمان #مدار_چشمانت
⚜ #پارت_1
اتومبیل را به حاشیه ی خیابان راند و با خاموش کردن آن، تمام تنش را به سمت او و نیمرخ بی تفاوتش چرخاند.
حرفش، حرف مادری بود که دلتنگ پسرش شده بود.
پویا زودتر به حرف آمد و این از خوش یمنی لحظه های بین شان به شمار می رفت:
_به در و گوهر گویی عادت داری، بگو می شنوم.
فرشاد تلخ تر از خودش سری به افسوس تکان داد و پشت دست روی دهانش قرار داد.
آمده بود که با همان بند رفاقت تعریف شده ی بین شان، کاری کند که دل این مرد را متوجه دلتنگی خانواده اش کند اما می دانست او مرد مدارا نیست.
باید به قولش وفا می کرد، هر چند گناهی پای او هم نوشته نبود.
دست از روی دهانش برداشت و گفت:
_یک سال رفتی اون ور و طاقتت نیومد، حالا که هستی بازم دنبال جور کردن بهونه ای؟
کار داری و سرت شلوغه، همینا رو مدام می گی که مامانت بهونه ت رو نگیره؟
پویا سرش را به سمت دکه ی روزنامه فروشی روبرویشان چرخاند. نگاهش خیره ی دستان پسرکی بود که سیاهی واکس روی سرانگشتانش نشسته بود.
_تو که می دونی من الان راحتم، خبری هم نیست که بخوام پنهانش کنم. اگه یکی راحتی من رو می خواد، پس رفیقم رو نمی فرسته سراغم که باز قصه ی جدید شروع بشه.
فرشاد هم نگاهی به اطراف انداخت، گرمای تابستان بندر چیزی نبود که کسی لحظه ای داغی اش را حس کند و جان به لبش نرسد.
_نیم پز شدیم، نکنه قرار گذاشتی تا وقتی من رو خر کنی همین گوشه شهر بمونیم و شب خونه برگردیم؟
جمله ی پرسشی اش بیشتر به طعنه می مانست تا سؤالی در انتظار جواب، فرشاد درجه ی فن اتومبیل را بیشتر کرد و دستش روی سوییچ ماند.
_پویا نه تو بچه ای که بخوای از بابات دوری کنی، اونم وقتی که بودنت به درد الان شون می خوره و نه اونا دیگه آدمای چند سال قبل هستن که باز منتی رو سرشون باشه.
پویا دست برد سمت دستگیره ی در و فرشاد با دیدن حرکتش، قفل مرکزی را زد و با لحن شاکی اش غرید:
_پویا بتمرگ سر جات و دو تا جمله ی درست و حسابی بگو، بعد هر جا دلت خواست تشریفت رو ببر.
پویا با همان نگاه عاریه گرفته از خونسردی اش، چشم به او و کلافگی اش دوخت. به سمت او خم شد و قفل را مجدد زد.
_می خوام برم آب بگیرم روان پریش.
پایش را که از اتومبیل بیرون گذاشت، داغی و شرجی آفتاب و هوا؛ اخم هایش را در هم فرو برد.
به سمت هایپرمارکتی رفت که حاشیه ی پیاده رو قرار داشت.
فرشاد صدای موزیک اتومبیل را کمی بالاتر برد و نگاهش در انتظار خروج پویا از هایپر مارکت بود.
نمی دانست جواب بیم و امید افسانه خانم را چه بدهد، وقتی بهتر از او خبر از یکدندگی پسر بزرگش داشت.
با بیرون آمدن پویا، صدای ضبط را پایین آورد و به سمت جلو خیز برداشت. سوییچ در دست، منتظر نشستن او ماند.
پویا سریع نشست و بطری آب معدنی کوچکی را هم به سمت فرشاد گرفت.
_نمی خورم.
پویا بطری را روی داشبورد پرت کرد و گفت:
_جهنم.
فرشاد خیره ی زبان تیز و بی خیالی اش بود که پویا تمامی آب موجود در بطری را سر کشید و با ابروهای بالا رفته، سؤالش را پرسید.
فرشاد سرش را به روبرو برگرداند و اتومبیل را روشن کرد:
_انقدر فهمیدی که مأمور مامانت شدم و باید بهش خبر بدم. راه نمیای نیا، ولی بگو چی بهش بگم که فکر نکنه مثل تو خیره سرم و بی جواب گذاشتمش.
پویا بطری خالی را میان دو دست تاب می داد و چشمش به دختری بود که خیره خیره به او زل زده بود.
_با توأم مسخره، عنتر و منترت که نیستم. سه ساعت مرخصی گرفتم بیام سر وقتت که برم خبر مرگم یه چیزی به مامانت بگم دلش خوش بشه.
ادامـہ دارد
🖋 نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
📃 @Roman_Bartar
📜📃
💮رمان آهوی وحشی☝️
@Roman_bartar
نویسنده:*omidvar*
خلاصه داستان:
داستان مربوط می شه به بخشی از زندگی پزشک بسیار جوان و باهوشی که در سن کم تونسته مدرکش رو بگیره و حالا دوس داره بره و در یه منطقه محروم که بهش نیاز هست خدمت کنه…
همزمان هم از خونواده این پزشک که اسمش مهران هست خواهید خوند و هم از جریاناتی که در منطقه مورد خدمتش واقع می شه…
سارا دختر کوچکی هست که تمامی اهالی روستا از دستش عاصین…
نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇
✐ @Roman_Bartar
📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_1 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ رو زمین به پهلو دراز کشیده بود
📙 رمان #اوشیدا
🏵 #پارت_2
#کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌
حین پیچوندن یه دسته از موهاش دور انگشتش با بی تفاوتی ساختگیش که بیشتر در نظرم منفورش میکرد گفت:
-هر قبرستونی که دلت میخواد. اصلاً برو یه جای دیگه همکار و هم رده من شو. فقط یه جایی باشه که ماه به ماه یه چیزی بریزن تو اون جیب شیپیش قاب بندازت و تو هم بذاری کف دست من، یه گ*ی خوردم از آوارگی نجاتت دادم، دیگه قسم نخوردم تا آخر عمر جور فلاکت و زندگی بی سر و سامون و لنگ در هوای توی گدا رو من بکشم که!
با نفسایی که به زور میرفت و میومد و مزاحم حرف زدنم میشد غریدم:
-زندگیِ...زندگی بی سر و سامون و...پر از...پر از لجن و کثافت مال توئه نه من...یه نگاه به سر و وضعت بنداز زنیکه...بعد دهن گاله تو وا کن.
از عوارض همخونه شدن با همچین آدمی بددهنی ای بود که برام عادت شده بود ولی این آدم انقدری از این حرفا شنیده بود که ککشم نگزه.
به جای عصبانی شدن خنده چندشی کرد، چند قدم بهم نزدیک تر شد و با صدایی که سعی میکرد آروم نگهش داره تا احتمالاً به گوش مهمون توی اتاقش نرسه گفت:
-چرا؟بده مگه؟ هم تایم کاریش کمه، هم لذت و هیجانش زیاد، کلی هم پول یه شبه کاسب میشی! فقط یه کم عوارض جانبی داره که الآن واسه هر دردی یه درمون پیدا میشه، نگران نباشه!
-خفه شو عوضی!
دیگه میخواستم با نهایت سرعت و ته مونده توانم فرار کنم از اون جهنم که اینبار مچ دستم و گرفت:
-بچه نشو آوی! بیا برو تو، بذار یه نظر ببیندت. اگه بدونی چه پول و پله ای داره مرتیکه د..ث! خره سر دو ماه نونت تو روغنه، زندگیت میشه از این رو به اون رو. همینجوری پیش بری باید پس فردا از تو کثافت دونی و جوب و آت و آشغالا درت بیارنا. شایدم مستراحای وسط پارک!
دستم و با ضرب از دستای به احتمال زیاد کثیفش کشیدم بیرون و در حالی که برای هر دم و بازدمم انرژی زیادی مصرف میکردم گفتم:
-سگش...شرف داره به...به اینجوری زندگی کردن و...پول درآوردن!
رفتم بیرون تا دیگه نشنوم صدای نحسشو که با یه آب و تاب دیگه میخواست از شغل ناشریفش تعریف و تمجید کنه. ولی موقع بستن بندای کفشم شنیدم که دوباره با صدای بلند تکرار کرد:
-یادم نمیره چی بهت گفتما!تو هم یادت نره عنتر خانوم، یا با قرارداد استخدامت میای؛ یا اگه نیای سنگین تری. چون یه لگد میزنم پشتت و میندازمت بیرون!
با تموم شدن حرفش صدای نکره و کشیده مردی از تو اتاق بلند شد:
-رامیلاااااااااااااا؟بیا دیگه کجا موندی پــــــــــس؟
پشت سرشم صدا غش غش خنده رامیلا بلند شد!
-ای جـــــــــــونم! اومــــــــــدم.
با هجوم مایعی که اینبار تا حلقم رسید با سرعت خودم و از خونه انداختم بیرون و کنار جوب نشستم و شروع کردم به عق زدن! با نفسای نصفه و نیمه و عاریه ای که میرفت و یا میومد یا نمیومد، عق زدن سخت ترین کار دنیا بود. چون یه دم عمیق نمیتونستم داشته باشم. چیزی هم بالا نمیاوردم، یعنی چیزی تو معده ام نبود که بیاد بیرون. فقط تلخی مثل زهر مارش تو دهنم موند که یادآور تلخی زندگی نکبتیم بود.
بعد از تلاش بی سر انجامم بلند شدم و بالاخره وقت کردم تا از تو کیفم اسپری آسمم و دربیارم و از شر این نفس نفس زدنا خلاص شم!
متنفر بودم از این حالتم که هیچوقت نمیتونستم وقتی عصبی میشم عین آدم وایستم و حرف بزنم، به جای حرف زدن باید برای رسوندن ذره ای اکسیژن به مجراهای تنفسیم دست و پا میزدم و عجز و ناتوانی خودم و به رخ میکشیدم. تو این جامعه ای که یه ثانیه غفلتت ممکن بود کلاهتو پرت کنه پس معرکه من ثانیه به ثانیه پای نفس های نصفه و نیمه ام حروم میشد!
ادامــہ دارد
نویسنده: #دوشیزه
📕 @Roman_Bartar
📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_1 اتومبیل را به حاشیه ی خیابان راند و با خاموش کردن آن، تمام تنش را ب
📕 رمان #مدار_چشمانت
⚜ #پارت_2
پویا بطری را روی ران پایش گذاشت و گفت:
_وقتی خودم باهاش در ارتباطم، وقتی خودم حالش رو می پرسم؛ تو اومدی وسط که چی بشه؟
فرشاد اتومبیل را از جا کند و بی توجه به بلند شدن صدای بوق اتومبیل های پشت سر، سرعتش را بیشتر کرد.
غر غر کردنش، لبخند نادری روی لب های پویا نشاند.
_چرا سریع خر گاز می گیره تو رو؟
فرشاد صدای ضبط را بالا برد و پویا هم دیگر ادامه نداد. حالش خوب بود و وقتش را با کار کردن و شیفت های متوالی پر کرده بود.
خبر از حال و احوال خانواده اش هم داشت و می دانست مثل همیشه سرشان گرم زندگی سردشان است.
_کجا می ری برسونمت؟
پویا حرفی نزد و فرشاد بطری روی پایش را برداشت و با انتهایش ضربه ای روی پایش زد:
_کر شدی شکر خدا؟
پویا حواس پرتش را سر و سامانی داد، سر چرخاند. فرشاد شیشه را پایین داد تا بطری را بیرون بیندازد که پویا بطری را از میان دستش بیرون کشید و گفت:
_برو خونه، امروز آف خوردم و شب باید سر شیفت کارخونه حاضر باشم.
فرشاد ثانیه ای خیره اش شد و حرف تا روی زبانش آمده را خورد. می دانست این حساسیت تمیز بودن های پویا از کجا آب می خورد.
پویا صدای ضبط را کم کرد و فرشاد مسیرش را عوض کرد. هنوز تا رسیدن به خانه ی او راه داشتند که صدای گوشی فرشاد بلند شد.
نگاهی به جلو انداخت و گوشی را از کنار دستش برداشت. با نیم نگاهی به صفحه، نام مخاطب را دید و پلک بست. تا چهارراه فاصله بود.
_چی شده؟
توجه پویا به لحن و صدای گرفته ی فرشاد جلب شد. نگاه دو دوست با هم تلاقی پیدا کرد و پویا سرش را سؤالی تکان داد اما فرشاد نگاهش را به روبرو دوخت و با شنیدن صدای مخاطبش، خشمگین شد:
_خدا لعنتش کنه اون عمو رو که پدر من و هفت جد و آباد من و بقیه رو در آورد. باز اون چی کار کرده که این وحشی شده؟
پویا دست روی دست فرشاد گذاشت و با سر به چهارراه اشاره کرد و مأموری که ایستاده بود. فرشاد دستش را روی دنده فشرد و سرعتش را کم تر کرد. با حرص گفت:
_یه دقیقه حرف نزن، تو خیابونم؛ نمی تونم گوشی دستم بگیرم. وایستا ببینم هندست کدوم قبرستونه.
به سمت پویا و داشبورد خم شد که پویا بازویش را گرفت و آرام گفت:
_گوشی رو بیار پایین و بزن رو بلندگو، من دنبالش می گردم.
فرشاد حرف پنهانی از او نداشت، گوشی را پایین کشید و صدای گریه ای در اتاقک بسته ی اتومبیل پیچید:
_فرشاد من چی کار کنم دست تنها؟ همه زندگی رو زد شکوند و اونم زیر دست و پاش به مشت و لگد گرفت.
پویا سرش را با گشتن میان وسایل درون داشبورد گرم کرد که فرشاد با دیدن سبز شدن چراغ سر چهارراه، نفس آسوده ای کشید و به پویا گفت:
_دیگه نمی خوادش.
با حرکت کردن، گوشی را کنار گوشش قرار داد و با دست گذاشتن روی پای پویا؛ تشکرش را نشان داد.
_خب الان من برم بگم چرا دست رو دخترت بلند کردی؟ نمی گه تو ننه شی یا باباش که دل می سوزونی؟
کمی سکوت کرد و با شنیدن ادامه ی سخنان مخاطبش، گوشی را بین شانه و گوشش گذاشت. دست در جیب شلوارش کرد و گفت:
_الان این احمق زبون دراز نفهم چشه؟
کاغذی مچاله شده را از جیبش بیرون کشید و بازش کرد. دستش روی فرمان اتومبیل و کاغذ را سفت چسبیده بود.
_باشه الان میام ببینم باز این چه مرگش شده که اون زنجیر پاره کرده افتاده به جونش.
ادامـہ دارد
🖋 نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
📃 @Roman_bartar
📜📃