eitaa logo
رمان برتر
295 دنبال‌کننده
9 عکس
0 ویدیو
21 فایل
برترین رمان های ایرانی و خارجی 📗 رمان های کاربری📙
مشاهده در ایتا
دانلود
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_3 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ دستی به سرو وضع و لباسای نامن
📙 رمان 🏵 ❌ ازاونجایی که جای دیگه ای نداشتم برای رفتن، همونجا رو تک پله جلوی خونه اشون نشستم و تو خودم مچاله شدم تا آوند برسه. آخرای آبان بود و هوا هرچی میگذشت سردتر میشد و من داشتم به این فکر میکردم که پارسال این سرما رو چه جوری تحمل کرده بودم؟ یادم افتاد که پارسال یه دونه سوییشرت داشتم که با وجود کهنه بودنش بازم خوب کارم و راه انداخت. که اونم آخرای زمستون موقع پیاده شدنم از اتوبوس گیر کرد به درش و از وسط جر خورد. اتوبوسم گذاشت و رفت و من موندم و یه هوای پر از سوز سرما و یه سوییشرتی که دیگه قابل استفاده نبود! اون موقع که یک سال جوون تر بودم و یک سال کم تجربه تر؛ برام افت داشت که بخوام همون و روفو کنم و دوباره بپوشمش. فکر میکردم تا سال دیگه یه کار درست و حسابی پیدا میکنم و بهترش و میخرم. ولی الآن حاضر بودم همون سوییشرت کهنه و روفو شده باشه تا حداقل اینجوری سگ لرز نزنم! اگه قرار بود کل زندگیم و تو این بیست و چهار سالی که از خدا عمر گرفتم تو یه جمله خلاصه کنم، اون جمله قطعاً این بود: «لعنت به آدمی که قدر داشته های کوچیک و بزرگ زندگیش و ندونست!» چون حس میکنم همون ناشکری کردنام بود که کار من و به اینجا کشوند. حالا اون نعمتی که با ناشکری از چنگم رفت میتونست یه سوییشرت باشه، یه زندگی باشه، یه سقف بالای سر باشه، یه جیب پر از پول باشه، یا... یا شاید، یه آدم باشه! *** -آویشن؟! اینجا چرا نشستی؟! با صدای متعجب آوند سرم و از رو زانوهام برداشتم و سعی کردم لبخندی رو لبای یخ زده ام بنشونم. اونم انقدر کمرنگ بود که تو این تاریکی هوا محال بود به چشم آوند برسه. -سلام داداش! -سلام! میگم اینجا چرا نشستی؟ چرا نرفتی تو؟ از جام بلند شدم و دستی به پشت مانتوم کشیدم. -انگار نیست سمانه! -نیست؟ مگه میشه؟ کجا رفته؟ سرم و انداختم پایین در جواب حرفش فقط شونه ام و انداختم بالا. با کلید در و باز کرد و وایستاد کنار که اول من برم، خودشم پشت سرم اومد و از همون جلوی در زنش و صدا کرد: -سمانــــــــــــــه؟ کجایی تو؟ به ثانیه نکشید که سمانه جلوی در ورودی ظاهر شد و من بهت زده سر جام موندم! -اینجام! داد چرا میزنی؟ بعد نگاهی بهم انداخت و با بی تفاوت ترین لحن ممکن گفت: -عه! تو کی اومدی؟ خیره تو چشماش با اخم گفتم: -یه ساعتی میشه. صدای آوند از پشت سرم اومد: -پشت در مونده تو این سرما. کجا بودی که در و باز نکردی؟ مثل همیشه زد به در کولی بازی: -اوووووووووو! همچین میگی سرما انگار وسط زمستونیم. یه دیقه پاشدم رفتم حموم، نمیدونستم میخواید شرف یاب بشید وگرنه قبلش حتماً اجازه میگرفتم. آوند که میدونست یکه بدو کردن با زنش ممکنه ساعت ها طول بکشه بدون اینکه نتیجه ای داشته باشه فقط سری به تاسف تکون داد و همینطور که از کنارم رد میشد گفت: -بیا تو آویشن! نتونستم ساکت بمونم تا فکر کنه با یه جمله من حموم بودم میتونه منو خر کنه. وایستادم تا آوند بره تو خونه و بعد موقع رد شدن از کنار سمانه ای که هنوز با همون نگاه کینه توزانه اش کنار در وایستاده بود گفتم: -گوشی تلفن و با خودت میبری حموم یهو اتصالی نکنه بسوزه! نگاه گنگ و خیره اش نشون میداد متعجب شده از اینکه فهمیدم حموم رفتنش یه بهونه بود که کار زشتش و توجیه کنه. همین فهمیدنشم برام کافی بود. نگاهم و گرفتم و رفتم تو. ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_3 گوشی را روی پیشانی کوبید و به جلو پرت کرد. _باید برم خونه عمو، نگه
📕 رمان فرشاد این بار بدون در آغوش گرفتن دختر، بازویش را گرفت و او لنگ لنگان همراهش شد. پویا روی فرمان ضرب گرفته بود و به دور و برش توجهی نداشت. نیم ساعتی گذشت که سر و کله ی فرشاد پیدا شد اما تنها بود. اشاره ای به پویا زد و شیشه ی اتومبیل را پایین داد: _چی شد؟ پس چرا تنهایی؟ فرشاد خم شده و ساعد دو دستش را روی لبه ی پنجره ی اتومبیل قرار داد: _چیزی می خوری بگیرم؟ یه فلافلی اون طرف هست، بگیرم؟ پویا مسیر نگاه فرشاد را گرفت و گفت: _نه، سمیرا کجاست؟ مگه تو اون خونه نبود؟ فرشاد با ناراحتی آشیان کرده روی دلش، گفت: _اون که شده گوشت قربونی بین این زبون نفهم و اون بابای هیچی ندار، بدبخت موند خونه رو جمع و جور کنه. پویا با اشاره ی ابرو سمت درمانگاه پرسید: _حالا چش شده بود که درمونگاه لازم شد؟ دستش را از روی لبه ی پنجره برداشت و بی حرف سوار شد. سرش را تکیه داد به بالشتک پشت سرش و گفت: _آینه اتاقش رو از روی کنسول برداشته جلو پای عمو شکونده و روی خرده ریزش قدم زده بانو! فکر کرده خبریه و رو سینه ش مدال افتخار می زنن. یه چند تا بخیه بخوره و گوشه اتاقش بیفته، شاید یه کم آدم بشه. پویا با دل رحمی و تعجب گفت: _بین شون تا این حد شکراب هست؟ فرشاد بطری آب گرم شده را برداشت. درش را باز کرد و یک نفس سر کشید، با کنار دستش روی دهانش کشید: _بدتر از این حد...تا بچه بود که اهل این کارا نبود ولی از وقتی رفته دانشگاه و با دو تا چرخیده، روش وا شده و روزی نیست که بی بلا به شب برسونه. بطری را پایین پایش انداخت و پویا باز هم مخاطب قرارش داد: _حالا اصل مشکل با عموت هست یا این؟ _اون خیر ندیده که یه موی تن بابام به تنش نیست، عمری زنش رو چلوند تا دق کرد و جوون مرگ شد. حالام که دو تا دخترش هستن واسه عقده گشاییش، سمیرا داره پای این دو تا جونور حروم می شه. پویا تک خنده ای ناباورانه زد: _اگه لنگه ی باباش هست، تو چرا واسش حرص می زنی؟ فرشاد خیره نگاهش کرد و گفت: _واسه این که زنم بیشتر از خودش و من، نگران این چموش بی کله ست. واسه این که عمری جای خواهر نداشته م، عزیز بوده به دلم. واسه این که زن عمو از همون بچگی این دختر رو به من سپرد که واسش برادری کنم. واسه این که می دونم دلش چی می خواد و این کج خلقی سر بی مادریش هست. واسه این که تو بچگی اش مونده و نمی خواد بزرگ شه. پویا سری جنباند و با دیدن دختر که خودش در حال آمدن بود، گفت: _خودش راه گرفته داره میاد. فرشاد دست از فکر کردن برداشت و با دیدن او، حرص زده و خراب تر از قبل غرید: _یه دونه زاییده شده تو دنیا که من رو پیر کنه، اونم همین ثمین بی شعور هست و تموم. خوبه بهش گفتم بمون تا بیام. با عصبانیت در اتومبیل را باز کرد و به سمتش رفت. نگاه عابران پیاده رو هم، جلب آن دو شده بود که فرشاد توبیخ گرانه بازویش را در پنجه گرفت و صدایش بالا رفت: _ثمین تو آدمیزادی؟ فارسی حالیت می شه یا منم مثل خودت زبون عوض کنم؟ ثمین با چهره ای پردرد خیره اش شد، از برخورد او شاکی بود: _وسط پیاده رو خودت رو خالی نکن، خونه داریم؛ اون جا بفرما در خدمت باشیم. بی توجه به این جمله، دستش را کشید و گفت: _درد بی درمونی تو ثمین، بی درمون. ادامـہ دارد 🖋 نویسنده: (یاسے) 📃 @Roman_bartar 📜📃
@Roman_Bartar 📕 رمان #مقاومت_در_برابر_جادوی_سیاه 🖊نویسنده: هانیه 📃تعداد صفحات 204 🏵ژانر: #عاشقانه #تخیلی کاور رمان و نظر سنجی http://Instagram.com/_u/Romankhone_telegram
💮مقاومت در برابر جادوی سیاه☝️ @Roman_Bartar نویسنده: هانیه خلاصه: هانیه دختری سیزده ساله است که می خواهد آرامش داشته باشد اما واقعیت او را درهم می شکند. او که پدری جادوگر دارد کم کم می فهمد که نمی تواند از سرنوشت فرار کند. توی این جلد از رمان با جادو آشنا می شیم و این که چه کارایی می تونه بکنه و اسم جلد دومش جنگ نهاییه. جلد سوم اسمش واقعیت. نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇 ✐ @Roman_Bartar 📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_4 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ ازاونجایی که جای دیگه ای ندا
📙 رمان 🏵 ❌ *** بعد از شام، شام که چه عرض کنم دوتا گوجه خورد شده ای که یه دونه تخم مرغ وسطش کوبونده شده بود سمانه گوشی به دست رفت تو اتاق که احتمالاً گزارش اومدن منو به خواهر مفتشش بده و منم دوتا لیوان چایی ریختم و رفتم کنار آوند نشستم. لبخند خسته ای به روم زد و گفت: -دستت درد نکنه! -خواهش میکنم! نگاهی به چهره گرفته ام انداخت و پرسید: -خوبی آوی؟ مشکل که نداری؟ -بد نیستم. -اسپری... -دارم داداش، تازه خریدم. -کار پیدا نکردی؟ -نه هنوز! -پووووووف...خدا لعنت کنه باعث و بانی شو. آخه میشه تو این خراب شده یه کار پیدا نشه؟ به قرآن هرکی میاد مغازه بهش میسپارم. ده بیست نفر شماره مو گرفتن که خبرم کنن. -باشه، فکرت و مشغول نکن. پیدا میشه! دلم میخواست یه جوری از این بحث کانال بزنم به بحث اصلی که ذهنم و درگیر کرده بود. تو یه ساعتی که جلوی در منتظر نشستم کلی فکر کرده بودم و دنبال راهی برای فرار از خونه فساد رامیلا بودم و آخرسر هیچ راهی به ذهنم نرسید جز برگشتن به خونه آوند. سر دوراهی بگم نگم بودم که خودش پرسید: -اوضاعت تو خونه دوستت چطوره؟ راحتی؟ تو دلم پوزخندی به حرفش زدم، دیگه داشت یک سال میشد از وقتی که رامیلا رو تو پارک پیدا کرده بودم و از شدت آزار و اذیت های سمانه به خونه اش پناه برده بودم. آوند از اون روز فکر میکنه که من خونه پریا دوست دوران دبیرستانمم، دیگه خبر نداره پیش آدمی زندگی میکنم که شغلش تن فروشیه. حتی تصور اینکه یه روز آوند بفهمه این موضوع رو برام غیر ممکنه، مسلماً قیامت به پا میشه! اینبار نخواستم مثل همیشه با دروغ اوضاع رو خوب نشون بدم، خواستم یه تیری تو تاریکی پرت کنم. انگار تحمل سمانه برام راحت تر از خونه فساد رامیلا شده بود که گفتم: -راحت که خب...آره! ولی کم کم باید دنبال یه جای دیگه باشم. -واسه چی؟ چاییشو با یه حبه قند دادم دستش و گفتم: -خب پریا با یکی دوست شده، کم کم میخواد ازدواج کنه. اونم که بره، دیگه موندنم تو اون خونه سخت میشه. همینجوریشم خجالت میکشم از پدر و مادرش، یک ساله خونه شونم! -مگه نمیگی اتاقت تو حیاطه و مستقلی ازشون؟ انقدر سر این موضوع دروغ گفته بودم که دیگه یادم رفته بود چی گفتم چی نگفتم. -آره آره! ولی...دیگه ناهار و شام میرم پیششون. سرکار که میرفتم با خریدن میوه و سیب زمینی پیاز و این چیزا یه کم جبران میکردم، ولی الآن که بیکارم، دیگه خیلی خجالت میکشم خدایی. سرم پایین بود و داشتم با پرزهای فرش ور میرفتم که حس کردم سکوت آوند زیادی کش اومد. سرمو که بلند کردم با صورت سرخ شده اش رو به رو شدم که اکثراً وقتی خیلی عصبی میشد به اینحال میفتاد. هول خورده گفتم: -داداش؟! داداش چی شدی؟! خوبی؟! نگاهم به دستش افتاد که داشت قفسه سینه اش و ماساژ میداد. -قرصام و بیار. سریع رفتم قرصاش و از جیب کتش برداشتم و با یه لیوان آب برگشتم پیشش و دادم دستش و خودم مشغول ماساژ کتفش شدم. -داداش؟چرا اینجوری میکنی با خودت؟! دو کلمه نمیشه با تو حرف زد نه؟ یه کم که آروم گرفت و نفسش جا اومد گفت: -چی کار کنم آوی؟وقتی به این فکر میکنم که خواهرم داره تو سختی زندگی میکنه و من ندارم که خرجش و بدم؛ یا با این خونه قوطی کبریت و... صداشو آورد پایین تر و لب زد: -با این زنی که یه کم جاش تنگ تر بشه خدا رو بنده نیست نمیتونم بگم بیا پیش من زندگی کن که منت این و اونم رو سرت نباشه؛ از سنگم باشم تا یه جایی میتونم تحمل کنم. ادامــہ دارد نویسنده: 📕 @Roman_Bartar 📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_4 فرشاد این بار بدون در آغوش گرفتن دختر، بازویش را گرفت و او لنگ لنگا
📕 رمان ثمین پا به پای لجبازی و عصبانیتش پیش می رفت، محال بود از زبان بیفتد حتی اگر ده بخیه کف پایش را بسوزاند و چهره اش را در هم ببرد: _ولم کنید به حال خودم اگه درمون ندارین و فقط زبون تون واسه نصیحت باز می شه. فرشاد درب اتومبیل را با خشونت باز کرد و تقریباً با هل او را روی صندلی پرت کرد: _احمق دلم واسه خودت می سوزه که می گم دهن به دهن اون بابای بی مثالت نذار. کوری نمی بینی خواهرت روز به روز داره آب می شه جلوی چشمات؟ ترتیب زن عمو رو که بابات داد، تو الان دست پیش گرفتی و می خوای کلک اون دختر مظلوم رو بکنی و خیالت رو راحت کنی؟ جفت پدر و دختر ته نامردای دنیایین به قرآن، دیگه پای مرگم باشی پشت گوشِت رو دیدی من رو اون طرفا می بینی ثمین؛ دیگه از دست تو و کارات بریدم. پویا هشدار دهنده صدایش زد: _فرشاد بگیر بشین. دستی میان موهایش کشید. پای بیرون مانده ی ثمین را آرام داخل برد و در را بست. برگشت و به آن تکیه زد، گرمای هوا بیداد می کرد و روی خلق همه تأثیرش را می گذاشت. پویا نیم گاهی به طرف او انداخت: _نمی دونم چه مرضی داری که فعلاً به جون این رفیق ما انداختیش، ولی وقتی می بینی یکی عصبانی هست؛ دو دقیقه دهن نجنبون قضیه حل می شه. ثمین نمی دانست بغض کند از تهدید فرشاد و بیشتر تنها شدنش، یا شرمنده ی روی خواهری باشد که مادری را در حقش تمام کرده بود. اما غرور تلخش را به رخ این مرد غریبه کشید: _نمی خوام نصیحت بشنوم. نگاهش خیره ی چشمان گرد ثمین بود که گودی پایین پلک هایش، نخوابیدنش را جار می زد. چشم گرفت و فرشاد را صدا زد: _بیا دیگه پسر. فرشاد با روانی به هم ریخته نشست و تا خود خانه صدای نفس هایشان تنها تِم جاری میان اتاقک اتومبیل بود. اتومبیل کنار مجتمع متوقف شد، پویا به حرف آمد: _زنگ بزن به شاگردت و پیش شون بمون. منم پیاده می رم، امروز باشگاه ندارم. ** سرش را از یقه ی تی شرت در آورد و آن را لبه ی تختش گذاشت. بعد از دو ساعت و نیم پیاده روی و گز کردن خیابان ها، وقتش رسیده دوش آب سردی بگیرد. هنوز قدم هایش به مقصد نرسیده بود که صدای گوشی اش بلند شد. نیم نگاهی انداخت و سماجت مخاطب را که دید، برگشت. با دیدن اسم فرشاد، تماس را وصل و روی بلندگو گذاشت. _سلام رسیدم خونه، خیالت راحت که ندزدیدنم. فرشاد بلند شد، از هال در آمد و وارد اتاق خواب سمیرا شد. _سلام، داداش شرمنده م امروز گرفتار من شدی. اومدم گره از کار تو باز کنم و خودم کلاف تحویلت دادم. پویا تن خسته اش را روی کاناپه ی مشکی رنگش رها کرد و گفت: _حالا جبرانش می کنی، منم گرهی ندارم؛ نگران نباش. فرشاد به در بسته ی اتاق خیره شد و گفت: _پویا به خاله افسانه ظلم نکن وقتی می بینی دلش واست پر می زنه. گناه که نکرده شدی پسر بزرگش، کرده؟ نمی فهمی تو رو بیشتر از اون دو تای دیگه می خواد؟ پویا دو دستش را به دو طرف دراز کرد و بازوانش روی کاناپه پهن شد: _ خودشم می دونه من نه با بابا مشکلی ندارم و نه با خودش، چرا یه موضوع تکراری رو نخ کش می کنه رو نمی فهمم. فرشاد روی تخت نشست و نرمی پتو زیر سر انگشتانش آمد: _خب تو که عقلت قد می ده کینه و تلافی نکنی، یه دو بار بیشتر برو سروقت شون. می میری؟ پویا سکوت کرد و پاهایش را روی میز قرار داد. همان حال خوب شان برایش کافی بود و دوباره، دوباره ها را تجربه کردن برایش مطلوب نظر نبود. _داری رو حرفم فکر می کنی یا این یعنی دیگه خودم رو سبک نکنم و قطع کنم؟ پویا آرام گفت: _فردا پاشین بیاین این جا، با سمیرا. باشگاه رو عصر می رم که شب خونه باشم. فرشاد خود را روی تخت رها کرد و دستش روی عضلات شکمش نشست: _ تو چرا این عادتت تو سرت موند؟ اون مهتاب خانم که همیشه می گفت صورت مسئله رو پاک نکن و حلش کن، ولی تو هنوز تو حل زندگیت موندی. اسمش هم او را به تنگنای تاریک و سردی می انداخت. همه ی خوب هایش را گلچین کرده و در سرش داشت اٍلا حل مسئله هایش را، که مهتاب تنها مسئله اش بود و حل نکردنش، چشمش را برای همیشه ترساند. ادامـہ دارد 🖋 نویسنده: (یاسے) 📃 @Roman_Bartar 📜📃
@Roman_Bartar 📕 رمان #عروس_فرانسوی 🖊نویسنده:آیولین آنتونی 💥تعداد صفحات 137 ☄ژانر: #عاشقانه #اجتماعی کاور شخصیت رمان و نظر سنجی http://Instagram.com/_u/Romankhone_telegram