💮مقاومت در برابر جادوی سیاه☝️
@Roman_Bartar
نویسنده: هانیه
خلاصه:
هانیه دختری سیزده ساله است که می خواهد آرامش داشته باشد اما واقعیت او را درهم می شکند. او که پدری جادوگر دارد کم کم می فهمد که نمی تواند از سرنوشت فرار کند.
توی این جلد از رمان با جادو آشنا می شیم و این که چه کارایی می تونه بکنه و اسم جلد دومش جنگ نهاییه. جلد سوم اسمش واقعیت.
نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇
✐ @Roman_Bartar
📓✐
رمان برتر
📙 رمان #اوشیدا 🏵 #پارت_4 #کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌ ازاونجایی که جای دیگه ای ندا
📙 رمان #اوشیدا
🏵 #پارت_5
#کپی_این_رمان_ممنوع_و_پیگرد_قانونی_دارد ❌
***
بعد از شام، شام که چه عرض کنم دوتا گوجه خورد شده ای که یه دونه تخم مرغ وسطش کوبونده شده بود سمانه گوشی به دست رفت تو اتاق که احتمالاً گزارش اومدن منو به خواهر مفتشش بده و منم دوتا لیوان چایی ریختم و رفتم کنار آوند نشستم.
لبخند خسته ای به روم زد و گفت:
-دستت درد نکنه!
-خواهش میکنم!
نگاهی به چهره گرفته ام انداخت و پرسید:
-خوبی آوی؟ مشکل که نداری؟
-بد نیستم.
-اسپری...
-دارم داداش، تازه خریدم.
-کار پیدا نکردی؟
-نه هنوز!
-پووووووف...خدا لعنت کنه باعث و بانی شو. آخه میشه تو این خراب شده یه کار پیدا نشه؟ به قرآن هرکی میاد مغازه بهش میسپارم. ده بیست نفر شماره مو گرفتن که خبرم کنن.
-باشه، فکرت و مشغول نکن. پیدا میشه!
دلم میخواست یه جوری از این بحث کانال بزنم به بحث اصلی که ذهنم و درگیر کرده بود. تو یه ساعتی که جلوی در منتظر نشستم کلی فکر کرده بودم و دنبال راهی برای فرار از خونه فساد رامیلا بودم و آخرسر هیچ راهی به ذهنم نرسید جز برگشتن به خونه آوند.
سر دوراهی بگم نگم بودم که خودش پرسید:
-اوضاعت تو خونه دوستت چطوره؟ راحتی؟
تو دلم پوزخندی به حرفش زدم، دیگه داشت یک سال میشد از وقتی که رامیلا رو تو پارک پیدا کرده بودم و از شدت آزار و اذیت های سمانه به خونه اش پناه برده بودم. آوند از اون روز فکر میکنه که من خونه پریا دوست دوران دبیرستانمم، دیگه خبر نداره پیش آدمی زندگی میکنم که شغلش تن فروشیه. حتی تصور اینکه یه روز آوند بفهمه این موضوع رو برام غیر ممکنه، مسلماً قیامت به پا میشه!
اینبار نخواستم مثل همیشه با دروغ اوضاع رو خوب نشون بدم، خواستم یه تیری تو تاریکی پرت کنم. انگار تحمل سمانه برام راحت تر از خونه فساد رامیلا شده بود که گفتم:
-راحت که خب...آره! ولی کم کم باید دنبال یه جای دیگه باشم.
-واسه چی؟
چاییشو با یه حبه قند دادم دستش و گفتم:
-خب پریا با یکی دوست شده، کم کم میخواد ازدواج کنه. اونم که بره، دیگه موندنم تو اون خونه سخت میشه. همینجوریشم خجالت میکشم از پدر و مادرش، یک ساله خونه شونم!
-مگه نمیگی اتاقت تو حیاطه و مستقلی ازشون؟
انقدر سر این موضوع دروغ گفته بودم که دیگه یادم رفته بود چی گفتم چی نگفتم.
-آره آره! ولی...دیگه ناهار و شام میرم پیششون. سرکار که میرفتم با خریدن میوه و سیب زمینی پیاز و این چیزا یه کم جبران میکردم، ولی الآن که بیکارم، دیگه خیلی خجالت میکشم خدایی.
سرم پایین بود و داشتم با پرزهای فرش ور میرفتم که حس کردم سکوت آوند زیادی کش اومد. سرمو که بلند کردم با صورت سرخ شده اش رو به رو شدم که اکثراً وقتی خیلی عصبی میشد به اینحال میفتاد.
هول خورده گفتم:
-داداش؟! داداش چی شدی؟! خوبی؟!
نگاهم به دستش افتاد که داشت قفسه سینه اش و ماساژ میداد.
-قرصام و بیار.
سریع رفتم قرصاش و از جیب کتش برداشتم و با یه لیوان آب برگشتم پیشش و دادم دستش و خودم مشغول ماساژ کتفش شدم.
-داداش؟چرا اینجوری میکنی با خودت؟! دو کلمه نمیشه با تو حرف زد نه؟
یه کم که آروم گرفت و نفسش جا اومد گفت:
-چی کار کنم آوی؟وقتی به این فکر میکنم که خواهرم داره تو سختی زندگی میکنه و من ندارم که خرجش و بدم؛ یا با این خونه قوطی کبریت و...
صداشو آورد پایین تر و لب زد:
-با این زنی که یه کم جاش تنگ تر بشه خدا رو بنده نیست نمیتونم بگم بیا پیش من زندگی کن که منت این و اونم رو سرت نباشه؛ از سنگم باشم تا یه جایی میتونم تحمل کنم.
ادامــہ دارد
نویسنده: #دوشیزه
📕 @Roman_Bartar
📓📕
رمان برتر
📕 رمان #مدار_چشمانت ⚜ #پارت_4 فرشاد این بار بدون در آغوش گرفتن دختر، بازویش را گرفت و او لنگ لنگا
📕 رمان #مدار_چشمانت
⚜ #پارت_5
ثمین پا به پای لجبازی و عصبانیتش پیش می رفت، محال بود از زبان بیفتد حتی اگر ده بخیه کف پایش را بسوزاند و چهره اش را در هم ببرد:
_ولم کنید به حال خودم اگه درمون ندارین و فقط زبون تون واسه نصیحت باز می شه.
فرشاد درب اتومبیل را با خشونت باز کرد و تقریباً با هل او را روی صندلی پرت کرد:
_احمق دلم واسه خودت می سوزه که می گم دهن به دهن اون بابای بی مثالت نذار. کوری نمی بینی خواهرت روز به روز داره آب می شه جلوی چشمات؟ ترتیب زن عمو رو که بابات داد، تو الان دست پیش گرفتی و می خوای کلک اون دختر مظلوم رو بکنی و خیالت رو راحت کنی؟ جفت پدر و دختر ته نامردای دنیایین به قرآن، دیگه پای مرگم باشی پشت گوشِت رو دیدی من رو اون طرفا می بینی ثمین؛ دیگه از دست تو و کارات بریدم.
پویا هشدار دهنده صدایش زد:
_فرشاد بگیر بشین.
دستی میان موهایش کشید. پای بیرون مانده ی ثمین را آرام داخل برد و در را بست. برگشت و به آن تکیه زد، گرمای هوا بیداد می کرد و روی خلق همه تأثیرش را می گذاشت.
پویا نیم گاهی به طرف او انداخت:
_نمی دونم چه مرضی داری که فعلاً به جون این رفیق ما انداختیش، ولی وقتی می بینی یکی عصبانی هست؛ دو دقیقه دهن نجنبون قضیه حل می شه.
ثمین نمی دانست بغض کند از تهدید فرشاد و بیشتر تنها شدنش، یا شرمنده ی روی خواهری باشد که مادری را در حقش تمام کرده بود. اما غرور تلخش را به رخ این مرد غریبه کشید:
_نمی خوام نصیحت بشنوم.
نگاهش خیره ی چشمان گرد ثمین بود که گودی پایین پلک هایش، نخوابیدنش را جار می زد. چشم گرفت و فرشاد را صدا زد:
_بیا دیگه پسر.
فرشاد با روانی به هم ریخته نشست و تا خود خانه صدای نفس هایشان تنها تِم جاری میان اتاقک اتومبیل بود. اتومبیل کنار مجتمع متوقف شد، پویا به حرف آمد:
_زنگ بزن به شاگردت و پیش شون بمون. منم پیاده می رم، امروز باشگاه ندارم.
**
سرش را از یقه ی تی شرت در آورد و آن را لبه ی تختش گذاشت.
بعد از دو ساعت و نیم پیاده روی و گز کردن خیابان ها، وقتش رسیده دوش آب سردی بگیرد.
هنوز قدم هایش به مقصد نرسیده بود که صدای گوشی اش بلند شد.
نیم نگاهی انداخت و سماجت مخاطب را که دید، برگشت. با دیدن اسم فرشاد، تماس را وصل و روی بلندگو گذاشت.
_سلام رسیدم خونه، خیالت راحت که ندزدیدنم.
فرشاد بلند شد، از هال در آمد و وارد اتاق خواب سمیرا شد.
_سلام، داداش شرمنده م امروز گرفتار من شدی. اومدم گره از کار تو باز کنم و خودم کلاف تحویلت دادم.
پویا تن خسته اش را روی کاناپه ی مشکی رنگش رها کرد و گفت:
_حالا جبرانش می کنی، منم گرهی ندارم؛ نگران نباش.
فرشاد به در بسته ی اتاق خیره شد و گفت:
_پویا به خاله افسانه ظلم نکن وقتی می بینی دلش واست پر می زنه. گناه که نکرده شدی پسر بزرگش، کرده؟ نمی فهمی تو رو بیشتر از اون دو تای دیگه می خواد؟
پویا دو دستش را به دو طرف دراز کرد و بازوانش روی کاناپه پهن شد:
_ خودشم می دونه من نه با بابا مشکلی ندارم و نه با خودش، چرا یه موضوع تکراری رو نخ کش می کنه رو نمی فهمم.
فرشاد روی تخت نشست و نرمی پتو زیر سر انگشتانش آمد:
_خب تو که عقلت قد می ده کینه و تلافی نکنی، یه دو بار بیشتر برو سروقت شون. می میری؟
پویا سکوت کرد و پاهایش را روی میز قرار داد. همان حال خوب شان برایش کافی بود و دوباره، دوباره ها را تجربه کردن برایش مطلوب نظر نبود.
_داری رو حرفم فکر می کنی یا این یعنی دیگه خودم رو سبک نکنم و قطع کنم؟
پویا آرام گفت:
_فردا پاشین بیاین این جا، با سمیرا. باشگاه رو عصر می رم که شب خونه باشم.
فرشاد خود را روی تخت رها کرد و دستش روی عضلات شکمش نشست:
_ تو چرا این عادتت تو سرت موند؟ اون مهتاب خانم که همیشه می گفت صورت مسئله رو پاک نکن و حلش کن، ولی تو هنوز تو حل زندگیت موندی.
اسمش هم او را به تنگنای تاریک و سردی می انداخت. همه ی خوب هایش را گلچین کرده و در سرش داشت اٍلا حل مسئله هایش را، که مهتاب تنها مسئله اش بود و حل نکردنش، چشمش را برای همیشه ترساند.
ادامـہ دارد
🖋 نویسنده: #الف_کلانتری(یاسے)
📃 @Roman_Bartar
📜📃
💮عروس فرانسوی☝️
@Roman_Bartar
نویسنده:آیولین آنتونی
خلاصه:
داستان در مورد دختری که عاشق پسری می شود و با این که می داند پسر دوستش ندارد با او ازدواج می کند و سعی می کند زندگیشان را حفظ کند...
نابـــ📕 ترین رمان ها 🖋👇
✐ @Roman_Bartar
📓✐