هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
ست بافت راه راه فقط 498 !! 🏷✨️
••• 🪡راحتی با امضایِ ظِرافَت✂️ •••
♡ انواع لباسهای راحتی بانوان با مناسب ترین قیمت ♡
⚜️پوشاک لیما برای هر سایزُ سَلیقه⚜️
مجموعه پوشاک لیما احراز هویت شده و دارای سایت معتبر نیز میباشد ✔️
https://eitaa.com/joinchat/1458897701C453901c34d
┄┅┄┅┄┅༺💚༻┅┄┅┄┅┄
#پارت_515📗⃟🍀
#اعتیادبهعشقِتو
#به_قلم_ثمین
همه چیز خیلی یهویی اتفاق افتاد...
پرستار داد زد:
- نبض نداره...
اون وسط ماتمگرفته نشسته بودم.
دکتر در حال رفت و آمد بود.
هیچکس هیچی نمیگفت.
اگر میمرد چی؟
مگه دکتر نگفت حالش خوبه؟
با شنیدن صدای پرستار که گفت:
- بههوش نمیاد...
بلند شدم و به سمت اتاق یورش بردم.
چندنفر گرفته بودنم و ممانعت میکردن...
اشکام میریخت و فقط کینهی آرون توی دلم بیشتر میشد.
به سختی آروم شدم.
اینقدر همه چیز سریع گذشت که متوجه نشدم کِی رفته توی کما...
دکتر میگفت میمیره؛ میگفت به دستگاه وصله.
یعنی دیگه امیدی نبود؟
هلیا اون چند روز دانشگاه نرفت...
مونده بود پیش رفیقِ بیوفاش.
اون روز دکتر گفت میذارن بریم ملاقاتش.
نمیخواستم ببینمش؛ اما همراه هلیا داخل شدم.
┄┅┄┅┄┅༺┄💚༻┅┄┅┄┅
هدایت شده از ♦️پیشنهاد ویژه♦️
اگر برای کسب و کارت دنبال یه طراح متعهد و متخصص و دقیق هستی،
👩💻 نغمه تقیزاده هستم...
بهت کمک میکنم به کسب و کارت هویت بدی...
خدمات شامل:
✅کارت ویزیت
✅سربرگ و سرنسخه
✅بنر استند
✅ بیلبورد
✅بروشور
✅بنرسایت
✅و...
❎تویی که دکتر یا مهندسی
مربی یا فروشندهای
بیا از پیج و نمونه کارها دیدن کن و سفارش کار بده
😍👇
👩💻 https://eitaa.com/joinchat/14615898Cda6f6f8712
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی جنگ فقط اسلحه نبود...
مجموعه صفر بیست و چهار _ 024
هر شب ساعت 22:00
از شبکه یک سیما
در تلوبیون ببینید
https://telewebion.com/product/0xc7d5f73
«کاش میشد آدم اندوه را از پنجره بیرون بریزد.»
#فرانتس_کافکا؛ دفترِ یادداشتهای روزانه؛ برگردانِ مصطفی اسلامیه
.
┄┅┄┅┄┅༺💚༻┅┄┅┄┅┄
#پارت_516📗⃟🍀
#اعتیادبهعشقِتو
#به_قلم_ثمین
کنار در ایستادم و هلیا نزدیکش شد.
با صدای لرزونی گفت:
- آرون؟ نمیخوای برگردی؟
بغضش اجازه نداد ادامه داده.
نفسی گرفت و دوباره گفت:
- ببین... ببین چقدر حال ما داغونه. تو که اینقدر بیمعرفت نبودی، بودی؟
دیگه برام مهم نبود گریه کردن...
هلیا دستش و گرفت و گفت:
- اینا میگن میمیری؛ ولی تو بر میگردی، مگه نه؟ تو بهم قول دادی عزیزدلم... قول دادی آرون جانم.
پرستار که اومد داخل، هلیا ادامه نداد.
- آقا کافیه، بفرمایید بیرون... خانم!
هلیا به سختی دستش و رها کرد و ازش دور شد.
نگاهم و ازش گرفتم و از اتاق خارج شدم.
۵ روز گذشته بود و دکتر میگفت اگر به ۶ روز برسه دستگاهها رو میکشن.
ایمان داشتم به فردا نکشه...
اینان داشتم بههوش بیاد.
به خانوادهاش خبر دادم.
┄┅┄┅┄┅༺┄💚༻┅┄┅┄┅