💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "21"
امیرحسین : به کجا نگاه میکنید؟
_هیچی هیچی بریم
از عمارت اومدیم بیرون
امیرحسین : کجا بریم ؟
_بریم پیاده روی
رفت سمت یک خیابون و ماشین رو پارک کرد
پیاده شدیم و راه رفتیم
امیرحسین : بهتر نیست من بیام خواستگاری ؟
_ هنوز داداشا و خواهرام دارن واسه تو تحقیق میکنن و قبل از خواستگاری اولیه باید یکدور هم بیای و با خواهرام و داداشام صحبت کنی
امیرحسین : چندتا داداش داری؟
_چهارتا
چشماش گرد شد
امیرحسین : بستنی بخوریم؟
_بخوریم
رفتیم بستنی خوردیم و منو رسوند خونه
همه دورهم نشسته بودن و داشتن حرف میزدن که با اومدنم و وارد شدنم به خونه ساکت شدن
_سلام دسته جمعی
شکوفه و نیلوفر : سلام رها
_من برم لباسام رو بعوضم
شکوفه : من میام کارت دارم
نیلوفر : منم میام
اومدن تو اتاق
شالم رو دراوردم
_چیشده ؟
شکوفه : به پسرا گفتی که برن درباره ی صادقلو تحقیق کنن درسته؟
_خب اره
نیلوفر : ارشام به هممون گفت چندروز دیگه بهت به دروغ بگیم که رفتیم تحقیق ولی چیزهای خوبی از صادقلو نگفتن
_یعنی به دروغ گفته به من بگید تحقیق کردید درباره اش و همه ازش بد تعریف کردن
شکوفه بشکنی زد
شکوفه : دقیقا
_اخه چرا ؟
نیلوفر : فکرکنم گلوش پیشت گیرکرده
_امکان نداره اگه داشت پا پیش میزاشت
شکوفه : فقط نگی ما بهت گفتیم
_باشه شما برید بیرون من لباسام رو عوض کنم
خودمو رو تخت انداختم
از ارشام بعیده این کارها
میدونستم چیکارکنم
لباسام رو با شلوار و بولیز ورزشی عوض کردم و وارد هال شدم
_ناهار خوردین؟
سجاد : نه
_پس من ۹ تا پیتزا سفارش میدم بزنیم بر بدن
تلفن خونه رو برداشتم و پریدم رو مبل
_سلام ۹ تا پیتزای تک نفره لطفا
.......
_دم خونه پرداخت میشه
......
_یادداشت کنین ، تهران ، خیابان......
غذا رو که سفارش دادم کنترل تلویزیون رو از جای سجاد کش رفتم و خاموشش کردم
ارشام : چرا خاموشش کردی
_میخوام ببینم نتیجه ی تحقیقاتتون تا الان چجوری بوده ؟
سیما : درمورد چی؟
_امیرحسین
سجاد : من با پارسا درمورد خانواده اش تحقیق کردم ولی گفتن که ادمهای درستی نبودن
ارشیا : منم با ارشام درمورد کارش تحقیق کردم میگن دروغ و دوز و کلک تو کارش زیاده
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "22"
_ ببینین من شما چهارتا رو به عنوان برادرام براش معرفی کردم چون واقعا هم همینطوره
پارسا : چاکریم
_حرفتون برام سنده اما من که تحقیق کردم اصلا اینطوری نبود خانواده خوب و محترمی داره و خودشم نون حلال میاره سرسفره
ارشام : باش پس برو باهاش ازدواج کن ولی هراتفاقی افتاد و چهارروز دیکه طلاق گرفتی نگی من گفتم
و بلندشد رفت اتاقش
_این چرا اینطوریه
ارشیا : عاشقه
_عاشق کی ؟
پارسا : بماند
_چرا من تواین خونه غریبه ام اصلا منم اینجام ها
وارد اتاقم شدم و در اتاق رو محکم بستم
باز زنگ خونهسریع پریدم بیرون تا برم پیتزا رو از دم دربگیرم
پارسا : من میرم بگیرم تو برو ارشام رو صدا بزن
رفتم دم اتاق ارشام
اهنگ منم شدم مث تو مث تو مث تو رو داشت گوش میکرد
روی صندلی نشسته بود و به قاب عکسی خیره بود
در زدم و وارد اتاق شدم
سریع قاب رو به پشت روی تخت انداخت
_اون چی بود ؟
ارشام : هیچی کاری داشتی
_بیا ناهار
ارشام : میل ندارم
_گفتم بیاناهار
ارشام : منم گفتم میل ندارم
رفتم جای میزش
_ یا بلند میشی یا
ارشام : یا چی
_ یا با اسلحه ای به نام قلقلک میام سراغت
دستشو بالا گرفت
_ من تسلیم بریم
اول اون رفت صداش زدم
_ ارشام ؟
ارشام : بله ؟
_ اون قاب عکس چی بود
ارشام : میشه نپرسی
_ اره
ارشام : پس بریم ناهار
رفتیم
اون قاب عکس برام خیلی سوال بود
رفتیم نشستیم به ناهار خوردن که یکهو ارشام بلند شد
سجاد : چیشده ارشام
ارشام : من الان کلاس دارم وای
_ ای وای اگه تو کلاس داری منم کلاس دارم
ارشام : زود حاضرشو بریم باهم
سریع لباس پوشیدم و سوار ماشین شدم
خیلی تند میرفت
دستمو به اون قسمت بالای پنجره گرفتم
_ ارشام توروخدا ارومتر
ارشام : ترسیدی
_ با این رانندگیت توقع داری نترسم همش داری لایی و مویی میکشی
رسیدیم دانشگاه
سریع از ماشینش پریدم بیرون
_ من باشم دیگه باتو بیام دانشگاه
ارشام : حرف نزن فقط بدو که به کلاس برسیم
بدو بدو رفتیم سر کلاس
خداروشکر به موقع رسیدیم و استاد نیومده بود
بعد از پنج دقیقه استاد وارد کلاس شد و همراهش یک دختر خیلی خوشگل که معلوم بود از ایران نیست
همه به احترام استاد بلندشدیم
+بشینید عزیزان
+ایشون خانم ناریا دلیر هستند از ایتالیا اومدن و با گرفتن شناسنامه ی فارسی قراره بین ما زندگی کنن
× استاد این ناریا خانم فارسی بلده ؟
ناریا : س.سلام...دو...ستان من یک ریزه فارسی هستم بلد
استاد : میتونید بشینید خانم دلیر
ناریا اومد و کنار ارشام نشست
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "23"
♡♡♡اززبان ارشام♡♡♡
ناریا دلیر دانشجوی جدیدی که از ایتالیا امده بود به تهران اومد و کنار من نشست
ناریا : های اق.اقا
_سلام بانو خوش اومدید
ناریا : تنکیو
_خواهش میکنم
درس رو استاد شروع کرد و بعد از ۴۵ دقیقه با خسته نباشید تمومش کرد
ناریا سمت درخروجی رفت و رها هم اومد تو ماشین نشست تا برگردیم خونه
یکهو با احساس اینکه یکی داره به شیشه ی ماشین میزنه هردومون سرمون رو به طرف شیشه ی ماشین چرخوندیم
باز این خروس بی محل
هردو از ماشین پیاده شدیم
_سلام استاد
رها : سلام اقا امیر
صادقلو : سلام خدمت دانشجویان عزیز درسها خوبه ؟
_ممنونم خوبه امری داشتید ؟
صادقلو : نه نه فقط من با رها خانم یعنی خانم حسینی کار داشتم
رها : اقای صادقلو ایشون یکی از برادرام هستن
صادقلو مث اینکه تعجب کرده باشه
کمی خم شد و دستش رو به طرفم دراز کرد
دستشو نگرفتم که ضایع شد و با تک خنده ای گفت
صادقلو : ولی فامیلیتون که باهم متفاوته
رها : ارشام برادرن تنی ام نیست ولی خیلی برام عزیزه حرفش برام حکم سنده
خیلی خوب و قاطعانه جوابش رو داد
صادقلو : خوبه خدا واسه هم نگهتون داره ولی من میخواستم با شما بریم ناهار بخوریم
رها انگار که مشتاق باشه کیفش رو از داخل ماشین برداشت و رو به من گفت
رها : داداش شما برو خونه من که ناهارمم رو بخورم امیر اقا زحمت میکشه منو تاخونه میرسونه
صادقلو : بله بله حتما
سوار ماشین شدم و طولی نکشید که ماشین از جا کنده شد
دستمو محکم به فرمون کوبیدم
چطور میتونست همه رو ببینه جز منی که جلوی چشماش بودم
اخ خدا اگه با امیرحسین ازدواج کنه چی
خدایااااا
گوشه ای پارک کردم و سرم رو روی فرمون گذاشتم
یکهو با فکری که به سرم زد سرم رو بلند کردم
حالا فقط باید تا فردا برای کلاس بعدی دانشگاه صبوری میکردم
♡♡♡اززبان رها♡♡♡
سوار ماشین امیر شدیم اهنگ سر کوهی نشستم به امید شب دیدار یار پخش شد
امیر : میشه ازت یه خواهشی کنم
_میشنوم
امیر : میشه منو امیر صدا کنی و منم تورو رها
_اخه امیراقا هنوز هیچ چیزی بین ما نیست و این بیرون اومدن من با شما صرفا برای اشنایی بیشتر هست همین
امیر : میشه من تورو رها صدا کنم توهم منو امیر
_ امیر اصلا متوجه نیستی که من چی میگم
یکهو چشماش برقی زد
خودمم تعجب کردم
چرا امیر خالی صداش کردم
امیر : قربون امیر گفتنت
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "24"
بعد از خوردن ناهار منو خونه رسوند
پیاده شدم
_خداحافظ
امیر : رها ؟
_بله ؟
امیر : دوست دارم
چیزی نگفتم لبخندی زد
امیر : برو خداحافظ
کلید انداختم و وارد خونه شدم
همه داشتن برج هیجان بازی میکردن
_ سلام
همگی سلام کردم
وارد اتاقم شدم
امیر نه ادم بدی بود نه ادم خوبی
البته که من تا الان از اون بدی ای ندیدم
لباسام رو با تیشرت و شلوار ست ام عوض کردم و پایین رفتم
_منم بازی ؟
پارسا جایی کنار خودش باز کرد
پارسا : بیا بشین
سجاد : رها بردار
یک چوپ ازچوپ های برج هیجان بیرون کشیدم
سیما : ارشام گفت با امیر رفتی ناهار
_اره
شکوفه : خوش گذشت؟
_بدنبود
ارشام پایین اومد
گوشیش رو روی مبل انداخت
رو به ارشیا گفت
ارشام : یه دختر جدید از ایتالیا اومده ایران توی دانشگاه
ارشیا : خب ؟
ارشام : خیلی دختر خوبیه ازش خوشم میاد
من خواستم بردارم که افتاد
همه خندیدن و دست زدن
_خب مجازاتم چیه ؟
پارسا : هممون یه مجازات میگیم هرکدوم خواستی بین ۷ تا انتخاب کن
_باشه
ترنم : یه پارچ اب بریزی رو خودت
سجاد : شام مهمونمون کنی
پارسا : بلند شی با ارشام برقصی
چشمای ارشام به تعجب باز شد نکاهی به من کرد و سرش رو توی گوشیش کرد
سیما : بری دو تا جعبه شیرینی بگیری بدی هممون ولی خودت لب نزنی
نیلوفر : شستن ظرفها و پخت و پز تا یکهفته به عهده ی تو
شکوفه : مزاحم تلفنی یک شماره بشی
ارشیا : دخترا قلقلکت بدن
_وای خدا چقدر سخت
_ارشام توچی نمیخوای بگی ؟
ارشام : من که تو بازی نبودم
_حالا بگو یه چیزی
یکم فکر کرد و گفت
ارشام : لپ همه ی پسرا رو بوس کنی
و لبخند مرموزی زد
_بهتر ازهمه مال شکوفه بود که مزاحم تلفنی بشم
ترنم گوشیم رو از اتاق اورد
هرکی یه عدد گفت و خلاصه شد یک شماره
بعد از دو تا بوق جواب داد
شماره ی پسر شد
یا خدا
شکوفه : با افاده و ناز کردن حرف بزن
اوکی رو نشون دادم
همه دورم نشسته بودن
_سلام خوشگله
+ سلام جیگر شما ناناص کی باشی
_ یکی از هم محلی هات خیلی خوشگلی خوب لامصب
همه داشتن از خنده زمین رو گاز میگرفتن
+ او خب شماره ام رو از کجا پیدا کردی قشنگ خانم
_ از همسایتون هرزمان که از خونه میای بیرون میپامت
+ پس باید خبر داشته باشی که مامان وبابام و خواهر کوچیکتم رفتن شهرستان اره خانم ناناز
_بله عزیزمممم
عزیزم رو یه جوری گفتم
خیلی خنده دار شده بود
پسره رو واقعا ایسگا کرده بودیم
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "25"
+ میای خونمون شریک خوابم بشی ؟
_ چرا نشم میام ولی قبلش باید تو مترو بیای دنبالم
+چشم چش قشنگ قیافتو بگو بتونم پیدات کنم
_قدم بلنده موهام بلنده و مش کردم هیکلم ورزیده است لبامم تزریق کرده است
+ چشم جای مترو منتظرتم
_باشه عزیزم بای بای
تلفن رو قطع کردم و از خنده غش کردم
پارسا : عالی بود عالییییی😁
ارشام اخمش توهم بود
همه عنوز مشغول خندیدن بودن که من رفتم اتاقم
گوشیم زنگ میخورد و امیر بود
امیر : سلام به رهای عزیز خوبی
_سلام مرسی من خوبم تو خوبی
امیر : توکه خوب باشی منم خوبم
_کارداشتی
امیر : میشه شماره بابات رو لطفا بدی
_ واسه چی میخوای
امیر : بده
_پیامک میکنم باید برم واسه امتحان فردا بخونم
امیر : نخون بد هم که بدی واست ۲۰ رد میکنم
_بای
و تلفن رو قطع کردم
پایین رفتم
_شام با کیه
پارسا : با من
ارشام : پس خرید هم با من و نیلوفر
نیلوفر چشمکی زد
و رفت که حاضرشه گفتم
_نیلوفر میشه شماخونه بمونی من با ارشام کار واجب دارم
نیلوفر : اره ابجی توبرو
لبخندی بهش زدم و رفتمکه حاضرشم
کت و شلوارم رو با مینی اسکارفی سرم کردم
با خط چشم و یه رژ به کارم خاطمه دادم و از اتاق بیرون اومدم
بوی عطر تلخ زیبایی توی طبقه ی بالا که اتلقها قرار داشت پیچیده بود
سمت اتاق ارشام رفتم
داشت عطر میزد
و اهنگ میخوند
یک کت و شلوار مشکی پوشیده بود بهش خیره بودم که گفت
ارشام : اب شدم هاااااا
نگاهی بهش انداختم و از حال و هوای خودم بیرون اومدم
خوشبحال زنی که ازشام شوهرش باشه
دروغ نگم هم خوشگل بود هم خوش اخلاق هم خوشتیپ هم مهره ی مار داشت لعنتی
_ خیلی خب دیگه یکم نگات کردم پرو نشو
ارشام : عجب رویی داری هاااااا
_اره اونکه مشخصه من بر و رو دارم نگی هم میدونم
ارشام دستشو به سمت اسمون گرفت
ارشام : خدایا برای امیرحسین صادقلو ارزوی صبر ایوب دارم با وجود خانم رها حسینی
_خیلی هم از خداش باشه اصلا من با تو نمیام
رفتم تو اتاقم و نشستم رو تخت پشت به در
میخواستم بیاد منت کشی
نمیدونم چرا همش به زن اینده اش حسودیم میشد
اومد تو اتاق
ارشام : رها .... رها خانم ؟
جواب ندادم
با خنده گفت
ارشام : خدایا ببین کارهایی رو که بایر امیر بکنه من بدبخت باید بکنم
رومو برگردوندم
_خیلی بدی ارشام
ارشام : تازه فهمیدی ؟
اخ که چقدر این پسر راحت میتونست حرص منو دربیاره
پامو زمین زدم
ارشام : رم نکنی کوچولو برو بشین تو ماشین
_کوچولو خودتی
ارشام : اخه که وقتی حرص میخوری چقدر خنده دار میشی
_ارشاممممم
دستاشو به حالت تسلیم بالا برد
ارشام : باشه من تسلیم ولی یه اعتراف بکنم ؟
_بگو
ارشام : تو اولین نفری هستی که
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "26"
ارشام : تو اولین نفری هستی که انقدر قشنگ اسممو صدا میزنی
یه جوری شدم
حس خجالت و محبت
منی که خجالت نمیکشیدم الان در مقابل این حرف ارشام خجالتی شدم ؟
ارشام : خب حالا من که اعتراف کردم تو نمیخوای هیچ اعترافی در مقابل من بکنی ؟
_ چرا باید بگم که....
شکوفه جلوی در ظاهر شد
شکوفه : به جای اینکه دل بدید و قلوه بگیرید برید خرید کنید واسه خونه
ارشام : یه دقیقه اومدیم تنها باشیم
شکوفه : اع تنها میخواستید چیکار کنید🤭
دمپایی رو که دستم بود پرت کردم طرفش که اونم جا خالی داد و پشت سرش که پارسا بود خورد تو سر اون و صدای اخش رفت هوا
پارسا : آخخخخخخ
ارشام : چیشدی ؟
_پارسا خوبی ؟
پارسا : من یه حسابی از تو و شکوفه برسم
ارشیا هم اومد رو به پارسا گفت
ارشیا : شما غلط میکنی از گل نازکتر به شکوفه بگی
پارسا : اوووو اینجا همه باهم خوبن و دوستن فقط سر من و نیلوفر خانم بی کلاه مونده
رفتم طرفش
_دفعه اول و اخرت باشه اسم خواهر منو به زبون بیاری
پارسا : خب راست میگم ارشیا و شکوفه که باهمن ، ترنم و سجاد هم که باهم ، سیما هم که یکی رو داره که تو این خونه نیست ، تو و ارشام هم که باهام
_ پارسا خجالت بکش من نامزد دارم
♡♡♡♡از زبان ارشام
با گفتن این حرف از زبونش دلم هوری ریخت
_ خب بریم دیگه دیره رها برو تو ماشین
رها رفت و تو ماشین نشست
منم نشستم و ماشینو روشن کردم
صدای مجید رضوی توی ماشین پیچید با اهنگ منم شدم مثل تو مثل تو
گوشی رها زنگ خورد
ظبط رو قطع کردم تا بتونه گوشیشو جواب بده
رها : سلام خوبی
.......
رها : ممنونم مرسی ، من هیچی با ارشام اومدم بیرون واسه خونه خرید کنم
........
رها : فکر بدی نیست تا یک ساعت دیگه بهت خبرشو میدم
........
رها : باشه بای
ارشام : امیر بود ؟
رها : اره گفت همه باهم بریم شام رستوران
چیزی نگفتم
رها : نظرت چیه
_ چی بگم والا
رها : ارشام
_ بله
رها : احساس میکنم میخوای یه چیزی بگی ولی نمیگی
_ نه
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
پارت های پایانی #مســـــــکنقلبم
امشب دوتا پارت اخر رو میزارم
بعد بریم رمــــــــ💌ــــان جدید و پارت های دیگه ی #سݛڪلاسمطالعہ
لــ..ــیـســــــــت
رمــــــــــان ها ی مـــــــ™️ــاریــــا
#مسکنقلبم
#سݛڪلاسمطالعہ
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ 🥹❤️🔥 » #مـــــــــاریـــا •پـٰاݛ
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
« #پارت_طنز😂🎀 »
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁵•
تصمیمم رو گرفتم که برم و ازش بپرسم چرا؟!
ساعت نزدیک⁴صبح بود...داشت کم کم خوابم میبرد کہ گوشیم زنگ خوردو آلارم نماز صبح نمایان شد🥱🧎🏻♀
رفتم خودمو تو آینہ نگاه کردم...چشمام پف کرده بود👁
رفتم بالا سر بقیه که بیدارشون کنم برای نماز وقتی به ریحانه رسیدم صداش کردم و چند تا تکونش دادم:)
چشماش یه کم باز شد وقتی منو دید جیغی بلند سر داد😱😂
کل خوابگاه بیدار شدن و ریختن سرمون ریحانه هم هی معذرت میکرد و خم و راست میشد...منم گوشه ای میخندیدم😂
وقتی دخترای خوابگاه رفتن به اتاقاشون با یه عالمه خواهش از ریحانه که دیگه صداشو در نیاره😂💗
با شقایق و ریحان نماز خوندیم ولی خب هرکاری کردم نتونستم مهتاب و سارا رو بیدار کنم بنظرم خسته بودن دم گوششون گفتم:
«قضای نماز یادتون نره»🤭💘
ریحانه که مثل جنازه ها ولو شد و شقایق هم رفت تو گوشی و فکر کنم تا صبح قراره بیدار بمونه....
خیلی خوابم میومد رفتم رو تختم و دراز کشیدم هم چشمام رو بستم خوابم برد😴
صبح بخاطر هیجان جیغ ریحانه ۶ صبح بیدار شدم هنوز چشمام پف کرده بود🙄😂
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ». « #پارت_طنز😂🎀 » #مــــــــ
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁶•
صبح بخاطر هیجان جیق دیشب ریحانه ساعت ۶ صبح بیدار شدم چیزی تا شروع کلاس ها نمونده بود...
چشمام هنوز پف داشت😮💨
گوشیمو برداشتم که چک کنم پیامی زنگی ندارم یا نه که.....
پیام ناشناس؟!
نوتیف روی صفحه گوشی اومده که:
«امشب پارک الغدیر باش»🫵🏻❤️
جلوش یک عالمه استیکر(❤️) و(🫵🏻) داشت:)
ممکنه از دخترا باهام شوخی کرده باشه....
چرا اونجااااااا؟؟؟👀
سرکلاس حاضر شدم و دیدم که هادی اسکندری رو صندلیشه و سرجاش نشسته(نه غیبتی،نه پشت پنجره،نه مسخره بازی و نه حواس پرتی.....
عجیب بود برام ولی خب نشستم رو صندلیم کنار ریحان🙂
سر هادی تو کتاب بود.....شاید متحول شده بود....مهم نیست برام حداقل دیگه دور و بر من نمیچرخه و سرش تو کار من نیست....
خدا رو شکری گفتم و با بسم الله وسایلم رو روی میز چیندم🤲📖
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁷•
کلاسم که تموم شد ساعت ¹² رفتم سالن غذاخوری برای خوردن ناهار ریحانه و مهتاب رو برو م و شقایق و سارا کنارم بودن....یک جای خالی دقیقا رو به صورت من بود!💅🏻
وایییییی اینم پرشد😮💨💔
«هستی» دختری بی حجابه که با شالِ افتاده تو دانشگاه میچرخه و راستش هادی اعلام کرده بود که میخواد با این دختره #ازدواج کنه🫢💍
غذاش که تموم شد بدون حرفی رفت ولی به من چشمکی زد 😬💘
چرا؟؟!!!!
شب که شد خواستم برم به پارکی که گفته بودن ولی لوکیشنش رو نتونستم پیدا کنم🥺
آخه.....آخه......
آخه
تو تهران به این بزرگی چطور باید پارک رو پیدا کنممم من؟؟😭
راستی من مشهدیم🕊
ولی دانشگاه تهران رو قبول شدم پس اینجا رو بلد نیستم🫠
تو کوچه و خیابون دنبال تاکسی و اسنپ بودم ولی به هرکس که میرسیدم میگف اصلا اون پارک رو نمیشناسه نکنه پیامک که برام اومده بود جعلی بوده؟؟🤨
سر در نمی آوردم:)
میخواستم کم کم برگردم به خوابگاه جلوی در که بودم ماشین سیاه بزرگی اومد دنبالم😨
ترسیدم)))
راننده خانم بود.
شیشه رو داد پایین و گف:
_« دنبال پارک الغدیر میگردی؟؟🧐»
+بله.
_«بپر بالا برسونمت»
با اینکه ترسیده بودم رفتم بالا:)
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk