💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "25"
+ میای خونمون شریک خوابم بشی ؟
_ چرا نشم میام ولی قبلش باید تو مترو بیای دنبالم
+چشم چش قشنگ قیافتو بگو بتونم پیدات کنم
_قدم بلنده موهام بلنده و مش کردم هیکلم ورزیده است لبامم تزریق کرده است
+ چشم جای مترو منتظرتم
_باشه عزیزم بای بای
تلفن رو قطع کردم و از خنده غش کردم
پارسا : عالی بود عالییییی😁
ارشام اخمش توهم بود
همه عنوز مشغول خندیدن بودن که من رفتم اتاقم
گوشیم زنگ میخورد و امیر بود
امیر : سلام به رهای عزیز خوبی
_سلام مرسی من خوبم تو خوبی
امیر : توکه خوب باشی منم خوبم
_کارداشتی
امیر : میشه شماره بابات رو لطفا بدی
_ واسه چی میخوای
امیر : بده
_پیامک میکنم باید برم واسه امتحان فردا بخونم
امیر : نخون بد هم که بدی واست ۲۰ رد میکنم
_بای
و تلفن رو قطع کردم
پایین رفتم
_شام با کیه
پارسا : با من
ارشام : پس خرید هم با من و نیلوفر
نیلوفر چشمکی زد
و رفت که حاضرشه گفتم
_نیلوفر میشه شماخونه بمونی من با ارشام کار واجب دارم
نیلوفر : اره ابجی توبرو
لبخندی بهش زدم و رفتمکه حاضرشم
کت و شلوارم رو با مینی اسکارفی سرم کردم
با خط چشم و یه رژ به کارم خاطمه دادم و از اتاق بیرون اومدم
بوی عطر تلخ زیبایی توی طبقه ی بالا که اتلقها قرار داشت پیچیده بود
سمت اتاق ارشام رفتم
داشت عطر میزد
و اهنگ میخوند
یک کت و شلوار مشکی پوشیده بود بهش خیره بودم که گفت
ارشام : اب شدم هاااااا
نگاهی بهش انداختم و از حال و هوای خودم بیرون اومدم
خوشبحال زنی که ازشام شوهرش باشه
دروغ نگم هم خوشگل بود هم خوش اخلاق هم خوشتیپ هم مهره ی مار داشت لعنتی
_ خیلی خب دیگه یکم نگات کردم پرو نشو
ارشام : عجب رویی داری هاااااا
_اره اونکه مشخصه من بر و رو دارم نگی هم میدونم
ارشام دستشو به سمت اسمون گرفت
ارشام : خدایا برای امیرحسین صادقلو ارزوی صبر ایوب دارم با وجود خانم رها حسینی
_خیلی هم از خداش باشه اصلا من با تو نمیام
رفتم تو اتاقم و نشستم رو تخت پشت به در
میخواستم بیاد منت کشی
نمیدونم چرا همش به زن اینده اش حسودیم میشد
اومد تو اتاق
ارشام : رها .... رها خانم ؟
جواب ندادم
با خنده گفت
ارشام : خدایا ببین کارهایی رو که بایر امیر بکنه من بدبخت باید بکنم
رومو برگردوندم
_خیلی بدی ارشام
ارشام : تازه فهمیدی ؟
اخ که چقدر این پسر راحت میتونست حرص منو دربیاره
پامو زمین زدم
ارشام : رم نکنی کوچولو برو بشین تو ماشین
_کوچولو خودتی
ارشام : اخه که وقتی حرص میخوری چقدر خنده دار میشی
_ارشاممممم
دستاشو به حالت تسلیم بالا برد
ارشام : باشه من تسلیم ولی یه اعتراف بکنم ؟
_بگو
ارشام : تو اولین نفری هستی که
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
𐙚⋆°❤️🩹💊⋆ᥫ᭡
#مسکنقلبم
᯽︎ʕ•ᴥ•ʔ Part "26"
ارشام : تو اولین نفری هستی که انقدر قشنگ اسممو صدا میزنی
یه جوری شدم
حس خجالت و محبت
منی که خجالت نمیکشیدم الان در مقابل این حرف ارشام خجالتی شدم ؟
ارشام : خب حالا من که اعتراف کردم تو نمیخوای هیچ اعترافی در مقابل من بکنی ؟
_ چرا باید بگم که....
شکوفه جلوی در ظاهر شد
شکوفه : به جای اینکه دل بدید و قلوه بگیرید برید خرید کنید واسه خونه
ارشام : یه دقیقه اومدیم تنها باشیم
شکوفه : اع تنها میخواستید چیکار کنید🤭
دمپایی رو که دستم بود پرت کردم طرفش که اونم جا خالی داد و پشت سرش که پارسا بود خورد تو سر اون و صدای اخش رفت هوا
پارسا : آخخخخخخ
ارشام : چیشدی ؟
_پارسا خوبی ؟
پارسا : من یه حسابی از تو و شکوفه برسم
ارشیا هم اومد رو به پارسا گفت
ارشیا : شما غلط میکنی از گل نازکتر به شکوفه بگی
پارسا : اوووو اینجا همه باهم خوبن و دوستن فقط سر من و نیلوفر خانم بی کلاه مونده
رفتم طرفش
_دفعه اول و اخرت باشه اسم خواهر منو به زبون بیاری
پارسا : خب راست میگم ارشیا و شکوفه که باهمن ، ترنم و سجاد هم که باهم ، سیما هم که یکی رو داره که تو این خونه نیست ، تو و ارشام هم که باهام
_ پارسا خجالت بکش من نامزد دارم
♡♡♡♡از زبان ارشام
با گفتن این حرف از زبونش دلم هوری ریخت
_ خب بریم دیگه دیره رها برو تو ماشین
رها رفت و تو ماشین نشست
منم نشستم و ماشینو روشن کردم
صدای مجید رضوی توی ماشین پیچید با اهنگ منم شدم مثل تو مثل تو
گوشی رها زنگ خورد
ظبط رو قطع کردم تا بتونه گوشیشو جواب بده
رها : سلام خوبی
.......
رها : ممنونم مرسی ، من هیچی با ارشام اومدم بیرون واسه خونه خرید کنم
........
رها : فکر بدی نیست تا یک ساعت دیگه بهت خبرشو میدم
........
رها : باشه بای
ارشام : امیر بود ؟
رها : اره گفت همه باهم بریم شام رستوران
چیزی نگفتم
رها : نظرت چیه
_ چی بگم والا
رها : ارشام
_ بله
رها : احساس میکنم میخوای یه چیزی بگی ولی نمیگی
_ نه
ادامه دارد
|⁀|⁀|⁀|⁀|࿙੭୧࿚|⁀|⁀|⁀|⁀|
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
پارت های پایانی #مســـــــکنقلبم
امشب دوتا پارت اخر رو میزارم
بعد بریم رمــــــــ💌ــــان جدید و پارت های دیگه ی #سݛڪلاسمطالعہ
لــ..ــیـســــــــت
رمــــــــــان ها ی مـــــــ™️ــاریــــا
#مسکنقلبم
#سݛڪلاسمطالعہ
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ 🥹❤️🔥 » #مـــــــــاریـــا •پـٰاݛ
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
« #پارت_طنز😂🎀 »
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁵•
تصمیمم رو گرفتم که برم و ازش بپرسم چرا؟!
ساعت نزدیک⁴صبح بود...داشت کم کم خوابم میبرد کہ گوشیم زنگ خوردو آلارم نماز صبح نمایان شد🥱🧎🏻♀
رفتم خودمو تو آینہ نگاه کردم...چشمام پف کرده بود👁
رفتم بالا سر بقیه که بیدارشون کنم برای نماز وقتی به ریحانه رسیدم صداش کردم و چند تا تکونش دادم:)
چشماش یه کم باز شد وقتی منو دید جیغی بلند سر داد😱😂
کل خوابگاه بیدار شدن و ریختن سرمون ریحانه هم هی معذرت میکرد و خم و راست میشد...منم گوشه ای میخندیدم😂
وقتی دخترای خوابگاه رفتن به اتاقاشون با یه عالمه خواهش از ریحانه که دیگه صداشو در نیاره😂💗
با شقایق و ریحان نماز خوندیم ولی خب هرکاری کردم نتونستم مهتاب و سارا رو بیدار کنم بنظرم خسته بودن دم گوششون گفتم:
«قضای نماز یادتون نره»🤭💘
ریحانه که مثل جنازه ها ولو شد و شقایق هم رفت تو گوشی و فکر کنم تا صبح قراره بیدار بمونه....
خیلی خوابم میومد رفتم رو تختم و دراز کشیدم هم چشمام رو بستم خوابم برد😴
صبح بخاطر هیجان جیغ ریحانه ۶ صبح بیدار شدم هنوز چشمام پف کرده بود🙄😂
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ». « #پارت_طنز😂🎀 » #مــــــــ
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁶•
صبح بخاطر هیجان جیق دیشب ریحانه ساعت ۶ صبح بیدار شدم چیزی تا شروع کلاس ها نمونده بود...
چشمام هنوز پف داشت😮💨
گوشیمو برداشتم که چک کنم پیامی زنگی ندارم یا نه که.....
پیام ناشناس؟!
نوتیف روی صفحه گوشی اومده که:
«امشب پارک الغدیر باش»🫵🏻❤️
جلوش یک عالمه استیکر(❤️) و(🫵🏻) داشت:)
ممکنه از دخترا باهام شوخی کرده باشه....
چرا اونجااااااا؟؟؟👀
سرکلاس حاضر شدم و دیدم که هادی اسکندری رو صندلیشه و سرجاش نشسته(نه غیبتی،نه پشت پنجره،نه مسخره بازی و نه حواس پرتی.....
عجیب بود برام ولی خب نشستم رو صندلیم کنار ریحان🙂
سر هادی تو کتاب بود.....شاید متحول شده بود....مهم نیست برام حداقل دیگه دور و بر من نمیچرخه و سرش تو کار من نیست....
خدا رو شکری گفتم و با بسم الله وسایلم رو روی میز چیندم🤲📖
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁷•
کلاسم که تموم شد ساعت ¹² رفتم سالن غذاخوری برای خوردن ناهار ریحانه و مهتاب رو برو م و شقایق و سارا کنارم بودن....یک جای خالی دقیقا رو به صورت من بود!💅🏻
وایییییی اینم پرشد😮💨💔
«هستی» دختری بی حجابه که با شالِ افتاده تو دانشگاه میچرخه و راستش هادی اعلام کرده بود که میخواد با این دختره #ازدواج کنه🫢💍
غذاش که تموم شد بدون حرفی رفت ولی به من چشمکی زد 😬💘
چرا؟؟!!!!
شب که شد خواستم برم به پارکی که گفته بودن ولی لوکیشنش رو نتونستم پیدا کنم🥺
آخه.....آخه......
آخه
تو تهران به این بزرگی چطور باید پارک رو پیدا کنممم من؟؟😭
راستی من مشهدیم🕊
ولی دانشگاه تهران رو قبول شدم پس اینجا رو بلد نیستم🫠
تو کوچه و خیابون دنبال تاکسی و اسنپ بودم ولی به هرکس که میرسیدم میگف اصلا اون پارک رو نمیشناسه نکنه پیامک که برام اومده بود جعلی بوده؟؟🤨
سر در نمی آوردم:)
میخواستم کم کم برگردم به خوابگاه جلوی در که بودم ماشین سیاه بزرگی اومد دنبالم😨
ترسیدم)))
راننده خانم بود.
شیشه رو داد پایین و گف:
_« دنبال پارک الغدیر میگردی؟؟🧐»
+بله.
_«بپر بالا برسونمت»
با اینکه ترسیده بودم رفتم بالا:)
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁸•
"هادی"
هستی رو فرستادم ببینه هدیٰ میاد سر قرار یا نه بعد کلاس هام هم یک ماشین فرستادم دنبالش که بیارتش🤌🏻
تا اونجا که میشد به هستی توضیح دادم که چجوری رفتار کنه و چجوری حرف بزنه.....امیدوارم خراب نکنه:)
شاید دارم بالاخره به هدفم میرسم😮💨
هدفی که این همه مدّت منتظرش بودم.....هعی:)
هستی رو صدا زدم....
+هستی کجایی دخدرررر الان میرسه هاا💢
_باشه بابا،اومدم
فقط چرا دختره نمیاد کلافه شدم از انتظارر😩
+الاناس که برسه....همه چی امادس؟؟!
_آره دیگه😮💨
+مرسی از کمکت:)
تقریبا منم خودم داشتم کلافه میشدم این دختره یا فس فس میکنه یا گم شده😂💘
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
بقیه پارت ها بعـــــــ™️ـــــــدا
#رمان
#دنیا_قشنگ_نیست
#مـــــــــاریـــا
موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین
نویسنده: حنانه حضرتی
دختری به نامِ "سما" بر اثرِ سانحهیِ تصادف پدر و مادرش رو از دست میده و با تنها برادرش زندگی میکنه.
برادرش یه دوستی داره به نامِ "آرمین" که قصد ازدواج با سما رو داره اما سما نمیخواد و آرمین هم جونِ سما رو تهدید میکنه و برادرِ سما هم برایِ محافظت از جونِ خواهرش، خودش رو معتاد نشون میده و بعداز چندوقت الکی به سما میگه که اون رو قُمار کرده؛ در صورتی که طاها نه معتاد بود و نه قمارباز و همهیِ اینها بخاطرِ تهدیدِ آرمین بود.
🌟🐳❄️🌊🌵✈️✨️
🐳❄️🌊🌵✈️✨️
❄️🌊🌵✈️✨️
🌊🌵✈️✨️
🌵✈️✨️
✈️✨️
✨️
⊱──────────⊰
@roman_bookk