رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 ❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹 💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹💊❤️🩹
پارت های پایانی #مســـــــکنقلبم
امشب دوتا پارت اخر رو میزارم
بعد بریم رمــــــــ💌ــــان جدید و پارت های دیگه ی #سݛڪلاسمطالعہ
لــ..ــیـســــــــت
رمــــــــــان ها ی مـــــــ™️ــاریــــا
#مسکنقلبم
#سݛڪلاسمطالعہ
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ 🥹❤️🔥 » #مـــــــــاریـــا •پـٰاݛ
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
« #پارت_طنز😂🎀 »
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁵•
تصمیمم رو گرفتم که برم و ازش بپرسم چرا؟!
ساعت نزدیک⁴صبح بود...داشت کم کم خوابم میبرد کہ گوشیم زنگ خوردو آلارم نماز صبح نمایان شد🥱🧎🏻♀
رفتم خودمو تو آینہ نگاه کردم...چشمام پف کرده بود👁
رفتم بالا سر بقیه که بیدارشون کنم برای نماز وقتی به ریحانه رسیدم صداش کردم و چند تا تکونش دادم:)
چشماش یه کم باز شد وقتی منو دید جیغی بلند سر داد😱😂
کل خوابگاه بیدار شدن و ریختن سرمون ریحانه هم هی معذرت میکرد و خم و راست میشد...منم گوشه ای میخندیدم😂
وقتی دخترای خوابگاه رفتن به اتاقاشون با یه عالمه خواهش از ریحانه که دیگه صداشو در نیاره😂💗
با شقایق و ریحان نماز خوندیم ولی خب هرکاری کردم نتونستم مهتاب و سارا رو بیدار کنم بنظرم خسته بودن دم گوششون گفتم:
«قضای نماز یادتون نره»🤭💘
ریحانه که مثل جنازه ها ولو شد و شقایق هم رفت تو گوشی و فکر کنم تا صبح قراره بیدار بمونه....
خیلی خوابم میومد رفتم رو تختم و دراز کشیدم هم چشمام رو بستم خوابم برد😴
صبح بخاطر هیجان جیغ ریحانه ۶ صبح بیدار شدم هنوز چشمام پف کرده بود🙄😂
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ». « #پارت_طنز😂🎀 » #مــــــــ
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁶•
صبح بخاطر هیجان جیق دیشب ریحانه ساعت ۶ صبح بیدار شدم چیزی تا شروع کلاس ها نمونده بود...
چشمام هنوز پف داشت😮💨
گوشیمو برداشتم که چک کنم پیامی زنگی ندارم یا نه که.....
پیام ناشناس؟!
نوتیف روی صفحه گوشی اومده که:
«امشب پارک الغدیر باش»🫵🏻❤️
جلوش یک عالمه استیکر(❤️) و(🫵🏻) داشت:)
ممکنه از دخترا باهام شوخی کرده باشه....
چرا اونجااااااا؟؟؟👀
سرکلاس حاضر شدم و دیدم که هادی اسکندری رو صندلیشه و سرجاش نشسته(نه غیبتی،نه پشت پنجره،نه مسخره بازی و نه حواس پرتی.....
عجیب بود برام ولی خب نشستم رو صندلیم کنار ریحان🙂
سر هادی تو کتاب بود.....شاید متحول شده بود....مهم نیست برام حداقل دیگه دور و بر من نمیچرخه و سرش تو کار من نیست....
خدا رو شکری گفتم و با بسم الله وسایلم رو روی میز چیندم🤲📖
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁷•
کلاسم که تموم شد ساعت ¹² رفتم سالن غذاخوری برای خوردن ناهار ریحانه و مهتاب رو برو م و شقایق و سارا کنارم بودن....یک جای خالی دقیقا رو به صورت من بود!💅🏻
وایییییی اینم پرشد😮💨💔
«هستی» دختری بی حجابه که با شالِ افتاده تو دانشگاه میچرخه و راستش هادی اعلام کرده بود که میخواد با این دختره #ازدواج کنه🫢💍
غذاش که تموم شد بدون حرفی رفت ولی به من چشمکی زد 😬💘
چرا؟؟!!!!
شب که شد خواستم برم به پارکی که گفته بودن ولی لوکیشنش رو نتونستم پیدا کنم🥺
آخه.....آخه......
آخه
تو تهران به این بزرگی چطور باید پارک رو پیدا کنممم من؟؟😭
راستی من مشهدیم🕊
ولی دانشگاه تهران رو قبول شدم پس اینجا رو بلد نیستم🫠
تو کوچه و خیابون دنبال تاکسی و اسنپ بودم ولی به هرکس که میرسیدم میگف اصلا اون پارک رو نمیشناسه نکنه پیامک که برام اومده بود جعلی بوده؟؟🤨
سر در نمی آوردم:)
میخواستم کم کم برگردم به خوابگاه جلوی در که بودم ماشین سیاه بزرگی اومد دنبالم😨
ترسیدم)))
راننده خانم بود.
شیشه رو داد پایین و گف:
_« دنبال پارک الغدیر میگردی؟؟🧐»
+بله.
_«بپر بالا برسونمت»
با اینکه ترسیده بودم رفتم بالا:)
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥✨❤️🔥
❤️🔥✨❤️🔥
✨❤️🔥
❤️🔥
« #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
#مـــــــــاریـــا
•پـٰاݛٺ⁸•
"هادی"
هستی رو فرستادم ببینه هدیٰ میاد سر قرار یا نه بعد کلاس هام هم یک ماشین فرستادم دنبالش که بیارتش🤌🏻
تا اونجا که میشد به هستی توضیح دادم که چجوری رفتار کنه و چجوری حرف بزنه.....امیدوارم خراب نکنه:)
شاید دارم بالاخره به هدفم میرسم😮💨
هدفی که این همه مدّت منتظرش بودم.....هعی:)
هستی رو صدا زدم....
+هستی کجایی دخدرررر الان میرسه هاا💢
_باشه بابا،اومدم
فقط چرا دختره نمیاد کلافه شدم از انتظارر😩
+الاناس که برسه....همه چی امادس؟؟!
_آره دیگه😮💨
+مرسی از کمکت:)
تقریبا منم خودم داشتم کلافه میشدم این دختره یا فس فس میکنه یا گم شده😂💘
ادامہ داݛد🥹💘
نگـاݛندھ:خٰانۅمـ مھدۅے🤓✍🏻
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
❤️🔥✨❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥✨❤️🔥 ❤️🔥✨❤️🔥 ✨❤️🔥 ❤️🔥 « #سݛڪلاسمطالعہ🥹❤️🔥 ».
بقیه پارت ها بعـــــــ™️ـــــــدا
#رمان
#دنیا_قشنگ_نیست
#مـــــــــاریـــا
موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین
نویسنده: حنانه حضرتی
دختری به نامِ "سما" بر اثرِ سانحهیِ تصادف پدر و مادرش رو از دست میده و با تنها برادرش زندگی میکنه.
برادرش یه دوستی داره به نامِ "آرمین" که قصد ازدواج با سما رو داره اما سما نمیخواد و آرمین هم جونِ سما رو تهدید میکنه و برادرِ سما هم برایِ محافظت از جونِ خواهرش، خودش رو معتاد نشون میده و بعداز چندوقت الکی به سما میگه که اون رو قُمار کرده؛ در صورتی که طاها نه معتاد بود و نه قمارباز و همهیِ اینها بخاطرِ تهدیدِ آرمین بود.
🌟🐳❄️🌊🌵✈️✨️
🐳❄️🌊🌵✈️✨️
❄️🌊🌵✈️✨️
🌊🌵✈️✨️
🌵✈️✨️
✈️✨️
✨️
⊱──────────⊰
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
#رمان #دنیا_قشنگ_نیست #مـــــــــاریـــا موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین نویسنده: حنانه حضرتی دختر
#رمان
#دنیا_قشنگ_نیست
#پارت_یک
#مـــــــــاریـــا
موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین
نویسنده: حنانه حضرتی
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾
🐾
سما
صبح از خواب بیدار شدم بعد شستن دست و صورتم رفتم میز صبحانه رو چیدم و رفتم سمت اتاق طاها(داداشم)در اتاقش رو باز کردم و رفتم داخل
+طاها؟طاها
_هوم؟
+بلند شو
_باشه
بعد حرفش گرفت خوابید منم زودی ظرف آب که کنار تختش بود رو برداشتم و خالی کردم روش که دادش به هوا رفت
_سما میکشمت
منم پا به فرار گذاشتم و دویدم سمت اتاقم و درشو قفل کردم و صدای طاها اومد
_بلاخره از اتاقت که بیرون میای
و بعد صداش نیومد یکم تو اتاق موندم وقتی صدای دوش حموم را شنیدم فهمیدم که رفت حموم زودی از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت آشپزخانه یکم صبحانه خوردم و رفتم سمت اتاقم چون روز اول دانشگاه بود پس باید قشنگ لباس بپوشم یه شلوار بگ با یه کت و مقنعه کارو تموم کردم و نیاز به آرایش نبود چون خوشگل بودم
(چشمای قهوهای،موهای قهوهای،بینی قلمی،لبای قلوهای و پوست صاف )ولی ضد آفتاب و لب برق کن و ریمل زدم کفش های اسپرتمو پوشیدم کوله مشکی مو هم برداشتم و راه افتادم به سمت دانشگاه
تو کلاس بودم که استاد اومد و شروع به معرفی خودش کرد
×سلام من آرمین علیپور هستم استاد جدیدتون امیدوارم روز های خوبی رو سپری کنیم
اصلا ازش خوشم نمیاومد خیلی بد اخلاق بود
دوساعت بعد:
×خسته نباشید
همه باهم به سمت در هجوم بردن و وقتی من میخواستم برم این استاد بد اخلاق منو صدا کرد
×خانم مهدوی
ما تعجب به سمتش برگشتم
+بله؟
×ببخشید شما با آقای طاها مهدوی نسبتی دارید؟
با اسم طاها تعجبم بیشتر شد ولی جوابش رو دادم
+بله
الان اونم تعجب کرده بود
×چه نسبتی؟
+براتون مهمه؟
×بله
×برادرم هستن
الان چشماش عین یه کاسه شده بود و شوکه به یه جا نگاه میکرد
منم از فرصت استفاده کردم و از کلاس بیرون اومدم
🐾
🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
⊱──────────⊰
@roman_bookk
رمـ™️ــانـــــ. مــــ™️اریـــا
#رمان #دنیا_قشنگ_نیست #پارت_یک #مـــــــــاریـــا موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین نویسنده: حنانه حضرت
#رمان
#دنیا_قشنگ_نیست
#پارت دوم
#مـــــــــاریـــا
موضوع: انتقامی، هیجانی، غمگین
نویسنده: حنانه حضرتی
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾
🐾
خب بزارید خودمو معرفی کنم
(من سما مهدوی هستم و یه داداش دارم طاها مهدوی وقتی ۷ سالم بود طاها ۱۰ سالش بود تو یه تصادف پدر و مادرم از دست دادم و الان من ۱۹ سالم بود و طاها ۲۲ سالش بود فامیل هامون هم توی شهر های دیگهای بودن و ماهم زیاد باهاشون حرف نمی زنیم)
تا این حد کافیه
وقتی به خودم اومدم دیدم دم در خونه هستم وارد خونه شدم هیچکس تو خونه نبود منم رفتم به سمت اتاقم
طاها
وای سما لو رفت من به آرمین نگفته بودم که خواهر دارم اما سما امروز همه چیو لو داده تو دانشگاه گفته من برادرشم و آرمین گیر داده که با سما ازدواج کنه ولی آرمین مافیا بود
با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و دیدم آرمین هست
_الو
×سلام آقا طاها
_چی میگی
×اول سلام
_سلام
×خب به سما گفتی
_نه
×چرا؟
_چون سما تورو نمیخواد
×ولی خودت میدونی من رو حرفم عملی میکنم اگه سما قبول نکنه سمارو میکشم
_مگه شهر هرته
×با پول هر کاری میشه کرد
بوق بوق بوق
حرف آرمین واقعی بود پس باید به سما میگفتم ببینم چی میگه
سما
لازانیا رو گذاشتم تو فر و رفتم سمت درسام
یک ساعت بعد:
با صدای در به خودم اومدم و طاهارو دیدم که وارد خونه شد و مستقیم رفت سمت اتاقش این چش بود؟
رفتم و صداش کردم اومد و میز رو چیدم و غذارو شروع کردیم وسط غذا طاها گفت
_رامین ازت خواستگاری کرده
جوری سرمو آوردم بالا که فکر کنم استخون هام شکست و با تعجب داد زدم
+چی؟؟؟؟؟؟
_من چیکار کنم خودت گفتی که خواهر منی
شگفت زده گفتم
+منظورت چیه؟
_آرمین استاد دانشگاه تو
🐾
🌸🐾
🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾
🐾🌸🐾🌸🐾
🌸🐾🌸🐾🌸🐾
⊱──────────⊰
@roman_bookk