eitaa logo
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|
27 دنبال‌کننده
18 عکس
1 ویدیو
0 فایل
همچی از یه کتابخونه شروع شد ...🫧 𝟬𝟰/𝟭𝟭/𝟬𝟮 . "ادمین‌کانون‌نویسندگان‌🌊" عضو جمعیت نویسندگان📖 Code:📝𝟬𝟭 آیدی ادمین: @imeryy
مشاهده در ایتا
دانلود
میشه بس کنین💁🏻‍♀؟ ما رمان +18 از حامیم نمی‌نویسیم! اگر هم بخوایم بنویسیم که نمیخوایم کانون نمیزاره🤷🏻‍♀! کجای رمان های ما نه آخه کجاش +18 هست! بد میاین میگین فن نما؟ به نظرتون خودتون فن نما نیستین😃؟ نمیخوام دیگه توی ناشناسم دیگه این حرف ها و اینا که مینویسین دیگه رمان ننویس رو ببینم😑! من رمانم رو مینویسم💁🏻‍♀! به هیچ کس هم ربط نداره که بنویسم یا نه🌚! خواهشا اینو بفهمین دیگه حرفی ندارم دیگه هم توی ناشناس این پیام ها رو نبینم🤷🏻‍♀. و اینکه همه ی اینا به دست حامیم رسیده🤣. بچه ها یکم بشینین فکر کنین! اخه حامیم مگه زندگی نداره،چرا باید بیاد تک تک رمان های ایتا و روبیکا رو بخونه🗿. تورو خدا باور نکنین این چیز ها رو💆🏻‍♀! اینجا بیشتر از همه شما فن نما هستین!
اینکه اینجوری جواب میدن و میدونن باید چیکار کنن و چی بگن.. خیلی خوبه خیلی ، بمونید برامون✨ (کلی چیز دیگه هست که باید رو شه ، این فقط یکیش بود 🤍)
|𝘒𝘦𝘵𝘢𝘣𝘬𝘩𝘢𝘯𝘦•𝘦𝘴𝘩𝘨𝘩|🖇📚 نگار: باز خواب موندم الان حتما نگین کلی عصبانی شده .. گوشیمو باز کردم دیدم کلی پیام اومده .. نگین بود گفته بود: •نگار بازم خواب موندی؟ •نگارررررر •وای دختر چقد بهت بگم زنگ بزار •من برم؟ •رفتمااااا •نگااارررر •نگار من میرم کتابخونه ممکنه امروز زود ببنده ، چیزی لازم داشتی بگو بیارم برات دیگه دیر میشه نیا تو .. عیوای باز خراب کردممم🤦🏻‍♀ °ببخشید نگین خیلی خسته بودم °ممنون چیزی نیاز ندارم ، مراقب خودت باش •باشه عشقم اشکال نداره امروز دعوا نکرد و ناراحتم نبود .. عجیب بود .. هعییییی پاشدم رفتم صورتمو آب زدم و یچیز خوردم . کلی کلاس داشتم .. عجیب بود از سپهرم خبری نبود یعنی بعد تابستون با همین استادا کلاس برداشته ؟ نمیدونم..کم کم وسایلمو جمع کردم و رفتم پارکینگ سوار ماشین شدم تا برم دانشگاه .. یکم زود بود پس نشستم تو حیاط و زنگ زدم به نگین .. نگین:سلام خواهری چطوری نگار:چطوری عشقم .. نگین:خوبم چخبر نگار:هیچ اومدم دانشگاه چیکارا میکنی رفتی کتابخونه نگین:اره نیومدی که بچه نگار:خوابم میومد ببخشید عشقم نگین:اشکال ندارع .. چخبر سپهر نیست؟ نگار:نه والا نمیدونم خبری ندارم ازش نگین:قهریدد؟ نگار:نه باباا خبری ندارم ازش نگین:بااش نگار:چیشده خوشحالی امروز نگین:واا میخوای ناراحت باشممم؟ نگار:نه منظورم اینه که مشکوکی😂 نگین:مرسییی واقعا مرسیییی نه والا خبری نیست کتابخونه کتاب موردعلاقمو آورده بووود ذوق داشتم الآنم گرفتمش خیلی خوشحالم نگار:خب خداروشکر بمونی ، سپهر کتابخونه ام نبود؟پاتوق همیشگیش اونجاس اخه.. نگین:خب نگرانی چرا یه زنگ‌ بهش نمی‌زنی رفیقته دیگه نگار:هووف من دیگه برم کلاسم شروع میشه نگین:باش برو اجی شبم بیا پیش من تنام نگار:حالا ببینم چی میشه امروز مرخصی دارم شاید اومدم نگین:باش عشقم خدافسسس نگار:خداااافس. Done.🌊