eitaa logo
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
38.1هزار دنبال‌کننده
73 عکس
1 ویدیو
0 فایل
🕋📿 رمان دین و دلبر (عروس حج) 👩‍❤️‍💋‍👨🤍 پسر عموی مذهبیم گفت: من و تو حتی اگه ازدواج کنیم هیچوقت به هم محرم نمیشیم ❌ اما عاشقشم و به این ازدواج راضی شدم 😭♥️ اثر ثبت ارشاد شده و کپی پیگرد قانونی و جدی دارد ⛔ ثبت تبلیغات: @din_va_delbar
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
🤍👑🕋 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍 #رمان_دین_و_دلبر #پارت219 خونه ی عمورحمن که رسیدیم مستقیم طبقه ی بالا رفتیم. مث
🤍👑🕋 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍 اسما سمت آشپزخانه میاد. پرسیدم: _ چیشده؟ با هیجان نگاهم کرد: _ علی جواب آزمایشو اورده خوب در اومده! این ایلیای دیوونه هم کل میکشه! گل از گلم شکفت. به طرف سالن دویدم. علی سر پا، مشغول خوردن آب از لیوانه. چشمهام دنبال کاغذ سفید آزمایش میگرده. وقتی اونو دست ایلیا دیدم دلم غنج رفت و به سمتش دویدم: _ بده به من ببینم تا دستم خواست به کاغذ برسه اونو عقب کشید. _ صبر کن دارم میخونم _ آخه تو چی میخونی؟ بده به من ببینم دوباره اجازه نداد دستم برسه و صداش رو بالا برد: _ اجازه بده بزار ببینم چی نوشته و دوباره صورتش رو داخل کاغذ کرد. ابروهام رو به هم گره دادم و با بیحوصلگی منتظرش موندم. رو به مادرش گفت: _ ببین چی نوشتن زن عمو که لبخند از لب هاش دور نمیشه خودشو سمتش کشید. _ چی نوشتن؟ ایلیا: _ نوشتن چون عروس برادر نداره هر حلالزاده ای به عموش میره! زن عمو دستش رو به سینه اش زد: _ الهی قربونشون برم من _ شش تا بچه بیشتر نمیتونن بیارن هفتمی دیگه خل و چل میشه _ وا من دستم رو به پهلو زده ام و لبمو میجویم. علی هنوز ایستاده و به ایلیا نگاه میکنه. _ تازه گفته همون بچه های سالم هم احتمال داره به مرور زمان زیر دست مادرشون ناقص بشن! زن عمو خودش رو عقب کشید و با اخم نگاهش کرد: _ زبونتو گاز بگیر پسر، از دست تو! با تأسف سرش رو تکان داد و خطاب به مادرش گفت: _ حتی یه دونه دختر خوشگل هم نمیارن که من عروس گلم صداش کنم! با یک حرکت برگه رو از دستش قاپیدم: _ بده من ببینم تو هم با هیجان سمت علی رفتم و با نیش باز گفتم: _ علی همه رو برام ترجمه کن یکه خورد. با تعجب نگاهم کرد: _ یعنی چی؟ کاغذ آزمایش رو جلوی روش باز کردم: _ یعنی چی نداره. همه رو برام ترجمه کن دیگه صدای خنده ی عمو رحمن بلند شد. برگشتم نگاهش کردم. _ آزمایش آزمایشه دختر. مثل بقیه ی آزمایشا. نکنه باورت شده طالع بینی اون تو هست؟ _ نه عمو جان میدونم! میخوام ببینم چیا در مورد خون من و علی گفته این دفعه همشون با هم خندیدن. ایلیا: _ دختر اگه همه ی عروس دومادا مثل تو بودن آزمایشگاه باید مترجم استخدام میکرد. از همه چی میخوای سر در بیاری تو لبهام رو جمع کردم: _ دوست دارم _ برو برو این کاغذ رو قاب بگیر بزار رو دیوار اتاقتون عمو به اعتراض در اومد: _ ایلیا.... چرا این دختر منو اذیت میکنی؟ دستش رو به سمتم دراز کرد: _ بیا دخترِ بابا. بیا بغل من. مبارکت باشه بابا جان! دویدم و خودمو تو آغوشش انداختم. بوسه ای به پیشانیم نشوند: _ آخیش... حالم جا اومد... سفید بخت بشی دخترم زن عمو از جا بلند شد: _ من برم به عمو احسان اینا خبر بدم علی به طرف پله ها رفت. دنبالش رفتم... 🤍 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍💐🕋
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 پدر نوریه دو اتاقِ دیگه تو خونه اش ساخت و قراره دوتا پسرای مجردش رو زن بده. در نظر داشت دوخواهر از آشناها براشون بگیره. نوریه وقت زایمانش خیلی نزدیک شده. تمام شب رو از درد نمیخوابید و دور خودش می‌پیچید. اما وارد ماه دهم شد و از زایمان خبری نیست. مادر مالک بهش میگفت پیاده روی کنه. اون بنده خدا هم پا براش نموند از بس راه رفت. صبح تا شب و شب تا صبح فقط راه می‌رفت. اما بچه گیر کرده بود و پایین نمیومد. مادر مالک بیرون اومد: _ ها نوریه عمه؟ چی شد؟ _ عمه جونم در اومد. الهی بترکه این بچه هلاکم کرد _ بیا بریم پیش قابله شاید بچه پایین اومده حس نمیکنی _ عمه کدوم قابله این وقت شب بیداره؟ _ تو کاریت نباشه این شغلشونه هر ساعت از شب و روز باید بیدار شن. بیا بریم نوریه رو پیش قابله برد. وقتی معاینش کرد گفت امشب اینجا بمون زایمان داری مادرشوهرش رفت به مادرش خبر بده و مادر نوریه لباس و وسایل بچه رو برداشت و با هم برگشتن. اما وقتی رسیدن صدای گریه ی بچه میومد. _ ها نوریه مادر؟ بمیرم برات الهی زایمان کردی؟ اما به سمت دست های قابله پرواز کرد: _ ببینمش. اللهم صلی علی محمد و آل محمد. یه پسر خوشگل! نوریه نا نداشت: _ واااای. جونمو کف دستم گذاشت با اون کله ی گندش (ابوصماخ) _ دخترم صداتو‌ بیار پایین حال نداری آروم باش. خودتو بپوشون گرم بشی _ بیارش ببینمش _ بیا. ببین.‌ الحمدلله علیٰ سلامتچ یمه (خداروشکر سالمی) ام مالک: _ میگم این چرا انقدر سرش بزرگ و کجه؟ ام صالح: _ یااااا. خواهر چته تازه به دنیا اومده. هنوز نوزاده _ شبیه پسرم نیست. مالک خیلی قشنگ بود وقتی به دنیا اومد نوریه: _ بله یوسف توی زمان خودش بود. خدا بعد از آفرینشش قالب رو دور انداخت! مادر اینو از جلوی چشمای من دور کن حال ندارم بهش حمله کنم ام مالک: _ یاااا. به من حمله کنی؟ ام صالح می‌شنوی چی میگه دخترت؟ مادر نوریه اشاره ای به مادر مالک کرد و آهسته گفت: _ الآن وقتش نیست خواهر بزار استراحت کنه طفلک اذیت شد سه تایی با بچه به خونه برگشتن. اول صبح پدرش و برداراش و زن برادراش و بچه هاشون همگی برای تبریک و سرسلامتی اومدن. به مالک زنگ زدن و گفتن بچت به دنیا اومد. اما مالک به خاطر مدرسه ی یوسف نمیتونست به روستا بیاد. بهشون گفت که به شیخ فؤاد خبر بدن مالک میخواد بیاد سماوه تکلیف غریب چیه؟ شیخ فؤاد رفت باهاش تماس گرفت و گفت همونجا بمون فردا حرکت میکنم میام بغداد، پیش پسرم میمونم که بیای! اما وقتی شیخ به بغداد رفت و فهمید یوسف پیش خاتونه.... داستان در خصوصی کامله. برای خرید ادمین راهنماییتون میکنه @din_va_delbar یوسف غریب ✍🏻 •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• #یوسف_غریب 🌴🇮🇶 #پسرخونبس #شیرزخمی 🔥🐎 #پارت_123 مالک: _
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 یوسف رو برد و اول از همه به آرایشگاه رفتن. بعد از اینکه آرایشگر دستی به موهاش کشید و طبق مد روزِ خودشون کوتاهش کرد با هم به بازار رفتن و پیراهن و شلوار برای یوسف خرید. وقتی برگشتن به خونه ی خودش رفتن. تمام لباسای یوسف رو کند و فقط با شو...رت موند و اونو به حمام برد. حمامش کرد و بعد از پوشیدن لباسهای جدیدش تبدیل به یک پسر دیگه شد! یوسف هم کیف کرده بود. برنج و خورشت لوبیا براش پخت و جلوش گذاشت بخوره. و هنوز هم تمام این مدت سوال میپرسید! در خونه زده شد. مالک بود. در و که به روش باز کرد گفت: _ ها غریب کو؟ _ چرا بهش میگید غریب؟ این اسم برای بچه ظلمه گناه داره _ دیگه عادت کردیم خاتون. من که این اسمو روش نذاشتم یوسف بیرون اومد: _ ها مالک با دیدنش چشماش چهارتا شد. _ این کیه؟ تو چرا این شکلی شدی؟ خاتون چیکار کردی با بچه؟ _ تو رو به حضرت محمد خوشگل تر نشد؟ مالک از ته دل قهقهه زد. _ ای خدا. خاتون باور کن اگه اهالی روستا بیان ببین با پسر شیخشون چیکار کردی قیام میکنن!!! تعجب کرد: _ یعنی چی قیام میکنن؟ _ یعنی خیلی خوشحال میشن میان ازت تشکر میکنن ههههههه خاتون خندید: _ تشکر لازم نیست عزیزم. منم میدونستم خوشحال میشن چون خیلی قشنگتر شد. چتونه شماها؟ چرا دارین میخندین؟ چی شده؟ یوسف و مالک فقط میخندیدن. مالک خنده اش قطع نمیشد و یوسف به خنده ی اون میخندید. _ چیزی نیست خاتون. سلامتیت. یالا یوسف. بچه شهری. بریم _ چرا میبریش؟ بزار پیشم بمونه _ خاتون نمیشه _ میشه عزیزم. به جای اینکه تنها ولش کنی توی سوئیت پیش من بمونه. منم تنهام. از وقتی برادر کوچیکم ازدواج کرد و رفت تک و تنها توی این خونه موندم فقط نگهبان اینجاست که مرد بزرگیه _ پدرش راضی نمیشه یوسف گفت: _ ولی من میخوام پیشش بمونم مالک: _ بچه پدرت بفهمه تنها با یک زن زندگی می‌کنی پوست هر دومونو میکنه. بریم بالا حسنیه: _ تو رو خدا مالک به خاطر من عزیزم. بزار اینجا بمونه هر وقت خودش خسته شد برگرده _ ما کرایه کردیم خاتون _ کرایه کرده باشین چیزی نشده یوسف و خاتون هر دو لج کردن. مالک خسته شد و ولشون کرد و رفت توی سوئیت خوابید. یوسف پیش خاتون خیلی احساس خوبی داشت. زنی که این مدت ازدواج نکرده و بچه ای نداشته هر چی محبت توی دلش نفهته به پای یوسف ریخت. یوسف هم که تشنه ی محبت های مادرانه! یوسف غریب ✍🏻 •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
🤍👑🕋 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍 #رمان_دین_و_دلبر #پارت220 اسما سمت آشپزخانه میاد. پرسیدم: _ چیشده؟ با هیجان نگ
🤍👑🕋 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍 علی به طرف پله ها رفت. از جا بلند شدم و دنبالش رفتم. همین که وارد اتاقش شد با دیدن کمد و چمدان های باز و انبوه لباس ها ابروهاش بالا پرید: _ اوه. چه خبره؟ گفتم: _ هنوز تموم نشده! کتش رو از تنش خارج کرد و پشت صندلی انداخت. با موبایلش مشغول شد. به طرف کمدها رفتم که صداش رو شنیدم: _ نمیدونم چرا ایمان جواب نمیده؟ روی زمین نشستم، شالم رو برداشتم و مشغول تا زدن شدم. علی: _ برای ساعت ٣ آماده باش برگشتم پرسشگرانه نگاهش کردم: _ کجا؟ _ میریم سر خاک و یک تای ابروش رو بالا داد: _ من نباید برای عقد شما از عمو اجازه بگیرم؟ لبخند غمگینی زدم. _ برای خواستگاری که اجازه گرفتی روی صندلی نشست. نگاهش آرامه: _ خیلی خوب. میریم که دعوتش کنیم! سرم رو پایین انداختم. نمیدونم چرا بغضی مزاحم گلوم رو فشرد. برای یک لحظه اونو کنار خودمون تصور کردم. اگر بود..... به خیالپردازی پرداختم. دنبال رفتارها و حرف ها و خنده هاش گشتم. نمیدونم چقدر در این حال موندم. با قطره اشکی که از چشمم چکید به خودم اومدم. سر بلند نکردم. حس کردم علی به طرفم اومد. سایه اش روم افتاد و با تکیه بر یک زانو روی زمین نشست. لحظه ای مکث کرد و به همان حالت موند. انگار میخواد مطمئن بشه و هنوز باورش نشده من ناراحتم. پشت انگشت هاشو روی گونه ام حس کردم. و همین که نوازشم کرد بغضم شکست. صورتم رو با شال توی دستم پوشاندم. علی منو به طرف خودش کشید و سرم رو به سینه اش فشرد. گریه ام به هق هق تبدیل شد. دست هام رو از صورتم کنار زد و اشک ها را با کف دستش از روی گونه هام پاک کرد. با صدای دورگه ای گفت: _ تو که میدونی اون دوست نداره گریه کنی. بینیم رو بالا کشیدم و سعی کردم از صدای گریه ام کم کنم. خودم دلم نمیخواد گریه کنم. اما برای یک لحظه اندازه ی تمام این سالها دلم براش تنگ شد. شال توی دستم رو به آرامی کشید و خودش با دقت مشغول تا زدن شد: _ آدم همیشه حسرت یه چیزای از دست رفته رو میخوره. حالا یا سرنوشت ازش میگیره یا با دست خودش از دست میده. گاهی برای چیزایی که فکر کردن بهشون دیر شده، گاهی چیزایی که از اول براشون فرصت نداشته. اما آدم ها به هر حالتِ ممکنی رفتن شیرین. قصه ی رفتنشونم دیر و زود نداره. یا خیلی زود، یا خیلی زیاد زود... شیرین نمیدونی چقدر مهمه آدم چطوری بره! هم برای خودش هم اطرافیانش! سرم رو بالا اوردم و بهش نگاه کردم. نگاه غمگینش رو از نقطه ی نامعلومی گرفت و به چشمهای من دوخت: _ تو میدونی پدرت قبل از ازدواج مریض بود؟ سرم رو تکان دادم و آروم گفتم: _ عمو برام تعریف کرد _ مامانت خیلی جنگید صاف نشستم: _ با مریضی بابام؟ _ نه... 🤍 📿👩‍❤️‍💋‍👨 🤍💐🕋
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان های فاطمه کوثر ✍🏻👑
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• #یوسف_غریب 🌴🇮🇶 #پسرخونبس #شیرزخمی 🔥🐎 #پارت_124 یوسف رو ب
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 شیخ روز بعد ظهر به بغداد رسید. _ ها مالک چطوری؟ مبارک باشه چشمت روشن _ زنده باشی عمو. والا آمادَم که همین الآن حرکت کنم _ آره منتظرتن برو به سلامت. پس یوسف ساعت چند تعطیل میشه؟ _ والا شیخ ساعت ۱۲ ظهر. ولی اینجا برنمی‌گرده! _ پس کجا میره؟ _ والا شیخ نمی‌دونم چطوری بهتون بگم. ولی خودتون میدونید یوسف لجبازه. اصلا به حرف من گوش نمیکنه. یه خاتون هست که میره دنبال یوسف، اونو از مدرسه پیش خودش میاره. بهش رسیدگی میکنه هواشو داره. یوسف هم از این وضعیت خوشش اومده راضی نمیشه اینجا بیاد _ کیه این؟ _ اون زن که اون روز کنار من دیدین، حسنیه خاتون _ چرا زودتر به من نگفتی؟ _ فرصت نشد. ولی من رهاش نکردم هر روز میرم بهش سر میزنم _ بسیار خب. تو الآن برو عجله داری. من میرم ببینم این قضیه ی یوسف چیه که از الآن کمر همت برای لجبازی با من بسته! _ چشم خداحافظ _ خدا پشت و پناهت شیخ با آدرسی که از مالک گرفته به خانه ی خاتون رفت. در و زد. خاتون حاضر و آماده با پیراهن آبی کوتاه تا زیر زانو و موهایی که دور شانه هایش ریخته بیرون آمد. شیخ سرشو پایین انداخت: _ ها السلام علیکم بویه ( بویه در بین عرب ها معمولا برای ادای احترام یا ابراز محبت از زبان مردهای بزرگ، و گاهی هم به عنوان تیکه کلام از زبان همه گفته میشه. صرفاً برای پدر و فرزند نیست) _ علیک السلام عزیزم _ من پدر یوسف هستم _ هاااا شما شیخ فؤاد هستی؟ _ ای بویه اَنا. یوسف برگشته یا هنوزه؟ _ الآن وقت برگشتنشه. دارم میرم دنبالش _ چرا شما میری دنبالش؟ مگه خودش آدرس و بلد نیست؟ _ بلی آدرس و بلده. ولی من دلم نمیاد با کیف سنگینش این همه راهو تنها بیاد. میرم کیف و براش بگیرم و با هم برگردیم. منم غیر از یوسف کار دیگه ای ندارم _ آهااا خاتون وارد خانه شد و زود برگشت. کفش پاشنه بلند مشکی پاش کرده و کیف مشکی روی دوشش گذاشته. _ شما اونجا شیخ روستاشون هستی درسته؟ _ ای انا. ولی یه عبا روی سرت بزار بویه. زشته من با یه زن اینجوری راه برم! _ نه حَجی عیبی نداره. بریم عزیزم و زودتر از شیخ راه افتاد. شیخ دستی توی هوا تکان داد و دنبالش رفت. اما سرشو پایین انداخته بود. خاتون سوالاتش شروع شد! شیخ قدم هاشو بلند کرد و سعی کرد ازش پیشی بگیره تا جلوی چشمش نباشه! و همانطور جواب سوالهاشو میداد. وقتی به مدرسه رسیدن هنوز تعطیل نشده بود. همانجا کنار هم ایستادن و به سوال جواب ادامه دادن! تا بلاخره شیخ پرسید: _ بویه پس خانوادت کجان؟ چرا تنها زندگی میکنی؟! یوسف غریب ✍🏻 •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•
•-----------------♡🇮🇶☆---------------• 🌴🇮🇶 🔥🐎 شیخ: _ بویه پس خانوادت کجان؟ چرا تنها زندگی میکنی؟! _ حَجی ما فرزندان یک تاجر بزرگ توی بغداد هستیم. زیر سایه ی پدرم تو ناز و نعمت بزرگ شدم. اما وقتی پدر و مادرم فوت کردن... _ خدا رحمتشون کنه _ خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه. من موندم و برادرام. ولی هر کی ازدواج میکنه مستقل میشه. تا همین آخری هم چند وقت پیش ازدواج کرد و رفت و من تنها موندم _ چرا خودت ازدواج نکردی؟! _ هر کس سراغم اومد به خاطر مال و منالم بود. مردی که بشه بهش تکیه کرد پیدا نکردم. البته نمیگم کارم درست بود که اعتماد نکردم. چون من بزرگترین فرصت توی زندگیمو از دست دادم و الآن یک حسرت خیلی بزرگ دارم و اون مادر شدنه _ پس به خاطر همین انقدر به یوسف اهمیت میدی! _ نمیدونم چرا این بچه انقدر به دلم نشسته. دلم میخواد مدام بهش برسم _ خدا حفظت کنه بویه _ شما رو هم حجی _ چرا به من میگی حجی؟ من هنوز جوونم! خندید و گفت: _ من که جوونیی برام نمونده! _ نه نه برعکس. ماشاء الله هنوز عین دختر جوون میمونی. زیر سایه ی خدا باشی _ نه عزیزم مهم عمره که قطار عمر ما رد شد و رفت! همون لحظه یوسف از مدرسه بیرون اومد و با دیدن پدرش به سمتش دوید: _ ها بویه _ هلا یَبَعد ابوک (سلام پدر قربونت بره) خم شد پسرشو بوسید. حسنیه خاتون با لبخند کیفشو ازش گرفت. یوسف مرتب از رادیون و رئوف (خواهر و برادرش از هیفاء) میپرسید. تنها کسانی که تو اون قصر دوستشون داشت و دوستش داشتن! پدرش هم براش از اونا میگفت و حال و احوالش و درس و مشقشو ازش جویا میشد. در نهایت از خاتون خداحافظی کردن و به سوئیت خودشون رفتن. یوسف شروع کرد تعریف کردن از خاتون. از محبت هاش برای پدرش میگفت. یک ساعت بعد درشون رو زدن. شیخ رفت دید حسنیه خاتون براشون باقالی پلو درست کرده اورده. _ چرا زحمت کشیدی خاتون؟ _ عزیزم زحمت نیست رحمته _ تشکر بویه. خدا حفظت کنه _ سلامت باشی حجی _ بازم که میگی حجی _ پس چی بگم! _ بگو اَبو یوسف _ ههههه. اتدلل ابو یوسف. چشم شیخ خندید و خاتون رفت. هر روز خاتون با محبت براشون شام و نهار میپخت و میوورد. حتی وقتی که یوسف خونه نبود. تا اینکه یک روز خبری ازش نشد. شیخ که بهش عادت کرده بود مسلماً نگرانش شد. به خونش رفت و در و زد. نگهبان در و باز کرد. _ السلام علیکم نگهبان: _ اهلا حجی _ پس خاتون کجاست؟ داستان یوسف غریب در خصوصی کامل شده. میتونید از ادمین تهیه کنید و یک شبه بخونید @din_va_delbar یوسف غریب ✍🏻 •--------------------♡🇮🇶☆--------------------• داستان واقعی از همسایه ی ایران 🌴🔥🐎 •---------------------♡🇮🇶☆--------------------•