♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 76
دو روز بعد...
دو روز از آن مرگِ تلخ و خاموش، مرگ صمانه و علی، میگذشت. ارتا، در میانهی این طوفانِ بیرحم، حالا تمام حقیقت را یافته بود؛ حقیقتی که لرزه بر اندامش
میانداخت. او که در میانهی یک سکتهی قلبی، در دنیای خاکستری کما دستوپا میزد، در انتظارِ چیزی بود؛ هر چیزی، جز آن مرگِ دوبارهای که هانا به سمتش میآمد. او نمیدانست که هانا، نه برای هم دردی ، بلکه برای "کشتن" در راه است.
هانا با قدمهایی که از سرمایِ درون، یخ زده بودند، وارد فضای وبیروح بیمارستان شد. وقتی به اتاق ارتا رسید، به جای لرزش، نگاهش به رقصِ بیجانِ عقربههای دستگاهها افتاد. لبخندی تلخ و رضایتبخش بر لبانش نقش بست؛
لبخندی که بوی خون و خاکستر میداد. با آرامشی مرگبار، دست ارتا را در دستانِ خود گرفت؛ انگار میخواست آخرین پیوند را با دنیا قطع کند. و بعد، با حرکتی که از شدتِ دردِ قلبیاش بود، لولههای زندگی را از تنِ بیجانِ ارتا بیرون کشید.
ناگهان، سکوتِ اتاق با فریادِ گوشخراش و وحشتناکِ دستگاهها شکسته شد؛ صدایی که گویی گریه بود بر مرگِ یک رویا. دکترها با هراسی بیحد و حصر به اتاق هجوم بردند، اما هانا، مثل شبحی
که از میان مه عبور کرده باشد، بیصدا و بیروح از اتاق خارج شد. حالا، ارتا در میانهی آن تاریکیِ مطلق، همان دردی را تجربه میکرد که هانا را در روزهای از دست دادن خانوادهاش، به خاک سیاه نشانده بود. دردی که هیچ پایان و تسلیای برایش نبود
ادامه دارد...
کپی؟هرگز
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 76 دو روز بعد... دو روز از آن مرگِ تلخ و خاموش، مرگ صمانه و علی، می
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاهتون
بنظرتون هانا قراره با ارتا چیکار کنه؟🤔