♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬
پارت 78
یک ماه بعد
یک ماه با درد و عذاب کشیدن ارتا گذشت
و ارتا دیروز بر اثر سکتهی قلبی فوت کرد. امروز روز خاکسپاری بود. حالا فقط خاک آغوشش را برای ارتا باز کرده بود. در این گوشه کنار، هانا دلش را باخته بود بیآنکه خودش متوجه بشود. هانا حالا پشیمان بود. درست زمانی که همه چیز به پایان رسید. قرار نبود در بازی که شروع کرد عاشق شود... ولی دنیا بیرحمتر از انتظار ماست.
هانا خانهای که بیشتر غم بود تا خانه را ترک کرد و به طرف خانهی ارتا رفت. جایی که قرار بود زندگی زیبایی در آن جریان پیدا کند. در را باز کرد. بوی ارتا فضا را در بر گرفته بود. اشکهایش زمانی فرو ریخت که دیگر در میان سایههای گذشته هیچ نشانهای از امید باقی نمانده بود و دلش در تلاطم خاطرات تنها و بیقرار شد. به اتاق ارتا پناه برد. جایی که زمانی زندگی در آن جریان داشت. با دیدن دفتر خاطرات ارتا روی پاتختی، آن را برداشت. روی تخت نشست. صفحهی اول را باز کرد...
[امروز اومدم ترکیه با یه دختری آشنا شدم اسمش هاناست خیلی دختر خوبی فک کنم دلم و بهش باختم]
اشکهایش حالا سرعت گرفته بود و دفتر پر شده بود از قطرهقطره اشک. صفحهی بعدی را باز کرد...
و توی اون لحظه فهمید که بعضی چیزها رو وقتی میفهمی که دیگه دیر شده... وقتی که فقط میتونی به عکسهاش نگاه کنی و بگی: کاش... کاش زودتر فهمیده بودم...
دستش رفت سمت خطهای دفتر، انگار میخواست تک تک کلمههایی که ارتا نوشته بود رو لمس کنه... ولی دیگه هیچ لرزشی توی دستای سرد ارتا نبود که جوابشو بده. فقط سکوت بود و بوی بارونی که هیچوقت تموم نمیشه...
صفحهی بعدی را باز کرد...
[امروز دیگه با هانا عقد کردم خیلی خوشحالم چون دیگه برای خودم شد]
حالا دیگر هیچ اختیاری روی اشکهایش نداشت. قطرهها یکییکی روی کاغذ میریختن و جوهر خطها رو محو میکردن... انگار حتی دفترچه هم میخواست این خاطره رو پاک کنه.
**[فک نمیکردم روزی اینو بنویسم ولی دیگه از هانا متنفرم اون خیلی بیرحمه اون خانوادمو کشت بهم دروغ گفت که عاشقمه من بهش اعتماد کردم]
هانا دفتر رو محکم به سینهاش فشار داد. کاش میتونست فریاد بزنه که اشتباه کردم... کاش میتونست به ارتای بیجان بگه که دروغ نگفته بود... که واقعاً عاشقش شده بود... ولی حالا دیگه دیر شده بود. ارتا هیچوقت اینو نمیشنید.
در پایان صفحه نوشته بود...
[خانهات در قلبم را چه زیبا ویرانه کردی و الان که میبینم در ذهنم هستی نه قلبم نفهمیدم کی شروعت تمام شد🙂]
دفتر رو بست. گذاشتش همون جایی که بود. بلند شد. از اتاق اومد بیرون. ولی هر چی راه میرفت، بوی ارتا از توی خونه نمیرفت... انگار خونه نفس میکشید و با هر نفس اسم ارتا رو زمزمه میکرد.
هانا ایستاد. برگشت به سمت اتاق. دفتر رو دوباره برداشت. اینبار نه برای خوندن... برای بغل کردن. تنها چیزی که از ارتا براش مونده بود، همون کلمههایی بودن که توش از تنفر نوشته بود... ولی هانا توی تک تک اون کلمهها عشق رو میدید. عشقی که خودش نابودش کرده بود.
ادامه دارد...
کپی؟ هرگز
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
♫·♪¸¸♩·♬¸¸ 🐻🍁🤎¸¸♫·♪¸¸♩·♬ پارت 78 یک ماه بعد یک ماه با درد و عذاب کشیدن ارتا گذشت و ارتا دیروز ب
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_luxww7n&btn=ناشناس
پارت جدید تقدیم نگاه زیباتون شنوای نظراتتون هستم🤍✨️
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
ووووووواااااییییی🥺🥺🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
درست حرف این پارت از رمانمون هست🙂🙃
دختر گریم گرفت🥺🥺
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
دختر گریم گرفت🥺🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا