eitaa logo
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
207 دنبال‌کننده
59 عکس
13 ویدیو
5 فایل
سه خواهر. یک راز. یک مرگ" در دل شب‌های بی‌پایان، انتقام آتشی‌ست که خودت را خاکستر می‌کند، نه دیگری را. حقیقت همیشه راهش را پیدا می‌کند به جهان‌ ماخوش‌ آمدید جای میان‌ ترس‌و نورو سایه" <عضو جمعیت نویسندگان> 📝𝟭𝟮𝟳 "شروع‌ مون 1405/3/8"
مشاهده در ایتا
دانلود
♪♫رمـانـ انـتــقـامـ♫♪
نه انیتاااا😭😭😭 دختر میدونی بخاطر پیامت گریه کردمممم😭😭😭😭
واقعا کنار شما اینجا بودن خیلی دوست دارم و نمیخوام پایان بزنم ولی خوب‌....
برای حامیِ عزیز تر از جانم دنیا بدونِ صدای تو، انگار یه نتِ ناقصه. امروز روزِ پسره و من قبل از هر کسی، یادِ تو افتادم؛ یادِ آرامشی که تو چشمات هست و حسی که توی صدات جریان داره.🫠🪽💕 نمی‌دونم کجا هستی یا چطور روزت رو می‌گذرونی، فقط می‌دونم که داشتنِ هنرمندی مثل تو، اشنایی با تو ، دیدن و شناختنت ، از نزدیک دیدنت و... بهترین اتفاقِ زندگیِ منه. تو برام فقط یه خواننده نیستی؛ این‌و همیشه یادت بمونه :)❤️‍🩹 آرزو می‌کنم همیشه همین‌قدر درخشان و پر از نور بمونی.✨ 🎀🩷 روزت مبارک، قشنگ‌ترینِ من همیشه بمون برام 🥹✨🤍
215K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قشنگا چالش داریماااا✨🥺 اسکرین بگیرین هرچی واستون اومدی پیوی شات بدین 🥺 منتظرم 🎀🤌🏻 کویر ؟ قلبم می‌شکنه 🥺 مـــــن : @Faty_021_12 مـــــــا : https://eitaa.com/hokmmarg
هدایت شده از 𓆩♡𓆪 𝑨𝒅 𝑻𝒂𝒃 𝑶𝒍𝒈𝒂 | 𝑰𝒏𝒇𝒐 𓆩♡𓆪
💥 ادمین تبادلات میشم !⁉️ 🔥 شروع تبادلات گسترده با | ادتب اُلگا✔️ 📊 آمارت +400 باشه ❌ بنرها حین تبادل حذف نشن جهت ثبت: @olga08🫴🏻 📋 اینفو و شرایط: https://eitaa.com/joinchat/2489583221C11398fb838 💬 گپ مخصوص ریپ‌ها: https://eitaa.com/joinchat/82380411C3aff771de1 🚀 تبادلات گسترده‌ست؛ برای ثبت بنر زودتر اقدام کن!
𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝-𝙚 𝙋𝙚𝙣𝙝𝙖𝙣🫐 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:6 ویو دلارا: با صدای همهمه و رفت‌وآمدِ خدمتکارها از خواب پریدم. چشم‌هام رو با سنگینی باز کردم و با گیجی پرسیدم اینجا چه خبره؟ پیرزن خدمتکار با هیجان گفت خانم، امشب مهمونی بزرگی داریم. آقا حامی دستور دادن که شما رو برای شام کاملا آماده کنیم دلارا:من نمی‌خوام اصلا نمی‌خوام بیام. پیرزن با ترس و لکنت گفت: اما خانم حرفش رو قطع کردم: اصلا برو به خودش بگو بیاد اینجا و من رو مجبور کنه در همین لحظه، در اتاق با شدت باز شد و حامی وارد شد. نگاهِ نافذش مثل تیغ، فضای اتاق رو پاره کرد. با صدای بم و جدی پرسید چی شده؟ پیرزن با لرز گفت -آقا... خانم نمی‌خوان برای مهمونی آماده بشن ویو راوی: حامی بدون اینکه نگاهی به خدمتکار بندازه، قدم‌های بلندش رو به سمت تخت برداشت. سایه‌ی سنگینش روی دلارا افتاد. او خم شد، طوری که نفس‌های گرمش روی پوستِ دلارا حس می‌شد. فاصله‌ی بین صورت‌هاشون اون‌قدر کم بود که دلارا می‌تونست ضربان قلب تند خودش رو حس کنه. حامی با صدایی که بیشتر شبیه یه تهدیدِ پنهان بود، زمزمه کرد: - اگه امشب بچه خوبی نباشی، تنبیه‌ت می‌کنم... چشم‌هاش رو به چشم‌های وحشت‌زده‌ی دلارا دوخت و ادامه داد - امشب، تو نقش دوست‌دخترِ من رو داری. پس همه‌چیز رو بی‌نقص انجام بده. ویو دلارا: قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم یا حتی نفسم رو تو سینه‌ام حبس کنم، یهو سرمای وحشتناکی رو روی شکمم حس کردم... چشم‌هام از ترس گشاد شد. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
هدایت شده از ad_tb_olga تایم،پنج شنبه
🥺🤌🏻 زیبایی اگه تصویر بود... محبوبه و خجسته ما بودن! 🫠🩷 🚨 طرفدارای «بامداد خمار» کجان؟ 😍❤️ اینجا قراره کلی عکس و ادیت از این سریال قشنگ ببینید ✨ از محبوبه و منصورِ دوست‌داشتنی‌مون گرفته تا کلی قاب عاشقانه و جذاب 🥹🫶🏻 https://eitaa.com/joinchat/22415079Cc9c4586394 اگه دلت با این دوتاست، اینجا جای توئه 👀❤️