eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_6 عمو سعیدش چندسالی از پدرش بزرگتر بود ولی چون دیر بچ
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو وقتی هر دو وارد اتاق شدند و شروین مطمئن شد که پدر و مادرش به اتاقشان رفته‌اند رو به شیرین کرد و گفت: _ آبجی می‌تونم باهات رک و پوست کنده صحبت کنم؟! شیرین در جواب گفت : _البته، چرا که نه؟! شروین روی تخت نشست و به شیرین اشاره کرد تا او هم کنارش بنشیند. وقتی شیرین کنار شروین جای گرفت. او گفت: _آبجی کوچولو می‌تونم ازت خواهش کنم که وقتی عمو و زن عمو رو جایی دیدی و یا به دیدنشون رفتی در حضور فرهاد کمتر باهاشون بگو بخند و شوخی کنی؟! شیرین با تعجب از شروین پرسید: _چرا؟! مگه چی شده ؟! اتفاقی افتاده ؟! _نه، اتفاقی نیفتاده، فقط مراعات حال فرهاد رو بکن و کمتر باهاشون گرم بگیر. نمی‌گم بی‌محلی کنی ولی کمتر شیطونی کن شیرین بی‌حوصله گفت: _" نمی فهمم. اگه اتفاقی نیفتاده من چرا باید با اونا اینطوری رفتار کنم؟! ببینم فرهاد چیزی گفته؟! اون از چیزی ناراحته؟! شروین سرش را پایین انداخت وگفت: _راستش، ناراحت که هست. ولی چیزی در این مورد از من نخواسته که به تو بگم. امشب وقتی داشتم باهاش حرف می زدم حس کردم حالش گرفته است. وقتی با اصرار و خواهش و التماس ازش خواستم که من‌و مثل برادرش بدونه و باهام درددل کنه بغض کرد و گفت کاش خدا به جای من یه دختر به پدر و مادرم می‌داد. اونا عاشق دخترن و این‌و با رفتاری که با شیرین و دیگر دخترای فامیل دارن ثابت کردن. همیشه بعد از دیدن شیرین حالشون فوق‌العاده می‌شه، خیلی پرانرژی می‌شن‌، همش می‌خندن‌ و راجع به اتفاقاتی که وقتی شیرین بود حرف می‌زنن، من هیچ‌وقت نتونستم فرزند خوبی برای اونا باشم بعد هم از پنجره‌ی اتاقش به بیرون زل زد و ادامه داد: _خدایا کاری کن که من بتونم خلاء وجود یک دختر رو توی این خونه از بین ببرم، ببین شیرین اصلا در مورد فرهاد فکر بدی نکن. اون اصلا در این مورد از من درخواستی نکرد، این فقط درخواست و خواهش منه که احساس می‌کنم خواهرم دوست و یاور منه و به درخواست برادرش گوش می‌ده و عمل می‌کنه. ازت نمی‌خوام که با عمو و زن عمو به سردی رفتار کنی و یا رفتار بدی نسبت به اونا پیش بگیری فقط ازت می‌خوام در حضور فرهاد کمتر برای اونا شیرین‌زبونی کنی و سر به سرشون بزاری که اونا از پسرشون غافل نشن و فرهاد هم اینطور تو اتاقش بشینه و غصه بخوره که چرا دختر نشده تا آرزوی پدر و مادرش برآورده بشه؟! تو که دوست نداری فرهاد به‌خاطر این مسئله اینقدر سرخورده بشه که از همه‌ی زنا و دخترها بدش بیاد؟! پس سعی کن عاقل باشی و به حرفهای من خوب عمل کنی. شیرین نگاهی به برادرش کرد و گفت: _من اینو نمی‌دونستم. اما ازت ممنونم که این مسئله رو به من گوشزد کردی، من تمام سعی‌ام رو برای مراعات حال فرهاد می‌کنم. اینو از طرف من مطمئن باش داداش... 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_7 وقتی هر دو وارد اتاق شدند و شروین مطمئن شد که پدر و
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو شروین با خند‌ایی گفت: _از تو خیالم راحته، فقط جوری رفتار نکنی که فرهاد متوجه‌ی موضوع بشه، آخه دلم نمی‌خواد فکر کنه حرف‌هایی رو که به من می‌زنه می‌رم به دیگران می‌گم. تو می‌تونی با اونا شوخی بکنی ولی در حد متعارف و کمتر، در ضمن دلم می‌خواد حرف‌هایی رو که امشب به تو زدم مثل یک راز پیش خودت نگه داری و هیچ‌وقت نذاری فرهاد و یا کسی دیگه از این موضوع باخبر بشه. باشه خواهر کوچولوی من؟! شیرین هم خندید و گفت: _مطمئن باش داداشی، من بهت قول می دم و دستش را روی دست برادرش گذاشت تا با اینکار اطمینان بیشتری به برادرش بدهد. شروین هم با دست دیگرش چندین ضربه‌ی آرام روی دست شیرین زد و به لبخندی اکتفا کرد. در حال بلند شدن از جایش رو به شیرین گفت: _پس من با اطمینان کامل می‌رم که بخوابم. شب‌بخیر خواهر کوچولوی من شیرین که برای بدرقه‌ی برادرش از جای بلند شده بود هم گفت: _شب بخیر داداش خان من شروین با خنده از اتاق بیرون رفت و شیرین با لبخند در اتاقش را بست. لباسش را عوض کرد و خود را روی تخت‌خواب رها کرد و با فکر و اندیشه‌ی فرهاد به خواب عمیقی فرو رفت. تمام این اتفاقات شیرین را مجاب کرده بود که رویه‌ی دیگری را در مقابل عمو و زن عمویش پیش بگیرد. با تدابیر شروین و انجام خواست او توسط شیرین همه چیز همان‌طور که آنها می‌خواستند پیش رفت. شیرین دیگر کمتر برای عمو و زن عمویش شیرین زبانی و طنازی می‌کرد و بیشتر خود را یک خانم جوان متشخص نشان می‌داد تا یک دختر لوس و ننر و بازیگوش... وقتی عمو و زن عمویش به او اعتراض می‌کردند می‌گفت که دیگر بزرگ شده و نباید در مقابل بزرگترانش رفتاری دور از شأن و لوس داشته باشه. در این مدت هم فرهاد کم‌کم از لاک خود بیرون آمد و بیشتر در جمع می‌جوشید. شروین و شیرین هم به خاطر این موضوع خوشحال بودند. ★★★ از سالن پذیرایی صدای خداحافظی مهمانان می‌‌آمد و این نشان از آن داشت که میهمانی به پایان رسیده. با اینکه قبلا از آنها خداحافظی کرده بود ولی باز به رسم ادب سریع خود را به کنار پله‌ها رساند و از همان بالای پله‌ها با صدایی بلند و خیلی با عجله گفت : _ عمو، عمــــو، عمو وحیــد! آقا وحید با نگرانی نگاهی به بالای پله ها کرد و پرسید: _جونم عمو. جونم کاری داشتی؟! شیرین که از ترساندن عمویش لذت برده بود خنده‌ی ریزی کرد و گفت: _اولا جونتون سلامت. ثانیا نه کاری نداشتم. ثالثا فقط خواستم خداحافظی کنم. و دوباره ریز خندید و دستش را جلوی دهانش گرفت. آقا وحید نفس راحتی کشید و با خنده گفت: _جون به لب شدم پدرسوخته، نمی‌تونستی آروم‌تر و مثل آدم خداحافظی کنی؟! شیرین لب پایینی‌اش را گزید و گفت : _وا عمو، مگه آدم نیستم ؟! آقا وحید با همان لبخند همیشگی اش گفت: _چرا هستی، فقط نمی‌دونم چرا بعضی وقتا جو می‌گیرتت اینطوری می‌کنی؟ همه با لبی خندان به شیرین و آقا وحید نگاه می‌کردند که شیرین با لبی آویزان گفت: _" مگه من چیکار کردم؟! فقط خواستم خداحافظی کنم. حالا که شما نمی‌خواین باشه، زن عمو خداحافظ، فرهاد خداحافظ. وقتی فرهاد و مادرش جوابش را دادند شیرین به حالت قهر رو از عمویش گرفت و می‌خواست به اتاقش برود که با صدای عمویش در جایش ایستاد. _خب حالا، خداحافظ شیرین خانم. چه زود رنجم شده. شیرین رویش را برگرداند و به عمویش نگاه کرد و با گردنی کج شده دو ابرویش را بالا برد و با خنده گفت: _ خداحافظ عمو جان. سپس به سوی اتاقش روانه شد. صدای بلند خندیدن عمویش و دیگران را از کنار در اتاقش شنید. وارد اتاق شد و پشت میز تحریرش نشست و مشغول درس خواندن شد، ساعتی بعد دست از درس خواندن کشید و به رختخوابش پناه برد تا صبح زودتر بیدار شود و سرحال و قبراق درسهایش را پیگیری کند. ★★★ 💟💟💟
اگه ۱۵ تا ۲۵ سالته... 🎁 برات یه هدیه مخصوص دارم 🎁 👇👇وبینار رایگان 👇👇 «طراحی مسیر شغلی» توسط دکتر ناصحی آینده‌پژوه و مشاور مسیر شغلی 💯 قراره یادت بدم که چطور: 1⃣ اصولی انتخاب شغل کنی 2⃣ برای رسیدن بهش برنامه‌ریزی کنی 3⃣ در انتخاب خودت آینده‌نگر باشی اگه میخوای اینا رو رایگان یاد بگیری، بیا اینجا: https://eitaa.com/joinchat/2195980752Ceec57c7484
@Romankade , arjin.epub
حجم: 276.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade , arjin.pdf
حجم: 3.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade , arjin.apk
حجم: 607.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
آرژین ⬆️📚 @Romankade 💬خلاصه: صحرا دختری شاد و شیطون و مغرور………….که پسر ها رو جز ادم حساب نمیکنه اما دست تقدیر اونو با یک پسر روبرو میکنه که همیشه ارزوی دیدنش رو داشته ..کل کلی…پایان خوش 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Chizi ta Tolo Namonde (1).pdf
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Chizi ta Tolo Namonde (1).apk
حجم: 1.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Chizi ta Tolo Namonde (1).epub
حجم: 213.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
چیزی تا طلوع نمانده ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نوشته کیمیا میرزایی 📖 تعداد صفحات: 270 💬خلاصه سلام. قبل از شروع رمان باید یک توضیحاتی رو به عرضتون برسونم. « چیزی تا طلوع نمانده» براساس واقعیت نیست؛ اما واقعیت زندگی خیلی‌ها رو بیان می‌کنه. در بین این واقعیت‌ها، من داستان دست درازی و انتخاب کردم. شاید اکثرمون درباره این مشکل اطلاعات دقیقی نداشته باشیم؛ اما متاسفانه بعضی از افراد جامعه‌مون به این بیماری مبتلا هستن که خب از لحاظ نوع و شدت با هم تفاوت دارند. در حقیقت سعی کردم توی این رمان، علاوه بر یک زندگی عاشقانه، این مشکل جوامع رو هم به نمایش بذارم؛ طوری که موضوع اجتماعی و اتفاقات دردناکی که حول زندگی‌مون هستن توی ذوق نزنه. من عضو هیچ گروه و کمپینی نیستم؛ اما این رو فریاد می‌زنم که عدالت توی دنیا به هیچ‌وجه برقرار نیست و قربانی این بی‌نظمی گاهی کودکان هستند. باز هم می‌گم این یک داستان عاشقانه ست که هدف‌مند نوشته شده. با افتخار این داستان رو تقدیم می‌کنم به روح پاک آتنا اصلانی و تمام کودکانی که قربانی یک حس زود گذر شدند. کودکان امثال آتنا از دختر گرفته تا پسر، توی دنیا زیاد هستند. کودکی که توی خانواده‌ای معتاد زندگی می‌کنه، کودکی که کتک می‌خوره، کودکی که مورد آزار قرار می‌گیره، کودکی که کار می‌کنه و... نمی‌تونه میراث خوبی برای آینده باشه؛ حتی اگر از لحاظ شغلی و موقعیت اجتماعی به رتبۀ عالی و قابل‌توجهی برسه. این کودک در آینده به انواع مختلفی از بیماری‌های روحی و روانی و ذهنی مبتلا می‌شه و با آزار یک کودک دیگه، این زنجیره رو ادامه می‌ده. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_8 شروین با خند‌ایی گفت: _از تو خیالم راحته، فقط جوری
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو فرهاد خوب می دانست که پدر و مادرش چقدر به شیرین علاقه دارند. دختر شاد و شوخ و شیرین زبانی که با حرف‌ها و حرکاتش می‌توانست دل هر کسی را به دست بیاورد حتی کسی که برای اولین بار او را می‌دید نیز از تیر شیطنت‌های زیبای او در امان نبود. به جرئت می‌توانست حدس بزند که محبوب‌ترین شخص در بین اعضای فامیلشان فقط و فقط شیرین بود. همیشه سعی می‌کرد انرژی فوق‌العاده‌ایی که در وجودش بود را به دیگران منتقل و شخص مقابلش را حتی برای چند ثانیه هم که شده خوشحال و شاد کند و تمام این خصوصیات اخلاقی از او در بین دوستان و آشنایان شخصیتی محبوب و عزیز ساخته بود. امکان نداشت در محفلی حضور داشته باشد و آن محفل سرد و بی‌رونق باشد. البته همیشه سعی داشت شوخی‌های به‌جا و مؤدبانه‌ایی بکند تا کسی را نرنجاند. پدر و مادر فرهاد هم از این قاعده مستثنی نبودند. به شدت به شیرین علاقه داشتند و همیشه و همه‌جا آن را ابراز می‌داشتند، مخصوصا پدرش که رابطه‌ی صمیمانه و نزدیکی با شیرین داشت. در دوران کودکی و نوجوانی به شیرین حسادت می‌کرد که پدر و مادرش تا این حد به او علاقه دارند و وقتی با شیرین روبه‌رو می‌شوند فرهاد را از یاد می‌برند، اما با مرور زمان و با رسیدن به رشد عقلانی متوجه شد که پدر و مادرش به خاطر نداشتن دختر سعی می‌کنند تمام آمال و آرزوهای خود را وقف شیرین کنند تا به این وسیله آرزوهایی که برای دختر نداشته‌ی خود داشتند در وجود شیرین تحقق یافته ببینند. اما نمی‌دانستند که با این کار فرهاد را دچار چه فکر و خیالاتی می‌کنند. برای فرهاد مهم این بود که پدر و مادرش فقط به او که تک فرزند آنهاست اهمیت بدهند و این مهم را خیلی خودخواهانه می‌دید. در مقابل شیرین، فرهاد شخصیتی آرام، صبور، خجالتی، کم‌حرف و سر به زیر داشت. در واقع انسانی انزواطلب بود و بیشتر دوست داشت شنونده باشد تا گوینده... به پدر و مادرش حق می‌داد که به مصاحبت با شیرین تمایل بیشتری داشته باشند چون او دختری شلوغ و پرتحرک بود. خود نیز شلوغی و انرژی وافر دختر عمویش را دوست داشت و وقتی برای ساعاتی وقتش را در کنار خانواده‌ی عمویش می‌گذراند به علت شیرین‌زبانی و شیطنت دخترک گذر زمان را احساس نمی‌کرد، ضمن اینکه همیشه از برخورد مستقیم با دخترعمویش اجتناب می‌کرد تا از شیطنت‌هایش در امان باشد ولی باز هم در این کار موفق نمی‌شد چون این دخترک شیرین بالاخره کار خودش را می‌کرد و برای لحظاتی او را کانون توجه دیگران قرار می‌داد. مثل همین دقایقی پیش که هنگام بالا رفتن از پله‌ها حرفی به او زد که احساس کرد تمام خون بدنش یک‌جا به صورتش هجوم آورده است و هر آن امکان دارد صورتش از انباشته شدن این خون‌ها منفجر شود. در آن حال سرش را پایین آورده بود و سعی داشت خجالتش را پنهان کند و مدام با دستمال کاغذی میان انگشتانش دانه‌های عرقی که روی پیشانی‌اش نشسته بود را پاک می‌کرد ، اما می‌دانست این کار بی‌فایده است چون صدای خنده‌ی پدرش و حاضرین نشان می‌داد که همه متوجه حال و احوال او شده‌اند و این مسئله موجب شادی و خنده‌ی آنها شده بود پس در جواب دخترعمویش هیچ نگفت و فقط به لبخندی کفایت کرد ولی تا آخر مجلس از خجالت حتی سرش را بالا نکرد، خوب می‌دانست اگر شیرین پایین بود حتما دوباره خجالتی بودنش را به رخش می‌کشید، با تمام این اوصاف او از دخترعمویش ناراحت نشده بود... 💟💟💟