اگه ۱۵ تا ۲۵ سالته...
🎁 برات یه هدیه مخصوص دارم 🎁
👇👇وبینار رایگان 👇👇
«طراحی مسیر شغلی»
توسط دکتر ناصحی
آیندهپژوه و مشاور مسیر شغلی
💯 قراره یادت بدم که چطور:
1⃣ اصولی انتخاب شغل کنی
2⃣ برای رسیدن بهش برنامهریزی کنی
3⃣ در انتخاب خودت آیندهنگر باشی
اگه میخوای اینا رو رایگان یاد بگیری،
بیا اینجا:
https://eitaa.com/joinchat/2195980752Ceec57c7484
@Romankade , arjin.epub
حجم:
276.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade , arjin.pdf
حجم:
3.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade , arjin.apk
حجم:
607.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
آرژین ⬆️📚
@Romankade
💬خلاصه:
صحرا دختری شاد و شیطون و مغرور………….که پسر ها رو جز ادم حساب نمیکنه اما دست تقدیر اونو با یک پسر روبرو میکنه که همیشه ارزوی دیدنش رو داشته ..کل کلی…پایان خوش
🎭ژانر⬅️ #تخیلی #هیجانی #عاشقانه #اجتماعی #کلکلی
📚 #آرژین
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Chizi ta Tolo Namonde (1).pdf
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Chizi ta Tolo Namonde (1).apk
حجم:
1.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Chizi ta Tolo Namonde (1).epub
حجم:
213.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
چیزی تا طلوع نمانده ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته کیمیا میرزایی
📖 تعداد صفحات: 270
💬خلاصه
سلام. قبل از شروع رمان باید یک توضیحاتی رو به عرضتون برسونم. « چیزی تا طلوع نمانده» براساس واقعیت نیست؛ اما واقعیت زندگی خیلیها رو بیان میکنه. در بین این واقعیتها، من داستان دست درازی و انتخاب کردم.
شاید اکثرمون درباره این مشکل اطلاعات دقیقی نداشته باشیم؛ اما متاسفانه بعضی از افراد جامعهمون به این بیماری مبتلا هستن که خب از لحاظ نوع و شدت با هم تفاوت دارند.
در حقیقت سعی کردم توی این رمان، علاوه بر یک زندگی عاشقانه، این مشکل جوامع رو هم به نمایش بذارم؛ طوری که موضوع اجتماعی و اتفاقات دردناکی که حول زندگیمون هستن توی ذوق نزنه. من عضو هیچ گروه و کمپینی نیستم؛ اما این رو فریاد میزنم که عدالت توی دنیا به هیچوجه برقرار نیست و قربانی این بینظمی گاهی کودکان هستند. باز هم میگم این یک داستان عاشقانه ست که هدفمند نوشته شده. با افتخار این داستان رو تقدیم میکنم به روح پاک آتنا اصلانی و تمام کودکانی که قربانی یک حس زود گذر شدند.
کودکان امثال آتنا از دختر گرفته تا پسر، توی دنیا زیاد هستند. کودکی که توی خانوادهای معتاد زندگی میکنه، کودکی که کتک میخوره، کودکی که مورد آزار قرار میگیره، کودکی که کار میکنه و... نمیتونه میراث خوبی برای آینده باشه؛ حتی اگر از لحاظ شغلی و موقعیت اجتماعی به رتبۀ عالی و قابلتوجهی برسه. این کودک در آینده به انواع مختلفی از بیماریهای روحی و روانی و ذهنی مبتلا میشه و با آزار یک کودک دیگه، این زنجیره رو ادامه میده.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #چیزی_تا_طلوع_نمانده
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_8 شروین با خندایی گفت: _از تو خیالم راحته، فقط جوری
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_9
فرهاد خوب می دانست که پدر و مادرش چقدر به شیرین علاقه دارند. دختر شاد و شوخ و شیرین زبانی که با حرفها و حرکاتش میتوانست دل هر کسی را به دست بیاورد حتی کسی که برای اولین بار او را میدید نیز از تیر شیطنتهای زیبای او در امان نبود. به جرئت میتوانست حدس بزند که محبوبترین شخص در بین اعضای فامیلشان فقط و فقط شیرین بود. همیشه سعی میکرد انرژی فوقالعادهایی که در وجودش بود را به دیگران منتقل و شخص مقابلش را حتی برای چند ثانیه هم که شده خوشحال و شاد کند و تمام این خصوصیات اخلاقی از او در بین دوستان و آشنایان شخصیتی محبوب و عزیز ساخته بود. امکان نداشت در محفلی حضور داشته باشد و آن محفل سرد و بیرونق باشد. البته همیشه سعی داشت شوخیهای بهجا و مؤدبانهایی بکند تا کسی را نرنجاند. پدر و مادر فرهاد هم از این قاعده مستثنی نبودند. به شدت به شیرین علاقه داشتند و همیشه و همهجا آن را ابراز میداشتند، مخصوصا پدرش که رابطهی صمیمانه و نزدیکی با شیرین داشت. در دوران کودکی و نوجوانی به شیرین حسادت میکرد که پدر و مادرش تا این حد به او علاقه دارند و وقتی با شیرین روبهرو میشوند فرهاد را از یاد میبرند، اما با مرور زمان و با رسیدن به رشد عقلانی متوجه شد که پدر و مادرش به خاطر نداشتن دختر سعی میکنند تمام آمال و آرزوهای خود را وقف شیرین کنند تا به این وسیله آرزوهایی که برای دختر نداشتهی خود داشتند در وجود شیرین تحقق یافته ببینند.
اما نمیدانستند که با این کار فرهاد را دچار چه فکر و خیالاتی میکنند. برای فرهاد مهم این بود که پدر و مادرش فقط به او که تک فرزند آنهاست اهمیت بدهند و این مهم را خیلی خودخواهانه میدید. در مقابل شیرین، فرهاد شخصیتی آرام، صبور، خجالتی، کمحرف و سر به زیر داشت. در واقع انسانی انزواطلب بود و بیشتر دوست داشت شنونده باشد تا گوینده...
به پدر و مادرش حق میداد که به مصاحبت با شیرین تمایل بیشتری داشته باشند چون او دختری شلوغ و پرتحرک بود. خود نیز شلوغی و انرژی وافر دختر عمویش را دوست داشت و وقتی برای ساعاتی وقتش را در کنار خانوادهی عمویش میگذراند به علت شیرینزبانی و شیطنت دخترک گذر زمان را احساس نمیکرد، ضمن اینکه همیشه از برخورد مستقیم با دخترعمویش اجتناب میکرد تا از شیطنتهایش در امان باشد ولی باز هم در این کار موفق نمیشد چون این دخترک شیرین بالاخره کار خودش را میکرد و برای لحظاتی او را کانون توجه دیگران قرار میداد. مثل همین دقایقی پیش که هنگام بالا رفتن از پلهها حرفی به او زد که احساس کرد تمام خون بدنش یکجا به صورتش هجوم آورده است و هر آن امکان دارد صورتش از انباشته شدن این خونها منفجر شود. در آن حال سرش را پایین آورده بود و سعی داشت خجالتش را پنهان کند و مدام با دستمال کاغذی میان انگشتانش دانههای عرقی که روی پیشانیاش نشسته بود را پاک میکرد ، اما میدانست این کار بیفایده است چون صدای خندهی پدرش و حاضرین نشان میداد که همه متوجه حال و احوال او شدهاند و این مسئله موجب شادی و خندهی آنها شده بود پس در جواب دخترعمویش هیچ نگفت و فقط به لبخندی کفایت کرد ولی تا آخر مجلس از خجالت حتی سرش را بالا نکرد، خوب میدانست اگر شیرین پایین بود حتما دوباره خجالتی بودنش را به رخش میکشید، با تمام این اوصاف او از دخترعمویش ناراحت نشده بود...
💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_9 فرهاد خوب می دانست که پدر و مادرش چقدر به شیرین علا
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_10
تمام این اتفاقات ذهن فرهاد را به خود مشغول کرده بود که با صدای پدرش به خود آمد:
_با توأم فرهاد. حواست کجاست؟! به چی فکر میکنی؟!
_با من بودین بابا؟! فکر کردم با مامان بودین. به چیزی فکر نمی...
آقا وحید حرفش را ناتمام گذاشت لبخندزنان گفت:
_میدونم به چی فکر میکردی، حتما به فکر متلک امشب شیرین بودی. درست گفتم؟! هان ؟!
وقتی دید پسرش جوابی نداد ادامه داد:
_خب پسرم شیرین راست میگه دیگه، تو مثلا یه مردی، چه معنی داره یه مرد تند و تند عرق شرمو خجالت روی پیشونیش بشینه و روشو بندازه زمین هی خجالت بکشه؟! بعضی وقتا به خودم میگم این فرهادِ منم داره آبروی هرچی مرده رو با تند تند خجالت کشیدنش میبره
خنده بلندی کرد که ستاره خانم مداخله کرد و گفت:
_إوا وحید. این چه حرفیه میزنی؟! خب بچهام خجالتیه؛ اخلاقشه. بمیرم برای پسر خجالتی خودم.
فرهاد خود را ملزم دانست که در بحث آنها شرکت کند بنابراین لبخند بر لب گفت:
_خدانکنه مادر من. این چه حرفیه آخه؟! درضمن من خجالتی نیستم فقط...
آقا وحید با خنده حرف پسرش را قطع کرد و گفت:
_فقط در مقابل شیرینِ عمو کم میاری؟! درسته؟!
ستاره خانم معترضانه گفت:
_وحیـــــد...
آقا وحید با همان لبخند ادامه داد :
_جـــونم خانوم؟! خب راست میگم دیگه، هیچکس نمیتونه با شیرین من رقابت کنه، من میدونم هرکسی که قصد رقابت با اونو داشته باشه حتما کم مییاره و شکست میخوره. "
فرهاد لبخندی زد و سکوت کرد. ترجیح داد پدر و مادرش هرطور که دوست دارند فکر کنند. ولی او حرفهایی را در دل داشت که نمیتوانست به زبان بیاورد. پس سکوت را پیشهی خود ساخت تا وقتش که شد، حرفای دلش را فریاد بزند.
★★★
صبح خیلی زود شیرین با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. از تخت پایین آمد و به سمت دستشویی رفت. دست و صورتش را شست و وضو گرفت تا قبل از هر کاری نمازش را بخواند. بعد از وضو گرفتن به سوی آشپزخانه رفت. لقمهای نان و پنیر برای خود درست کرد و ضمن بالا رفتن از پلهها آن را میخورد.
بعد از خواندن نمازش دستان خود را بالا گرفت و از خدا خواست تا در تمام امور زندگیاش او را یاری کند، وقتی روی صندلی نشست دیگر به چیزی جز درسش فکر نمیکرد...
💟💟💟
@Romankade, Delbar Mehrab.pdf
حجم:
4.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻