رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_9 فرهاد خوب می دانست که پدر و مادرش چقدر به شیرین علا
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_10
تمام این اتفاقات ذهن فرهاد را به خود مشغول کرده بود که با صدای پدرش به خود آمد:
_با توأم فرهاد. حواست کجاست؟! به چی فکر میکنی؟!
_با من بودین بابا؟! فکر کردم با مامان بودین. به چیزی فکر نمی...
آقا وحید حرفش را ناتمام گذاشت لبخندزنان گفت:
_میدونم به چی فکر میکردی، حتما به فکر متلک امشب شیرین بودی. درست گفتم؟! هان ؟!
وقتی دید پسرش جوابی نداد ادامه داد:
_خب پسرم شیرین راست میگه دیگه، تو مثلا یه مردی، چه معنی داره یه مرد تند و تند عرق شرمو خجالت روی پیشونیش بشینه و روشو بندازه زمین هی خجالت بکشه؟! بعضی وقتا به خودم میگم این فرهادِ منم داره آبروی هرچی مرده رو با تند تند خجالت کشیدنش میبره
خنده بلندی کرد که ستاره خانم مداخله کرد و گفت:
_إوا وحید. این چه حرفیه میزنی؟! خب بچهام خجالتیه؛ اخلاقشه. بمیرم برای پسر خجالتی خودم.
فرهاد خود را ملزم دانست که در بحث آنها شرکت کند بنابراین لبخند بر لب گفت:
_خدانکنه مادر من. این چه حرفیه آخه؟! درضمن من خجالتی نیستم فقط...
آقا وحید با خنده حرف پسرش را قطع کرد و گفت:
_فقط در مقابل شیرینِ عمو کم میاری؟! درسته؟!
ستاره خانم معترضانه گفت:
_وحیـــــد...
آقا وحید با همان لبخند ادامه داد :
_جـــونم خانوم؟! خب راست میگم دیگه، هیچکس نمیتونه با شیرین من رقابت کنه، من میدونم هرکسی که قصد رقابت با اونو داشته باشه حتما کم مییاره و شکست میخوره. "
فرهاد لبخندی زد و سکوت کرد. ترجیح داد پدر و مادرش هرطور که دوست دارند فکر کنند. ولی او حرفهایی را در دل داشت که نمیتوانست به زبان بیاورد. پس سکوت را پیشهی خود ساخت تا وقتش که شد، حرفای دلش را فریاد بزند.
★★★
صبح خیلی زود شیرین با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد. از تخت پایین آمد و به سمت دستشویی رفت. دست و صورتش را شست و وضو گرفت تا قبل از هر کاری نمازش را بخواند. بعد از وضو گرفتن به سوی آشپزخانه رفت. لقمهای نان و پنیر برای خود درست کرد و ضمن بالا رفتن از پلهها آن را میخورد.
بعد از خواندن نمازش دستان خود را بالا گرفت و از خدا خواست تا در تمام امور زندگیاش او را یاری کند، وقتی روی صندلی نشست دیگر به چیزی جز درسش فکر نمیکرد...
💟💟💟
@Romankade, Delbar Mehrab.pdf
حجم:
4.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Delbar Mehrab.apk
حجم:
1.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Delbar Mehrab.epub
حجم:
612K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
دلبر محراب ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: فاطمه رنجبر
📖تعداد صفحات: 1070
💬مقدمه
نرمان و خرامان
با موی پریشان
گه گاه، نگاهی
به من خسته بیاندا ز
گُربسته و بی تاب
مبهوتم و بی خواب
آرام بشو ای دل گیج، خرابکار
افسون و فریبکا ر
چشمان ریاکار
زد چشمک ریزی و جهان را بدر آورد
پایان ده تو مزور
جنگنده پر زو ر
در جنگ نگاهم که گره زد به لبان ت
ای داد که مُردم
از یاد نبرد م
آن زمزمه ناز تو در وقت سحر گاه
قه قه بزد و با ز
شد ساز بلا ساز
از درد من این عشق شود رمز پر از را ز
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #دلبر_محراب
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_10 تمام این اتفاقات ذهن فرهاد را به خود مشغول کرده ب
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_11
شیرین به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت و همیشه در مدرسه شاگرد ممتاز بود. با اینکه همه روی قبولی شیرین در کنکور شرط میبستند ولی او زیاد به این مسئله خوشبین نبود، دوست داشت آنقدر درس بخواند تا دیگران را از خود ناامید نکند. با اینکه تمام درسهایش را از حفظ بود، ولی برنامهی فشردهای را برای خود تنظیم کرده بود تا بتواند به راحتی در رشتهی مورد علاقهاش یعنی مهندسی معماری قبول شود، روزها و ماهها از پی هم میگذشتند و شیرین آنقدر مشغول درس خواندن بود که دیگر وقتی نداشت تا حتی ساعتی را با خانوادهی خود بگذراند.
بالاخره روز کنکور فرا رسید. او با دلی مشوش و پر از دلهره عازم محل برگزاری کنکور شد. به هنگام ترک منزل، پدرش میخواست او را همراهی کند و تا پایان امتحان بیرون از محل برگزاری امتحان منتظرش بماند ولی شیرین از او تقاضا کرد که اجازه دهد تنها برود و او هم مثل دیگر افراد خانواده در منزل منتظر بازگشتش بماند.
وقتی به محل برگزاری امتحان رسید در دل خود را لعنت کرد که چرا اجازه نداد پدرش او را همراهی کند؟! به هرحال حالا که تنها آمده بود باید بقیهی راه را هم تنها میرفت.
وارد محل برگزاری امتحان شد و روی صندلی مخصوصش نشست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. چند نفس عمیق کشید و منتظر پخش شدن سؤالات امتحانی شد. وقتی سؤالات را کنار پای متقاضیان گذاشتند بعد از چند دقیقه به همه اجازه دادند که برگههای سؤالات را بردارند و شروع کنند. شیرین برگهاش را برداشت و قبل از شروع هرکاری به آن نگاهی انداخت و مشغول محک زدن سؤالات شد، وقتی از این کار فارغ شد، با آرامش به همهی سؤالات جواب داد، در تمام مدت امتحان سرش در برگههای امتحانی بود و به چیزی جز پاسخ به سؤالات کنکور که پیش رویش بود فکر نمیکرد، وقتی بعد از گذشت سه ساعت کارش به پایان رسید اینبار از اول شروع به مرور کردن سؤالات و جوابهاش شد تا ببیند آیا سؤال بیجوابی را جا انداخته است یا نه؟! وقتی مطمئن شد دوباره شروع به مرور کردن سؤالات و اینبار مطمئنتر از قبل از جایش بلند شد و پاسخ نامهی خود را در اختیار یکی از مراقبین جلسهی امتحانی قرار داد، مراقب که خانم جوان زیبایی بود پاسخنامه را از دستش گرفت و نگاهی سرسری به آن انداخت و بعد به چهرهی شیرین نگاه کرد و لبخندی زیبا بر لب آورد و به شیرین اجازهی رفتن داد. وقتی از محل برگزاری امتحان خارج شد نفسی به راحتی کشید و راه خانه را در پیش گرفت.
غروب شده بود که به خانه رسید. زنگ آیفون را فشرد و وقتی صدای پدرش را شنید گفت:
_سلام بابا، من اومدم.
آقا سعید در جوابش گفت:
_سلام بابا، خوش اومدی؛ خسته نباشی؛ بیا تو.
سپس دکمهی آیفون را فشرد و در با تیکی باز شد. شیرین وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. فاصلهی کوتاه در حیاط تا در ساختمان اصلی را با قدمهای کوتاه و مطمئن برداشت، آقا سعید جلوی در ساختمان منتظر دخترش بود و میخواست از چهرهی او بفهمد که در کارش موفق شده یا نه؟! اما شیرین هیچ عکس العمل خاصی از خود نشان نداد. وقتی به پدرش رسید مجددا سلام کرد و آقا سعید در جوابش پرسید :
_امتحانت چطور بود بابا؟! خوب بود؟ تونستی راحت به سؤالات جواب بدی؟!
شیرین خنده ای کرد و گفت:
_چقدر سؤال؟! تازه از سؤالات امتحان خلاص شدم باباجون، حالا باید سؤالات شما رو جواب بدم؟!
💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_11 شیرین به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت و همیشه در مد
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_12
آقا سعید با کمی نگرانی گفت:
_آره بابا، از وقتی رفتی دل توی دلم نبود، صدبار خواستم بیام بیرون محوطه منتظرت باشم ولی مادرت نذاشت. حالا میگی چیکار کردی یا نه؟!
شیرین با لبخند گفپ:
_آره میگم حالا بریم تو.
سپس پدرش را با دست به داخل هدایت کرد و خودش پشت سر پدرش وارد شد. کیفش را روی جالباسی آویزان کرد و رو به پدرش که منتظر ایستاده بود گفت:
_به همهی سؤالات خوب جواب دادم حالا درست یا نادرست نمیدونم. ولی امتحان خوبی بود فکر کنم قبول بشم.
آقا سعید با شنیدن این حرفها از زبان دخترش اطمینان حاصل کرد که قبولی دخترش حتمی است. بنابراین نفس راحتی کشید و گفت:
_خیالم راحت شد
_چی چیو خیالم راحت شد؟! من که نگفتم قبول شدم، گفتم فکر کنم قبول بشــــم.
آقا سعید صندلی را جلو کشید و درحال نشستن روی آن گفت:
_خب من هم برای همین گفتم خیالم راحت شد دیگه، چون وقتی تو فکر کنی حتما فکرت درست از آب درمیاد عزیزدل بابا...
شیرین با خنده گفت:
_جدی میگی بابا؟!
بعد رو به مادرش گفت:
_سلام مامان جونم، خسته نباشین
نسترن خانم رو به دخترش کرد و گفت:
_سلام دخترم، تو هم خسته نباشی، امتحان چطور بود ؟! تونستی از پسش بربیایی ؟!
شیرین یک خلال سیب زمینی سرخ کرده در دهان گذاشت و با لذت گفت:
_اوهوم… وای مامانی نوبت شما رسید؟! آره امتحان عالی بود به گفتهی باباجون من حتما قبول میشم، شما هم خیالتون راحت باشه. وای خدا به دادم برسه تازه جواب دو نفرو دادم هنوز چند نفر دیگه هست که باید بهشون جواب بدم…
از آشپزخانه خارج شد و به سمت دستشویی رفت تا آبی به دست و صورتش بزند، خستگی از سر و رویش میبارید، وقتی از دستشویی خارج شد یک راست به سمت اتاقش رفت و خود را روی تخت رها کرد. در همان حال به امتحانی که پشت سر گذاشته بود فکر میکرد و اینکه حرف پدرش میتوانست به حقیقت بپیوندد یا نه فقط میخواست به او دلداری بدهد؟! نیم ساعتی را در اتاقش گذرانده بود که با صدای مادرش که او را برای شام فرا میخواند به طبقهی پایین رفت، همه چیز روی میز آماده بود، با دیدن شروین لبخندی زد و گفت:
_سلام داداش
شروین رو به خواهرش کرد و گفت:
_سلام خواهر کوچولوی خودم، خسته نباشی، امتحان خوب بود؟!
_نگفتم جواب این سؤال رو باید به چند نفر دیگه هم بدم؟! تازه جواب شاهین و عمو اینا هنوز مونده، آره داداشی امتحان عالی بود.
شروین خنده ایی کرد و گفت:
_چیه؟! مثل اینکه خیلی دلت پره؟!
شیرین با اخمی ظریف گفت:
_چرا نباشه؟! امروز کلی سؤال جواب دادم، سؤالات کنکور یه طرف، سؤالات مامان و بابا و تو یه طرف، تازه جواب بقیه رو هم باید بدم. می بینی داداش امروز چه روز پرکاری داشتم؟!
💟💟💟
@Romankade, Kolahdaran .pdf
حجم:
2.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Kolahdaran.apk
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Kolahdaran.epub
حجم:
338.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
کلاه داران ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: مرجان فریدی
📖تعداد صفحات : 530
💬خلاصه :
به ما می گن کلاه دار بیخود بهمون این لقبو ندادن هیچ چیز بی دلیل نیست ما نه دونفریم نه سه ونه چهار ما پنج نفریم دختریم ولی تسلیم نمی شیم ما کلاه داریم چرا بهمون می گن کلاه دار …اگه دوست دارید بخونید تا بفهمین..
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #کلاه_داران
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Yeke Farvardin.pdf
حجم:
28.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻