eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Delbar Mehrab.pdf
حجم: 4.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Delbar Mehrab.apk
حجم: 1.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Delbar Mehrab.epub
حجم: 612K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
دلبر محراب ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: فاطمه رنجبر 📖تعداد صفحات: 1070 💬مقدمه نرمان و خرامان با موی پریشان گه گاه، نگاهی به من خسته بیاندا ز گُربسته و بی تاب مبهوتم و بی خواب آرام بشو ای دل گیج، خرابکار افسون و فریبکا ر چشمان ریاکار زد چشمک ریزی و جهان را بدر آورد پایان ده تو مزور جنگنده پر زو ر در جنگ نگاهم که گره زد به لبان ت ای داد که مُردم از یاد نبرد م آن زمزمه ناز تو در وقت سحر گاه قه قه بزد و با ز شد ساز بلا ساز از درد من این عشق شود رمز پر از را ز 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_10 تمام این اتفاقات ذهن فرهاد را به خود مشغول کرده ب
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو شیرین به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت و همیشه در مدرسه شاگرد ممتاز بود. با اینکه همه روی قبولی شیرین در کنکور شرط می‌بستند ولی او زیاد به این مسئله خوش‌بین نبود، دوست داشت آنقدر درس بخواند تا دیگران را از خود ناامید نکند. با اینکه تمام درس‌هایش را از حفظ بود، ولی برنامه‌ی فشرده‌ای را برای خود تنظیم کرده بود تا بتواند به راحتی در رشته‌ی مورد علاقه‌اش یعنی مهندسی معماری قبول شود، روزها و ماه‌ها از پی هم می‌گذشتند و شیرین آنقدر مشغول درس خواندن بود که دیگر وقتی نداشت تا حتی ساعتی را با خانواده‌ی خود بگذراند. بالاخره روز کنکور فرا رسید. او با دلی مشوش و پر از دلهره عازم محل برگزاری کنکور شد. به هنگام ترک منزل، پدرش می‌خواست او را همراهی کند و تا پایان امتحان بیرون از محل برگزاری امتحان منتظرش بماند ولی شیرین از او تقاضا کرد که اجازه دهد تنها برود و او هم مثل دیگر افراد خانواده در منزل منتظر بازگشتش بماند. وقتی به محل برگزاری امتحان رسید در دل خود را لعنت کرد که چرا اجازه نداد پدرش او را همراهی کند؟! به هرحال حالا که تنها آمده بود باید بقیه‌ی راه را هم تنها می‌رفت. وارد محل برگزاری امتحان شد و روی صندلی مخصوصش نشست. سعی کرد آرامش خود را حفظ کند. چند نفس عمیق کشید و منتظر پخش شدن سؤالات امتحانی شد. وقتی سؤالات را کنار پای متقاضیان گذاشتند بعد از چند دقیقه به همه اجازه دادند که برگه‌های سؤالات را بردارند و شروع کنند. شیرین برگه‌اش را برداشت و قبل از شروع هرکاری به آن نگاهی انداخت و مشغول محک زدن سؤالات شد، وقتی از این کار فارغ شد، با آرامش به همه‌ی سؤالات جواب داد، در تمام مدت امتحان سرش در برگه‌های امتحانی بود و به چیزی جز پاسخ به سؤالات کنکور که پیش رویش بود فکر نمی‌کرد، وقتی بعد از گذشت سه ساعت کارش به پایان رسید این‌بار از اول شروع به مرور کردن سؤالات و جواب‌هاش شد تا ببیند آیا سؤال بی‌جوابی را جا انداخته است یا نه؟! وقتی مطمئن شد دوباره شروع به مرور کردن سؤالات و این‌بار مطمئن‌تر از قبل از جایش بلند شد و پاسخ نامه‌ی خود را در اختیار یکی از مراقبین جلسه‌ی امتحانی قرار داد، مراقب که خانم جوان زیبایی بود پاسخ‌نامه را از دستش گرفت و نگاهی سرسری به آن انداخت و بعد به چهره‌ی شیرین نگاه کرد و لبخندی زیبا بر لب آورد و به شیرین اجازه‌ی رفتن داد. وقتی از محل برگزاری امتحان خارج شد نفسی به راحتی کشید و راه خانه را در پیش گرفت. غروب شده بود که به خانه رسید. زنگ آیفون را فشرد و وقتی صدای پدرش را شنید گفت: _سلام بابا، من اومدم. آقا سعید در جوابش گفت: _سلام بابا، خوش اومدی؛ خسته نباشی؛ بیا تو. سپس دکمه‌ی آیفون را فشرد و در با تیکی باز شد. شیرین وارد خانه شد و در را پشت سرش بست. فاصله‌ی کوتاه در حیاط تا در ساختمان اصلی را با قدم‌های کوتاه و مطمئن برداشت، آقا سعید جلوی در ساختمان منتظر دخترش بود و می‌خواست از چهره‌ی او بفهمد که در کارش موفق شده یا نه؟! اما شیرین هیچ عکس العمل خاصی از خود نشان نداد. وقتی به پدرش رسید مجددا سلام کرد و آقا سعید در جوابش پرسید : _امتحانت چطور بود بابا؟! خوب بود؟ تونستی راحت به سؤالات جواب بدی؟! شیرین خنده ای کرد و گفت: _چقدر سؤال؟! تازه از سؤالات امتحان خلاص شدم باباجون، حالا باید سؤالات شما رو جواب بدم؟! 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_11 شیرین به درس و تحصیل خیلی علاقه داشت و همیشه در مد
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو آقا سعید با کمی نگرانی گفت: _آره بابا، از وقتی رفتی دل توی دلم نبود، صدبار خواستم بیام بیرون محوطه منتظرت باشم ولی مادرت نذاشت. حالا می‌گی چیکار کردی یا نه؟! شیرین با لبخند گفپ: _آره می‌گم حالا بریم تو. سپس پدرش را با دست به داخل هدایت کرد و خودش پشت سر پدرش وارد شد. کیفش را روی جالباسی آویزان کرد و رو به پدرش که منتظر ایستاده بود گفت: _به همه‌ی سؤالات خوب جواب دادم حالا درست یا نادرست نمی‌دونم. ولی امتحان خوبی بود فکر کنم قبول بشم. آقا سعید با شنیدن این حرف‌ها از زبان دخترش اطمینان حاصل کرد که قبولی دخترش حتمی است. بنابراین نفس راحتی کشید و گفت: _خیالم راحت شد _چی چی‌و خیالم راحت شد؟! من که نگفتم قبول شدم، گفتم فکر کنم قبول بشــــم. آقا سعید صندلی را جلو کشید و درحال نشستن روی آن گفت: _خب من هم برای همین گفتم خیالم راحت شد دیگه، چون وقتی تو فکر کنی حتما فکرت درست از آب درمیاد عزیزدل بابا... شیرین با خنده گفت: _جدی می‌گی بابا؟! بعد رو به مادرش گفت: _سلام مامان جونم، خسته نباشین نسترن خانم رو به دخترش کرد و گفت: _سلام دخترم، تو هم خسته نباشی، امتحان چطور بود‌ ؟! تونستی از پسش بربیایی ؟! شیرین یک خلال سیب زمینی سرخ کرده در دهان گذاشت و با لذت گفت: _اوهوم… وای مامانی نوبت شما رسید؟! آره امتحان عالی بود به گفته‌ی باباجون من حتما قبول می‌شم، شما هم خیالتون راحت باشه. وای خدا به دادم برسه تازه جواب دو نفرو دادم هنوز چند نفر دیگه هست که باید بهشون جواب بدم… از آشپزخانه خارج شد و به سمت دستشویی رفت تا آبی به دست و صورتش بزند، خستگی از سر و رویش می‌بارید، وقتی از دستشویی خارج شد یک راست به سمت اتاقش رفت و خود را روی تخت رها کرد. در همان حال به امتحانی که پشت سر گذاشته بود فکر می‌کرد و اینکه حرف پدرش می‌توانست به حقیقت بپیوندد یا نه فقط می‌خواست به او دلداری بدهد؟! نیم ساعتی را در اتاقش گذرانده بود که با صدای مادرش که او را برای شام فرا می‌خواند به طبقه‌ی پایین رفت، همه چیز روی میز آماده بود، با دیدن شروین لبخندی زد و گفت: _سلام داداش شروین رو به خواهرش کرد و گفت: _سلام خواهر کوچولوی خودم، خسته نباشی، امتحان خوب بود؟! _نگفتم جواب این سؤال رو باید به چند نفر دیگه هم بدم؟! تازه جواب شاهین و عمو اینا هنوز مونده، آره داداشی امتحان عالی بود. شروین خنده ایی کرد و گفت: _چیه؟! مثل اینکه خیلی دلت پره؟! شیرین با اخمی ظریف گفت: _چرا نباشه؟! امروز کلی سؤال جواب دادم، سؤالات کنکور یه طرف، سؤالات مامان و بابا و تو یه طرف، تازه جواب بقیه رو هم باید بدم. می بینی داداش امروز چه روز پرکاری داشتم؟! 💟💟💟
@Romankade, Kolahdaran .pdf
حجم: 2.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Kolahdaran.apk
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Kolahdaran.epub
حجم: 338.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
کلاه داران ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: مرجان فریدی 📖تعداد صفحات : 530 💬خلاصه : به ما می گن کلاه دار بیخود بهمون این لقبو ندادن هیچ چیز بی دلیل نیست ما نه دونفریم نه سه ونه چهار ما پنج نفریم دختریم ولی تسلیم نمی شیم ما کلاه داریم چرا بهمون می گن کلاه دار …اگه دوست دارید بخونید تا بفهمین.. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Yeke Farvardin.pdf
حجم: 28.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
یک فروردین ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: هلیا عسگری 📖تعداد صفحات: 1398 💬خلاصه: سیاوش،مردی سی و چند ساله و بزرگ شده‌ی بهزیستی،پلیسی معلق شده از کار و بوکسوری که بعد از سال‌ها تمرین و مدال‌های رنگارنگ برای گذران زندگی مجبور به شرکت در مسابقات‌ زیرزمینی‌ست؛در مقابل دخترکی ترانه نام قرار میگیره که در ظاهر هزار تفاوت باهم دارند و در باطن هزاران شباهت... 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚