eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_15 به محض رسيدن به مقصد شیرین نگاهی به خانه عمویش اند
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو وارد سالن پذيرايی كه شدند، زن عمو به استقبالشان آمد و به گرمی جويای احوالشان گرديد. بعد از تعارفات معمول همگی روی مبل‌های پذیرایی جای گرفتند و تازه متوجه غیبت فرهاد شدند. آقا سعید اولین نفری بود که سراغ او را از برادرش گرفت: _پس فرهاد كجاست؟! خبری ازش نيست آقا وحید رو به برادر کوچکش جواب داد: - سركاره! تماس گرفتم گفتم مهمون داريم احتمالا يه كم دیگه سروكله‌اش پیداش می‌شه. شروين با شيطنت گفت: _حالا ب خاطر ما از كار بيكار نشه یه‌وقت عمو _خدا نكنه مادر، اين حرفا چيه؟ شروين رو ب مادرش با لبخند جواب داد: _شوخی می‌كنم مامان جان نسترن سری جنباند و جوابی نداد عمو خنديد و گفت: _بی‌خيال زن داداش، سخت نگيريد _حالا كِی مياد عمو؟! لااقل حرف‌و عوض كنم سرم بيشتر از اين به باد نره با اين جمله‌ی شروين همه خنديدند. آقا سعید لبخند بر لب گفت: -دور از شوخی چرا مزاحمش شدین داداش؟! می‌ذاشتید به کارش برسه ما هم كه غريبه..." آقا وحید صحبت برادرش را قطع کرد و با مهربانی گفت: -این چه حرفیه داداش؟! اصلا هم مزاحمش نشدم. می‌دونم چقدر دوست داشت شما رو ببینه. اتفاقا همین دیشب حرف شما بود. با امتحان اين خوشگل خانم يه جورايی همه تو قرنطينه بوديم‌و حسابی دلتنگ شديم شيرين با شرمی دلنشين لبش را گزيد و سرش را پايين انداخت. همان هنگام صدای باز و بسته شدن در هال خبر از رسيدن فرهاد مي‌داد. ستاره با نگاهی كه می‌درخشيد گفت: _بفرماييد فرهاد هم اومد! فرهاد که از کفش‌های کنار در متوجه‌ی حضور میهمانان شده بود بلافاصله بعد از ورود به سوی پذیرایی که فاصله چندانی با در هال نداشت رفت و با صدايی بلند به همه سلام کرد و برای عرض أدب به سوی عمويش رفت. به گرمی با او و پسر عمویش شروین دیده‌بوسی کرد و خیلی صمیمی احوال زن عمویش را پرسید. اما در مقابل شیرین سرش را پائین انداخت و سپس با سلام كوتاهی مبلی را که کنار شروین بود انتخاب کرد و روی آن نشست. شيرين در دل برايش شكلكی درآورد و بی‌تفاوت نشست و به حرف‌های زن‌عمو و مادرش گوش سپرد. هميشه از سرسنگين بودن فرهاد با خودش خنده‌اش می‌گرفت چرا كه فرهاد فقط در برابر او محجوب می‌شد و سنگين برخورد می‌كرد. فرهاد خوشامد دوباره‌ای به عمو و خانواده‌اش گفت و تعارف كرد چايشان را ميل كنند. سعید فنجانش را برداشت و در همان حال پرسيد: _کم پیدایی عمو؟ اوضاع کار چطوره؟! فرهاد با لبخندی دلنشين بر لب جواب داد: _زیر سایه شمائیم عمو جان. الحمدلله اوضاع کار بر وفق مراد می‌چرخه. البته فعلا _چرا فعلا؟! مگه اتفاقی افتاده؟! فرهاد جواب داد ؛ _اتفاق به اون صورت که شما فکر می‌کنید نه .ولی مدیر عامل شرکت به خاطر مسائلی شرکت رو واگذار کرده. ماهم نمی‌دونیم قراره با کی کار کنیم. به هرحال این نگرانی بین کارمندا وجود داره که مدیرعامل جدید چطور آدمیه؟! آیا می تونیم باهاش کنار بیائیم یا نه؟! ولی ما توکلمون به خداست. آقا سعید به برادرزاده‌اش قوت قلب داد و گفت: _نگران نباش پسرم، ان‌شاءالله که آدم خوبيه، تو انقدر خوبی كه قطعا با هر آدمی می‌تونی کنار بیایی فرهاد تشكری كرد و در همان‌حال گفت: _شما لطف دارین عمو من هم انقدرا نگران نیستم، فقط نگرانی کارمندای دیگه روی من اثر گذاشته، سعی می‌کنم اجازه ندم این موضوع روی روحیه‌ام اثر نامطلوب بذاره آقا سعید با خنده گفت: _آفرین پسرم، این بهترین کاریه که می‌تونی بکنی لبخندی زد و سرش را تكان داد . نگاهش به نگاه خيره‌ی شيرين گره خورد و حس كرد ضربان قلبش تصاعدی بالا می‌رود... 💟💟💟
رمانکده
⏪▪️"بحریه...مادر عَمرُو بن جُناده" @Romankade ▪️عمرو بن جناده کودکی یازده ساله بود که پدرش ˈجناده بن
🏴محـــــــــرم نامـــه🏴 @Romankad 🖤رباب ▪️ رباب همسر امام حسین (ع)، دختر امرؤ القیس کلبى (۳۵۵) از زنان بزرگوار، وفادار و عـارف بـه شـاءن اهـل بـیـت عـلیهم السلام بود. نقل شده که امر و القیس کلبى در زمان عمر به مدینه آمد و اسلام آورد و عمر او را بر مسلمانان قضاعه در شام امارت داد. امام على و دو فرزندش او را مـلاقـات کـرده و بـراى وصـلت بـا خـانـدان او اظـهـار تمایل کردند و او سه دختر خویش را به نکاح امام و دو فرزندش در آورد که از جمله آنان رباب بود که به نکاح امام حسین (ع) در آمد.(۳۵۶) ▪️ایـن بـانـو نـسـبـت بـه ابـا عـبداللّه (ع) معرفت و محبت خاصى داشت . کلام آن بانو نشانگر این مـعـرفـت و مـحـبـت اسـت . در مـقابل ، امام حسین علیه السلام نیز نسبت به این بانوى بزرگوار و فرزندانش که سکینه و عبدالله شیر خوار، بودند علاقه زیادى داشت . ✍🏻 نقل شده است که امام حسین (ع) در مورد این بانو و دختر گرانقدرش سکینه چنین فرموده است :(اِنّى لاَُحِبُّ داراً تَکُونُ بِهَا السَّکینَهُ وَ الرُّبابُ)(۳۵۷) دوست دارم آن خانه اى را که سکینه و رباب در آن باشند. ▪️مـحـبـت آن حـضـرت بـه خـاطـر شـخـصـیـت این بانوى بزرگوار بود. او عظمت مقام اباعبدالله را دریـافـتـه بـود و خـود را خدمتکارى در خدمت آن امام به حساب مى آورد. او به همراه امام در کربلا حاضر شد تا تمام مصیبتها و درد و رنجها را تحمل کند. او همسرى وفادار و نیکو بود. ◼️ اشـعـار و مرثیه هاى بانو رباب در مصیبت اباعبدالله بیانگر عظمت شخصیت و معرفت او آن به حـضـرت اسـت . ربـاب درمـجـلس ‍ ابـن زیاد ملعون سرمبارک امام حسین (ع) را در آغوش گرفته ، بوسید و گفت : (واحُسَیْناً فَلا نَسیتُ حُسَیْناً اَقْصَدَتْهُ اَسِنَّهُ الاَْعْداءِ غادَرُوهُ بِکَرْبَلاءَ صَریعاً لاسَقَى اللّهُ جَانِبى کَرْبَلاءَ) (۳۵۸) ▪️(آه ، حـسـیـن مـن ! هـیـچ گـاه تـو را فـراموش نخواهم کرد، در کربلا نیزه هاى دشمن بر او هجوم آوردنـد و وى را بـه خـاک و خـون کـشـیـدنـد. خـداونـد هـیـچ گـاه آتش افروزان کربلا را سیراب نگرداند.) در مرثیه دیگرى گوید: ▪️(آن کسى که نورى بود و از او طلب روشنایى مى شد، در کربلا کشته شده و دفن نگشته است . ▪️(او) پـسر پیامبر است که خداوند او را از جانب ما جزاى خیر دهد و او از خسران و زیان موازین دور نگه داشته شده است . ▪️اى حـسین براى من کوه استوارى بودى که به تو پناه مى بردم و با رحمت و دیانت ما را همراهى مى نمودى . ▪️چـه کسى پناه یتیمان و نیازمندان خواهد بود که به او بى نیاز شوند و به چه کس پناه برند نیازمندان ؟ ▪️بـه خـدا قـسـم پـس از ازدواج با شما، همسر دیگرى را نخواهم تا اینکه بین خاک و ماسه پنهان شوم .)(۳۵۹) ▪️ایـن بـانـوى بـزرگـوار هـمـراه بـابـقیه اهل بیت مصائب کربلا و اسارت شام رابه شکلى نیکو تحمّل کرد و بعد از بازگشت به مدینه ، مجلس عزادارى امام حسین علیه السلام را بر پا کرد و تـا یـک سـال بـعـد از واقـعـه کـربـلا کـه حیات داشت همواره عزادار بود. بزرگان قریش از او خواستگارى کردند، ولى او جواب ردّ داد و گفت : (بعد از رسول خدا صلى الله علیه کسى را پدر شوهر نگیرم .) ▪️رباب در طول یک سال باقیمانده عمرش هیچ گاه در زیر سقف ننشست و پیوسته اشکبار بود. آن قدر اشک ریخت که چشمانش خشک شد. ▪️یکى از کنیزانش به او گفت : (آرد بـدون سـبـوس ، اشـک را سـرازیـر مـى سـازد) رباب دستور تهیه آن را داد و گفت : (مى خواهم قدرت بیشترى بر گریستن داشته باشم .)(۳۶۰) ▪️سـرانـجـام یک سال پس از شهادت امام حسین علیه السلام دارفانى را وداع گفت و به مولاى خود ملحق شد. ✔️منابع ۳۵۵ـ مقاتل الطالبیین ، ابوالفرج اصفهانى ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
🏴محـــــــــرم نامـــه🏴 @Romankad 🖤رباب ▪️ رباب همسر امام حسین (ع)، دختر امرؤ القیس کلبى (۳۵۵) از
🏴محــــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️رویحه همسر هانی بن عروه مرادی: ▪️رویحه با ورود مسلم بن عقیل به کوفه در منزل خود از پذیرایی نمود.باشهادت مسلم بن عقیل و همسرش هانی بن عروه به اتفاق فرزندش یحیی در کوفه مخفی شد. با اطلاع از ورود امام حسین ع به کربلا نزد حضرت شتافتند و یحیی در رکاب امام حسین ع به شهادت رسید.پدراین زن عمربن حجاج در کربلا در لشکر عمرسعدبود و ب موکلین آب فرات تاکیدمیکرد نگذارند سپاه حسین ع به آب دسترسی پیدا کنند اما این زن شجاع در محبت اهل بیت ع همانند شوهرش هانی بود. ▪️زنان حمایت کننده از نهضت عاشورا که در واقعه کربلا حضور نداشتند: ▪️زنانى نیز بودند که در کربلا حضور نداشتند لیکن با شنیدن پیام نهضت امام حسین «علیه السلام» به طُرُق گوناگون نقش مؤثرى در زمینه سازى قیام بر علیه حکومت بنى امیه داشتند. این زنان ضمن تأسى به زنان حاضر در کربلا، از طریق ایراد خطبه، سرودن شعر، روایت حدیث و برپایى مجالس عزادارى و سوگوارى به رسالت خود در زمینه نهضت امام حسین «علیه السلام» و حفظ بقاى اسلام حقیقى و افشاى ماهیت واقعى حکومت بنى امیه، ادامه مى دادند. ▪️زنان حمایت کننده از نهضت عاشورا را به دو بخش زنان هاشمى و زنان غیر هاشمى تقسیم مى کنیم: ▪️الف: زنان هاشمى حمایت کننده از نهضت کربلا ⏪▪️. ام سلمه، هند دختر ابو امیه، همسر پیامبر «صلى الله علیه و آله ▪️ام سلمه یکى از همسران رسول خدا «صلى الله علیه و آله» بود. نام او هند و کنیه اش ام سلمه بود و دختر ابو امیه حذیفة بن مغیرة بن عبدالله... و از زنان بزرگ و نامدار صدر اسلام است. وى ابتدا با ابو سلمة بن عبدالاسد مخزومى ازدواج کرد و صاحب ▪️فرزندانى چون «زینب، سلمه، عمر و درة» گردید بعد از وفات ابو سلمه، در سال دوم یا چهارم هجرى به ازدواج پیامبر اکرم «صلى الله علیه و آله» در آمد. ▪️ام سلمه، علاقه و محبت زیادى به اهل بیت عصمت و طهارت به ویژه امام حسین «علیه السلام» داشت و آن حضرت او را مادر خطاب مى کرد. ام سلمه که جریان واقعه کربلا را از رسول اکرم «صلى الله علیه و آله» شنیده بود و مى دانست که امام حسین «علیه السلام» تنها و غریب با لبان تشنه در سرزمین کربلا کشته خواهد شد، سعى فراوانى داشت تا حضرت را از سفر به کربلا باز دارد. هنگامى که امام تصمیم به حرکت گرفت ام سلمه به ایشان گفت: عزیزم! با خروجت به عراق ما را محزون و غمگین مکن از جدت رسول خدا «صلى الله علیه و آله» شنیدم که فرمود: ▪️«حسینم در کربلا کشته خواهد شد»، امام در پاسخ فرمود: «مادر! مى دانم که در کربلا کشته خواهم شد و خانواده ام به دست دشمن اسیر مى شوند، ولى این راه باید پیموده شود؛ زیرا صلاح دین خدا در آن است. هنگامى که امام حسین «علیه السلام» عزم رفتن به عراق نمود وصایاى خود را به ام سلمه سپرد و او هم بعدها به امام سجاد «علیه السلام» تحویل داد. ▪️ام سلمه، به دستور رسول خدا «صلى الله علیه و آله» سرپرستى فاطمه زهرا «علیهاالسلام» را بر عهده گرفت، او در این زمینه مى گوید: «همه مى پندارند که من فاطمه را ادب مى کنم، چنین نیست، او معلم من است». ام سلمه در هر حال در جان نثارى براى فاطمه کوتاهى نکرد. به خاطر شهادتى که ام سلمه در مورد فدک به نفع فاطمه زهرا «علیهاالسلام» داد، ابوبکر و عمر یک سال خرج او را قطع کردند. ام سلمه پس از رحلت پیامبر همواره هوادار اهل بیت «علیهم السلام» باقى ماند و از مخالفین لعن امام على «علیه السلام» توسط معاویه بود. این بانوى بزرگوار از راویان حدیث پیامبر «صلى الله علیه و آله» بود ▪️ابن اثیر در کتاب الکامل فى التاریخ آورده است که پیامبر «صلى الله علیه و آله» مشتى خاک تربت سید الشهداء «علیه السلام» را به ام سلمه داد و فرمود: «هرگاه این خاک تبدیل به خون شود، فرزندم حسین «علیه السلام» به شهادت رسیده است». به همین دلیل ام سلمه سعى نمود امام حسین «علیه السلام» را از رفتن به عراق باز دارد. در روز عاشورا وقتى امام حسین «علیه السلام» به شهادت رسید، این خاک تبدیل به خون گردید. ▪️ام سلمه از رسول خدا «صلى الله علیه و آله» خواست که: از خدا بخواهید که کشته شدن را از او (امام حسین «علیه السلام» دور کند). رسول خدا «صلى الله علیه و آله» فرمود: از خدا خواستم ولى وحى شد براى او درجه اى است که کسى بدان درجه نخواهد رسید. او شیعیانش را شفاعت مى کند و مهدى «عج» از فرزندان اوست. خوشا به حال کسى که از دوستان و شیعیان حسین «علیه السلام» باشد. به خدا سوگند که شیعیان او در روز قیامت رستگار خواهند بود. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_16 وارد سالن پذيرايی كه شدند، زن عمو به استقبالشان آم
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو آقا سعید رو به برادرش مشغول صحبت شد. نسترن خانم هم از جایش بلند شد و برای کمک به جار‌ی‌اش به آشپزخانه رفت. فرهاد نيز رو به شروين از كارها و مشغله‌هايش پرس‌وجو می‌كرد. شيرين كه به شدت احساس تنهايی می‌كرد بی‌حوصله نگاهی به اطرافش انداخت و گوش به صدای گرم فرهاد كه با برادرش صحبت می‌كرد سپرد: _به نظرم از الان بايد به فكر آينده‌ات باشی و يه برنامه‌ريزی حسابی كنی. _حتما. خودمم به خيلی چيزا فكر می‌کنم ولی خب اول بايد درسم تموم بشه _مطمئنم موفق می‌شی شروين جان كلافه از گوش دادن به حرف‌های آنها از جایش بلند شد تا به مادر و زن عمویش بپیوندد، آقا وحید که متوجه بلند شدن شیرین شد رو به او پرسيد: _کجا خوشگل عمو؟! حوصله‌ات سر رفت؟! شیرین با دلخوری جواب داد: _وقتی همه مشغول خودتون هستيد چه توقعی داريد؟! بله که سر رفت شما و بابا که دارین باهم صحبت می‌کنین فرهاد و شروین هم با هم حرف می‌زنن. این وسط فقط سر من بی‌کلاه مونده که دارم می‌رم پیش زن عمو و مامان حداقل اونجا یه کاری از دستم برمیاد که انجام بدم آقا وحید خنده‌ی بلندی سرداد : _نترس عموجان، تو سرت کلاه نمی‌ره، سر همه کلاه می‌ذاری اما سر خودت کلاه نمی‌ره مطمئن باش شیرین پشت چشمی برای عمو نازک كرد و دلخور جواب داد: _ظاهرا شما هم به جمع بابا و شروین پیوستین. نخیر فکر کنم همه با من سرجنگ دارین بعد رو به فرهاد گفت: _ببینم تو امشب متلکی، طعنه‌ای، جمله‌ی روکم‌کنی، چیزی در توی همین ردیفا نداری تحويلم بدی؟! چون امشب فقط صابون تو به تنم نخورده صدای خنده‌س مردها به هوا برخاست. فرهاد از جريان بی‌خبر بود با نگاهی گرم پرسيد: _متوجه منظورتون نشدم دخترعمو _یعنی از تيكه بارون شدنم بی‌خبری پسر عمو؟! _من واقعاً نمی‌دونم چی شده؟! بگو بلكه منم سر از ماجرا دربيارم ببينم كی دخترعموی منو اذيت كرده؟! شيرين طنز كلام او را نديده گرفت و با خونسردی گفت: _خیلی ساده‌ست. امشب از وقتی رسیدم اینجا همه تا تونستن به من تیکه انداختن و خندیدن. یکی من‌و مترسک سرجالیز و یکی هم منو کلاه‌بردار خطاب می‌کنه... ضمن ادای این جمله به ترتیب انگشت اشاره‌اش را اول رو به پدر و بعد به طرف عمویش گرفت و با صدای عمویش که می‌گفت : _من نگفتم کلاه برمی‌داری. گفتم کلاه سر همه می‌ذاری شروين قهقهه زد و شيرين اخم هايش را درهم كرد و گفت: _همون دیگه، شماها می‌گيد اينم هی به من می‌خنده. فرهاد با خنده نگاهی به شروین انداخت و او را دید که از زور خنده صورتش سرخ شده بود. بعد دوباره نگاهی به شیرین انداخت و به ادامه صحبت او گوش داد که می‌گفت: _این تمام ماجرا بود .حالا اگر شما هم جمله ناب و طعنه حسابی روکم‌کنی تو چنته دارید رو کنید. اگر هم ندارید می‌تونید از بقیه کمک بگیرین. فکر کنم تا آخرشب هر چی متلک باشه بارم کنن. حالا شما مختارید. راستی اگر هم طرف من هستین اعلام کنید تاحداقل خیالم راحت باشه که یه نفر با منه... شيرين كه ساكت شد فرهاد با خنده نگاهی به بقیه انداخت و بعد رو به دختر عمویش گفت: _نگران نباشید من طرف شما هستم. مطمئن باش که امشب هیچ جمله طعنه‌آمیز یا به قول خودت روکم‌کنی به زبون نمیارم و در مقابل بقیه از شما دفاع می‌کنم. حله؟! الان آروم شدی؟! شيرين خيره به او آب دهانش را فرو داد. نفهميد از حمايت خاص فرهاد تنش گر گرفته يا واقعاً هوای اتاق پذيرايی گرم شده بود؟! سرش را پايين انداخت و در حالی كه سعی می‌كرد خونسرد باشد گفت: _خوبه. لااقل از پسرعمو شانس آوردم! صدای خنده‌ی جمع بار ديگر به هوا برخاست. از گوشه‌ی چشم نگاهی به فرهاد انداخت كه لبخندی دلنشين روی لبش می‌درخشيد... 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_17 آقا سعید رو به برادرش مشغول صحبت شد. نسترن خانم هم
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو با رفتن شیرین به آشپزخانه فرهاد نفس سنگينی کشید. اين روزها هنگام صحبت کردن با شیرين نفس كم می‌آورد. حتی زل زدن در چشم‌های براق و زيبايش آسان نبود. از اين حس عجيب وحشت داشت خصوصا که می‌دانست پدرش به راحتی متوجه احوال نابه‌سامانش می‌شود. دوست نداشت حسی را كه در دلش زبانه مي‌كشيد را سركوب كند... اما ترسی عجيب ته دلش را نيش می‌زد. با ديدن نگاه خيره‌ی پدر، حواسش جمع شد بايد خودش را جمع‌وجور می‌كرد... شیرین وارد آشپزخانه شد و بی‌حوصله روی صندلی نشست و مشغول بازی با نمکدان روی میز شد. درهمان حال به صحبت‌های مادر و زن‌عمویش گوش می‌داد كه در مورد خياط جديد محله‌ آنها حرف می‌زدند. زن‌عمو كه او را ساكت ديد با خوشرويی گفت: _چی شده شیرین جان؟! حوصله‌وت سر رفته عزیزم؟! _بله زن‌عمو، هیچ هم‌صحبتی نیست. همه باهم مشغول صحبتین ولی من کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم. به‌نظر شما اینجوری آدم حوصلش سر نمی‌ره؟! ستاره خانم دستش را روی شانه‌ی شیرین گذاشت: _فدای اون حوصله سررفته‌ات بشم عزیزدلم. _خدانکنه زن‌عمو، این چه حرفیه؟! _خب دلت می‌خواد یه کاری کنی دخترم؟! _البته زن‌عمو، چرا که نه؟! _تا غذا آماده می‌شه برو توی اتاق فرهاد و با تلسکوپی که تازه خریده ستاره‌هارو تماشا کن. شیرین با تعجب رو به زن‌عمویش پرسید: _تلسکوپ ؟! _آره مادر جان، تلسکوپ، اینکه تعجب نداره شیرین همانطور هاج‌وواج به زن‌عمویش زل زده بود، مینا خانم که دید شیرین هنوز با تعجب نگاهش می‌کند گفت: _فرهاد چند روز پیش یه تلسکوپ خریده که هروقت دلش خواست از نزدیک به آسمون و ستاره‌ها نگاه کنه. می‌گه مامان ستاره‌ها با این تلسکوپ خیلی خیلی نزدیکن. فقط کافیه دستت‌و دراز کنی و تو مشتت بگیریشون. فعلا گذاشته تو اتاقش، قراره یه جای مناسب بالای پشت‌بوم براش درست کنه. می‌تونی بری توی اتاقش و ستاره‌هارو تماشا کنی عزیزم. _فکر نمی‌کردم فرهاد به این چیزها علاقه داشته باشه زن‌عمو مینا خنديد: _چرا عزیزم ؟! مگه فرهاد من دل نداره؟! اتفاقا برعکس خیلی هم احساساتش لطیفه. _منظور بدی نداشتم زن‌عمو، منظورم این بود فکر نمی‌کردم احساساتی باشه و دلش بگیره _" اما من نگفتم دلش می‌گیره. گفتم هروقت دلش خواست به آسمون نگاه می‌کنه. _وای زن‌عمو، توروخدا شما دیگه نه، همین امشب بابا و عمو و شروین منو حسابی مستفیض کردن، دیگه کافیه. لطفا شما دیگه به اونا ملحق نشید. فقط زن‌عمو يه سؤال... فکر نمی‌کنید اگه من برم توی اتاق فرهاد و با تلسکوپش به آسمون نگاه کنم ناراحت بشه؟! _نه عزیزم، البته که نه، خوشحال هم می‌شه. اصلا خودش گفته بود هر وقت تو و شروین اومدین می‌خواد دب اكبر و دب اصغر رو نشونتون بده، به منم گفته بود هر وقت شما اومدین و خودش نبود شمارو ببرم توی اتاقش، برو عزیزم، خیالت راحت ناراحت نمی شه. حالا اگه دوست داری ستاره‌های آسمون‌و ببینی برو... شیرین با خوشحالی رو به مادرش کرد و گفت: _البته که دوست دارم، چی از این بهتر؟! سپس بدون به زبان آوردن حرفی دیگر راهی طبقه‌ی بالا شد، اتاق فرهاد در سمت راست راهروی طبقه بالا قرار داشت و شیرین تا به حال وارد اتاقش نشده بود به خاطر همین مجبور شد در یکی دوتا از اتاق‌ها را باز کند تا بتواند اتاق فرهاد را از تلسکوپی که در کنار پنجره قرار داشت تشخیص بدهد. با دیدن تلسکوپِ کنار پنجره آنقدر ذوق‌زده شد که در اتاق را پشت سرش نبست و یک‌راست به کنار پنجره و تلسکوپ رفت. حتی به اطرافش توجهی نداشت. از چشمی تلسکوپ به آسمان خیره شد و فقط توانست یک ستاره را که فرهاد تلسکوپ را روی آن تنظیم کرده بود ببیند. آن ستاره آنقدر نزدیک بود که شیرین حس کرد اگر دستش را دراز کند به راحتی می‌تواند آن را میان مشتش بگیرد. آنقدر از تماشای آسمان به آن نزديكی ذوق‌زده بود كه اصلا متوجه گذر زمان نشد. حتی ورود و حضور فرهاد و شروین به اتاق را هم حس نکرد. شروین از فرهاد خواست تا چند دقیقه بدون هیچ گفتگویی فقط نظاره‌گر باشند. فرهاد هم به حرف شروین گوش داد و هر دو در سکوت مشغول تماشای شیرین که محو تماشای آسمان شده بود ايستادند. بالاخره هم شروین نتوانست بیش از اين طاقت بیاورد و همانطور که پاورچین پاورچین نزدیک می‌شد دستش را دور کمر خواهرش حلقه کرد. نگاه فرهاد قفل كمر باريک شيرين بود كه صدای ترسيده‌اش را شنيد: _وااااای... 💟💟💟
@Romankade, to ra nemikhaham .pdf
حجم: 1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, to ra nemikhaham .apk
حجم: 1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
تو رو نمیخوام ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده :baran.m 📖تعداد صفحات: 153صفحه 💬خلاصه : ماتینا دختریه ناز پرورده ، دختری که توی دنیا تنهاس و فقط یه همدم داره …مادرش . که اونم توی ۱۵ سالگیش تنهاش میذاره و میره… بعد از اون ماتینا میمونه و یه عالمه خاطره. خاطره های جورواجور با مادرش … تک فرزند خانواده شونه … بعد از فوتِ مامانش پدرش ماتینا رو بزرگ میکنه … پدر ماتینا در حالی که اون فقط پانزده سالشه میره و نا مادری میاره بالا سر ماتینا … اومدن اون نامادری به خونه ی پدر ماتینا تازه اول ماجراس … ماتینا سعی داره باهاش خوب باشه ، اونم با ماتینا مشکلی نداره . اما تمام مشکلات اونا با هم از روزی شروع میشه که شراره یکی از پسرهای فامیل خودشون رو برای ازدواج با ماتینا جلو میکشه و … 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_18 با رفتن شیرین به آشپزخانه فرهاد نفس سنگينی کشید. ا
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو شروین کنار گوش خواهرش گفت: _جیغ نزن، منم‌... سپس از خواهرش دور شد و ادامه داد: _ چیه خواهر کوچولو؟! مثل اینکه خیلی داره بهت خوش می‌گذره شیرین در حاليكه از حضور ناگهانی شروین جا خورده بود به سمت برادرش برگشت و با خوشحالی گفت: _وای شروین نمی‌دونی آسمون چقدر قشنگه. ستاره‌ها انقد نزدیکن‌، فکر نمی‌کردم به این زیبایی باشن. بیا توأم نگاه کن... همانطور که داشت شروین را دعوت به تماشای آسمان می‌کرد از سرشانه‌ی برادرش متوجه فرهاد شد که داشت بشقاب میوه‌ای که همراه آورده بود را روی میز می‌گذاشت. شروین كه با ديدن تلسكوپ و تعريف‌های خواهرش حسابی كنجكاو شده بود به سوی تلسكوپ رفت. _فوق العاده است شروين، تازه می‌فهمی آسمون چقدر قشنگه. _دارم نگاه می‌کنم اگر اجازه بدی فرهاد نگاهش را به چهره‌ی زيبای دخترعمويش دوخت و با لبخندی دلنشين گفت: _بفرمایید میوه دختر عمو شيرين كه دوباره توجهش به فرهاد جلب شده بود دو قدم به سمتش برداشت و با شرمی دوست‌داشتنی سرش را پایین انداخت و گفت: _ممنون ...ببخشید که بدون اجازه اومدم توی اتاقت، راستش زن‌عمو گفت..." فرهاد کمی دست راستش را بالا آورد و گفت: _"خواهش می‌کنم این حرف رو نزن، من چند روز بود که بی‌صبرانه منتظر بودم که وقتی شما میایین اینجا آسمون و ستاره‌ها رو به شما و شروین نشون بدم، خوشحالم که مامان زودتر فرستادت اینجا تا از تنهایی خسته نشی... مطمئن باش اصلا از حضورت توی اتاقم ناراحت نیستم دخترعمو... شیرین سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان فرهاد نگاهی انداخت و خیلی زود متوجه شد که فرهاد این حرف‌ها را صادقانه و از صمیم قلب به زبان آورده بود و بخاطر حضور بی‌اجازه‌اش ناراحت نیست، خیلی زود شور و شوق چند دقیقه پیش دوباره به صورتش برگشت و با خوشحالی گفت: _خیلی قشنگه، آسمون با این تلسکوپ از همیشه قشنگ‌تره. اما فقط یک ستاره رو می‌شه با اون دید یا اینکه ... شروین همانطور که داشت به آسمان نگاه می‌کرد حرف خواهرش را قطع کرد: _ای خواهر کوچولوی خنگ من، یعنی تمام مدت داشتی فقط همین یه ستاره رو نگاه می‌کردی و انقد از آسمون تعریف می‌کردی؟! اگه این همه ستاره رو یک‌جا باهم ببینی چی می‌گی؟! شیرین با اخم رو به برادرش گفت: _بله فقط داشتم همین یک ستاره رو تماشا می‌کردم چون بلد نبودم چطوری با این دستگاه کار کنم، ترسیدم خرابش کنم. فرهاد به میان حرف خواهر و برادر آمد: _فدای سرتون، حالا دعوا نکنید. تقصیر من شد که روی یک ستاره زوم کردم، آخه من اون ستاره رو بیشتر از بقیه دوست دارم و دلم می‌خواد فقط اونو از نزدیک تماشا کنم. حالا هم عیبی نداره من بهتون یاد می‌دم چطور می‌شه با این دستگاه کار کرد. شیرین با خوشحالی پرسید: _راست میگی؟! به منم یاد می‌دی چطور باهاش کار کنم؟! فرهاد لبخندی زد و گفت: _البته _خیلی ممنـــــون، واقعا ممنونم. حالا کی به من یاد می‌دی؟! _هر وقت كه بخوای! شیرین برگشت و خیلی سریع به کنار برادرش و تلسکوپ رفت و رو به فرهاد گفت: _همین الان، همین الان... _الان که شروین داره آسمون‌و تماشا می‌کنه شیرین مصرانه گفت: _نه، شروین دیگه نمی‌خواد تماشا کنه... بعد آستین پیراهن برادرش را چندبار به سمت پایین کشید و ادامه داد: _مگه نه شروین؟! ... شروین... با توام. شرویــــــــــن... شروین از نگاه کردن به آسمان دست کشید صاف ایستاد و هوفی بلند کشید: _از دست این دختر . مهلت نمی‌ده به آدم... نگاهی به خواهرش کرد و ادامه داد: _مگه می‌ذاری؟! حتی اگه بخوام تماشا کنم تو نمی‌ذاری. بیا این تو اینم تلسکوپ و اون هم آقا فرهاد استاد. هرکاری دلت می‌خواد بکن، من دیگه اینجا کاری ندارم می‌رم پایین شیرین با خوشحالی گفت: _آفرین پسر خوب، تو که این‌و می‌دونی دیگه معطل نکن، در ضمن دست داداش گلی خوبم درد نکنه. شروين با خنده سرش را خاراند و در حالي‌كه از كنار فرهاد رد می‌شد گفت: _با همین زبونش همه رو بيچاره كرده هاااااا... و خنديد و اتاق را ترك كرد. نگاه فرهاد به سمت شيرين که باز پشت تلسكوپ ايستاده بود چرخيد. دلش از هيجانی خاص تپيدن گرفت... با شيرين تنها بود. آن هم زیر سقف اتاقش.... 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_19 شروین کنار گوش خواهرش گفت: _جیغ نزن، منم‌... سپس
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو با بیرون رفتن شروین از اتاق، فرهاد با لبخندی نمکین به سوی شیرین برگشت و وقتی او را کنار تلسکوپ منتظر خود دید با برداشتن چند گام بلند خود را به شیرین رساند و با هیجان گفت: _خب، آماده ایی؟! _البته، آماده‌ی آماده ام... فرهاد با مهربانی گفت: _پس شروع می کنیم بیا نزدیک‌تر و دقت کن ببین من چیکار می‌کنم." و با حوصله طرز کار با تلسکوپ را برای شیرین توضیح داد و در پایان رو به شیرین گفت: _متوجه شدی؟! اگر متوجه نشدی دوباره توضیح بدم شیرین همانطور که داشت از چشمی تلسکوپ به آسمان نگاه می‌کرد ذوق زده گفت: _نه، متوجه شدم، ممنون... آنقدر با ذوق و شوق فراوان به آسمان نگاه می‌کرد که اصلا متوجه‌ی نگاه خيره و معنادار فرهاد که با اشتیاق تمام به او نگاه مي‌كرد نشد. _اگر ديگه سوالی نداری من برم پايين... شیرین صاف ايستاد و با لبخندی زيبا تشكر كرد _ممنون پسرعمو، خيلی لطف كردی _خواهش می‌كنم كاری نكردم راحت باش شيرين سری جنباند و دوباره مشغول ور رفتن با تلسكوپ شد. فرهاد نيز بی‌آنکه مزاحمتی برای او ایجاد کند تصمیم گرفت شیرین را با سرگرمی جدیدش تنها بگذارد و اتاق را ترک کند. بعد از گذشت نیم‌ساعت مینا خانم از فرهاد خواست تا شیرین را برای شام صدا کند. وقتی فرهاد به پشت در اتاقش رسید نفسی تازه کرد و ضربه‌ی آرامی به در زد و چون دید صدایی نیامد مجددا ضربه‌ی دیگری بر در زد و با صدای شیرین که اجازه‌ی ورود می‌داد وارد اتاق شد و از همان کنار در به شیرین که هنوز داشت با تلسکوپ به آسمان نگاه می‌کرد گفت: _شام حاضره دخترعمو... شیرین با خوشحالی زایدالوصفی نگاهش را به سمت فرهاد چرخاند و گفت: _من شام نمی‌خورم، لطفا به بقیه بگین منتظر من نباشن و شامشون‌و بخورن فرهاد که می‌دانست شیرین چرا نمی‌خواهد شام بخورد با خنده دستگیره‌ی در را که هنوز در دست داشت رها کرد و خود را به داخل اتاق کشید و با مهربانی پرسید: _چرا؟ نکنه حالت خوب نیست؟! _ نه حالم خوبه. فقط گرسنه نیستم، ممنون. فرهاد خنده بلندی سر داد و قدمی به سوی شیرین برداشت: _ولی شما خوب می‌دونی که این بهانه‌ی خوبی نیست، مطمئن باش اگر بابا بفهمه میاد و خودش به زور می‌بردت پایین و به زور هم غذا به خوردت می‌ده... شیرین با ناراحتی سرش را پایین انداخت و با مِن‌مِن گفت: _نه، آخه می‌دونید، من می‌خوام ... فرهاد با خنده حرفش را قطع کرد : _می‌دونم، می‌دونم چی می‌خوای. ولی بزار برای بعد از شام... بعد سرش را پایین انداخت با کمی ناراحتی ادامه داد: _اصلا دلم نمی‌خواد بقیه فکر کنن که من باعث شدم که امشب شما گرسنه بمونین. دوباره سرش را بالا گرفت و این‌بار با خنده و چشمكی زيبا گفت: _قطعا نمی‌خوای تنها حامی و طرفدارت‌و از دست بدی؟! اگر برای شام پایین نری این‌بار به جای تو من مورد طعنه و متلک دیگران قرار می‌گیرم. حالا چی؟! بازم می خوای اینجا بمونی؟! نگاهی شیطنت‌آمیز به دخترعمویش انداخت و منتظر جوابش ماند. شیرین که با حرف‌های فرهاد حسابی مجاب شده بود نگاهی حسرت‌بار به تلسکوپ انداخت و دوباره برگشت و رودررو و خیره به فرهاد گفت: _باشه میام، به شرطی که بعد اجازه بدی دوباره بیام اینجا و آسمون‌و تماشا کنم. فرهاد از سر راه شیرین کنار رفت و دست چپش را به سمت در اتاق دراز کرد و نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت: _من که قبلا بهت این اجازه‌رو دادم. ولی باشه هر وقت که دوست داشتی بیا اینجا، هر وقت که دوست داشته باشی... شیرین خنده‌ایی کرد و سرش را به راست خم کرد و در حال حرکت به پسرعمویش گفت: _خیلی ممنون آقا... با این جمله دل در سینه پسر جوان تپیدن گرفت، نگاهی به شیرین که همان لحظه از مقابلش گذشت و از اتاق خارج شد انداخت. نفسی عمیق کشید و دنبال او از اتاق خارج شد. اين دختر با شيطنت‌های دوست‌داشتنی‌اش بالاخره روزی جانش را می‌گيرد. از انديشه‌اش خنديد و پشت سر او راهی طبقه پايين گرديد... 💟💟💟
رمانکده
🏴محــــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️رویحه همسر هانی بن عروه مرادی: ▪️رویحه با ورود مسلم بن عقیل به
🏴محـــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️زنانی که بین راه مدینه تاکربلا ب کاروان کربلا پیوستند: ▪️تفاوت هایى درباره وهب بن عبدالله بن عمیر نقل کرده اند و زنى را که در کربلا به شهادت رسید همسر وهب مى دانند. از جمله علامه مجلسى در بحار الانوار مى نویسد: «وهب بن عبدالله کلبى از شهداى کربلاست. مادر و همسرش نیز در کربلا بودند و به شهادت رسیدند.» ▪️شیخ عباس قمى به نقل از علامه مجلسى مى گوید: در حدیثى دیدم که ابن وهب نصرانى بود و با مادرش به دست حسین «علیه السلام» مسلمان شد؛ در مبارزه خود بیست و چهار پیاده و دوازده سوار را کشت و اسیر شد. او را نزد عمر سعد بردند و گفت: عجب شجاعتى دارى؟ سپس دستور داد سرش را بریدند و به لشکرگاه حسین «علیه السلام» انداختند. مادرش سر او را برداشت و بوسید و به لشکرگاه ابن سعد انداخت و به مردى خورد و او را کشت. سپس با تیرک چادر حمله کردو دو مرد دیگر را کشت. حسین «علیه السلام» او را فرمود: اى ام وهب، برگرد. جهاد از زنان برداشته شده. ام وهب برگشت و مى گفت: «الهى نا امیدم مکن، حسین «علیه السلام» فرمود: تو را خدایت نا امید نکند اى ام وهب». ▪️سید بن طاووس در این باره مى نویسد: وهب بن جناح کلبى، همسر و مادر خویش را نیز با خود به کربلا آورده بود. در برخى روایات هم از دو «وهب» نام برده شده است. به هر حال همسر وهب اولین زنى بود که در سپاه حسین «علیه السلام» به شهادت رسید و مادر وهب از او راضى نشد مگر آنکه او را در رکاب حسین «علیه السلام» کشته ببیند و این در سایه تربیت حسینى و زهرایى «علیهاالسلام» و عشق به اهل بیت پیامبر «صلى الله علیه و آله» چیز تازه اى نیست. ⬅️▪️ ام خلف همسر مسلم بن عوسجه: ▪️ام خلف از زنان نامدار شیعه در قرن اول هجرى است. وى با مسلم بن عوسجه - یار باوفاى حسین «علیه السلام» - ازدواج کرد که ثمره آن فرزندى به نام خلف بود. مسلم بن عوسجه و فرزندش در روز عاشورا در رکاب مولایشان حسین «علیه السلام» به شهادت رسیدند. ام خلف از زنان مؤمنه اى بود که محبت اهل بیت «علیهم السلام» سراسر وجودش را پر کرده بود. ام خلف که با همسر و پسرش در بین راه به کاروان حسین «علیه السلام» پیوسته بود پس از شهادت شوهرش مسلم، فرزندش را به میدان جنگ فرستاد. پس از شهادت مسلم بن عوسجه، امام حسین به فرزندش خلف فرمود: اگر به میدان روى و کشته شوى، مادرت تنها و بى کس خواهد بود، تو به سرپرستى مادرت سزاوارترى تا به جنگ. ▪️ام خلف که شاهد این سخنان بود، در برابر فرزندش ظاهر شد و خطاب به او گفت: اى پسرم! نصرت و یارى فرزند پیامبر «صلى الله علیه و آله» را بر سلامت و امان خودت ترجیح ده؛ اگر سلامت خودت را برگزینى هیچ گاه از تو راضى نخواهم شد. ▪️خلف با شجاعت به میدان رفت. ام خلف او را تشویق مى کرد و مى گفت: بشارت باد بر تو اى پسرم که به زودى از آب کوثر سیراب خواهى شد. خلف سى نفر از دشمنان را به قتل رسانید و خود در راه دفاع از دین و امامش به شهادت رسید. کوفیان سر او را به سوى مادرش انداختند. آن زن شجاع و وارسته سر فرزند جوان را به آغوش گرفت و بوسید و گریه سر داد به گونه اى که همه کسانى که شاهد این صحنه جانسوز بودند به گریه افتادند و شیرینى پیروزى ظاهرى دشمن را به کام آنان تلخ نمود. ⬅️▪️ ام عمرو جُنادة همسر جنادة بن کعب انصارى: ▪️نامش بحریه بنت مسعود الخزرجى است. همسر جنادة بن کعب انصارى و از شهداى کربلاست. نامش را جنادة بن حرث هم نوشته اند که از طایفه خزرج بود. جنادة بن کعب از مکه به کاروان حسین «علیه السلام» پیوست و در روز عاشورا در حمله اول به شهادت رسید. پسرش عمروبن جناده نیز در کربلا شهید شد. ▪️عمرو بن جناده انصارى از شهداى نوجوان کربلا بود و چون خواست به میدان رود امام فرمود: پدر این جوان کشته شده شاید مادرش راضى نباشد که به میدان رود، عمرو گفت: مادرم دستور داده که به میدان بروم و لباس جنگ بر من پوشانده است. عمروبن جناده 9 یا 11 سال بیشتر نداشت که به میدان رفت و شهید شد. سرش را براى مادرش انداختند. مادرش آن سر را برداشت و گفت: چه نیکو جهاد کردى پسرم، اى شادى قلبم! اى نور چشمم! سپس سر را به طرف دشمن پرتاب کرد و آن سر به مردى خورد و او را از پاى در آورد، سپس عمود خیمه را برداشت و حمله کرد که به وسیله آن بجنگد. امام حسین «علیه السلام» مانع او شد و او را به خیمه زنان برگرداند. نام عمروبن جناده در زیارت ناحیه مقدسه آمده است. 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, nazar beshkanam .pdf
حجم: 3.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻