رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_17 آقا سعید رو به برادرش مشغول صحبت شد. نسترن خانم هم
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_18
با رفتن شیرین به آشپزخانه فرهاد نفس سنگينی کشید. اين روزها هنگام صحبت کردن با شیرين نفس كم میآورد. حتی زل زدن در چشمهای براق و زيبايش آسان نبود. از اين حس عجيب وحشت داشت خصوصا که میدانست پدرش به راحتی متوجه احوال نابهسامانش میشود. دوست نداشت حسی را كه در دلش زبانه ميكشيد را سركوب كند... اما ترسی عجيب ته دلش را نيش میزد.
با ديدن نگاه خيرهی پدر، حواسش جمع شد بايد خودش را جمعوجور میكرد...
شیرین وارد آشپزخانه شد و بیحوصله روی صندلی نشست و مشغول بازی با نمکدان روی میز شد. درهمان حال به صحبتهای مادر و زنعمویش گوش میداد كه در مورد خياط جديد محله آنها حرف میزدند. زنعمو كه او را ساكت ديد با خوشرويی گفت:
_چی شده شیرین جان؟! حوصلهوت سر رفته عزیزم؟!
_بله زنعمو، هیچ همصحبتی نیست. همه باهم مشغول صحبتین ولی من کسی رو ندارم باهاش حرف بزنم. بهنظر شما اینجوری آدم حوصلش سر نمیره؟!
ستاره خانم دستش را روی شانهی شیرین گذاشت:
_فدای اون حوصله سررفتهات بشم عزیزدلم.
_خدانکنه زنعمو، این چه حرفیه؟!
_خب دلت میخواد یه کاری کنی دخترم؟!
_البته زنعمو، چرا که نه؟!
_تا غذا آماده میشه برو توی اتاق فرهاد و با تلسکوپی که تازه خریده ستارههارو تماشا کن.
شیرین با تعجب رو به زنعمویش پرسید:
_تلسکوپ ؟!
_آره مادر جان، تلسکوپ، اینکه تعجب نداره
شیرین همانطور هاجوواج به زنعمویش زل زده بود، مینا خانم که دید شیرین هنوز با تعجب نگاهش میکند گفت:
_فرهاد چند روز پیش یه تلسکوپ خریده که هروقت دلش خواست از نزدیک به آسمون و ستارهها نگاه کنه. میگه مامان ستارهها با این تلسکوپ خیلی خیلی نزدیکن. فقط کافیه دستتو دراز کنی و تو مشتت بگیریشون. فعلا گذاشته تو اتاقش، قراره یه جای مناسب بالای پشتبوم براش درست کنه. میتونی بری توی اتاقش و ستارههارو تماشا کنی عزیزم.
_فکر نمیکردم فرهاد به این چیزها علاقه داشته باشه زنعمو
مینا خنديد:
_چرا عزیزم ؟! مگه فرهاد من دل نداره؟! اتفاقا برعکس خیلی هم احساساتش لطیفه.
_منظور بدی نداشتم زنعمو، منظورم این بود فکر نمیکردم احساساتی باشه و دلش بگیره
_" اما من نگفتم دلش میگیره. گفتم هروقت دلش خواست به آسمون نگاه میکنه.
_وای زنعمو، توروخدا شما دیگه نه، همین امشب بابا و عمو و شروین منو حسابی مستفیض کردن، دیگه کافیه. لطفا شما دیگه به اونا ملحق نشید. فقط زنعمو يه سؤال... فکر نمیکنید اگه من برم توی اتاق فرهاد و با تلسکوپش به آسمون نگاه کنم ناراحت بشه؟!
_نه عزیزم، البته که نه، خوشحال هم میشه. اصلا خودش گفته بود هر وقت تو و شروین اومدین میخواد دب اكبر و دب اصغر رو نشونتون بده، به منم گفته بود هر وقت شما اومدین و خودش نبود شمارو ببرم توی اتاقش، برو عزیزم، خیالت راحت ناراحت نمی شه. حالا اگه دوست داری ستارههای آسمونو ببینی برو...
شیرین با خوشحالی رو به مادرش کرد و گفت:
_البته که دوست دارم، چی از این بهتر؟!
سپس بدون به زبان آوردن حرفی دیگر راهی طبقهی بالا شد، اتاق فرهاد در سمت راست راهروی طبقه بالا قرار داشت و شیرین تا به حال وارد اتاقش نشده بود به خاطر همین مجبور شد در یکی دوتا از اتاقها را باز کند تا بتواند اتاق فرهاد را از تلسکوپی که در کنار پنجره قرار داشت تشخیص بدهد. با دیدن تلسکوپِ کنار پنجره آنقدر ذوقزده شد که در اتاق را پشت سرش نبست و یکراست به کنار پنجره و تلسکوپ رفت. حتی به اطرافش توجهی نداشت. از چشمی تلسکوپ به آسمان خیره شد و فقط توانست یک ستاره را که فرهاد تلسکوپ را روی آن تنظیم کرده بود ببیند. آن ستاره آنقدر نزدیک بود که شیرین حس کرد اگر دستش را دراز کند به راحتی میتواند آن را میان مشتش بگیرد.
آنقدر از تماشای آسمان به آن نزديكی ذوقزده بود كه اصلا متوجه گذر زمان نشد. حتی ورود و حضور فرهاد و شروین به اتاق را هم حس نکرد. شروین از فرهاد خواست تا چند دقیقه بدون هیچ گفتگویی فقط نظارهگر باشند. فرهاد هم به حرف شروین گوش داد و هر دو در سکوت مشغول تماشای شیرین که محو تماشای آسمان شده بود ايستادند. بالاخره هم شروین نتوانست بیش از اين طاقت بیاورد و همانطور که پاورچین پاورچین نزدیک میشد دستش را دور کمر خواهرش حلقه کرد. نگاه فرهاد قفل كمر باريک شيرين بود كه صدای ترسيدهاش را شنيد:
_وااااای...
💟💟💟
@Romankade, to ra nemikhaham .pdf
حجم:
1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, to ra nemikhaham .apk
حجم:
1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
تو رو نمیخوام ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده :baran.m
📖تعداد صفحات: 153صفحه
💬خلاصه :
ماتینا دختریه ناز پرورده ، دختری که توی دنیا تنهاس و فقط یه همدم داره …مادرش . که اونم توی ۱۵ سالگیش تنهاش میذاره و میره…
بعد از اون ماتینا میمونه و یه عالمه خاطره. خاطره های جورواجور با مادرش … تک فرزند خانواده شونه … بعد از فوتِ مامانش پدرش ماتینا رو بزرگ میکنه … پدر ماتینا در حالی که اون فقط پانزده سالشه میره و نا مادری میاره بالا سر ماتینا … اومدن اون نامادری به خونه ی پدر ماتینا تازه اول ماجراس … ماتینا سعی داره باهاش خوب باشه ، اونم با ماتینا مشکلی نداره . اما تمام مشکلات اونا با هم از روزی شروع میشه که شراره یکی از پسرهای فامیل خودشون رو برای ازدواج با ماتینا جلو میکشه و …
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #تو_رو_نمیخوام
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_18 با رفتن شیرین به آشپزخانه فرهاد نفس سنگينی کشید. ا
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_19
شروین کنار گوش خواهرش گفت:
_جیغ نزن، منم...
سپس از خواهرش دور شد و ادامه داد:
_ چیه خواهر کوچولو؟! مثل اینکه خیلی داره بهت خوش میگذره
شیرین در حاليكه از حضور ناگهانی شروین جا خورده بود به سمت برادرش برگشت و با خوشحالی گفت:
_وای شروین نمیدونی آسمون چقدر قشنگه. ستارهها انقد نزدیکن، فکر نمیکردم به این زیبایی باشن. بیا توأم نگاه کن...
همانطور که داشت شروین را دعوت به تماشای آسمان میکرد از سرشانهی برادرش متوجه فرهاد شد که داشت بشقاب میوهای که همراه آورده بود را روی میز میگذاشت. شروین كه با ديدن تلسكوپ و تعريفهای خواهرش حسابی كنجكاو شده بود به سوی تلسكوپ رفت.
_فوق العاده است شروين، تازه میفهمی آسمون چقدر قشنگه.
_دارم نگاه میکنم اگر اجازه بدی
فرهاد نگاهش را به چهرهی زيبای دخترعمويش دوخت و با لبخندی دلنشين گفت:
_بفرمایید میوه دختر عمو
شيرين كه دوباره توجهش به فرهاد جلب شده بود دو قدم به سمتش برداشت و با شرمی دوستداشتنی سرش را پایین انداخت و گفت:
_ممنون ...ببخشید که بدون اجازه اومدم توی اتاقت، راستش زنعمو گفت..."
فرهاد کمی دست راستش را بالا آورد و گفت:
_"خواهش میکنم این حرف رو نزن، من چند روز بود که بیصبرانه منتظر بودم که وقتی شما میایین اینجا آسمون و ستارهها رو به شما و شروین نشون بدم، خوشحالم که مامان زودتر فرستادت اینجا تا از تنهایی خسته نشی... مطمئن باش اصلا از حضورت توی اتاقم ناراحت نیستم دخترعمو...
شیرین سرش را بالا آورد و به چشمان مهربان فرهاد نگاهی انداخت و خیلی زود متوجه شد که فرهاد این حرفها را صادقانه و از صمیم قلب به زبان آورده بود و بخاطر حضور بیاجازهاش ناراحت نیست، خیلی زود شور و شوق چند دقیقه پیش دوباره به صورتش برگشت و با خوشحالی گفت:
_خیلی قشنگه، آسمون با این تلسکوپ از همیشه قشنگتره. اما فقط یک ستاره رو میشه با اون دید یا اینکه ...
شروین همانطور که داشت به آسمان نگاه میکرد حرف خواهرش را قطع کرد:
_ای خواهر کوچولوی خنگ من، یعنی تمام مدت داشتی فقط همین یه ستاره رو نگاه میکردی و انقد از آسمون تعریف میکردی؟! اگه این همه ستاره رو یکجا باهم ببینی چی میگی؟!
شیرین با اخم رو به برادرش گفت:
_بله فقط داشتم همین یک ستاره رو تماشا میکردم چون بلد نبودم چطوری با این دستگاه کار کنم، ترسیدم خرابش کنم.
فرهاد به میان حرف خواهر و برادر آمد:
_فدای سرتون، حالا دعوا نکنید. تقصیر من شد که روی یک ستاره زوم کردم، آخه من اون ستاره رو بیشتر از بقیه دوست دارم و دلم میخواد فقط اونو از نزدیک تماشا کنم. حالا هم عیبی نداره من بهتون یاد میدم چطور میشه با این دستگاه کار کرد.
شیرین با خوشحالی پرسید:
_راست میگی؟! به منم یاد میدی چطور باهاش کار کنم؟!
فرهاد لبخندی زد و گفت:
_البته
_خیلی ممنـــــون، واقعا ممنونم. حالا کی به من یاد میدی؟!
_هر وقت كه بخوای!
شیرین برگشت و خیلی سریع به کنار برادرش و تلسکوپ رفت و رو به فرهاد گفت:
_همین الان، همین الان...
_الان که شروین داره آسمونو تماشا میکنه
شیرین مصرانه گفت:
_نه، شروین دیگه نمیخواد تماشا کنه...
بعد آستین پیراهن برادرش را چندبار به سمت پایین کشید و ادامه داد:
_مگه نه شروین؟! ... شروین... با توام. شرویــــــــــن...
شروین از نگاه کردن به آسمان دست کشید صاف ایستاد و هوفی بلند کشید:
_از دست این دختر . مهلت نمیده به آدم...
نگاهی به خواهرش کرد و ادامه داد:
_مگه میذاری؟! حتی اگه بخوام تماشا کنم تو نمیذاری. بیا این تو اینم تلسکوپ و اون هم آقا فرهاد استاد. هرکاری دلت میخواد بکن، من دیگه اینجا کاری ندارم میرم پایین
شیرین با خوشحالی گفت:
_آفرین پسر خوب، تو که اینو میدونی دیگه معطل نکن، در ضمن دست داداش گلی خوبم درد نکنه.
شروين با خنده سرش را خاراند و در حاليكه از كنار فرهاد رد میشد گفت:
_با همین زبونش همه رو بيچاره كرده هاااااا...
و خنديد و اتاق را ترك كرد. نگاه فرهاد به سمت شيرين که باز پشت تلسكوپ ايستاده بود چرخيد. دلش از هيجانی خاص تپيدن گرفت...
با شيرين تنها بود. آن هم زیر سقف اتاقش....
💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_19 شروین کنار گوش خواهرش گفت: _جیغ نزن، منم... سپس
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_20
با بیرون رفتن شروین از اتاق، فرهاد با لبخندی نمکین به سوی شیرین برگشت و وقتی او را کنار تلسکوپ منتظر خود دید با برداشتن چند گام بلند خود را به شیرین رساند و با هیجان گفت:
_خب، آماده ایی؟!
_البته، آمادهی آماده ام...
فرهاد با مهربانی گفت:
_پس شروع می کنیم بیا نزدیکتر و دقت کن ببین من چیکار میکنم."
و با حوصله طرز کار با تلسکوپ را برای شیرین توضیح داد و در پایان رو به شیرین گفت:
_متوجه شدی؟! اگر متوجه نشدی دوباره توضیح بدم
شیرین همانطور که داشت از چشمی تلسکوپ به آسمان نگاه میکرد ذوق زده گفت:
_نه، متوجه شدم، ممنون...
آنقدر با ذوق و شوق فراوان به آسمان نگاه میکرد که اصلا متوجهی نگاه خيره و معنادار فرهاد که با اشتیاق تمام به او نگاه ميكرد نشد.
_اگر ديگه سوالی نداری من برم پايين...
شیرین صاف ايستاد و با لبخندی زيبا تشكر كرد
_ممنون پسرعمو، خيلی لطف كردی
_خواهش میكنم كاری نكردم راحت باش
شيرين سری جنباند و دوباره مشغول ور رفتن با تلسكوپ شد.
فرهاد نيز بیآنکه مزاحمتی برای او ایجاد کند تصمیم گرفت شیرین را با سرگرمی جدیدش تنها بگذارد و اتاق را ترک کند.
بعد از گذشت نیمساعت مینا خانم از فرهاد خواست تا شیرین را برای شام صدا کند. وقتی فرهاد به پشت در اتاقش رسید نفسی تازه کرد و ضربهی آرامی به در زد و چون دید صدایی نیامد مجددا ضربهی دیگری بر در زد و با صدای شیرین که اجازهی ورود میداد وارد اتاق شد و از همان کنار در به شیرین که هنوز داشت با تلسکوپ به آسمان نگاه میکرد گفت:
_شام حاضره دخترعمو...
شیرین با خوشحالی زایدالوصفی نگاهش را به سمت فرهاد چرخاند و گفت:
_من شام نمیخورم، لطفا به بقیه بگین منتظر من نباشن و شامشونو بخورن
فرهاد که میدانست شیرین چرا نمیخواهد شام بخورد با خنده دستگیرهی در را که هنوز در دست داشت رها کرد و خود را به داخل اتاق کشید و با مهربانی پرسید:
_چرا؟ نکنه حالت خوب نیست؟!
_ نه حالم خوبه. فقط گرسنه نیستم، ممنون.
فرهاد خنده بلندی سر داد و قدمی به سوی شیرین برداشت:
_ولی شما خوب میدونی که این بهانهی خوبی نیست، مطمئن باش اگر بابا بفهمه میاد و خودش به زور میبردت پایین و به زور هم غذا به خوردت میده...
شیرین با ناراحتی سرش را پایین انداخت و با مِنمِن گفت:
_نه، آخه میدونید، من میخوام ...
فرهاد با خنده حرفش را قطع کرد :
_میدونم، میدونم چی میخوای. ولی بزار برای بعد از شام...
بعد سرش را پایین انداخت با کمی ناراحتی ادامه داد:
_اصلا دلم نمیخواد بقیه فکر کنن که من باعث شدم که امشب شما گرسنه بمونین.
دوباره سرش را بالا گرفت و اینبار با خنده و چشمكی زيبا گفت:
_قطعا نمیخوای تنها حامی و طرفدارتو از دست بدی؟! اگر برای شام پایین نری اینبار به جای تو من مورد طعنه و متلک دیگران قرار میگیرم. حالا چی؟! بازم می خوای اینجا بمونی؟!
نگاهی شیطنتآمیز به دخترعمویش انداخت و منتظر جوابش ماند. شیرین که با حرفهای فرهاد حسابی مجاب شده بود نگاهی حسرتبار به تلسکوپ انداخت و دوباره برگشت و رودررو و خیره به فرهاد گفت:
_باشه میام، به شرطی که بعد اجازه بدی دوباره بیام اینجا و آسمونو تماشا کنم.
فرهاد از سر راه شیرین کنار رفت و دست چپش را به سمت در اتاق دراز کرد و نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت:
_من که قبلا بهت این اجازهرو دادم. ولی باشه هر وقت که دوست داشتی بیا اینجا، هر وقت که دوست داشته باشی...
شیرین خندهایی کرد و سرش را به راست خم کرد و در حال حرکت به پسرعمویش گفت:
_خیلی ممنون آقا...
با این جمله دل در سینه پسر جوان تپیدن گرفت، نگاهی به شیرین که همان لحظه از مقابلش گذشت و از اتاق خارج شد انداخت. نفسی عمیق کشید و دنبال او از اتاق خارج شد. اين دختر با شيطنتهای دوستداشتنیاش بالاخره روزی جانش را میگيرد.
از انديشهاش خنديد و پشت سر او راهی طبقه پايين گرديد...
💟💟💟
رمانکده
🏴محــــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️رویحه همسر هانی بن عروه مرادی: ▪️رویحه با ورود مسلم بن عقیل به
🏴محـــــــرم نامـــه🏴
@Romankade
⏪▪️زنانی که بین راه مدینه تاکربلا ب کاروان کربلا پیوستند:
▪️تفاوت هایى درباره وهب بن عبدالله بن عمیر نقل کرده اند و زنى را که در کربلا به شهادت رسید همسر وهب مى دانند. از جمله علامه مجلسى در بحار الانوار مى نویسد: «وهب بن عبدالله کلبى از شهداى کربلاست. مادر و همسرش نیز در کربلا بودند و به شهادت رسیدند.»
▪️شیخ عباس قمى به نقل از علامه مجلسى مى گوید: در حدیثى دیدم که ابن وهب نصرانى بود و با مادرش به دست حسین «علیه السلام» مسلمان شد؛ در مبارزه خود بیست و چهار پیاده و دوازده سوار را کشت و اسیر شد. او را نزد عمر سعد بردند و گفت: عجب شجاعتى دارى؟ سپس دستور داد سرش را بریدند و به لشکرگاه حسین «علیه السلام» انداختند. مادرش سر او را برداشت و بوسید و به لشکرگاه ابن سعد انداخت و به مردى خورد و او را کشت. سپس با تیرک چادر حمله کردو دو مرد دیگر را کشت. حسین «علیه السلام» او را فرمود: اى ام وهب، برگرد. جهاد از زنان برداشته شده. ام وهب برگشت و مى گفت: «الهى نا امیدم مکن، حسین «علیه السلام» فرمود: تو را خدایت نا امید نکند اى ام وهب».
▪️سید بن طاووس در این باره مى نویسد: وهب بن جناح کلبى، همسر و مادر خویش را نیز با خود به کربلا آورده بود. در برخى روایات هم از دو «وهب» نام برده شده است. به هر حال همسر وهب اولین زنى بود که در سپاه حسین «علیه السلام» به شهادت رسید و مادر وهب از او راضى نشد مگر آنکه او را در رکاب حسین «علیه السلام» کشته ببیند و این در سایه تربیت حسینى و زهرایى «علیهاالسلام» و عشق به اهل بیت پیامبر «صلى الله علیه و آله» چیز تازه اى نیست.
⬅️▪️ ام خلف همسر مسلم بن عوسجه:
▪️ام خلف از زنان نامدار شیعه در قرن اول هجرى است. وى با مسلم بن عوسجه - یار باوفاى حسین «علیه السلام» - ازدواج کرد که ثمره آن فرزندى به نام خلف بود. مسلم بن عوسجه و فرزندش در روز عاشورا در رکاب مولایشان حسین «علیه السلام» به شهادت رسیدند. ام خلف از زنان مؤمنه اى بود که محبت اهل بیت «علیهم السلام» سراسر وجودش را پر کرده بود. ام خلف که با همسر و پسرش در بین راه به کاروان حسین «علیه السلام» پیوسته بود پس از شهادت شوهرش مسلم، فرزندش را به میدان جنگ فرستاد. پس از شهادت مسلم بن عوسجه، امام حسین به فرزندش خلف فرمود: اگر به میدان روى و کشته شوى، مادرت تنها و بى کس خواهد بود، تو به سرپرستى مادرت سزاوارترى تا به جنگ.
▪️ام خلف که شاهد این سخنان بود، در برابر فرزندش ظاهر شد و خطاب به او گفت: اى پسرم! نصرت و یارى فرزند پیامبر «صلى الله علیه و آله» را بر سلامت و امان خودت ترجیح ده؛ اگر سلامت خودت را برگزینى هیچ گاه از تو راضى نخواهم شد.
▪️خلف با شجاعت به میدان رفت. ام خلف او را تشویق مى کرد و مى گفت: بشارت باد بر تو اى پسرم که به زودى از آب کوثر سیراب خواهى شد. خلف سى نفر از دشمنان را به قتل رسانید و خود در راه دفاع از دین و امامش به شهادت رسید. کوفیان سر او را به سوى مادرش انداختند. آن زن شجاع و وارسته سر فرزند جوان را به آغوش گرفت و بوسید و گریه سر داد به گونه اى که همه کسانى که شاهد این صحنه جانسوز بودند به گریه افتادند و شیرینى پیروزى ظاهرى دشمن را به کام آنان تلخ نمود.
⬅️▪️ ام عمرو جُنادة همسر جنادة بن کعب انصارى:
▪️نامش بحریه بنت مسعود الخزرجى است. همسر جنادة بن کعب انصارى و از شهداى کربلاست. نامش را جنادة بن حرث هم نوشته اند که از طایفه خزرج بود. جنادة بن کعب از مکه به کاروان حسین «علیه السلام» پیوست و در روز عاشورا در حمله اول به شهادت رسید. پسرش عمروبن جناده نیز در کربلا شهید شد.
▪️عمرو بن جناده انصارى از شهداى نوجوان کربلا بود و چون خواست به میدان رود امام فرمود: پدر این جوان کشته شده شاید مادرش راضى نباشد که به میدان رود، عمرو گفت: مادرم دستور داده که به میدان بروم و لباس جنگ بر من پوشانده است. عمروبن جناده 9 یا 11 سال بیشتر نداشت که به میدان رفت و شهید شد. سرش را براى مادرش انداختند. مادرش آن سر را برداشت و گفت: چه نیکو جهاد کردى پسرم، اى شادى قلبم! اى نور چشمم! سپس سر را به طرف دشمن پرتاب کرد و آن سر به مردى خورد و او را از پاى در آورد، سپس عمود خیمه را برداشت و حمله کرد که به وسیله آن بجنگد. امام حسین «علیه السلام» مانع او شد و او را به خیمه زنان برگرداند. نام عمروبن جناده در زیارت ناحیه مقدسه آمده است.
#محرم_نامه
#دهه_دوم
#زنان_عاشورایی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, nazar beshkanam .pdf
حجم:
3.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, nazar beshkanam.apk
حجم:
963.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, nazar beshkanam.epub
حجم:
168.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
نذار بشکنم ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده : عسل طهرانی
📖 تعداد صفحات : 196
💬 خلاصه رمان :
تا چشمانش را گشود او را ديد. در اولين پلان زندگيش تنها هم بازيش او بود،كارگردان هم دقيقا،انگار همين را ميخواست! او نيز انگار تازه چشمانش را گشوده بود،آخر تا آن زمان هيچ كسي را جز خودش نميديد،اما حال ديد. بازيگران ديگر صحنه غرقه در خوشحالي بودند؛ همه فيلم ها نقش هاي منفي دارند،اما آن روز حتي شخصيت هاي منفي فيلم هم شاد بودند! همه چيز تقريبا خوب بود! آنها با خودشان خوش بودند.انگار كسي همه دوربين ها رو خاموش و همه بازيگران رو اخراج كرده.تنها يك دوربين گذاشته كه فقط يك كارگردان بالاي سرش ايستاده.و همان دو بازيگر تقش اصلي. آن دو بازيگر با هم بودند،انگار هيچ كس ديگري در اين دنيا نبود،فقط آنها بودند كه شب و روزشان را در كنار يك ديگر پر ميكردند. و درتمام لحظات با هم بودنشان صداي خنده هايشان تا آسمان ها ميرفت و گوش را كر ميكرد.
باز هم همه چه خوب بود تا اينكه زمان جلو رفت و بازيگران ديگه اي هم به فيلم اضافه شدند
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #نذار_بشکنم
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_20 با بیرون رفتن شروین از اتاق، فرهاد با لبخندی نمکین
📚رمان #احساس_آرام
✍به قلم: مستانه بانو
#پارت_21
وقتی هر دو روی صندلی و رودرروی هم قرار گرفتند لبخندی بهروی هم زدند و عمویش پرسید:
_خوشگل پدرسوخته. تاحالا کجا بودی؟! نگفتی من پیرمرد از گرسنگی تلف میشم؟!
شیرین درصدد انتقامجویی برآمد و گفت:
_نترسید عمو جون. شما از گرسنگی تلف نمیشین...
این جمله را چنان جدی به زبان آورد که همه فکر کردند شیرین قصد اهانت به عمویش را دارد. اما بعد از گذشت چند ثانیه شیرین هر دو دستش را با خوشحالی بالا برد و در میان هورا کشیدن آنها را به هم گره داد و گفت:
_آخ جانمی جان. بالاخره موفق شدم
بعد رو به عمویش کرد و با خنده گفت:
_عمو جان حالا دیدین طعنه زدن به دیگران چه مزهایی داره؟! تا شما باشین به من دیگه متلک نگین
آقا وحید با چشمان از حدقه درآمده به شیرین خیره شد و وقتی نگاه خندان و شیطنتآمیز برادرزادهاش را دید خنده بلندی كرد که باعث شد دیگران نیز به خنده بیافتند. در میان خندهی حاضرین شیرین انگشت اشارهاش را اول به طرف شروین و سپس به سمت پدرش گرفت و گفت:
_به حساب شما دو تا هم میرسم. به وقتش آقایون...
با این جملهی شیرین خندهی آقا وحید شدیدتر شد و میان خنده گفت:
_ ای پدرسوخته. ببین چطور آدمو زهرهترک میکنه
شیرین با خندهای خاص گفت:
_مگه من هیولا هستم عمو جان که شما زهرهترک شدین؟!
آقا وحید دیگر نتوانست کلامی بر لب بیاورد و فقط میخندید. غذا در فضایی بسیار شاد و دوستانه صرف شد و بعد از غذا هم شیرین دیگر وقت نکرد تا به اتاق فرهاد برود، چرا كه میخواست به زنعمویش در شستن ظرفها کمک کند. بعد از آن هم کنار عمویش نشست و در مورد مسائل مختلف به گفتوگو با او پرداخت .
وقتی مینا خانوم به آشپزخانه رفت فرهاد را صدا زد و سینی چای را به دست پسرش داد تا از میهمانان پذیرایی کند و خود با یک سینی از کاسههای پر از تخمه به دنبال پسرش به راه افتاد. وقتی فرهاد با سینی چای وارد اتاق شد شیرین از جای بلند شد و با خنده گفت:
_این کار شما نیست. لطفا این سینی رو به من بدین. در ضمن باید همیشه کار رو به کاردان سپرد.
فرهاد سری جنباند و گفت :
_بفرماييد خانم كاردان... موفق باشيد.
شیرين خنديد و سينی را گرفت و دور چرخاند. وقتی به فرهاد رسید سینی را مقابلش گرفت و گفت:
_بفرمایید پسرعمو
فرهاد فنجان را از روی سینی برداشت و گفت:
_ممنون، دست شما دردنکنه دخترعمو...
هر دو خنديدند و شيرين آن لحظه انديشيد كه پسر عمويش چقدر با لبخند دوستداشتنیتر است.
تمام آن شب را در خوشی و شادی گذراندند و وقتی شیرین با اولین خمیازه به ساعت نگاه کرد متعجب از اینکه چطور تا این ساعت مهمانی ادامه پیدا کرده رو به پدرش گفت:
_بابا، به ساعت نگاه کردین؟!
با این حرف شیرین همه نگاهش كردند و آقا سعید با تعجب گفت:
_ آخ، خیلی دیر شد اصلا نفهمیدم وقت چطور گذشت؟!
بعد رو به برادرش کرد و گفت:
_دیگه باید رفع زحمت کنیم. خیلی مزاحم شدیم داداش. شرمنده...
آقا وحید در جواب برادرش گفت:
_این چه حرفیه. دشمنت شرمنده. کجا حالا؟! نشسته بودین. تازه سرشبه داداش.
شیرین میان حرف عمویش پرید و گفت:
_دیگه نشد عموجان، با ما هم بله؟! ساعت یک نصفشبه اونوقت شما به خاطر تعارف تیکهپاره کردن میگین سرشبه؟! خودتون از خستگی و بیخوابی چشماتون سرخ سرخ شده...
آقا وحید میخواست حرفی بزند که شیرین بدون اینکه این اجازه را به عمویش بدهد دوباره به میان حرفش پريد و گفت:
_تعارفا ادامه پيدا كنه من نيستمااااا شبتون خوش...
و با اين جمله همه خنديدند و بعد از خداحافظی از همدیگر سوار ماشين شدند.
شب زیبایشان با لبخندهای پر انرژی به پايان رسيد.
نگاه شیرين به آسمان بود، به ستارههايی كه امشب از اتاق فرهاد به زيبايی تجربهشان كرده بود.
لبخندی زد و تا رسيدن به خانه پلكهايش را بست...
💟💟💟