eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_19 شروین کنار گوش خواهرش گفت: _جیغ نزن، منم‌... سپس
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو با بیرون رفتن شروین از اتاق، فرهاد با لبخندی نمکین به سوی شیرین برگشت و وقتی او را کنار تلسکوپ منتظر خود دید با برداشتن چند گام بلند خود را به شیرین رساند و با هیجان گفت: _خب، آماده ایی؟! _البته، آماده‌ی آماده ام... فرهاد با مهربانی گفت: _پس شروع می کنیم بیا نزدیک‌تر و دقت کن ببین من چیکار می‌کنم." و با حوصله طرز کار با تلسکوپ را برای شیرین توضیح داد و در پایان رو به شیرین گفت: _متوجه شدی؟! اگر متوجه نشدی دوباره توضیح بدم شیرین همانطور که داشت از چشمی تلسکوپ به آسمان نگاه می‌کرد ذوق زده گفت: _نه، متوجه شدم، ممنون... آنقدر با ذوق و شوق فراوان به آسمان نگاه می‌کرد که اصلا متوجه‌ی نگاه خيره و معنادار فرهاد که با اشتیاق تمام به او نگاه مي‌كرد نشد. _اگر ديگه سوالی نداری من برم پايين... شیرین صاف ايستاد و با لبخندی زيبا تشكر كرد _ممنون پسرعمو، خيلی لطف كردی _خواهش می‌كنم كاری نكردم راحت باش شيرين سری جنباند و دوباره مشغول ور رفتن با تلسكوپ شد. فرهاد نيز بی‌آنکه مزاحمتی برای او ایجاد کند تصمیم گرفت شیرین را با سرگرمی جدیدش تنها بگذارد و اتاق را ترک کند. بعد از گذشت نیم‌ساعت مینا خانم از فرهاد خواست تا شیرین را برای شام صدا کند. وقتی فرهاد به پشت در اتاقش رسید نفسی تازه کرد و ضربه‌ی آرامی به در زد و چون دید صدایی نیامد مجددا ضربه‌ی دیگری بر در زد و با صدای شیرین که اجازه‌ی ورود می‌داد وارد اتاق شد و از همان کنار در به شیرین که هنوز داشت با تلسکوپ به آسمان نگاه می‌کرد گفت: _شام حاضره دخترعمو... شیرین با خوشحالی زایدالوصفی نگاهش را به سمت فرهاد چرخاند و گفت: _من شام نمی‌خورم، لطفا به بقیه بگین منتظر من نباشن و شامشون‌و بخورن فرهاد که می‌دانست شیرین چرا نمی‌خواهد شام بخورد با خنده دستگیره‌ی در را که هنوز در دست داشت رها کرد و خود را به داخل اتاق کشید و با مهربانی پرسید: _چرا؟ نکنه حالت خوب نیست؟! _ نه حالم خوبه. فقط گرسنه نیستم، ممنون. فرهاد خنده بلندی سر داد و قدمی به سوی شیرین برداشت: _ولی شما خوب می‌دونی که این بهانه‌ی خوبی نیست، مطمئن باش اگر بابا بفهمه میاد و خودش به زور می‌بردت پایین و به زور هم غذا به خوردت می‌ده... شیرین با ناراحتی سرش را پایین انداخت و با مِن‌مِن گفت: _نه، آخه می‌دونید، من می‌خوام ... فرهاد با خنده حرفش را قطع کرد : _می‌دونم، می‌دونم چی می‌خوای. ولی بزار برای بعد از شام... بعد سرش را پایین انداخت با کمی ناراحتی ادامه داد: _اصلا دلم نمی‌خواد بقیه فکر کنن که من باعث شدم که امشب شما گرسنه بمونین. دوباره سرش را بالا گرفت و این‌بار با خنده و چشمكی زيبا گفت: _قطعا نمی‌خوای تنها حامی و طرفدارت‌و از دست بدی؟! اگر برای شام پایین نری این‌بار به جای تو من مورد طعنه و متلک دیگران قرار می‌گیرم. حالا چی؟! بازم می خوای اینجا بمونی؟! نگاهی شیطنت‌آمیز به دخترعمویش انداخت و منتظر جوابش ماند. شیرین که با حرف‌های فرهاد حسابی مجاب شده بود نگاهی حسرت‌بار به تلسکوپ انداخت و دوباره برگشت و رودررو و خیره به فرهاد گفت: _باشه میام، به شرطی که بعد اجازه بدی دوباره بیام اینجا و آسمون‌و تماشا کنم. فرهاد از سر راه شیرین کنار رفت و دست چپش را به سمت در اتاق دراز کرد و نگاهش را به زمین دوخت و با خنده گفت: _من که قبلا بهت این اجازه‌رو دادم. ولی باشه هر وقت که دوست داشتی بیا اینجا، هر وقت که دوست داشته باشی... شیرین خنده‌ایی کرد و سرش را به راست خم کرد و در حال حرکت به پسرعمویش گفت: _خیلی ممنون آقا... با این جمله دل در سینه پسر جوان تپیدن گرفت، نگاهی به شیرین که همان لحظه از مقابلش گذشت و از اتاق خارج شد انداخت. نفسی عمیق کشید و دنبال او از اتاق خارج شد. اين دختر با شيطنت‌های دوست‌داشتنی‌اش بالاخره روزی جانش را می‌گيرد. از انديشه‌اش خنديد و پشت سر او راهی طبقه پايين گرديد... 💟💟💟
رمانکده
🏴محــــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️رویحه همسر هانی بن عروه مرادی: ▪️رویحه با ورود مسلم بن عقیل به
🏴محـــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️زنانی که بین راه مدینه تاکربلا ب کاروان کربلا پیوستند: ▪️تفاوت هایى درباره وهب بن عبدالله بن عمیر نقل کرده اند و زنى را که در کربلا به شهادت رسید همسر وهب مى دانند. از جمله علامه مجلسى در بحار الانوار مى نویسد: «وهب بن عبدالله کلبى از شهداى کربلاست. مادر و همسرش نیز در کربلا بودند و به شهادت رسیدند.» ▪️شیخ عباس قمى به نقل از علامه مجلسى مى گوید: در حدیثى دیدم که ابن وهب نصرانى بود و با مادرش به دست حسین «علیه السلام» مسلمان شد؛ در مبارزه خود بیست و چهار پیاده و دوازده سوار را کشت و اسیر شد. او را نزد عمر سعد بردند و گفت: عجب شجاعتى دارى؟ سپس دستور داد سرش را بریدند و به لشکرگاه حسین «علیه السلام» انداختند. مادرش سر او را برداشت و بوسید و به لشکرگاه ابن سعد انداخت و به مردى خورد و او را کشت. سپس با تیرک چادر حمله کردو دو مرد دیگر را کشت. حسین «علیه السلام» او را فرمود: اى ام وهب، برگرد. جهاد از زنان برداشته شده. ام وهب برگشت و مى گفت: «الهى نا امیدم مکن، حسین «علیه السلام» فرمود: تو را خدایت نا امید نکند اى ام وهب». ▪️سید بن طاووس در این باره مى نویسد: وهب بن جناح کلبى، همسر و مادر خویش را نیز با خود به کربلا آورده بود. در برخى روایات هم از دو «وهب» نام برده شده است. به هر حال همسر وهب اولین زنى بود که در سپاه حسین «علیه السلام» به شهادت رسید و مادر وهب از او راضى نشد مگر آنکه او را در رکاب حسین «علیه السلام» کشته ببیند و این در سایه تربیت حسینى و زهرایى «علیهاالسلام» و عشق به اهل بیت پیامبر «صلى الله علیه و آله» چیز تازه اى نیست. ⬅️▪️ ام خلف همسر مسلم بن عوسجه: ▪️ام خلف از زنان نامدار شیعه در قرن اول هجرى است. وى با مسلم بن عوسجه - یار باوفاى حسین «علیه السلام» - ازدواج کرد که ثمره آن فرزندى به نام خلف بود. مسلم بن عوسجه و فرزندش در روز عاشورا در رکاب مولایشان حسین «علیه السلام» به شهادت رسیدند. ام خلف از زنان مؤمنه اى بود که محبت اهل بیت «علیهم السلام» سراسر وجودش را پر کرده بود. ام خلف که با همسر و پسرش در بین راه به کاروان حسین «علیه السلام» پیوسته بود پس از شهادت شوهرش مسلم، فرزندش را به میدان جنگ فرستاد. پس از شهادت مسلم بن عوسجه، امام حسین به فرزندش خلف فرمود: اگر به میدان روى و کشته شوى، مادرت تنها و بى کس خواهد بود، تو به سرپرستى مادرت سزاوارترى تا به جنگ. ▪️ام خلف که شاهد این سخنان بود، در برابر فرزندش ظاهر شد و خطاب به او گفت: اى پسرم! نصرت و یارى فرزند پیامبر «صلى الله علیه و آله» را بر سلامت و امان خودت ترجیح ده؛ اگر سلامت خودت را برگزینى هیچ گاه از تو راضى نخواهم شد. ▪️خلف با شجاعت به میدان رفت. ام خلف او را تشویق مى کرد و مى گفت: بشارت باد بر تو اى پسرم که به زودى از آب کوثر سیراب خواهى شد. خلف سى نفر از دشمنان را به قتل رسانید و خود در راه دفاع از دین و امامش به شهادت رسید. کوفیان سر او را به سوى مادرش انداختند. آن زن شجاع و وارسته سر فرزند جوان را به آغوش گرفت و بوسید و گریه سر داد به گونه اى که همه کسانى که شاهد این صحنه جانسوز بودند به گریه افتادند و شیرینى پیروزى ظاهرى دشمن را به کام آنان تلخ نمود. ⬅️▪️ ام عمرو جُنادة همسر جنادة بن کعب انصارى: ▪️نامش بحریه بنت مسعود الخزرجى است. همسر جنادة بن کعب انصارى و از شهداى کربلاست. نامش را جنادة بن حرث هم نوشته اند که از طایفه خزرج بود. جنادة بن کعب از مکه به کاروان حسین «علیه السلام» پیوست و در روز عاشورا در حمله اول به شهادت رسید. پسرش عمروبن جناده نیز در کربلا شهید شد. ▪️عمرو بن جناده انصارى از شهداى نوجوان کربلا بود و چون خواست به میدان رود امام فرمود: پدر این جوان کشته شده شاید مادرش راضى نباشد که به میدان رود، عمرو گفت: مادرم دستور داده که به میدان بروم و لباس جنگ بر من پوشانده است. عمروبن جناده 9 یا 11 سال بیشتر نداشت که به میدان رفت و شهید شد. سرش را براى مادرش انداختند. مادرش آن سر را برداشت و گفت: چه نیکو جهاد کردى پسرم، اى شادى قلبم! اى نور چشمم! سپس سر را به طرف دشمن پرتاب کرد و آن سر به مردى خورد و او را از پاى در آورد، سپس عمود خیمه را برداشت و حمله کرد که به وسیله آن بجنگد. امام حسین «علیه السلام» مانع او شد و او را به خیمه زنان برگرداند. نام عمروبن جناده در زیارت ناحیه مقدسه آمده است. 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, nazar beshkanam .pdf
حجم: 3.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, nazar beshkanam.apk
حجم: 963.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, nazar beshkanam.epub
حجم: 168.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
نذار بشکنم ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده : عسل طهرانی 📖 تعداد صفحات : 196 💬 خلاصه رمان : تا چشمانش را گشود او را ديد. در اولين پلان زندگيش تنها هم بازيش او بود،كارگردان هم دقيقا،انگار همين را ميخواست! او نيز انگار تازه چشمانش را گشوده بود،آخر تا آن زمان هيچ كسي را جز خودش نميديد،اما حال ديد. بازيگران ديگر صحنه غرقه در خوشحالي بودند؛ همه فيلم ها نقش هاي منفي دارند،اما آن روز حتي شخصيت هاي منفي فيلم هم شاد بودند! همه چيز تقريبا خوب بود! آنها با خودشان خوش بودند.انگار كسي همه دوربين ها رو خاموش و همه بازيگران رو اخراج كرده.تنها يك دوربين گذاشته كه فقط يك كارگردان بالاي سرش ايستاده.و همان دو بازيگر تقش اصلي. آن دو بازيگر با هم بودند،انگار هيچ كس ديگري در اين دنيا نبود،فقط آنها بودند كه شب و روزشان را در كنار يك ديگر پر ميكردند. و درتمام لحظات با هم بودنشان صداي خنده هايشان تا آسمان ها ميرفت و گوش را كر ميكرد. باز هم همه چه خوب بود تا اينكه زمان جلو رفت و بازيگران ديگه اي هم به فيلم اضافه شدند 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_20 با بیرون رفتن شروین از اتاق، فرهاد با لبخندی نمکین
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو وقتی هر دو روی صندلی و رودرروی هم قرار گرفتند لبخندی به‌روی هم زدند و عمویش پرسید: _خوشگل پدرسوخته. تاحالا کجا بودی؟! نگفتی من پیرمرد از گرسنگی تلف می‌شم؟! شیرین درصدد انتقام‌جویی برآمد و گفت: _نترسید عمو جون. شما از گرسنگی تلف نمی‌شین... این جمله را چنان جدی به زبان آورد که همه فکر کردند شیرین قصد اهانت به عمویش را دارد. اما بعد از گذشت چند ثانیه شیرین هر دو دستش را با خوشحالی بالا برد و در میان هورا کشیدن آنها را به هم گره داد و گفت: _آخ جانمی جان. بالاخره موفق شدم بعد رو به عمویش کرد و با خنده گفت: _عمو جان حالا دیدین طعنه زدن به دیگران چه مزه‌ایی داره؟! تا شما باشین به من دیگه متلک نگین آقا وحید با چشمان از حدقه درآمده به شیرین خیره شد و وقتی نگاه خندان و شیطنت‌آمیز برادرزاده‌اش را دید خنده بلندی كرد که باعث شد دیگران نیز به خنده بیافتند. در میان خنده‌ی حاضرین شیرین انگشت اشاره‌اش را اول به طرف شروین و سپس به سمت پدرش گرفت و گفت: _به حساب شما دو تا هم می‌رسم. به وقتش آقایون... با این جمله‌ی شیرین خنده‌ی آقا وحید شدیدتر شد و میان خنده گفت: _ ای پدرسوخته. ببین چطور آدمو زهره‌ترک می‌کنه شیرین با خنده‌ای خاص گفت: _مگه من هیولا هستم عمو جان که شما زهره‌ترک شدین؟! آقا وحید دیگر نتوانست کلامی بر لب بیاورد و فقط می‌خندید. غذا در فضایی بسیار شاد و دوستانه صرف شد و بعد از غذا هم شیرین دیگر وقت نکرد تا به اتاق فرهاد برود، چرا كه می‌خواست به زن‌عمویش در شستن ظرف‌ها کمک کند. بعد از آن هم کنار عمویش نشست و در مورد مسائل مختلف به گفت‌وگو با او پرداخت . وقتی مینا خانوم به آشپزخانه رفت فرهاد را صدا زد و سینی چای را به دست پسرش داد تا از میهمانان پذیرایی کند و خود با یک سینی از کاسه‌های پر از تخمه به دنبال پسرش به راه افتاد. وقتی فرهاد با سینی چای وارد اتاق شد شیرین از جای بلند شد و با خنده گفت: _این کار شما نیست. لطفا این سینی رو به من بدین. در ضمن باید همیشه کار رو به کاردان سپرد. فرهاد سری جنباند و گفت : _بفرماييد خانم كاردان... موفق باشيد. شیرين خنديد و سينی را گرفت و دور چرخاند. وقتی به فرهاد رسید سینی را مقابلش گرفت و گفت: _بفرمایید پسرعمو فرهاد فنجان را از روی سینی برداشت و گفت: _ممنون، دست شما دردنکنه دخترعمو... هر دو خنديدند و شيرين آن لحظه انديشيد كه پسر عمويش چقدر با لبخند دوست‌داشتنی‌تر است. تمام آن شب را در خوشی و شادی گذراندند و وقتی شیرین با اولین خمیازه به ساعت نگاه کرد متعجب از اینکه چطور تا این ساعت مهمانی ادامه پیدا کرده رو به پدرش گفت: _بابا، به ساعت نگاه کردین؟! با این حرف شیرین همه نگاهش كردند و آقا سعید با تعجب گفت: _ آخ، خیلی دیر شد اصلا نفهمیدم وقت چطور گذشت؟! بعد رو به برادرش کرد و گفت: _دیگه باید رفع زحمت کنیم. خیلی مزاحم شدیم داداش. شرمنده... آقا وحید در جواب برادرش گفت: _این چه حرفیه. دشمنت شرمنده. کجا حالا‌؟! نشسته بودین. تازه سرشبه داداش. شیرین میان حرف عمویش پرید و گفت: _دیگه نشد عموجان، با ما هم بله؟! ساعت یک نصف‌شبه اونوقت شما به خاطر تعارف تیکه‌پاره کردن می‌گین سرشبه؟! خودتون از خستگی و بی‌خوابی چشماتون سرخ سرخ شده... آقا وحید می‌خواست حرفی بزند که شیرین بدون اینکه این اجازه را به عمویش بدهد دوباره به میان حرفش پريد و گفت: _تعارفا ادامه پيدا كنه من نيستمااااا شبتون خوش... و با اين جمله همه خنديدند و بعد از خداحافظی از همدیگر سوار ماشين شدند. شب زیبایشان با لبخندهای پر انرژی به پايان رسيد. نگاه شیرين به آسمان بود، به ستاره‌هايی كه امشب از اتاق فرهاد به زيبايی تجربه‌شان كرده بود. لبخندی زد و تا رسيدن به خانه پلكهايش را بست... 💟💟💟
رمانکده
📚رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_21 وقتی هر دو روی صندلی و رودرروی هم قرار گرفتند لبخن
📚رمان ✍به قلم: مستانه بانو صبح با صدای در اتاق بیدار شد. در حالی‌كه خمیازه می‌كشيد نگاهش به مادرش افتاد که سرش را داخل اتاق آورده و با لبخند زیبایی نگاهش می‌کرد. لبخندی به مادرش زد و سلام کرد. ستاره خانم هم با همان لبخند جوابش را داد: _دختر خواب‌آلود من بالاخره بیدار شد؟! پاشو که خوابیدن زیاد هم خوب نیست، صبح زود می‌خواستم بیدارت کنم ولی بابات نذاشت. گفت دخترم بیشتر استراحت کنه دیشب هم اذیتش کردیم بذار بخوابه خستگیش در بیاد، حالا هم زودتر بیا که هنوز به‌خاطر تو صبحانه روی میزه... دخترک کش‌و‌قوسی به بدنش داد و رو به مادرش گفت: _چشم مامان، همین الان میام پایین... ستاره خانم با گفتن "پس منتظرم" او را تنها گذاشت و رفت. دقایقی بعد شیرین با شستن دست و رویش و با سرخوشی پشت سر مادرش ایستاد و دستانش را دور کمر او حلقه کرد و با مهربانی گفت: _خسته نباشی مامان خوبم ستاره خانم برگشت دستش را از بالای سر دخترش رد کرد و دور گردن او انداخت با بوسه‌ای گرم به گونه‌ی او جواب داد : _سلامت باشی مادر، برو یه چیزی بخور تا ضعف نکردی شیرین خودش را بیشتر به مادرش چسباند و گفت: _می‌خوام به شما کمک کنم باید زحمات یک‌ساله‌ی شمارو جبران كنم _لازم نیست جبران کنی دختری، کاری نمونده، تو صبحانتو بخور و میز رو جمع کن، بعد هم یکم سالاد برای ناهار درست کن عزیزم. فقط همین. در ضمن تو اگر دانشگاه قبول بشی تمام زحمات من خودبه‌خود جبران می‌شه. شیرین چشمی گفت و پشت میز نشست. مشغول خوردن صبحانه شد و در همان حال با مادرش راجع به مهمانی آخر هفته صحبت می‌کرد. صبحانه‌اش را نصفه‌ونيمه خورد و شتاب‌زده مشغول درست كردن سالاد شد. بعد از آماده شدن سالاد از مادرش پرسید: _کار دیگه‌ایی نیست مامان جان؟! ستاره همانطور که قابلمه را هم می‌زد گفت: _نه مادر، فعلا تا وقت ناهار باهات کاری ندارم. وقتش که شد صدات می‌کنم بیایی میز رو بچینی. باشه؟! _باشه مامانم، پس میرم یه دوش بگیرم _برو عزیزم. به اتاقش رفت و بعد راهی حمام شد. با يادآوری شب قبل و دیدن آن همه ستاره به قدری شب را خوب خوابيده بود كه دلش باز دیدن هوس ستاره‌ها را کرد. زير دوش كه ايستاد با خودش انديشيد به خاطر ستاره‌ها هم كه شده بيشتر به خانه‌ی عمويش سر خواهد زد. ساعتی بعد سرحال و خوشحال به كمك مادرش شتافت. پس از چیدن میز ناهار روبه‌روی آن ایستاد و با غرور به میز زیبایی که آماده کرده بود نگریست که مادرش دستی به کمرش زد و گفت: _آفرین دختر هنرمند خودم. شیرین با بالا بردن و پایین آوردن دست راستش و خم کردن کمرش تعظیمی کرد و در جواب به مادرش گفت: _خواهش می‌کنم بانو. من هر چه که بلدم از شما آموختم. _خوبه خوبه، زبون نریز دختر شیطون و خنده‌ی بلندی کرد و با شنیدن صدای آقا سعید که می‌گفت : _سلام من اومدم به شیرین گفت: _برو خریدای بابات رو ازش بگیر شیرین به سمت هال دوید و با دیدن پدرش گفت: _سلام بابا جونم _به‌به دختر خوشگل خودم، خوبی بابا جان؟! شیرین میوه ها را از دست پدرش گرفت و گفت: _خوبم بابا، خسته نباشید _درمونده نباشی دخترم. تو رو که می‌بینم خستگی از تنم در میره _انقد این دختر رو لوس نکن آقا، فردا نمی‌تونیم از پسش بربیاییم‌ها، از من گفتن بود. _به‌به سلام خانم. چه استقبال گرمی. بعد رو به شیرین ریز خندید و ادامه داد: _من اگه دخترم‌و لوس نکنم کی بکنه پس؟! بعد نگاه عاشقانه‌ایی به همسرش انداخت و گفت: _خانمم خسته نباشه. _شما هم خسته نباشی آقا. ناهار آماده است _اووووم عجب بویی راه انداختی. دستام‌و بشورم زود برمی‌گردم. ستاره با درآوردن ظرف سالاد از یخچال جواب داد: _باشه عزيزم تا دست و روت‌و بشوری شروین هم رسیده. _چشم، شما امر بفرمایید بانو. دقايقی بعد آقا سعيد در حال خشک كردن صورتش بود كه شروين هم آمد و سلام داد.
رمانکده
🏴محـــــــرم نامـــه🏴 @Romankade ⏪▪️زنانی که بین راه مدینه تاکربلا ب کاروان کربلا پیوستند: ▪️تفاوت ه
🏴محـــــــرم نامــــه🏴 @Romankade ▪️آشنایـــی با زنــان(غیر هاشمی) حاضــر در کـــربلا ⏪"فُکهیه" ▪️زوجه عبد الله بن اریقط بود. وى در خانه رُباب، همسر امام حسین «علیه السلام» خدمت مى کرد. ▪️ از عبد الله فرزند پسرى آورد به نام قارب که در کربلا به شهادت رسید. ▪️فکهیه نیز همراه رباب در زمین کربلا به سلک اسیران به شام رفت. @Romankade ⏪"حُسنیه" ▪️یکى از آزاد شده های حضرت سید الشهداء است، امام حسین «علیه السلام» او را از نوفل بن حارث بن عبدالملک خرید. ▪️ وى به ازدواج مردى به نام سهم درآمد و مُنحج از او متولد گردید. حسنیه به امام زین العابدین «علیه السلام» خدمت مى کرد تا اینکه به همراه سید الشهداء «علیه السلام» و فرزندش منجح به کربلا آمد. منجح در کربلا به شهادت رسید. ▪️ حسنیه با اهل بیت «علیهم السلام» در مصایب آن شریک و یاور و غمخوار آنان بود. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, ghalbhaie gomshode .pdf
حجم: 5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, ghalbhaie gomshode.apk
حجم: 913.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, ghalbhaie gomshode.epub
حجم: 378K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱