رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_36 شاهین دستانش را دور کمر خواهرش حلقه کرد و مهربانانه
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_37
لبخند روی لبان شیرین خشک شد. نگاهی به پدرش انداخت. سپس نگاهش را روی تکتک افراد حاضر چرخاند و در آخر روی چهرهی فرهاد که سرش پایین بود ثابت ماند. آقا وحید شادمان دنبالهی حرف برادرش را گرفت:
_ اختیار داری داداش، به هر حال کسب اجازه از پدر دختر لازمه.
شیرین لبخندی اجباری زد و حرف عمویش را قطع کرد:
_ یعنی چی عمو؟! شما منظورتون چیه؟! نکنه...
آقا وحید با نگاهی مهربان رو به برادرزادهاش گفت:
_آره عمو جون. ما امشب برای خواستگاری از تو اینجاییم
شیرین نگاهی مبهوت به پدرش کرد و پرسید:
_ بابا؟! من چیزی در این مورد نمیدونستم. بهتر نبود که...
_ عموت دوست داشت چیزی بهت نگیم تا خودش بیاد مطرح کنه.
_ ولی آخه...
_ آره عمو جون، من خواستم. حتی فرهاد هم چیزی در این مورد نمیدونست ولی چون میدونستم اونم موافقه این تصمیم رو گرفتم.
_ولی عمو جون این درست نیست، حالا جواب من که محفوظه ولی اگر پسرعمو موافق نبود فکر نمیکنید که این کارتون یه جور تحمیله؟!
آقا وحید نگاهی به فرهاد که هنوز سرش پایین بود انداخت و گفت:
_من بهتر از هر کسی از درون قلب پسرم باخبرم دخترم. اگر میدونستم موافق نیست هرگز اقدام نمیکردم.
_ ولی پسرعمو همین چند روز پیش گفتن که...
_ دخترم گفتهها و شنیدهها رو بذاریم کنار. بگو ببینم عروس من میشی؟!
شیرین نگاهی به فرهاد که حالا سرش را بالا آورده و چشم در چشم دخترک منتظر جوابش بود کرد و دستی به پیشانیاش کشید و گفت:
_نمیدونم چی بگم عمو؟! شما منو شوکه کردین. اصلا انتظار این سؤال رو نداشتم. ولی...
دوباره نگاهی به فرهاد انداخت و ادامه داد:
_ پسرعمو برای من مثل...
_ عمو جان ما بزرگترها از چند سال پیش شما رو برای هم در نظر گرفته بودیم و امشب تصمیم گرفتم این مسأله رو مطرح کنم اگر موافقی چند دقیقهایی ...
شیرین برخاست و محکم و قاطع در چشمان مهربان عمویش خیره شد:
_متأسفم عمو، اگر ممکنه این بحث رو ادامه ندین.
_آخه چرا دخترم؟! ما فقط...
_ لطفا عمو جان. من اصلا نمیتونم به ازدواج با فرهاد حتی فکر کنم.
همه نگاهی به هم کردند و این آقا سعید بود که به میان حرف دخترش آمد:
_بشین دخترم. همونطور که عموت گفت ما قبلا در این مورد تصمیم گرفتیم. بشین و منطقی به حرفامون گوش بده.
_بابا؟! چی میگین شما؟! من نمیتونم به این خواستهی شما تن بدم...
نگاهی به عمویش کرد و تکرار کرد:
_متأسفم عمو. متأسفم
و بلافاصله راه طبقهی بالا را در پیش گرفت ولی با صدای فرهاد از رفتن باز ایستاد و به سمت او برگشت. فرهاد از جا بلند شد و جلوی راه پله ایستاد و به شیرین که نیمهی راه پلهها ایستاده بود نگاهی کرد و گفت:
_دخترعمو همونطور که بابا گفتن این خواستهی من هم هست و از سالها پیش بنای این ازدواج گذاشته شده و من هم اطلاع داشتم. اما شما برای رد کردن این درخواست دلیلی نیاوردین. میتونم بپرسم دلیلتون برای این رفتار و رد کردن من چیه؟! آیا من...
شیرین بیحوصله حرفش را قطع کرد و گفت:
_خیر پسرعمو شما هیچ ایرادی ندارین. منتها مرد ایدهآل من نیستین. من هم ایدهآل شما نیستم. شما میتونین دختری بهتر از من پیدا کنین که مناسب شما باشه. شما برای من با شاهین و شروین فرقی ندارین...
_ولی من نه شروینم، نه شاهین و نه برادرتون... جواب من این نبود؟! نمیخوام مجبورتون کنم درخواست منو قبول کنین. دلیل رد کردن درخواست ازدواجمو میخوام بدونم. اینکه فقط بگین متأسفم و برید برای من جواب قانع کنندهایی نیست، من میخوام...
_ فکر نمیکنم برای جواب منفی دادن دلیل قانعکننده واجب باشه. به هرحال جواب من نه هستش. ممنون میشم به این بحث ادامه ندین.
_ولی من از شما دلیل قانعکننده میخوام
★★★★★★
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_37 لبخند روی لبان شیرین خشک شد. نگاهی به پدرش انداخت. س
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_38
_ اگر از نظر شما مشکلی ندارم باید دلیل نه گفتن شما رو بدونم دخترعمو.
سکوتی محو سالن را فرا گرفته بود. شیرین نگاهی به همهی افراد خانواده کرد و گفت:
_ لازم نمیبینم دلیلش رو بهتون بگم پسرعمو. ولی اصل دلیلم اینه که شما رو مثل برادر خودم میدونم و نمیتونم...
_ خواهش میکنم این دلیل رو به من نگین، برای من قابلقبول نیست.
_یعنی چی قابلقبول نیست؟! من برای اینکه از شما خوشم نمییاد باید دلیل بیارم؟! دلیل شما چیه برای این همه اصرار؟!
_خب معلومه من از بچگی به شما علاقه داشتم، خیلی وقته از این موضوع اطلاع دارم و دلیل علاقهام به شما هم...
شیرین حرفش را قطع کرد:
_هه، جالبه، ظاهرا اینجا تنها کسی که بیاطلاع بوده من بودم.
_برای شما زود بود که درگیر این موضوع بشین، من خودمم مخالف بودم پدر مطرح کنه، حتی امشب هم اطلاع نداشتم که قراره این موضوع مطرح بشه، سالها پیش خانوادهها...
_زود بود؟! به نظرتون اگر یه بچه رو برای پسرعموش درنظر بگیرن و بدون خواست و اطلاع خودش بِبُرن و بدوزن زود نیست فقط برای دونستن از این تصمیمات زود بود؟! اون موقع که من چیزی حالیم نبود خانوادهها این تصمیم رو گرفتن زود بود نه حالا یا این چندسال اخیر، ببینین پسرعمو من براتون احترام خاصی قائلم ولی شما مرد ایدهآل من نیستین.
فرهاد یک پایش را روی اولین پله گذاشت و گفت:
_مرد ایدهآل شما چه مردیه؟! میشه بدونم؟!
شیرین پوفی کشید و گفت:
_قطعا شما نیستین، دلیلی هم نداره بدونین.
_ولی من میخوام بدونم.
_اصرارتون برای من تعجب برانگیزه پسرعمو...
_ و اصرار شما هم دخترعمو...
شیرین دو پله پایینتر آمد و دقیقا یک پله بالاتر از فرهاد ایستاد.
مستقیم نگاهش کرد و گفت:
_ من از شما بدم مییاد. کافیه یا بازم بگم؟!
آقا سعید فریاد زد :
_شیــــــــریــــن...
فرهاد دستش را رو به عمویش بالا آورد و گفت:
_بذارین حرفشو بزنه عمو...
و خطاب به شیرین ادامه داد:
_ادامه بده، بازم میخوام بدونم.
پوزخندی لب شیرین را کش داد:
_ ولی به نظر من کافیه.
فرهاد دستش را پایین آورد و گفت:
_میخوام بازم بدونم، ادامه...
_باشه میگم، شما برای من مناسب نیستی، علاقهایی بهتون ندارم، به نظر من یه مرد ساکت و آروم نمیتونه مرد زندگی پرشور و هیجان من باشه، نمیتونه از حقش دفاع کنه، نمیتونه حرف بزنه، همیشه تو سریخور و بدبخته، من دلم میخواد همسرم خوش سروزبون باشه نه مجسمهی سکوت، میخوام شوهرم پابهپای شیطنتام بیاد نه فقط لبخند آروم بزنه و ماست باشه، لباس پوشیدنتو دوست ندارم، امروزی نیستی، هیچوقت با لباسی غیر از کت و شلوار ندیدمت، گاهی فکر میکنم توی خواب هم کتوشلوار تنته، خیلی ساده لباس میپوشی، من از همچین مردی بدم مییاد، متنفرم ازت، ولی چون پسرعموم بودی و قراری نبود و نداشتیم برام اهمیتی نداشت که چه رفتار و شخصیت و ظاهری داری، ولی الان وضع فرق میکنه، مجبورم بگم از شما متنفرم و شما رو لایق همسری خودم نمیدونم...
فرهاد شکست!
درهم شکست، از درون شکست...
اما تنها نگاهش کرد. ساکت و مستقیم دقیقهایی به چشمان زیبای شیرین خیره شد و پلک نزد. شیرین اما کم نیاورد و مستقیم به چشمان فرهاد نگاه میکرد. منتظر بدترین حرف و عکسالعمل از طرف فرهاد بود ولی تنها عکسالعمل فرهاد برداشتن پایش از روی اولین پله صاف ایستادن در مقابل او و زل زدن در چشمانش بود. چند لحظه بعد به حرف آمد. با صدای کمی لرزان ولی قاطع و محکم گفت :
_ نظر و خواستهات برای من قابل احترامه. نفرت توی چشمات موج میزنه و این یعنی حرفات واقعیه، پس من درخواست خودم و تصمیم خانوادهها رو پس میگیرم و از ته دل برات آرزوی خوشبختی مینم و امیدوارم همین نفرت رو روزی تو هم توی چشمای من ببینی و پشیمون نشی از حرفهای امشبت...
از شیرین رو برگرداند و ادامه داد:
_ برای من شما از امروز مثل یک خواهر هستین. نه کمتر و نه بیشتر....
دست به جیب برد و سوئیچ ماشین را بیرون آورد و روی میز کنار دیوار گذاشت و رو به پدرش گفت:
_من پیاده میرم بابا. ماشین رو براتون میذارم.
سپس رو به آقا سعید ادامه داد:
_عمو جان من به خواستهی شیرین احترام گذاشتم لطفا شما هم بذارین. چون حتی اگر همین الان جلوی چشمای خودم حرفاشو پس بگیره از نظر من این تصمیم منتفیه و حاضر نیستم با ایشون ازدواج کنم. پس لطفا اونو مجبور به انجام کاری برخلاف میل من و ایشون نکنین.
سپس به سرعت و با قدمهای محکم از سالن و خانهی عمویش خارج شد. شروین به دنبالش رفت اما نتوانست او را پیدا کند چون فرهاد دلشکسته و غمگین در کوچه پس کوچه های تاریک شهر از نظر ناپدید شد.
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_38 _ اگر از نظر شما مشکلی ندارم باید دلیل نه گفتن شما
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_39
پانزده روز از شب خواستگاری سپری شد و در این روزها لحظات سختی بر هر دو خانواده گذشت .
آقا سعید بعد از رفتن خانوادهی برادرش با عصبانیت به اتاق شیرین رفت و به او گفت از امشب دیگر دختری به نام شیرین ندارد و برایش مهم نیست که از این بعد او چگونه زندگی کند و چه همسری اختیار میکند و عملاً دیگر او را نادیده خواهد گرفت.
برادرانش هم هرکدام او را توبیخ کردند که رفتار مناسبی با عمویشان نداشته و باعث و بانی شکرآب شدن روابط دو خانواده تنها اوست.
اما فرهاد، او شب را به منزل بازنگشت. فردا و پسفردا هم خبری از او نشد تا اینکه بعد از سه روز با پدرش تماس گرفت و گفت که حالش خوب است و فقط میخواهد مدتی به تنهایی خلوت کند و به محض روبهراه شدن اوضاعش به منزل برمیگردد.
بعد از پانزده روز فرهاد با سرورویی ژولیده به خانه بازگشت، ریشهای نتراشیده و لباسهای نامرتب خبر از حال و اوضاع ناآرامش میداد.
مادر از دیدنش خوشحال شد ولی اوضاع بهم ریختهی پسرش اشک به دیدگانش آورد. آقا وحید دست کمی از همسرش نداشت ولی مرد بود و مقاومتر.
فرهاد سلامی کرد و راه اتاقش را در پیش گرفت مادر صدایش زد ولی آقا وحید او را به سکوت دعوت کرد و گفت:
_فعلا بذار راحت باشه، بعد باهاش صحبت میکنیم .
فرهاد آرام در اتاقش را باز کرد و وارد شد، اولین چیزی که به چشمش خورد تلسکوپ کنار پنجره بود که فقط به امید هربار دیدن شیرین جابهجایش نکرده بود.
به سرعت به کنار پنجره رفت و با ضربهای محکم تلسکوپ را به سمتی پرت کرد، از صدای افتادن تلسکوپ وحید و مینا خود را به اتاقش رسانده و وارد شدند. در نگاه اول چشمشان به تلسکوپ افتاده و داغون شده افتاد و بعد به فرهاد که کنار پنجره ایستاده و چنگ به موهایش میزد .
مادر آرام صدایش زد ولی فرهاد بیآنکه برگرد گفت:
_خواهش میکنم تنهام بذارین مامان، خودم میام پایین
آقا وحید و مینا خانم به آرامی و نگران اتاق را ترک کردند و در را پشت سرشان بستند. فرهاد کمی در اتاق قدم زد و بعد در حالی که به شدت عصبی بود حولهاش را برداشت و وارد حمام شد.
ساعتی بعد مرتب و آماده از اتاقش بیرون آمد و یکراست به سمت آشپزخانه رفت، در حالی که مادرش را صدا میکرد در یخچال را باز کرد و گفت:
_ناهار چی داشتیم مامان؟!
مینا وارد آشپزخانه شد و جواب داد:
_استانبولیپلو مامان جان. برات گرم کنم؟!
_بله بیزحمت. خیلی گرسنمه.
مینا نگاهی به پسر لاغر و تکیدهاش انداخت ولی هیچ نگفت و مشغول گرم کردن غذا شد.
آقا فرهاد وارد آشپزخانه شد و گفت:
_برای منم یه چای بیار خانم.
دو مرد پشت میز آشپزخانه نشسته بودند، یکی متفکر و مشغول بازی با نمکدان روی میز، دیگری خیره به پسر شاخ شمشادش که اکنون با حالی زار روبرویش نشسته...
_فرهاد بابا، دنیا به آخر نرسیده، گرچه شیرین...
فرهاد حرف پدرش را قطع کرد:
_بابا یه موضوعی بود میخواستم بعد از روشن شدن قضیهی شیرین باهاتون صحبت کنم. الان وقتشه، حدودا دوماه پیش ساسان دوست دوران دانشگاهم برای شراکت و همکاری به من پیشنهاد کار داد، دوساله تو انگلیس یه شرکت "..." تأسیس کرده، میخوام پساندازم رو تو شرکتش سرمایهگذاری کنم، یه مدتی هم باید برم اونجا و تو شرکت کار کنم چون هم شریکم و هم سرمایهگذار و هم عضو هیئت مدیره شرکت...
مینا حرف پسرش را قطع کرد:
_یعنی چی مامان جان؟! میخوای بری اون سر دنیا؟! فکر من و باباتو نکردی؟!
_مامان من که تا آخر عمرم وبال گردن شما نیستم. بالاخره باید مستقل بشم، بهترین موقعیت کاری به من پیشنهاد شده، دوست دارین بشینم اینجا؟!
مینا تا خواست جواب پسرش را بدهد آقا وحید خیره به چهرهی پسرش گفت:
_نه بابا. اگه کار مناسبیه و موقعیت خوبی داره و به دوستت اعتماد داری پیشنهادش رو رد نکن. من و مادرت مثل همیشه پشتت رو خالی نمیکنیم و کنارتیم.
_ چی داری میگی وحید؟! اون سر دنیاست نه بغل گوشمون، من راضی نیستم.
_مامان چه اون سر دنیا باشه چه بغل گوشتون من این پیشنهاد رو قبول کردم، تصمیم داشتم با شیرین برم ولی الان تنها میرم، لطفا مانع پیشرفتم نشین.
_ولی مامان تنهایی و تو کشور غریب...
آقا وحید حرف آخر را زد:
_هرکاری که صلاح میدونی درسته انجام بده پسرم، برو و مطمئن باش دعای خیر من و مادرت پشت سرته، میدونم موفق میشی و ما رو سربلند میکنی.
★★★★
💟💟💟
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_39 پانزده روز از شب خواستگاری سپری شد و در این روزها لح
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_40
یک ماه بعد فرهاد در حالی که چمدان بزرگش را دنبال خود میکشید به تنهایی وارد فرودگاه شد. ترجیح داده بود در خانه از پدر و مادرش خداحافظی کند و از آنها بخواهد او را همراهی نکنند.
با نشستن روی صندلی هواپیما چشمانش را بست و اولین تصویری که پشت پلکهای بستهاش دید، تصویر چهرهی خندان شیرین بود. بغضی گلویش را فشرد. چشم باز کرد و از پنجره هواپیما نگاهی به آسمان آبی کرد. با خود گفت این آخرین باری است که آسمان کشورش را میبیند، در دل برای شیرین آرزوی خوشبختی کرد ولی دلش به حال خودش سوخت که سالها عشقی واهی را در دل پرورانده بود. همهی برخوردها، شوخیها، رنگبهرنگ شدنها را همچون فیلمی از نظر گذراند و دنبال دلیلی برای حرفها و دلایل شیرین میگشت ولی هر چه فکر کرد هیچ دلیل خاصی برای آن همه نفرت پیدا نمیکرد. سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشمانش را بست و این بار با خود عهد کرد نام و خاطرهی شیرین را برای همیشه از یاد ببرد و تا ابد قید انتخاب دختر دیگری را نیز بزند، دوست نداشت برای بار دوم شکست بخورد، تجربهی همان عشق ناکام را برای تمام عمرش کافی میدانست و ترجیح میداد برای همیشه آتش این عشق و علاقه را خاموش کند.
★★★★
شیرین که از رفتار پدرش در این یکماه کلافه شده بود به دیدن عمویش رفت تا هم از او بهخاطر رفتار تندش عذرخواهی کند و هم از پدرش و رفتار تند او گله کند ولی با رفتار سرد عمویش و شنیدن خبر مسافرت فرهاد، مغموم و شوکه به خانه بازگشت و سعی کرد با شرایط جدیدش کنار بیاید. آقا سعید تنها یک بار با برادرش صحبت کرد و بهخاطر اوضاع پیش آمده عذرخواهی کرد و وقتی آقا وحید از وی خواست که رابطهی دو خانواده بهخاطر این دو جوان قطع شود خجالتزده درخواستش را پذیرفت. از نظر او اینطور بهتر بود، ولی همان شب به شیرین گفت که رابطهی پدر و فرزندیاش با او را هم قطع خواهد کرد انگار که دختری ندارد. در نهایت به کلی او را از خانواده طرد کرد. برادرها حق را به پدر داده و تنها از روی تأسف سری تکان دادند. ستاره خانم نگران روزهای پیش رو از شوهرش خواست در تصمیمش تجدید نظر کند ولی آقا سعید برای اولینبار با تندی از وی خواست در این مورد دخالتی نکند و نمیخواهد حرفی از او بشنود...
★★★★
دو ماه بعد از رفتن فرهاد، شیرین سرکلاس درس بود و فرهاد پشت میز کارش در لندن...
هرکدام فقط یک هدف داشتند، موفقیت!
_فرهاد داریم با بچهها میریم بیرون تو نمیایی؟!
فرهاد عینکش را از چشم برداشت و گفت:
-نه شما برید، خوش بگذره من یکم کار دارم.
ساسان جلو آمد و روی صندلی کنار میز فرهاد نشست و گفت:
-کار هیچ وقت تمومی نداره، یکم به فکر خودت باش، دو ماهه اینجایی بکوب داری کار میکنی. پاشو بریم یکم تفریح کنیم و خوش بگذرونیم.
فرهاد خندهای کرد و در حالی که عینکش را روی چشم میگذاشت و سری تکون میداد گفت:
_این تفریحات فقط به درد خودت میخوره، تو برو با این تفریحات خوش باش، بذار ما هم به کار خودمون برسیم.
ساسان خنده بلندی کرد و گفت:
_آهان، پس از تفریحات ما خوشت نمیاد، خب زودتر میگفتی بابا. اگه دوست نداری بری میون شلوغی کاری نداره که، تو خونه برپا میکنیم، دوتایی با هم و البته با دوتا مهمون دیگه...
فرهاد از بالای عینکش نگاه تندی به او کرد، ساسان که خودش را سرگرم بازی با ناخنش کرده بود، به محض اینکه زیر چشمی نگاه شیطنت آمیزی به فرهاد انداخت، مرد جوان با حرص گفت:
_پا میشی میری یا با اردنگی پرتت کنم بیرون؟!
ساسان مجددا خندهی بلندی کرد و در حالی که دستانش را به نشانهی تسلیم بالا میبرد گفت:
_نه آقا، پا میشم میرم شما به خودت زحمت نده.
فرهاد سری تکان داد و دوباره مشغول کارش شد ولی ساسان ول کن نبود.
_فقط...
فرهاد فقط نگاهش کرد و منتظر ماند حرفش را بزند:
_هووم ...فقط اگر نظرت عوض شد یک زنگ بزن سریع ردیفش ...
قبل از این که حرفش تمام شود فرهاد خودکاری که دستش بود را به سمتش پرتاب کرد. ساسان با خندهای بلند جا خالی داد و از اتاق بیرون رفت.
در را بست و چند لحظه به در بسته خیره شد. او بهتر از هرکس میدانست که فرهاد اهل تفریحات این چنینی نیست، ولی از اینکه میدید دوستش در خود فرو رفته و تمام لحظات خود را فقط به کار اختصاص داده ناراحت بود. دوست داشت برای مدتی هم که شده او را از لاک خود بیرون بیاورد ولی فرهاد مقاومتر از این حرفها بود.
از وقتی فرهاد پیشنهادش را قبول کرد و آمد کارها خیلی بهتر داشت پیش میرفت. قرار شده بود تا وقتی منزل مناسبی پیدا کند، هم خانهی ساسان باشد و ساسان از این بابت خیلی خوشحال بود که بعد از چند سال تحمل تنهایی اکنون بهترین دوستش هم خانهی اوست...
💟💟💟
@Romankade, mano aziyat nakon .pdf
حجم:
1.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, mano aziyat nakon.apk
حجم:
1.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, mano aziyat nakon.epub
حجم:
201.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
منو اذیت نکن ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته: : نیلوفر دلیریان
📖 تعداد صفحات : 230
💬خلاصه:
نیاز دارم مدتی نباشم ؛ سفر کنم به جایی ک هیچ کسی را نشناسم ، به جایی ک هیچ کسی مرا نشناسد … دور باشم و رها سبُک باشم و آزاد … آدم هایی را ببینم ، ک هیچ تصور بدی از آنها ندارم ، مسیرهایی را بروم ، ک تا به حال نرفته ام ، عطرهایی را بزنم ، ک تا به حال نزده ام ، و لباس هایی را بپوشم ، ک تا به حال نپوشیده ام … در مکان هایی بنشینم ، ک هیچ خاطره ای را برایم زنده نمی کنند ، موسیقی هایی گوش کنم ، ک مرا یادِ کسی نمی اندازند ، و نوشیدنی هایی بنوشم ، ک مرا بیخیال تر از همیشه کنند … نه به کسی فکر کنم ، نه نگرانِ چیزی باشم ، نه از پیشامدِ پیش نیامده ای بترسم ! من نیاز دارم مدتی در خنثی ترین حالتِ ممکن باشم …
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #منو_اذیت_نکن
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_40 یک ماه بعد فرهاد در حالی که چمدان بزرگش را دنبال خود
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_41
★★★★
_ شیرین چرا تنها نشستی؟
دخترک سر برگرداند و دوستش با دیدن مهلقا که به سمتش میآمد. لبخندی زد و گفت:
_همینطوری، منتظر کلاس بعدیم.
_ برات ساندویچ گرفتم عزیزم.
_ دستت درد نکنه. زحمت کشیدی.
مهلقا گازی به ساندویچش زد و گفت:
_ چه زحمتی؟! تو همین مدت کوتاه که از دوستیمون میگذره خوب شناختمت، میدونم ناهار نمیخوری مگه اینکه یکی به زور تو حلقت کنه، دختر اینجوری پیش بری میمیریا...
شیرین لبخند تلخی زد و هیچ نگفت.
مهرقا نگاهی به او انداخت و ادامه داد:
_ از روز اول که دیدمت یه غمی تو چشمای شیطونت بود، میدونم که دختر شیطون و پر جنب و جوشی هستی ولی اینکه چرا انقد آروم و غمگینی رو نمیدونم.
شیرین ساندویچش را باز نکرده کنار خود گذاشت و گفت:
_درست حدس زدی من تا دوماه پیش دختر شاد و شلوغی بودم ولی الان نه، یه اتفاقاتی افتاد که من برخلاف میلم مجبور شدم دل عزیزانمو بشکنم. نمیگم پشیمونم ولی چون برخورد تندی باهاشون داشتم عذاب وجدان دارم. الانم اینجام. تنها، غمگین، بیشور و شوق.
_ شکست عشقی خوردی؟
این را مهلقا با لبخند و کنجکاوی پرسید. شیرین لبخندی زد و گفت:
_ نه، باعث شکست عشقی یکی دیگه شدم
مهلقا با همان کنجکاوی پرسید:
_ تو...؟!
_آره خواستگاری پسرعموم رو که ظاهرا از بچگی برای هم در نظر گرفته شده بودیم و همه اطلاع داشتن جز من، رد کردم و این باعث کدورت بین دو خانواده شد و پدرم منو طرد کرد، وقتی دانشگاه شیراز قبول شدم خداروشکر کردم، پیش خودم گفتم وقتی جلوی چشاش نباشم دلتنگم میشه و سراغمو میگیره ولی دلتنگ که نشد هیچ خیلی هم خوشحاله که دیگه کنارش نیستم، خرجی هم مامان برام میفرسته، بهخاطر همین دنبال یه کار نیمه وقتم که خودم خرج درس و دانشگاهمو در بیارم.
مهلقا با دهانی باز و متعجب لب زد:
_ یعنی پدرت تا این حد مستبد و زورگوئه؟! تو مگه حق انتخاب نداری که بهخاطرش اینجوری باهات رفتار میکنن؟
_ بابام نه زورگوئه و نه مستبد، همیشه هم منو بیشتر از داداشام دوست داشت، ولی من رو باعث و بانی اختلاف بین دو خانواده میدونه و به شدت هم موافق فرهاده و اونو لایق من میدونه. نه تنها پدرم بلکه تمام اعضاء خانواده دوستش دارن، الحق هم پسر خوبیه و نمیشه منکر خوب بودنش شد، ولی من...
_ولی تو چی؟! اگه پسر خوبیه چرا رد کردی؟! پسر خوب توی این زمونه کم پیدا میشه اونوقت تو رد کردی؟!
_بهخاطر همون حق انتخابی که تو گفتی، فرهاد انتخاب من نبود هر چقدر هم خوب باشه بازم انتخاب دیگران بود، من میخوام خودم انتخاب کنم نه دیگران...
مهلقا لبهایش را بهم فشرد و گفت :
_ والا چی بگم؟! صلاح کار خویش خسروان دانند.
★★★★
_یعنی چی نمیخوام بشنوم سعید؟! بچهم تو غربت داره دنبال کار میگرده که خرج خودشو در بیاره اونوقت تو میگی به من چه؟! مگه تو پدرش نیستی؟!
_نه خانم نیستم، خیلی وقته گفتم من دیگه پدرش نیستم، هرکاری دلش میخواد بکنه برام مهم نیست
_ سعـــــید؟...
_بلــــه؟! چیه هی سعید سعید میکنی؟
_ تو چرا اینجوری شدی؟! شیرین هنوز به حمایت نیاز داره، برای کار کردن خیلی بچه است. یادت رفته دخترت سنگینتر از خودکار بلند نکرده؟! خودت یادش دادی که...
سعید حرف ستاره را قطع کرد و گفت:
_ یادم نرفته، بله خودم یادش دادم، الانم یاد بگیره از خودکار سنگینتر بلند کنه...
صدای زنگ تلفن به مشاجرهی زن و شوهر پایان داد، شیرین بود که میخواست به مادرش اطلاع دهد که در یک کارگاه قالیبافی به عنوان بافنده کار پیدا کرده است.
ستاره خانم از اینکه دخترش هم کار کند هم درس بخواند ناراحت بود، به شیرین گفت:
_مادر نمیخواد کار کنی، خودم برات پول میفرستم، نگران شهریهات هم نباش، بابات میده...
نگاهی به شوهرش انداخت و ادامه داد:
_بابات خودش خواسته تو درس بخونی پس خودشم باید شهریهتو بده
سعید خشمگین نگاهی به همسرش انداخت و بلند به طوری که شیرین هم بشنود گفت:
_برام مهم نیست درس بخونه یا نخونه من هیچ هزینهایی برای دخترت نمیفرستم
ستاره جلوی دهانی گوشی را گرفت که شیرین صدای پدرش را نشوند ولی دیر شده بود شیرین همهی حرفهای پدرش را شنیده بود، با بغض به مادرش گفت:
_نگران نباش مامان کارش خوبه، وقتی کلاس ندارم میرم بافندگی، شبها هم درس میخونم، میتونم از پسش بر بیام مامانم، نگران نباش
اشکی از گوشهی چشم ستاره چکید و گفت:
_باشه مامان، ولی منم کمکت میکنم، زیاد خودتو خسته نکن.
_چشم مامان جان، به بابا و بقیه سلام برسون، سلاله رو هم ببوس، کاری نداری دیگه؟!
_نه مامان، مراقب خودت باش، خوب درس بخون
_چشم، شما هم مراقب خودت و بابا باش. خدانگهدار
_خدانگهدار دخترم
ستاره گوشی را سرجایش گذاشت و به تندی گفت:
_واقعا که سعید...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_41 ★★★★ _ شیرین چرا تنها نشستی؟ دخترک
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_42
حرفش را نیمه تمام رها کرد و به اتاقش پناه برد، شیرین هم به محض قطع کردن تلفن غمگین و دلشکسته به گریه افتاد. پدرش پدر همیشگیاش نبود و شاید دیگر هیچوقت دوباره آن پدر مهربانش نشود
کارگاه قالیبافی توسط عمهی مهلقا اداره میشد، خانمی مسن و بسیار مهربان و خوشرو که در اقتدار و مدیریت زبانزد خاص و عام بود.
وقتی مهلقا با او در مورد شیرین صحبت کرد مهتاج خانم با خوشرویی پذیرفت و از فردای آن روز شیرین بعد از دانشگاهش یک راست به کارگاه میرفت و چند ساعتی بافندگی میکرد.
مهتاج خانم از کار شیرین راضی بود و حقوق هر روزش را همان روز پرداخت میکرد. تنها مشکل شیرین دلتنگی برای اعضاء خانواده و به ویژه پدرش بود.
شبها تا نزدیک صبح مشغول درس خواندن بود چون نمیخواست باعث سرشکستگی پدرش شود.
کار و درس زیاد از شیرین دختری لاغراندام و رنجور ساخته بود که در نگاه اول بیشباهت به یک دختر بیمار نبود.
روزی مهتاج خانم او را به دفترش فرا خواند و به او گفت:
_دخترم! ساعات کاری تو خیلی زیاد شده، کار کردن زیاد توی کارگاه ممکنه به ریههات آسیب بزنه، کار بهتری سراغ نداری؟!
شیرین نگران از اینکه مهتاج خانم قصد اخراج کردنش را دارد گفت:
_نه به خدا، تو رو خدا خانم اخراجم نکنین، من به این کار احتیاج دارم خواهش میکنم من رو...
_دخترم من نمیخوام اخراجت کنم، فقط میبینم که داری به خودت آسیب میزنی، سعی کن کار بهتری پیدا کنی ولی تا اون موقع تو یکی از بهترین کارکنان اینجایی و من اخراجت نمیکنم، ولی واقعا این کار مناسب دختر حساس و ظریفی مثل تو نیست، رنگت پریده و زرده، اینطوری که تو کار میکنی تا یک ماه دیگه از پا میافتی عزیزم.
شیرین سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت:
_مجبورم خانم، باید خرج دانشگاهمو در بیارم، هیچ خرجی که نداشته باشم باید شهریهی ترم بعد رو از الان آماده کنم، میدونم خوب کار نمیکنم ولی شدیدا به این کار نیاز دارم، خواهش میکنم تحملم کنین.
بغض کرد و با چشمانی اشکی به مهتاج خانم نگاه کرد، چشمان پر از اشک او مهتاج خانم را متأثر کرد و او باز به شیرین اطمینان داد که اخراجش نخواهد کرد و شیرین را با خیالی راحت به سرکارش فرستاد، اما از آیندهی این دختر بیم داشت و نگران حال او بود.
شب به دیدن خانوادهی برادر رفت و از مهلقا خواست تا بیشتر هوای دوستش را داشته باشد مهلقا که از تمام اتفاقات زندگی شیرین خبر داشت همه چیز را برای عمهاش تعریف کرد و از او خواست که به شیرین چیزی در اینباره نگوید.
یک ماه بعد با یک سرماخوردگی ساده و اولین سرفههای خشک و پیاپی شیرین، مهتاج خانم نگران شد، ولی شیرین به او اطمینان داد که حالش خوب است و به پزشک مراجعه کرده و فقط یک سرماخوردگی ساده است. اما در واقع خودش هم میدانست این حال و روز غیر طبیعی است و تا به حال اینگونه سرما نخورده بود
***
از آنسو فرهاد خود را غرق کار کرده و هربا که با خانوادهاش تماس برقرار میکرد، نهایتا به بیش از پنج دقیقه نمیرسید زیرا نمیخواست فکر و ذهنش به سمت شیرین و خانوادهی عمویش کشیده شود و سؤالی راجع به آنها بپرسد، در نتیجه خیلی زود تماس را قطع میکرد.
ساسان او را با یک گروه از جوانان ایرانی آشنا کرده بود که هر وقت از کار و درس خسته میشدند در یک کافیشاپ ساده و دنج دور هم جمع میشدند و گیتار میزدند و آواز میخواندند.
فرهاد کمکم از آنها خواندن و نواختن را آموخت، شیدا دختر دانشجوی زیبا و خوشرویی بودکه سعی میکرد به فرهاد نزدیک شود و وقتی علاقه او را به خواندن و گیتار نواختن دید کمکش کرد تا خوب گیتار زدن و خواندن را یاد بگیرد.
دوست داشت بداند این پسر فوقالعاده با وقار چرا آنقدر مغموم و غمگین میخواند ولی فرهاد هیچ حرفی از عشقش برای کسی جز ساسان نزده بود.
مدت بعد فرهاد یکی از بهترینهای گروه شده بود که با صدای سوزناک و غمگینش حتی افراد خارجی حاضر در کافیشاپ را تحتتأثیر خود قرار میداد و این خواندنهای با سوز و گداز تنها راه آرامش فرهاد بود.
★★★★★
💟💟💟
@Romankade, Talangore Siah .pdf
حجم:
2.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Talangore Siah.apk
حجم:
709.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱