eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
عملیات اکشن @Romankade ✍🏻نویسنده: دیوید کماندو 📖تعداد صفحات : 112 💬خلاصه : داستان درمورد شادی فرهمند این دختر به شدت روحیه گانگسترمنانه داره صاحب یه شرکت واردات و صادرات قطعات کامپیوتره که از پدربزرگش بهش ارث رسیده با کسی به نام ارشام پارسا شریک می شه یکی از خریدارای شرکت ازش شکایت می کنه پلیس ازش یه سری مدارک می خواد که بوسیله همونا متوجه شدن که این دختر با ارشام شریکه، یه قاچاقچی بزرگ موادمخدر و از زیرشاخه های ابلیس مغز این باند سرگرد اریا فرهمند بهش پیشنهاد یه ماموریتو می ده ماموریتی که زندگی این دخترو به کل عوض می کنه... 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_51 _دستمو ول کن، چرا اینطوری می‌کنی فرهاد؟! ولم کن...
رمان ✍به قلم:مستانه بانو دست چپش را جلوی دهانش گرفت و شوکه اشک‌ها یکی‌پس‌از دیگری از چشمان درشت و زیباش فرو ریخت، هضم این حجم از شوک‌هایی که از بدو ورود بر پیکر نحیف و بیمارش وارد شده بود برایش خیلی سنگین و غیرقابل تحمل بود، "چطور ممکنه؟ " این را با صدای بلند به زبان آورد و رویش را به سمت فرهاد گرفت و ادامه داد: _ من باورم نمی‌شه؛ چطور ممکنه؟! همه‌تون این نقشه‌هارو کشیدین که فقط من زن تو بشم؟! یعنی بابا تا این حد از من متنفر شده بود؟! یعنی تو تا این حد مغرور و دورو بودی؟! فرهاد پوزخندی زد و رویش را به سمت راست چرخاند، لب بالایش را به دندان گرفت، کمی تأمل کرد و مجددا به سمت شیرین برگشت: _ تو پیش خودت چی فکر کردی؟! من اگه دورو بودم و می‌خواستم برات نقشه بکشم تو همون ایران این‌کارو می‌کردم نه اینجا، در ضمن همون شبی که به من جواب رد دادی به عمو گفتم که حتی اگر خودت هم بخوای من دیگه حاضر نیستم باهات ازدواج کنم. یادت که نرفته؟! مسئول بیماری تو هم من نیستم، اینم که یادت نرفته؟! پس برای خودت آسمون‌وریسمون نباف... پوزخندش را تکرار کرد و ادامه داد: _ عمو هم به کسی جز برادرزاده‌اش اعتماد نداشت که یه دونه دختر لوسش‌و بهش بسپاره‌، منم نتونستم به عمو نه بگم، پیش خودت فکر نکن که الان زن منی خیلی خوشحالم، نه؛ دیدنت و بودنت آزارم می‌ده ولی چاره‌ایی نیست چند ماهی باید تحملت کنم. تنه‌اش را از دیواری که به آن تکیه داده بود برداشت و چند قدمی به سویش برداشت، با رسیدن به نزدیک شیرین خم شد و رو‌دررو، چشم در چشمان اشک‌آلود شیرین دوخت و با قساوت و سنگ‌دلی، آرام و شمرده گفت: _ تو دیگه برای من هیچ ارزشی نداری، بود و نبودت برام هیچ فرقی نداره، مسئولیتی به گردنم هستی که بنا به حرمت فامیلی قبول کردم، سینه‌ی اون عاشق سینه‌چاک بسته شده نه تو رو می‌خواد نه هیچکدوم از هم‌جنسات‌و، فکر نکن عاشقتم و برات نقشه کشیدم، نه، من ازت متنفرم، این‌و توی مخت فرو کن که هیچ اهمیتی برای من نداری، زودتر خوب‌شو و برگرد که دیگه هیچ‌وقت نبینمت، چون با هر بار دیدنت یادم می‌افته زن‌ها لیاقت عشق‌و ندارن، مخصوصا تو... صاف ایستاد ولی هنوزم چشم‌درچشم شیرین بود، پوزخندی زد و ادامه داد: _ چند ماه مهمون منی و فقط تحملت می‌کنم، فقط همین، الانم بلندشو اتاقت‌و نشونت بدم، باید برم بیرون، قرار دارم. شیرین دل‌گیر از این همه قساوت فرهاد، اشک چشمانش را پاک کرد و به زور بغضش را فرو داد و گفت: _ می‌خوام با بابا حرف بزنم، باید همین الان من‌و برگردونه ایران؛ من اینجا نمی‌مونم فرهاد گردنش را به سوی شیرین چرخاند، اخم‌هایش را درهم کرد و گفت: _ این اتفاق بعد از اینکه کاملا خوب شدی می‌افته، چون طبق توافق من و عمو، تو تا زمانی که کاملا خوبِ‌خوب نشدی حق خروج از اینجارو نداری شیرین عصبی به فرهاد نگاه کرد و گفت: _ ولی من نمی‌خوام اینجا باشم، اصلا نمی‌خوام خوب بشم، لعنتی چی با خودت فکر کردی؟! من همون شیرینم، همونی که وقتی راه می‌ره زمین زیر پاش می‌لرزه، هنوز هم برای خودم کیا و بیا دارم. سریع‌تر به بابا اطلاع بده می‌خوام برگردم، اصلا حاضر نیستم که... با فریادی که فرهاد زد حرف در دهانش خشک شد: _بســــه... فریادش پرده‌ه گوش دخترک را لرزاند. مرد جوان عضلات صورتش را جمع کرد و با دست به سر تا پای شیرین اشاره کرد و با حالتی تحقیرآمیز ادامه داد: _تو چی فکر کردی؟! فکر کردی من مثل خانواده‌تم که لوس‌بازیات‌و تحمل کنم و هرچی گفتی بگم چشم؟! کور خوندی، پاشو بیا اتاقت‌و نشونت بدم، حوصله‌ی سروکله‌زدن با دختر لوسی مثل تورو ندارم شیرین. زود باش به سرعت به سمت چمدان شیرین رفت و با یک دست بلندش کرد و به سمت راه‌پله حرکت کرد. شیرین با تعجب فقط نظاره‌گر این تغییر رفتار و خشونت فرهاد بود، فرهاد که به کنار راه‌پله رسیده بود برگشت و با اخمی که هنوز بر چهره داشت حرفش را با تحکم بیشتری تکرار کرد: _ با تو بودم، گوشات که مشکل نداره! بلندشو دیگه، وقت ندارم که برای تو تلف کنم شیرین با چشمانی متعجب و خیس از اشک به آرامی از جایش بلند شد و به سمت فرهاد راه افتاد، این حجم از بی‌رحمی در فرهاد بی‌سابقه بود، به راستی مردی که با او سخن می‌گفت فرهاد بود؟! وقتی به نزدیک فرهاد رسید نگاهی به او انداخت ولی فرهاد با عصبانیت و اخم بر چهره به راه‌پله نگاه کرد و دستش را به آن سمت دراز کرد که یعنی " راه بیفت" شیرین نگاه از او گرفت و قدم به اولین پله گذاشت و دستش را به نرده‌ی پله گرفت تا تعادلش را از دست ندهد، آرام و با احتیاط حرکت کرد و فرهاد هم پشت سرش راه افتاد. 💟💟💟
@Romankade, Khosofe Cheshmanam .pdf
حجم: 1.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Khosofe Cheshmanam.apk
حجم: 724.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Khosofe Cheshmanam.epub
حجم: 161.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
خسوف چشمانم ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده : آسام 📖تعداد صفحات: 119 💬 خلاصه : شب بدون ماه یعنی خسوف . یعنی ماه ای که پشت خورشید پنهان شده . و در آخر این یعنی من!! چشمان من خسوف آدم ها ست، خسوفی از رازهای پشت پرده، از خاطرات فراموش شده، از تنهایی … 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
- اَلسَّلاَمُ‌عَلَيْكَ يَـاأَبَـاعَـبْـدِالـلَّـهِ‌الْحُسَیْنِ... ♥️ فرا رسیدن تسلیت باد. التماس دعا @Romankade
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_52 دست چپش را جلوی دهانش گرفت و شوکه اشک‌ها یکی‌پس‌از د
رمان ✍به قلم:مستانه بانو به بالای پله‌ها رسیدند و دخترک در مقابلش دو اتاق دید. به تصور اینکه اتاق او یکی از همان دو باشد، مستأصل ایستاد اما وقتی فرهاد به طرف چپ پیچید و قدم به راهرو گذاشت با تعجب نگاهش کرد؛ فرهاد برگشت و با اخم صدایش را بالا برد: _برای چی اونجا ایستادی؟! بیا دیگه! پاهات هم مشکل داره؟! لب‌های شیرین با حرص روی هم فشرده شد، دلش می‌خواست زودتر آنجا را ترک کند و به خانه‌ی پدرش برگردد. مسلماً رفتار سرد پدرش به مراتب گواراتر از تحقیرهای فرهادی بود که انگار زندگی در اروپا روی اخلاق وی نیز تأثیر گذاشته و او را تا این درجه از قساوت رسانده است اما مشکل اینجا بود که او به کشوری غریب پانهاده و برگشتنش به این راحتی‌ها نبود! به انتهای راهرو رسیدند، این‌بار شیرین با سه اتاق مواجه شد و همچنان سردرگم منتظر ماند تا فرهاد در اتاقش را باز کند و او با پناه بردن به آنجا از گلوله‌های توهین و تحقیر فرهاد در امان بماند. فرهاد در اتاق وسط راهرو را باز کرد: _اینجا سرویس بهداشتیه و به در سمت راست اشاره کرد: _این هم اتاق توئه دست شیرین روی دستگیره‌ی اتاق نشست، اما قبل از اینکه آن را به پایین بکشد صدای فرهاد مانع شد. اتاق روبه‌رو را نشان داد: _این‌جا هم اتاق منه. کاری داشتی من اینجام... شیرین دستگیره را پایین کشید و به چشم‌های فرهاد زل زد: _هیچ کاری باهات ندارم که بخوام بدونم اتاقت کجاست! فرهاد که در دل از رفتار خود عذاب می‌کشید و خیال داشت به او ملایمت نشان دهد، با این حرف شیرین جری شد و دست روی شانه‌ی شیرین که پشت به او و درحال ورود به اتاق بود، گذاشت و او را با شدت به طرف خود برگرداند: _ببین شیرین خانم! منم کاری باهات ندارم، یعنی اصلا تو رو لایق نمی‌دونم که بخوام کاری باهات داشته باشم، پس فکر نکن به روت خندیدم خبریه! شیرین با نفرت نگاهش کرد و شانه‌اش را از زیر دست فرهاد بیرون کشید، به سرعت وارد اتاق شد و تمام خشمش را بر سر در اتاق خالی کرد و آن را به هم کوبید؛ به در تکیه زد و بغضی را که برای چندمین بار سر باز کرده بود را رها کرد، چشمانش را روی هم فشرد و در دل برای عجز خود فریادهایی خاموش سر داد؛ حالا مانند حشره‌ای ناتوان خود را در تارعنکبوتی می‌دید که آزادی‌ای در پی نداشت و هر لحظه باید منتظر باشد تا عنکبوت غول پیکرش بیاید و او را ببلعد. 💟💟💟
سلام بهترین همراهان رمانکده. من یه توضیحی در مورد تعداد و زمان پارت‌گذاری رمان «احساس آرام» بدم. ما قبلا شب‌های فرد 2 تا پارت داشتیم و جمعه‌ها هم پارت نداشتیم. الان روال فرق کرده و هرشب پارت داریم ولی امکان اضافه شدن به پارت‌ها وجود نداره. پس من با شبی یک پارت بلند به جز جمعه‌ها در خدمتتون هستم. رمان جدید «ثاقب» که خلاصه‌ش رو قبلا براتون گذاشتم حق اشتراکی هست ولی به محض شروعش قسمتی از رمان رو بعد از «احساس آرام» برای آشنایی شما توی رمانکده می‌ذارم. فایل عیارسنج سه رمان کامل شده‌ی «غیث» «قائم مقام» و «روان‌پریش» هم تو کانال هست برای خرید اشتراک کانال وی‌آی‌پیشون می‌تونین به ادمین پیام بدین. @Romankade_R
به درخواست شما👆
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_53 به بالای پله‌ها رسیدند و دخترک در مقابلش دو اتاق دید
رمان ✍به قلم:مستانه بانو ساعتی بعد در حالی که با چشم دنبال چمدانش می‌گشت تا لباس‌هایی را که چند ساعتی بود به تن داشت را عوض کند، با ندیدن چمدان یادش آمد که هنگام ورود به اتاق، دست فرهاد جامانده بود، اشک‌هایش را پاک کرد و پوفی کشید، باید می‌رفت و چمدانش را از فرهاد پس می‌گرفت. در اتاق را به آرامی باز کرد و با دیدن چمدان وسط راهرو خوشحال از اینکه دیگر مجبور نیست سراغ فرهاد برود لبخندی زد و از اتاق خارج شد. به کنار چمدان که رسید چشمش به در اتاق فرهاد خورد که باز مانده بود. سر خم کرد و نگاهی از سر کنجکاوی به اتاق انداخت و با دیدن فرهاد که روی تخت نشسته و سرش را در میان دست‌هایش گرفته و سیگاری روشن لای انگشتانش خودنمایی می‌کرد سرجایش خشکش زد. همان‌طور ایستاده روبه‌روی در اتاق به فرهاد سیگار به دست خیره شد؛ خدایا باورش نمی‌شد این همان فرهاد باشد، فرهاد آرام و سربه‌زیر و پاک تبدیل به مردی خشن و سرد و سیگاری شده بود! از تندی بوی سیگار سرفه‌اش گرفت، در کنترل آن ناموفق بود و به سرفه افتاد، ولی هنوز داشت به فرهاد نگاه می‌کرد. فرهاد با شنیدن صدای سرفه‌ی شیرین سرش را از میان دست‌هایش خارج و بلند کرد. با دیدن شیرین که روبه‌روی در اتاق به او خیره شده و سرفه می‌کرد عصبی سیگارش را در جاسیگاری روی عسلی کنار تختش خاموش کرد و با عصبانیت از جا بلند شد و به سمت در اتاق رفت. شیرین به خیال اینکه فرهاد قصد دارد به او حمله کند قدمی به عقب برداشت ولی فرهاد با رسیدن به در اتاق با اخمی وحشتناک زل زده به چشمان از تعجب گرد شده‌ی شیرین در اتاق را محکم به هم کوبید و بست. شیرین با صدای محکم در از جا پرید و در میان سرفه‌های خشکش دسته‌ی چمدان را به دست گرفت و آن را دنبال خود به درون اتاق کشید. فرهاد اما تکیه‌اش را به در داد و نگاهش را به سمت عسلی و جاسیگاری‌اش چرخاند. باید از این به بعد حواسش باشد که برای سیگار کشیدن به بالکن برود چون بوی تند سیگار برای شیرینش آزاردهنده بود. به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد، با نگاه به آسمانی که برخلاف روزهای قبل صاف و آبی بود آهی سوزناک از سینه‌اش خارج شد، برایش غیرقابل تصور بود که بتواند با شیرین، عشق دوران کودکی‌اش این‌گونه به تندی رفتار کند آن هم در حالی که او بیمار است و زودرنج! ولی چاره‌ای نداشت. اگر با شیرین به ملایمت رفتار می‌کرد ممکن بود سرکشی کند. حالا هم دخترعموی زبان‌درازش مثل همیشه حاضر جوابی می‌کرد، فرهاد دیگر آن فرهاد آرام و صبور نبود که از حاضرجوابی و شوخی و بذله‌گویی‌های او روحش تازه شود. نه؛ فرهاد به کلی تغییر کرده بود و مسبب این تغییرات کسی جز شیرین نبود! با این حال با خود عهد بست کمی صبورتر شود، شیرین اینجاست که درمان شود نه روزبه‌روز حالش رو به وخامت برود! او به عمویش قول داده بود که کاملا مراقب دخترش باشد و تمام امکانات رفاهی را برایش فراهم کند، پس تصمیم گرفت از این پس با شیرین به تندی برخورد نکند ولی به وقتش رفتار تند و تیزش را تلافی کند. به نظرش این بهترین راه بود... صدای تلفن همراهش او را از افکار بهم ریخته‌اش بیرون کشید، به طرف تلفن هجوم برد با دیدن کد ایران، تماس را وصل کرد و "الو"ای گفت و با کمی تأخیر صدای عمویش در گوشش پیچید: _الو فرهاد جان؟! سلام عمو، شیرین من رسیده؟! فرهاد روی تخت نشست: _سلام عمو، بله خیلی وقته، الان هم تو اتاقش داره استراحت می‌کنه کمی طول کشید که این‌بار صدای عمویش را گرفته شنید، گویی بغض سختی به گلوی عمویش چنگ می‌زد: _دیدی چقدر ضعیف شده؟! دیدی شیرینم چی به سرش اومده؟! فک فرهاد منقبض شد، به سختی از بین دندان‌های کلید شده‌اش گفت: _خوب می‌شه عمو، خوب می‌شه. صدای نفس‌های عمویش این‌طور نشان می‌داد که در حال گریه است، با صدای ضعیفی گفت: _مراقبش باش! پیش تو خیالم راحته که حواست بهش هست، می‌دونم که نمی‌ذاری آب تو دلش تکون بخوره! آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: _متأسفم عمو، شیرین موضوع ازدواجمون رو فهمید. آن‌طرف خط سکوت شد، فرهاد به تصور اینکه این سکوت ناشی از دیر شنیدن صدا به خاطر بُعد مسافت است، منتظر ماند. اما وقتی این سکوت طولانی شد، مشکوکانه "الو عمو؟"ای گفت که سعید به حرف آمد: _شیرین فهمید؟! انگار به گوش‌هایش شک کرده بود که جمله‌ی فرهاد را سؤالی تکرار کرد. فرهاد متأسف گفت: _بله، مجبور شدم زودتر از موعد بهش بگم. سعید این‌بار نگران پرسید: _ناراحت شد؟! دل فرهاد از یادآوری چهره‌ی شیرین هنگام فهمیدن این موضوع، گرفت. سرش را پایین انداخت و ناراحت جواب داد: _بله، خیلی هم ناراحت شد. خیلی زیاد! سعید با صدای لرزان التماس کرد: _خیلی حواست بهش باشه فرهاد، خواهش می‌کنم... _ چشم عمو، خیالت راحت باشه ★★★★★ 💟💟💟