-
اَلسَّلاَمُعَلَيْكَ
يَـاأَبَـاعَـبْـدِالـلَّـهِالْحُسَیْنِ... ♥️
فرا رسیدن #اربعین_حسینی تسلیت باد.
التماس دعا
@Romankade
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_52 دست چپش را جلوی دهانش گرفت و شوکه اشکها یکیپساز د
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_53
به بالای پلهها رسیدند و دخترک در مقابلش دو اتاق دید. به تصور اینکه اتاق او یکی از همان دو باشد، مستأصل ایستاد اما وقتی فرهاد به طرف چپ پیچید و قدم به راهرو گذاشت با تعجب نگاهش کرد؛ فرهاد برگشت و با اخم صدایش را بالا برد:
_برای چی اونجا ایستادی؟! بیا دیگه! پاهات هم مشکل داره؟!
لبهای شیرین با حرص روی هم فشرده شد، دلش میخواست زودتر آنجا را ترک کند و به خانهی پدرش برگردد. مسلماً رفتار سرد پدرش به مراتب گواراتر از تحقیرهای فرهادی بود که انگار زندگی در اروپا روی اخلاق وی نیز تأثیر گذاشته و او را تا این درجه از قساوت رسانده است اما مشکل اینجا بود که او به کشوری غریب پانهاده و برگشتنش به این راحتیها نبود!
به انتهای راهرو رسیدند، اینبار شیرین با سه اتاق مواجه شد و همچنان سردرگم منتظر ماند تا فرهاد در اتاقش را باز کند و او با پناه بردن به آنجا از گلولههای توهین و تحقیر فرهاد در امان بماند.
فرهاد در اتاق وسط راهرو را باز کرد:
_اینجا سرویس بهداشتیه
و به در سمت راست اشاره کرد:
_این هم اتاق توئه
دست شیرین روی دستگیرهی اتاق نشست، اما قبل از اینکه آن را به پایین بکشد صدای فرهاد مانع شد. اتاق روبهرو را نشان داد:
_اینجا هم اتاق منه. کاری داشتی من اینجام...
شیرین دستگیره را پایین کشید و به چشمهای فرهاد زل زد:
_هیچ کاری باهات ندارم که بخوام بدونم اتاقت کجاست!
فرهاد که در دل از رفتار خود عذاب میکشید و خیال داشت به او ملایمت نشان دهد، با این حرف شیرین جری شد و دست روی شانهی شیرین که پشت به او و درحال ورود به اتاق بود، گذاشت و او را با شدت به طرف خود برگرداند:
_ببین شیرین خانم! منم کاری باهات ندارم، یعنی اصلا تو رو لایق نمیدونم که بخوام کاری باهات داشته باشم، پس فکر نکن به روت خندیدم خبریه!
شیرین با نفرت نگاهش کرد و شانهاش را از زیر دست فرهاد بیرون کشید، به سرعت وارد اتاق شد و تمام خشمش را بر سر در اتاق خالی کرد و آن را به هم کوبید؛ به در تکیه زد و بغضی را که برای چندمین بار سر باز کرده بود را رها کرد، چشمانش را روی هم فشرد و در دل برای عجز خود فریادهایی خاموش سر داد؛ حالا مانند حشرهای ناتوان خود را در تارعنکبوتی میدید که آزادیای در پی نداشت و هر لحظه باید منتظر باشد تا عنکبوت غول پیکرش بیاید و او را ببلعد.
💟💟💟
سلام بهترین همراهان رمانکده.
من یه توضیحی در مورد تعداد و زمان پارتگذاری رمان «احساس آرام» بدم.
ما قبلا شبهای فرد 2 تا پارت داشتیم و جمعهها هم پارت نداشتیم.
الان روال فرق کرده و هرشب پارت داریم ولی امکان اضافه شدن به پارتها وجود نداره. پس من با شبی یک پارت بلند به جز جمعهها در خدمتتون هستم.
رمان جدید «ثاقب» که خلاصهش رو قبلا براتون گذاشتم حق اشتراکی هست ولی به محض شروعش قسمتی از رمان رو بعد از «احساس آرام» برای آشنایی شما توی رمانکده میذارم.
فایل عیارسنج سه رمان کامل شدهی «غیث» «قائم مقام» و «روانپریش» هم تو کانال هست برای خرید اشتراک کانال ویآیپیشون میتونین به ادمین پیام بدین.
@Romankade_R
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_53 به بالای پلهها رسیدند و دخترک در مقابلش دو اتاق دید
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_54
ساعتی بعد در حالی که با چشم دنبال چمدانش میگشت تا لباسهایی را که چند ساعتی بود به تن داشت را عوض کند، با ندیدن چمدان یادش آمد که هنگام ورود به اتاق، دست فرهاد جامانده بود، اشکهایش را پاک کرد و پوفی کشید، باید میرفت و چمدانش را از فرهاد پس میگرفت.
در اتاق را به آرامی باز کرد و با دیدن چمدان وسط راهرو خوشحال از اینکه دیگر مجبور نیست سراغ فرهاد برود لبخندی زد و از اتاق خارج شد. به کنار چمدان که رسید چشمش به در اتاق فرهاد خورد که باز مانده بود. سر خم کرد و نگاهی از سر کنجکاوی به اتاق انداخت و با دیدن فرهاد که روی تخت نشسته و سرش را در میان دستهایش گرفته و سیگاری روشن لای انگشتانش خودنمایی میکرد سرجایش خشکش زد. همانطور ایستاده روبهروی در اتاق به فرهاد سیگار به دست خیره شد؛
خدایا باورش نمیشد این همان فرهاد باشد، فرهاد آرام و سربهزیر و پاک تبدیل به مردی خشن و سرد و سیگاری شده بود!
از تندی بوی سیگار سرفهاش گرفت، در کنترل آن ناموفق بود و به سرفه افتاد، ولی هنوز داشت به فرهاد نگاه میکرد. فرهاد با شنیدن صدای سرفهی شیرین سرش را از میان دستهایش خارج و بلند کرد. با دیدن شیرین که روبهروی در اتاق به او خیره شده و سرفه میکرد عصبی سیگارش را در جاسیگاری روی عسلی کنار تختش خاموش کرد و با عصبانیت از جا بلند شد و به سمت در اتاق رفت. شیرین به خیال اینکه فرهاد قصد دارد به او حمله کند قدمی به عقب برداشت ولی فرهاد با رسیدن به در اتاق با اخمی وحشتناک زل زده به چشمان از تعجب گرد شدهی شیرین در اتاق را محکم به هم کوبید و بست. شیرین با صدای محکم در از جا پرید و در میان سرفههای خشکش دستهی چمدان را به دست گرفت و آن را دنبال خود به درون اتاق کشید. فرهاد اما تکیهاش را به در داد و نگاهش را به سمت عسلی و جاسیگاریاش چرخاند. باید از این به بعد حواسش باشد که برای سیگار کشیدن به بالکن برود چون بوی تند سیگار برای شیرینش آزاردهنده بود. به سمت پنجره رفت و آن را باز کرد، با نگاه به آسمانی که برخلاف روزهای قبل صاف و آبی بود آهی سوزناک از سینهاش خارج شد، برایش غیرقابل تصور بود که بتواند با شیرین، عشق دوران کودکیاش اینگونه به تندی رفتار کند آن هم در حالی که او بیمار است و زودرنج!
ولی چارهای نداشت. اگر با شیرین به ملایمت رفتار میکرد ممکن بود سرکشی کند. حالا هم دخترعموی زباندرازش مثل همیشه حاضر جوابی میکرد، فرهاد دیگر آن فرهاد آرام و صبور نبود که از حاضرجوابی و شوخی و بذلهگوییهای او روحش تازه شود. نه؛ فرهاد به کلی تغییر کرده بود و مسبب این تغییرات کسی جز شیرین نبود! با این حال با خود عهد بست کمی صبورتر شود، شیرین اینجاست که درمان شود نه روزبهروز حالش رو به وخامت برود! او به عمویش قول داده بود که کاملا مراقب دخترش باشد و تمام امکانات رفاهی را برایش فراهم کند، پس تصمیم گرفت از این پس با شیرین به تندی برخورد نکند ولی به وقتش رفتار تند و تیزش را تلافی کند. به نظرش این بهترین راه بود...
صدای تلفن همراهش او را از افکار بهم ریختهاش بیرون کشید، به طرف تلفن هجوم برد با دیدن کد ایران، تماس را وصل کرد و "الو"ای گفت و با کمی تأخیر صدای عمویش در گوشش پیچید:
_الو فرهاد جان؟! سلام عمو، شیرین من رسیده؟!
فرهاد روی تخت نشست:
_سلام عمو، بله خیلی وقته، الان هم تو اتاقش داره استراحت میکنه
کمی طول کشید که اینبار صدای عمویش را گرفته شنید، گویی بغض سختی به گلوی عمویش چنگ میزد:
_دیدی چقدر ضعیف شده؟! دیدی شیرینم چی به سرش اومده؟!
فک فرهاد منقبض شد، به سختی از بین دندانهای کلید شدهاش گفت:
_خوب میشه عمو، خوب میشه.
صدای نفسهای عمویش اینطور نشان میداد که در حال گریه است، با صدای ضعیفی گفت:
_مراقبش باش! پیش تو خیالم راحته که حواست بهش هست، میدونم که نمیذاری آب تو دلش تکون بخوره!
آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
_متأسفم عمو، شیرین موضوع ازدواجمون رو فهمید.
آنطرف خط سکوت شد، فرهاد به تصور اینکه این سکوت ناشی از دیر شنیدن صدا به خاطر بُعد مسافت است، منتظر ماند. اما وقتی این سکوت طولانی شد، مشکوکانه "الو عمو؟"ای گفت که سعید به حرف آمد:
_شیرین فهمید؟!
انگار به گوشهایش شک کرده بود که جملهی فرهاد را سؤالی تکرار کرد. فرهاد متأسف گفت:
_بله، مجبور شدم زودتر از موعد بهش بگم.
سعید اینبار نگران پرسید:
_ناراحت شد؟!
دل فرهاد از یادآوری چهرهی شیرین هنگام فهمیدن این موضوع، گرفت. سرش را پایین انداخت و ناراحت جواب داد:
_بله، خیلی هم ناراحت شد. خیلی زیاد!
سعید با صدای لرزان التماس کرد:
_خیلی حواست بهش باشه فرهاد، خواهش میکنم...
_ چشم عمو، خیالت راحت باشه
★★★★★
💟💟💟
@Romankade, entegham niyayesh.pdf
حجم:
2.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, entegham niyayesh.epub
حجم:
272.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, entegham niyayesh .apk
حجم:
3.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
انتقام نیایش ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده:شین لام
📖تعداد صفحات : 320
💬خلاصه:
نیایش یک پلیس که برادرش به قتل رسوندن و اون برای گرفتن انتقام وارد باندی میشه که برادرش قبلا اونجا بوده و این تازه اول ماجرا هاست...
🎭ژانر⬅️ #اجتماعی #پلیسی
📚 #انتقام_نیایش
️📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_54 ساعتی بعد در حالی که با چشم دنبال چمدانش میگشت تا ل
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_55
★★★★
با صدای زنگ تلفنش از شیرین فاصله گرفت و به سوی انتهای سالن رفت و تماس را وصل کرد:
_ سلام بابا، خوبی؟! مامان خوبه؟!
آقا وحید خوشحال از شنیدن صدای پسرش جواب داد:
_سلام بابا، ما خوبیم تو چطوری؟! چه خبرا؟!
_خبر خاصی نیست بابا؟! همش سرگرم کار...
صدای پیچر بیمارستان باعث شد چندثانیهایی سکوت کند و بعد ادامه داد:
_ همش سرگرم کارم، ساسان حسابی دستمو اینجا بند...
آقا وحید که صدای پیجر بیمارستان را شنیده بود گفت:
_کجایی بابا؟! این سروصدا برای شرکت نیست، انگار شرکت نیستی؟!
فرهاد لبش را به دندان کشید، کمی سکوت کرد که باعث شد آقا وحید ادامه دهد:
_بیمارستانی؟! درسته؟!
فرهاد سکوت را جایز ندانست و میدانست نمیتواند به پدرش دروغ بگوید، دستی به پیشانیاش کشید و گفت:
_ نه شرکت نیستم، بیمارستانم
_بیمارستان چرا؟! حالت خوبه بابا؟!
فرهاد نفسی کشید و جواب داد:
_بله بابا من خوبم، یکی از دوستام...
آقا وحید حرفش را قطع کرد:
_برای ساسان اتفاقی افتاده؟!
_ نه بابا جان، ساسان خوبه، فقط...
مینا که شاهد مکالمهی تلفنی وحید با فرهاد بود تلفن را از دست شوهرش کشید و نگران پرسید:
_فرهاد؟! مامان حالت خوبه؟! چی شده؟!
فرهاد با شنیدن صدای مادرش خود را لو رفته پنداشت، بنابراین سلامی کرد و گفت:
_من خوبم مامان جان، چیزی نشده یکی از دوستام...
_یکی از دوستات چی؟! توکه به جز ساسان اونجا دوستی نداری... راستشو به من بگو پسر، نصفجون شدم
فرهاد پوفی کشید و به سمت شیرین که ماسکی بر دهان گذاشته و آرام روی صندلی نشسته و منتظر رسیدن نوبتش بود، نگاهی انداخت و گفت:
_ مامان شیرین اینجاست، حالش خوب نیست و اومده اینجا برای درمان، الانم اومدیم که آزمایش...
با جیغی که مادرش کشید تلفن را از گوشش دور کرد و چشمانش را محکم بست. مینا که به گوشهایش شک کرده بود گفت:
_ چی؟! گفتی شیرین؟! فرهاد حالت خوبه؟! شیرین که شیراز داره درس میخونه، من که متوجه نمیشم تو چی میگی! درست بگو ببینم قضیه چیه؟
_نه مامان جانم، حالش خوب نبود با عمو تصمیم گرفتیم بیاریمش اینجا درمان بشه. الانم قراره مراحل آزمایشی رو بگذرونه که دقیقا ببینن چطوری درمانش کنن...
مینا گریهاش گرفت:
_ یعنی حالش انقد بده؟! آخه چطور ممکنه؟! اون که حالش خوب بود
آقا وحید که از شنیدن اسم شیرین و گریهی همسرش نگران شده بود از مینا خواست تلفن را به او بدهد، مینا هم که بیشتر از این نمیتوانست صحبت کند تلفن را به همسرش داد و روی مبل لم داد، وحید با صدایی لرزان از فرهاد پرسید:
_ فرهاد بابا مگه شیرین چشه؟! چرا کسی ما رو در جریان نذاشت؟!
فرهاد شقیقهاش را فشرد و گفت:
_ چیز مهمی نیست بابا، فقط یکم ریهاش مشکل داره، عمو ترجیح داد اینجا معالجه بشه، از من کمک خواست منم قبول کردم، بابا باید برم الان نوبت شیرین میرسه باید ببینم دکتر چی میگه
از هم خداحافظی کردند و آقا وحید عصبانی از بیاطلاع بودن از حال و روز شیرین لباس پوشید و همراه همسرش به سمت منزل برادرش حرکت کرد.
★★★★
سعید با شنیدن صدای پیاپی زنگ آیفون نگران شد و ترجیح داد برود و خودش شخصا در را باز کند، با باز شدن در و نمایان شدن چهرهی عصبانی برادرش با تعجب گفت:
_ سلام خان داداش، خوش اومدین، چه عج...
آقا وحید سعی کرد آرامش خود را حفظ کند نفس عمیقی کشید و و میان حرفش پرید:
_ علیک سلام، عجب از شماست، اجازه هست؟!
سعید از جلوی در کنار رفت و وحید با عصبانیت وارد شد، پشت سرش مینا وارد شد و سلام کرد، سعید با خوشرویی جواب سلام زنبرادر را نیز داد و در را بست و برادر و زن برادرش را به داخل خانه دعوت کرد.
ستاره با شنیدن در سالن از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:
_ سعید کی بو...؟!
که هماندم با دیدن وحید و مینا حرف در دهانش نیمهتمام ماند. مینا خودش را به ستاره رساند و سخت او را در آغوش گرفت، وحید سلام کرد و از کنارش رد شد و مستقیم رفت روی مبل نشست. ستاره که حسابی نگران و دلتنگ شیرین بود با گریه مینا را به خود فشرد، سعید هم آنها را تنها گذاشت و از کنارشان گذشت و نرسیده به مبل وحید با عصبانیت پرسید:
_ من غریبه بودم؟ آره؟! چرا هیچ چی راجع به بیماری شیرین به من نگفتی؟! به توأم میشه گفت برادر؟! دختر من مریضه و برای درمان رفته اون سر دنیا اونوقت تو یه کلمه هم در موردش به من نگفتی، شیرین دختر منم هست سعید، یادت رفته؟! روی پاهای خودم بزرگ شده، اونوقت تو...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_55 ★★★★ با صدای زنگ تلفنش از شیرین فاصله گرفت و به سوی
سعید سرش را پایین انداخت و رفت کنار برادرش نشست، شروین با صدای بلند عمویش از طبقهی بالا پایین آمد و به آرامی سلام کرد، مینا و ستاره هم آمدند و کنار هم روی مبل نشستند، سعید با سری افتاده در جواب برادرش گفت:
_ همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد داداش، بیماریش به سرعت پیشرفت کرد و مجبور شدم از فرهاد کمک بگیرم، از همون شیراز هم فرستادمش رفت، نمیتونستم بهتون خبر بدم تا اونجا بیایین؛ اصلا هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید، اونجا فقط دنبال کارهای محضر و مدارک پزشکیش بودم، از اونور هم فرهاد دنبال کارهای محضری، داداش چیزی نیست. گفتن زود خوب میشه...
وحید متعجب پرسید:
_محضری؟ چرا محضر؟! نکنه خونه رو فروختی؟!
وحید که فکر میکرد فرهاد همه چیز را برای پدرش تعریف کرده با این سؤال برادرش فهمید که اینطور نبوده، نگاهی به همسرش انداخت و وقتی ستاره با سر تأیید کرد رو به برادرش کرد و گفت:
_ نه خونه رو نفروختم؛ فعلا نیازی نیست، فقط برای اینکه شیرین راحتتر بره اونجا مشکل داشتیم پسر صاحبکار شیرین انگلیس بود و از قضا دوست فرهاد هم هست، وقتی اون خانم به پسرش گفته برای درمان شیرین رو عقد کنه و بفرسته فرهاد متوجه میشه و با من تماس میگیره، منم که دلم راضی نبود دخترمو دست غریبه بدم با پیشنهاد فرهاد موافقت کردم، از همونجا وکالتی عقدشون کردیم و شیرین بدون اینکه چیزی بدونه رفت.
آقا وحید با دهانی باز از تعجب، از شنیدن این همه اتفاقی که افتاده و او بیخبر بود نگاهی به مینا انداخت. به خیال اینکه شاید او خبر داشته، ولی وقتی دید او هم با تعجب چشم به صورت سعید دوخته است رو به برادرش پرسید:
_ یعنی فرهاد و شیرین عقد کردن؟!
و برقی در چشمانش درخشید. ولی از لبخند زدن پرهیز کرد، سعید سرش را تکان داد و جواب داد:
_ بله خان داداش، مجبور شدیم، باید حتما با یکی از افرادی که اونجا زندگی میکنه ازدواج میکرد تا بتونه بره، منم اون پسر رو نمیشناختم و تردید داشتم تا اینکه فرهاد باهام تماس گرفت و گفت که خودش این کار رو میکنه بعد از اینکه حالش خوب شد هم برمیگردونش ایران...
وحید دیگر حرفی نزد ولی فهمید که پسر شاخ شمشادش به عمو و دختر عمویش کلک زده، اما نمیدانست چرا؟! باید به محض برگشتن به خانه با فرهاد تماس بگیرد.
💟💟💟