فرمول خاص ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: ژیلا.ح
📖 تعداد صفحات کتاب: 248
💬 خلاصه :
زمان میگذرد و همه را در میان تاریخچهاش جا میگذارد. حال زمان بیرحمتر از هر بار، عزیزترین یاس را بـرده و یاس مجبور است که گاهی بهتنهایی این بار را به دوش بکشد. بعد از فوت پدر یاس، مسئولیت ادارهی کارخانه به دست او میافتد. حال یاس در تلاش است بتواند نام کارخانهی پدرش را مانند قبل سرپا و سرفراز نگه دارد؛ برای همین دست به کارهایی میزند که...
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #فرمول_خاص
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_68 از بیمارستان خارج شدند، فرهاد منتظر شیرین نماند و ز
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_69
شیرین با شنیدن آخرین جملهی فرهاد شوکه یک قدم به عقب برداشت و با چشمهایی گرد و دهانی باز از تعجب به او زل زد. فرهاد با لبخندی مرموز از جا بلند شد و یک قدم به جلو برداشت، ضربهی آخر را زد:
_حالا حالاها اینجا موندگاری، تا من اجازهی خروج بهت ندم نمیتونی حتی یک قدم پاتو بیرون از اینجا بذاری...
شیرین عصبانی شد. با خود فکر کرد یعنی ممکن است که این اجازه را به او ندهد؟! از تصورش وحشت کرد! حرفهای فرهاد او را به مرز جنون کشاند چرا که هیچگاه عادت نداشت پسر عمویش را اینگونه ببیند، خودش را جلو کشید و فریاد زد:
_ یعنی چی؟! این مسخرهبازیها چیه؟! من همین امروز میخوام از این کشور لعنتی خارج بشم فرهاد، همین الان این بازی رو تموم کن که اصلا حوصله موش و گربه بازی رو ندارم...
فرهاد سرش را چرخاند پوزخند بلندی زد:
_ هه! انگار بُعد مسافت و فاصلهی کشورها رو فراموش کردی! همچین میگی همین امروز انگار من هواپیمای شخصی دارم که تو رو باهاش بفرستم بری...
با اخمی وحشتناک دوباره به شیرین زل زد و ادامه داد:
_ اصلا تو چی خیال کردی؟! فکرکردی یادم میره چطوری جلوی همه شخصیتمو خُرد کردی...؟!
انگشت اشارهاش را رو به صورت شیرین گرفت و ادامه داد:
_نـــــه، یادم نمیره... یادم نمیره چطوری کوچیکم کردی، خُردم کردی، خارم کردی، تا همین بلا رو به سرت نیارم ولت نمیکنم، تا تو هم خُرد نشی ولت نمیکنم بری، هر فکری توی سرته بریز بیرون و فقط به این فکر کن که قراره چه بلایی سرت بیاد، بعدش ولت میکنم بری، وقتی حسابی کارم باهات تموم شد میذارم بری دخــــتر عمــــو...
دستش را پایین انداخت، ولی هنوز هم زل زده به چشمان شیرین با صورتی سرخ از خشم ایستاده بود. شیرین نگاه متعجب و خشمگینش را به سرتا پای فرهاد انداخت و با صدایی لرزان سرش را ناباور تکان داد:
_ نمیشناسمت فرهاد، نمیشناسمت!... خیلی عوض شدی، تو اون فرهادی نیستی که من میشناختم، فرهادی که همه به سرش قسم میخوردن...
فرهاد چرخشی به گردنش داد و دستش را پشت گردن کشید و مجددا با پوزخندی بلند گفت:
_ نه عزیزم، من اون فرهاد نیستم، قبلا هم بهت گفتم که خیلی عوض شدم، تو منو عوض کردی...
با نگاهی نافذ مستقیم به چشمان درشت و زیبای شیرین چشم دوخت و ادامه داد:
_ در ضمن اینو هم بهت بگم که اصلا به من اعتماد نکن، یعنی مثل سابق بهم اعتماد نداشته باش، من خیلی بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی عوض شدم، در واقع عوضی شدم، پس خیلی مراقب خودت باش...
لب کج شده به پوزخندش را جمع کرد و پشت به شیرین ادامه داد:
_ الان هم از اتاق من برو بیرون تا یه کاری دست خودم و خودت ندادم...
دستش را به سمت در اتاقش گرفت که یعنی "از اتاقم خارج شو" شیرین سرش را محکم تکان داد تا به اشکهایی که تا پشت پلکش آمده بودند اجازه خروج ندهد. لبهایش را روی هم فشرد و آرام و لرزان گفت:
_ ببین فرهاد، میدونم رفتارم درست نبوده ولی...
فرهاد دستش را در هوا تکان داد و به میان حرفش پرید و گفت:
_ بــــیرون...
با این حرکت فرهاد، شیرین پا به زمین کوبید:
_ یعنی چی بیرون، بیرون؟! میخوام حرف بزنم، میخوام بگم کـ...
دل فرهاد به درد آمده بود، میدید که چگونه شیرین در برابرش عاجز ایستاده و صحبت میکند، دخترعمویش را همیشه محکم دیده بود و دوست نداشت حالا اینگونه التماس کند؛ داشت کم میآورد و با در آغوش کشیدن شیرین فاصلهای نداشت، نباید این اتفاق میافتاد بنابراین میان صحبت شیرین دوید، دست روی شانهی شیرین گذاشت و او را به سمت در برگرداند و با فشار نسبتا زیادی او را به راهرو پرت کرد:
_ بهت گفتم برو بیرون، الان نمیخوام چیزی بشنوم شیرین! شاید بعداً برای حرفات وقت گذاشتم.
سپس در را محکم بست. شیرین هاجوواج از این حرکت فرهاد تندتند پلک زد و لحظهای بعد به خود آمد، مشت محکمی به در زد و فریاد کشید:
_ خیلی بیرحمی فرهاد، خیلی بیرحمی...
فرهاد از جیب شلوارش پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ از آن بیرون کشید، پاکت را روی تخت پرت کرد و همراه فندک به بالکن رفت و سیگارش را آتش زد، روی زمین نشست و به نرده بالکن تکیه زد و همراه با پکهای عمیقی که به سیگارش میزد بغضش ترکید و بیصدا اشک ریخت. نگاهش را به آسمان دوخت، با نگاهش دودهای سرگردان در هوا را دنبال کرد و در دل به دختر عمویش گفت:
"نه شیرینم! نه عزیزدلم! نه تمام زندگی من! بیرحم نیستم عشقم..."
نفسش به سختی بالا آمد، دست روی سینه گذاشت و دردمندانه اعتراف کرد:
"فقط میخوام مال قلب من باشی، همین!"
★★★★
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
🔰 امام صادق علیهالسلام: اگر از عمر دنیا تنها یک روز مانده باشد، خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا قائم ما اهل بیت(عج) ظهور کند.
💢 فرا رسیدن آغاز امامت و ولایت بقیةالله الاعظم، حضرت صاحب الزمان، مهدی فاطمه عجالله تعالی فرجه الشریف، مبارک و فرخنده باد✨🌷🌸🌷
@Romankade
@Romankade, rozhaye masmom .pdf
حجم:
2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, rozhaye masmom.apk
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, rozhaye masmom.epub
حجم:
283.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
روزهای مسموم ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده:هاله نژاد صاحبی
📖تعداد صفحات:635
💬خلاصه:
من حنام. دختری که حالا همه به چشم یک زن خطاکار نگاهش میکنند.من حناام،با بچهای نُه ماهه در رحمم.من حناام که خواستم برای جبران ورشکستگی عمویم، رحمم را به سارا و همسرش اجاره دهم.اما از کجا باید میدانستم که سارا...حالا من ماندهام و او با چشمهایی نقرهای و طفلی از او که در من رشد میکند.اویی که نه کودکش را میخواهد و نه...دلباخته ام.اشتباهیترین عشقی که گریبانم را گرفته.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #روزهای_مسموم
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, farar az vagheiyat .epub
حجم:
218.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, farar az vagheiyat .pdf
حجم:
2.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, farar az vagheiyat .apk
حجم:
1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
فرار از واقعیت ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: شمینا قهرمانی
📖تعداد صفحات : 330
💬 خلاصه :
سرگذشت دختری که می خواد زندگی جدیدی رو شروع کنه اما طی یه اتفاقی می فهمه که واقعیتی ازش پنهان شده و باید کشفش کنه. اما اون واقعیت چیه؟ واقعیتی که این دختر رو دگرگون می کنه…
🎭 ژانر⬅️ #پلیسی #عاشقانه
📚 #فرار_از_واقعیت
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_69 شیرین با شنیدن آخرین جملهی فرهاد شوکه یک قدم به عقب
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_70
فردای روزی که شیرین از بیمارستان مرخص شد فرهاد سر میز صبحانه گفت:
_ وقتی ما دوتا سرکاریم لزومی نداره شیرین تو خونه تنها باشه. پس همراه ما به شرکت میاد...
شیرین در حال تکه کردن نان بود که دستش از حرکت ایستاد و نان را روی میز رها کرد و گفت:
_ شرکت بیام چیکار؟! مگه از کاراتون سر در میارم؟! زبان این کشور رو هم که نمیفهمم!
فرهاد خونسرد به شیرین نگاه کرد، جرعهای از شیرش را نوشید و دور لبهایش را با زبان تمیز کرد:
_ میای و اونجا منشی من میشی...
نگاه شیرین بین ساسان و فرهاد چرخید و در آخر روی چهرهی فرهاد ثابت ماند:
_ من میگم زبان نمیدونم، تو میگی منشی؟!
فرهاد دستش را در هوا به طرف شیرین گرفت:
_ حالا من میگم منشی! همچین منشیای که تو فکر میکنی نیست، کنار خودمی و بهم کمک میکنی. اصلا هم لزومی نداره که زبان اینجا رو بلد باشی چون غیر از خودم با کسی در ارتباط نیستی. هر چند که به نظرم باید یواش یواش یاد بگیری...
شیرین با چشمانی گشاد از خشم اعتراض کرد:
_ خیلی با هم سازگاری داریم که کنار همدیگه هم باشیم؟! نه! نمیام، میخوام برای چند ساعت هم که شده آرامش داشته باشم
نگاه دلخور فرهاد به شیرین دوخته شد، ساسان که دید ممکن است تمام صحبتهای مرد جوان بیفایده تمام شود، دخالت کرد:
_ خب میدونی به نظر من هم بیای شرکت بهتره، چون اینجا امنیت درست و حسابی که نداره، خدایی نکرده یه اتفاقی بیافته...
شیرین میان صحبتش پرید و ابرو بالا انداخت:
_ پس اون روزهای اول که اومده بودم چرا نگران ناامنی اینجا نبودید؟!
فرهاد پوزخندی زد:
_ چون اون موقع سرکار خانوم مریض بودی، هوای بیرون برات خوب نبود. حالا که حالت خوبه، باید همراه ما بیای! با رئیس شرکت هم صحبت کردم موافقت کرده...
★★★★★
یک هفته بود که شیرین علیرغم میلش همراه فرهاد به شرکت میرفت.
در این میان ساسان سعی میکرد حداقل در محیط شرکت آن دو با هم برخورد نداشته باشند و خود را رابط کاری میان آنها کرده بود. ولی مگر میشد؟!
بارها خود را بابت حرفهای آنروز لعنت میکرد!
روز ترخیص شیرین کمی دیرتر از شرکت به خانه بازگشت، چرا که میدانست شیرین از بیمارستان مرخص شده و میخواست آن دو را تنها بگذارد، اما وقتی وارد خانه شد با سکوت عجیبی مواجه شد. به تصور اینکه شاید شیرین و فرهاد برای تفریح بیرون رفته باشند با خیالی آسوده راه طبقه بالا را پیش گرفت، اما به محض اینکه به بالا رسید سرجایش خشک شد، شیرین وسط راهرو و روبهروی اتاق در بستهی فرهاد ایستاده بود و با هقهق مشت به در اتاق میکوبید و فریاد میزد:
_خیلی بیرحمی فرهاد، خیلی بیرحمی...
ساسان سریعا خود را به او رساند و پشت سر دخترک ایستاد کمی به جلو خم شد و نزدیک گوش شیرین با نگرانی پرسید:
_ چیشده؟ چرا داد میزنی؟!
شیرین با چشمهایی پر از اشک به عقب برگشت و چشمدرچشم ساسان دوخت و با شدت بیشتری اشک ریخت، میان هقهقهایش گفت:
_ ازش متنفرم، میخواد عذابم بده، نمیذاره من برگردم...
به سوی در اتاق برگشت و مشتی دیگر حوالهی در کرد و ادامه داد:
_ میشنوی؟! ازت متنفرم فرهاد، ازت بیزارم...
ساسان به خود جرئتی داد و سر آستین تونیک شیرین را گرفت و او را به سمت خود برگرداند:
_ خیلیخوب، آروم باش، بگو ببینم چیشده؟!
شیرین با آستین دست دیگرش اشکهایش را پاک کرد و گفت:
_ از این آقا بپرس، فکر کرده من بَرده و کلفتشم که بخواد به زور منو اینجا نگهداره...
ساسان از تصور بردگی شیرین خندهای کرد، شیرین با عصبانیت به او زل زد. مرد جوان متوجهی خشمش شد و خندهاش را خورد:
_ معذرت میخوام، یه لحظه تصور کردم خندهام گرفت...
شیرین چپچپ نگاهش کرد که ساسان جملهاش را تکرار کرد و ادامه داد:
_گفتم که معذرت میخوام، در ضمن فرهاد هم غلط کرده که تو رو بَرده و کلفت کنه، من اینجا چیکارهام؟! خودم هواتو دارم. نترس...
وقتی فرهاد صحبتهایش را نشنیده میگرفت برای چه آنجا مانده بود؟! او باید استراحت میکرد! بنابراین پوفی کشید و راه اتاقش را در پیش گرفت، ساسان دنبالش راهی شد و گفت:
_فقط باید یه قولی به من بدی؟!
شیرین که تازه وارد اتاقش شده بود برگشت و پرسید:
_چه قولی؟!
ساسان در گفتنش تردید داشت، دست در موهایش کشید و دل را به دریا زد:
_ میشه قول بدی که با فرهاد مدارا کنی؟!
شیرین متعجب کاملا به طرف ساسان برگشت، اما قبل از اینکه دهان باز کند ساسان گفت:
_ باور کن فرهاد اونجوری که نشون میده نیست، به جرئت قسم میخورم که خاطرت براش عزیزه، اگر هم حرفی میزنه برای اتفاقیه که توی گذشته براش افتاده! میشه خواهش کنم سر به سرش نذاری؟! اعصابشو خُرد نکنی، هر چی گفت و هر کاری کرد تحمل کنی! هوم؟! میشه؟!