رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_72 شیرین چند روزی بود که با خود کلنجار میرفت تا بتوان
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_73
فرهاد وقتی جوابی نگرفت تکرار کرد:
_شیـــــرین؟! پرسیدم اینجا چه خبره؟!
شیرین با ترس از جا برخاست و ایستاد. زبانش قفل شده بود و یارای سخن گفتن نداشت. ریچارد نگاهی به شیرین انداخت و به سمت فرهاد حرکت کرد:
_ هی پسر، چرا اینقدر عصبانی هستی؟! اتفاقی افتاده؟!
فرهاد که چشم از شیرین برنمیداشت با این حرف ریچارد سرش را با شدت به سمت ریچارد که حالا دقیقا کنارش ایستاده بود و دست راستش را روی کتف فرهاد گذاشته بود کج کرد. دندانهایش را روی هم فشرد و نگاه تندی به دست ریچارد انداخت و مجددا به چشمهای آبی و خندانش زل زد. ریچارد که موقعیت را بدتر از حد تصورش دید دستش را از روی کتف فرهاد برداشت و اینبار جدی شد:
_ مشکلی پیش اومده پسر؟!
فرهاد دستش را مشت کرد و آرام بالا آورد، اما دستش به نیمههای راه که رسید انگشت اشارهاش را از مشت بیرون کشید و روی سینهی ریچارد قرار داد و چندین ضربهی آرام به سینهی ریچارد زد و در همان حال گفت:
_ نمیخوام با زنم صمیمیتی داشته باشی ریچارد، از زن من فاصله بگیر، یکبار برای همیشه میگم اگر یکبار دیگه فقط یکبار دیگه تورو اطراف زنم ببینم. چه عمدی چه تصادفی، بلایی به سرت میارم که هیچوقت یادت نره. تا بفهمی هیچوقت به یه زن متأهل اون هم ایرانی نزدیک نشی، فهمیدی؟! پـــــســـــر...
"پسر" را کشدار تلفظ کرد و نگاه خشمگینش را به چشمان ریچارد دوخت. ریچارد دستانش را به علامت تسیلم بالا برد و جواب داد:
_اوه پسر، سخت نگیر، ما فقط داشتیم حرف میزدیم، که البته شیرین اصلا متوجهی صحبتای من نمیشد! آروم باش پسر...
فرهاد چشمهایش را روی هم فشرد تا به خود مسط شود ولی با تصویری که از صمیمیت ریچارد کنار شیرین دیده بود آرام شدنش غیرممکن بود. بنابراین چشمهایش را باز کرد و با عصبانیت یقیهی پیراهن ریچارد را به دست گرفت و فریاد زد:
_وقتی میدونی متوجهی حرفات نمیشه چرا میای و باهاش همصحبت میشی؟!
ریچارد که از رفتار تند فرهاد شوکه شده بود سعی کرد یقهاش را از دستهای فرهاد بیرون بکشد:
_گفتم که ما کاری نمیکردیم، فقط حرف میزدیم...
انگار ریچارد متوجهی عصبانیت فرهاد نشد که حرفش را دوباره تکرار کرد! فرهاد مشتش را آماده کرد که در دهان ریچارد فرود آورد که با صدای ساسان در نیمهراه متوقف شد.
_اینجا چه خبره؟! چیکار میکنی فرهاد؟!
ریچارد فرصت را غنیمت شمرد و یقهاش را از دست فرهاد خارج کرد و به سمت ساسان رفت و با عصبانیت گفت:
_ این رفیقت دیوانهست ساس...
ساسان که از اصل ماجرا بیخبر بود نگاهش کرد و تا خواست سؤالی بپرسد ریچارد به سرعت اتاق را ترک کرد. بنابراین رو به فرهاد پرسید:
_ میگم اینجا چه خبره؟! صدای فریادتون کل واحد رو پر کرده بود
فرهاد به جای جواب به سرعت به سمت شیرین رفت. کنارش قرار گرفت و بازویش را در مشت فشرد. با چشمهایی به خون نشسته از میان دندانهای به هم کلید شده گفت:
_ بهتره از این خانم بپرسیم اینجا چه خبره؟! هوم شیرین خانم؟! نمیخوای توضیح بدی؟!
شیرین که از فشار دست فرهاد روی بازویش درد را با تمام وجود احساس میکرد اولین دانهی اشکش سرازیر شد و با لکنت گفت:
_بـ... به خـ... خدا هیـــچی، من اصلا نفهمیدم اون چی گفت
فرهاد فشار دستش را بیشتر کرد که صدای جیغ شیرین بالا رفت. ساسان خود را به آن دو رساند و گفت:
_ چته تو وحشی؟! ولش کن، دستش رو شکستی. خب مثل آدم ازش سؤال کن
به زور دست فرهاد را از بازوی شیرین جدا کرد و ادامه داد:
_ حالا بگین چی شده؟!
فرهاد خشمگین به چشمان اشکآلود شیرین که در حال ماساژ بازوی خود بود زل زد و با حرص گفت:
_ از این خانم بپرس که با اون مرتیکهی اجنبی دل میداد و قلوه میگرفت.
شیرین تند سرش را بالا گرفت و با تعجب و سؤالی پرسید:
_ فرهــــاد؟!
و کاسهی چشمهایش از اشک پر شد، فرهاد ادامه داد:
_ هان، چیه؟! نکنه میخوای انکار کنی که اینقدر به این پسره رو دادی که مرتیکه با صمیمیت بیاد روبهروت اینجا بایسته و بهت لبخند ژکوند تحویل بده؟! ببین چی میگم شیرین تا وقتی طلاقت ندادم و برنگشتی ایران حق نداری از این غلطا بکنی وگرنه...
ساسان میان حرفش پرید:
_ چی داری میگی تو؟! خودت که ریچاردو میشناسی، چرا به این دختر گیر الکی میدی؟!
از حرفهای سنگین فرهاد بغض بدی در گلوی شیرین نشست همانطور با چشمانی پر از اشک به فرهاد خیره شد و با صدای لرزانی به ساسان گفت:
_ساسان... میشه منو برسونی خونه؟!
آنقدر مظلوم و دردمندانه این جمله را به زبان آورد که در کسری از ثانیه فرهاد خشمگین تبدیل به مردی آرام شد. دستش را به میز گرفت و پایش را عقب برد. زل زده در چشمانی که همچنان تیر نگاهش قلبش را نشانه گرفته بود ساکت و آرام نفس عمیقی کشید و دلخور گفت:
_خودم میرسونمت...
ساسان که آرامش را در چهره و صدای آن دو دید میان حرفش آمد و گفت:
_ خودم میبرمش، تو به کارات برس و بعد بیا...
💟💟💟
@Romankade, Bazmandee Az Tabiat (1).pdf
حجم:
3.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Bazmandee Az Tabiat (1).apk
حجم:
910.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Bazmandee Az Tabiat (1).epub
حجم:
259.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
بازمانده ای از طبیعت ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: الهه یخی کاربر انجمن نگاه دانلود
📖 تعداد صفحات : 160
💬 خلاصه :
من ٬دختری از زمین که برای یافتن بازمانده به اینجا آمده ام و تو شاهزاده ای از جنس آتش و شیطان هستی که… برای به دست آوردن من هرکاری انجام میدهی. راز عجیبی این سرزمین را در بر گرفته که کسی از آن اطلاعی ندارد به زودی راز ها معلوم٬و هویّت من آشکار خواهد شد.
🎭 ژانر⬅️ #تخیلی #عاشقانه #معمایی
📚 #بازمانده_ای_از_طبیعت (جلد اول)
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_73 فرهاد وقتی جوابی نگرفت تکرار کرد: _شیـــــرین؟! پرس
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_74
فرهاد اما دلش میخواست خود شیرین را به مقصد برساند ولی حتی شیرین نخواست که او همراهیاش کند و از ساسان درخواست کرد. بنابراین سکوت کرد و خود را عقب کشید. به سمت پنجره رفت و پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید، شیرین همچنان با بغض و گریه تمام حرکاتش را زیرنظر گرفت و وقتی فرهاد اولین پک را به سیگارش زد او هم کیفش را برداشت و به همراه ساسان از اتاق خارج شد.
سوار ماشین شدند، ساسان همزمان که استارت میزد پرسید:
_ریچارد چی میگفت؟!
شیرین دلخور نگاهش کرد که ساسان ماشین را به حرکت درآورد و گفت:
_منظور بدی نداشتم، اینجوری نگاهم نکن
نفسی گرفت و در حالی که نگاه کوتاهی به آینهی بغل ماشین میاانداخت تا بپیچد ادامه داد:
_الان دیگه باید یه چیزایی از زبونشونو بفهمی! پس هر چی از صحبتهای ریچارد فهمیدی رو بگو
شیرین همچنان دلخور و با چشمهای ریز نگاهش میکرد. ساسان ماشین را کنار خیابان هدایت و توقف کرد. بعد کامل به طرف شیرین برگشت:
_تو پاکی و به نجابت تو شکی ندارم شیرین، اما به ریچارد شک دارم! آدم درستی نیست و به قول ما ایرانیها ارازلی زندگی میکنه. قسم میخورم که تو برام خواهر نداشتهمی، میخوام اگه حرفی بهت زده حقش رو کف دستش بذارم
دلخوری شیرین کمتر شد، نگاهش را به خیابان کشید و به چشمهایش اجازهی باریدن داد. آهی کشید و حرفهای ریچارد را برای ساسان هرآنچه بود را بازگو کرد، مرد جوان دوباره ماشین را به حرکت درآورد و به نشانهی تشویق سرش را کج کرد و ابرو بالا انداخت:
_خوبه! پیشرفتت عالی بوده، اگه فرهاد بفهمه...
لبخند پررنگی زد که چشمهایش بسته و گونههایش برجسته شد، سپس با انگشت روی گلویش خطی کشید و ادامه داد:
_ گردن هر دومون رو میزنه...
شیرین لبخند کمجانی زد، ساسان که دید موفق شده حالش را عوض کند ادامه داد:
_یادم باشه رفتیم خونه وصیتنامهمو بنویسم، تو هم بنویس برات خوبه، نه نه، ببخشید اشتباه شد، برای تو خوب نیست ضرر داره...
شیرین لبخندش را پررنگتر کرد:
_داری پرتوپلا میگیها، بسه!
ساسان صدایش را مانند زنان نازک کرد و کولیوار گفت:
_از ترس مرگه خواهر! نمیدونی این فرهاد جِزجگرزده چه عزرائیلیه...
به دنبال این حرف، مشتش را روی سینه کوبید و بعد آن را روی سینهاش کشید و در همان حال ادامه داد:
_الهی که به زمین گرم بخوره، الهی که...
شیرین یک آن وحشتزده تکانی خورد، لبخندی که به خنده تبدیل شده بود، جایش را به اخم داد و میان حرف ساسان اعتراضش را نشان داد:
_نگـــــو...
ساسان به سرعت سرش را برگرداند و با چهرهی جدی و غضبناک شیرین مواجه شد. دوباره ماشین را کنار خیابان نگه داشت و به چهرهی شیرین با دقت نگریست. کاملا جدی بود! شک نداشت که از حرفش ناراحت و عصبانیست، ابروهایش آرامآرام بالا رفت و بهتزده به شیرین نگاه کرد. این واکنش شیرین تنها یک دلیل داشت! آیا درست حدس زده بود؟! در دل دعا میکرد که حقیقت داشته باشد.
شیرین اما با دیدن چهرهی ساسان ناگهان به خود آمد، گرهی ابروهایش را باز کرد و از ساسان رو برگرداند. چرا به یکباره دگرگون شد؟! عصبانیتش برای چه بود؟! خود دلیل این عکسالعملش را نمیدانست!
★★★★
با یادآوری اتفاقات امروز و رفتار تند فرهاد قطره اشکی از چشمش به روی بالش فرو ریخت، نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد و روی تخت نشست. دست به صورتش کشید و اشکهایش را پاک کرد ولی اشکها دوباره راه خود را باز میکردند و به این سادگی تمام شدنی نبودند. در نور کمرنگ اتاق به قاب عکس زیبایی که روبهرویش بود خیره شد، تصویری از یک منظره سرسبز و زیبا که به دیوار آویخته شده بود و دخترک همیشه به این مناظر علاقه داشت، قطعا این تابلو انتخاب فرهاد بود که با علایق شیرین آشنایی بیشتری داشت. اشکهایش شدت بیشتری گرفت بیآنکه خود بخواهد جلوی ریزش آنها را بگیرد.
با صدای تقهای که به در اتاق خورد مجددا دست به صورتش کشید تا اشکهایش را پاک کند. به سرعت این کار را انجام داد و همزمان با تقهی دومی که به در خورد جواب داد:
_ بله؟!
در باز شد، حدس میزد ساسان باشد که این روزها سعی داشت او را از لاک تنهاییاش خارج و با مزهپرانیهایش دلش را شاد کند، ولی در کمال ناباوری فرهاد در چهارچوب در ظاهر شد. متعجب به فرهاد که در تاریکی دنبال او میگشت خیره شد، فرهاد خسته از تلاش بیهوده دست پیش برد و چراغ را روشن کرد، روشنایی چراغ چشم دخترک را زد و برای چند لحظه آنها را بست، فرهاد با دیدن شیرین که روی تخت نشسته بود صدایش را صاف کرد و پرسید:
_خواب بودی؟!
شیرین چشم باز کرد و به آرامی جواب داد:
_ نه بیدار بودم، کاری داشتی؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_74 فرهاد اما دلش میخواست خود شیرین را به مقصد برساند و
تأثیر گریه هنوز در نگاه و صدایش مشهود بود. فرهاد دستگیرهی در را فشرد، برای گفتن حرفش دودل بود و نمیدانست چه بگوید، کمی مکث کرد و بعد پرسید:
_میتونم بیام تو؟!
شیرین اینبار به چشمانش نگاه کرد و با تردید جواب داد:
_ بیا...
فرهاد پا پیش برد و دستش را از دستگیرهی در جدا کرد، دست دیگرش را که پشت دیوار با بسته کوچکی نگه داشته بود به داخل اتاق کشید و گفت:
_مزاحم نیستم؟! برای شام هم پایین نیومدی!
شیرین در حال بازی کردن با انگشتانش جواب داد:
_ گشنهم نبود، نه مزاحم نیستی بیا تو...
فرهاد نگاهی سرسری به دورتادور اتاق انداخت و گفت:
_میخوام باهات حرف بزنم
شیرین رو برگرداند و نگاهش قاب پنجره را نشانه گرفت:
_میشنوم...
تخت تکانی خورد و شیرین متوجهب حضور فرهاد در کنار خود شد اما همچنان از نگاه کردن به او امتناع میکرد. لحظهای بعد صدای فرهاد در گوشش پیچید:
_خیلی اذیتت میکنم، نه؟!
اشکهایی که به زحمت جلوی ریزششان را گرفته بود از کنترل شیرین خارج شد و دوباره روی گونه غلتید، دل فرهاد به درد آمد، دست زیر چانهی شیرین گذاشت و صورتش را به سمت خود برگرداند:
_شیرین! اینجوری اشک میریزی دلم میخواد دنیا رو به هم بزنم!
اشکهایش بیش از پیش جاری شد، دوباره از فرهاد رو برگرداند تا او اشکهایش را نبیند. فرهاد اما خود را جلوتر کشید، حالا تماس شانههایشان با هم را احساس کردند؛ فرهاد بسته را روی پای شیرین گذاشت:
_میدونم رفتار و اذیتهام با این چیزها جبران نمیشه! اما ازم قبول کن...
خواست ادامه دهد و بگوید که "دوستت دارم" اما قبل از اینکه بیان کند شیرین میان گریهاش نالید:
_فقط منو به ایران برگردون، غیر از این چیزی ازت نمیخوام
اخمهای فرهاد در هم کشیده شد، دلش بیشتر از قبل به درد آمد، در حالی که به منظور ترک اتاق از جا بلند میشد، دست روی شانهی شیرین گذاشت:
_به موقعش برمیگردی. اومدم ازت عذرخواهی کنم، امیدوارم ازم قبول کنی، شب بخیر
شیرین متأثر از محبتی که در کلام فرهاد نهفته بود میان گریه لبخندی کوتاه زد و سر تکان داد:
_شب تو هم بخیر...
💟💟💟
@Romankade, Telesme Eshgh .pdf
حجم:
3.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Telesme Eshgh.apk
حجم:
884.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Telesme Eshgh.epub
حجم:
240.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
طلسم عشق ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: الهه یخی کاربر انجمن نگاه دانلود
📖 تعداد صفحات کتاب : 185
💬 خلاصه :
گاهی اوقات لازمه زمان باهات بازی کنه، جوری که نتونی ازش فرار کنی؛ ولی بتونی به دنبال راه مقابله باهاش بگردی.
حالا ملوری درگیر بازی زمان شده؛ بازی با چاشنی عشق. اما ملوری کیه؟! پس تیارانا کجا رفته؟! اصلاً چرا باید ملوری باشه؟ چرا شخص دیگهای نباشه؟ چرا... تیارانا تو جشن تولدش توسط جادوگری طلسم میشه و وقتی که به جای امنی میرسه میفهمه همهچیز تغییر کرده و اونطوری نیست که باید باشه. اون تبدیل شده به ملوری؛ ولی ملوری کیه؟
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #طلسم_عشق (جلد دوم رمان بازمانده ای از طبیعت)
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_74 فرهاد اما دلش میخواست خود شیرین را به مقصد برساند و
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_75
با خروج فرهاد از اتاق، شیرین بیمیل دست پیش برد و بستهی هدیه را باز کرد. با دیدن یک گوشی شیک و خط همراهِ داخلش با خوشحالی نگاهی به در اتاق انداخت. دلش میخواست برود و از فرهاد تشکر کند ولی هنوز هم از رفتار و حرفهایش ناراحت و دلخور بود. اصلا از رفتارهای فرهاد سر درنمیآورد، نه به آن تحقیرهایش نه به این محبتهایش!
صفحهی گوشی را لمس کرد. تصویر خودش در پس زمینهی گوشی لبخند را به لبش نشاند و با خوشحالی شماره شروین را گرفت. چند دقیقهای با او و مادرش صحبت کرد ولی از صحبت کردن با پدرش امتناع ورزید.
وقتی شمارهی شروین را میگرفت خود به خود نام او در صفحه ظاهر شد و شیرین دریافت که شمارهی تمام آشنایان از قبل در گوشی ذخیره شده است.
دخترک که دلش برای عمو و زنعمویش تنگ شده بود با ورود به قسمت مخاطبین نامشان را پیدا و با آنها هم تماس گرفت بعد از اتمام تماس با عزیزانش گوشی را کنار گذاشت و با فکر کردن به این حرکت زیبای فرهاد به خواب رفت...
صبح خیلی زود از خواب بیدار شد، دیشب شام نخورده بود و حالا به شدت احساس گرسنگی میکرد، به آرامی در اتاق را باز کرد و خارج شد. همزمان با بسته شدن در اتاقش فرهاد هم از اتاق خارج شد و با دیدن شیرین در این وقت صبح کنجکاو و منتظر نگاهش کرد. شیرین در را بست اما همین که برگشت با دیدن فرهاد که بیصدا کنار در اتاقش ایستاده بود "هین"ی کشید و دستش را روی سینهاش گذاشت. فرهاد قدمی به طرفش برداشت و پرسید:
_جایی میرفتی؟!
شیرین که از ترس چشمهایش را بسته بود آنها را باز کرد، دستش را از روی سینهاش برداشت و جواب داد:
_میرفتم آشپزخونه...
سپس با دیدن فرهاد که با وسایل کوهنوردی آماده بیرون رفتن بود، سر تا پایش را نگاه کرد و پرسید:
_انگار تو داری جایی میری!
فرهاد پوزخندی زد و نگاهی به خودش انداخت:
_ معلوم نیست که دارم میرم کوهنوردی؟!
شیرین سرش را پایین انداخت:
_ چرا، مشخصه!
فرهاد نگاهش کرد و گفت:
_دارم میرم کوهنوردی، سؤال دیگهای نیست؟!
شیرین دلخور سرش را بالا گرفت:
_ نه، فقط چرا به من نگفتی که میری؟! منم دوست دارم بیام!
فرهاد خندهای کرد:
_ چرا فکر کردی من حاضرم تو رو با خودم اینور و اونور ببرم؟!
شیرین بغضش گرفت و پرسید:
_ چرا نمیبری؟!
فرهاد مستقیم نگاهش کرد و گفت:
_چون دلم نمیخواد همراهم باشی، دوست ندارم کنارم راه بری
شیرین با شنیدن این حرفها یاد حرفهای خودش افتاد "دلم نمیخواد، دوست ندارم" فرهاد قصد تلافی داشت.
عجیب یاد گذشته افتاده بود! قبل از اینکه جواب فرهاد را بدهد ساسان از اتاق بیرون آمد:
_چته داد می...
با دیدن شیرین حرفش را خورد و ادامه داد:
_ اِ شیرین بیداری؟! گفتم الان با این خندههاش بیدارت میکنهها
از ظاهر ساسان اینطور برمیآمد که او هم راهی کوهنوردی بود، شیرین دلش گرفت، ناراحت جواب داد:
_آره بیدارم، صبحبهخیر
ساسان کولهاش را به دست دیگرش داد، جلو آمد و آرام گفت:
_ سلام آبجی کوچولو، صبح تو هم بهخیر
شیرین لبخند تلخی زد، ولی فرهاد با پوزخند گفت:
_آبجی کوچولوت بیداره، چرا داری آروم حرف میزنی؟!
ساسان پشت سرش را خاراند و ابروهایش را بالا برد:
_ اِ راست میگیا، من چرا آروم حرف میزنم؟!
بعد خودش با دست پس کلهاش زد:
_ بس که با تو گشتم خلودیونه شدم، رفیق ناباب که میگن همین توییها...
فرهاد اخمی کرد و جوابش را داد:
_ خیلی دلتم بخواد، حتما رفیق باب هم تویی؟!
ساسان بلند خندید و گفت:
_بله دیگه، باب میل که میگن منم.
به قدری بامزه این جمله را ادا کرد که شیرین دیگر نتوانست مانع خندهاش شود و همراه ساسان خندید. فرهاد نگاهی به شیرین انداخت، شاد بود، میخندید، با ساسان میخندید، ولی با او نه...
رو به ساسان گفت:
_لودگی بسه، راه بیافت بریم.
ساسان خندهاش را جمع کرد و رو به شیرین گفت:
_ باز پاچه گرفت! ببینم شیرین، حالا که بیداری نمیخوای با ما بیایی کوهنوردی؟!
شیرین با شنیدن حرف دلش از زبان ساسان سریع نگاهی به فرهاد انداخت ولی با دیدن اخمی که به چهره داشت سکوت را لازمتر دید، به جای شیرین، فرهاد جواب ساسان را داد:
_ نخیر، کجا بیاد؟! لازم نکرده...
ساسان حرفش را برید و گفت:
_ چیکارش داری خب؟! بذار بیاد برای سلامتیش هم خوبه، هوای تمیز و پاک براش لازمه
فرهاد مردمک چشمهایش را چرخاند و "پوف"ی کشید، سپس کولهاش را روی شانه جابجا کرد و به طرف پلهها راه افتاد:
_ من رفتم ساسان، تو ماشین منتظرتم
اما قبل از اینکه پا روی اولین پله به طرف پایین بگذارد ساسان با صدای بلندی جواب داد:
_ باشه تو برو من هم منتظر میشم تا شیرین آماده بشه با هم بیایم...