eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Bazmandee Az Tabiat (1).pdf
حجم: 3.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Bazmandee Az Tabiat (1).apk
حجم: 910.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Bazmandee Az Tabiat (1).epub
حجم: 259.2K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
بازمانده ای از طبیعت ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: الهه یخی کاربر انجمن نگاه دانلود 📖 تعداد صفحات : 160 💬 خلاصه : من ٬دختری از زمین که برای یافتن بازمانده به اینجا آمده ام و تو شاهزاده ای از جنس آتش و شیطان هستی که… برای به دست آوردن من هرکاری انجام میدهی. راز عجیبی این سرزمین را در بر گرفته که کسی از آن اطلاعی ندارد به زودی راز ها معلوم٬و هویّت من آشکار خواهد شد. 🎭 ژانر⬅️ 📚 (جلد اول) 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_73 فرهاد وقتی جوابی نگرفت تکرار کرد: _شیـــــرین؟! پرس
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد اما دلش می‌خواست خود شیرین را به مقصد برساند ولی حتی شیرین نخواست که او همراهی‌اش کند و از ساسان درخواست کرد. بنابراین سکوت کرد و خود را عقب کشید. به سمت پنجره رفت و پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید، شیرین همچنان با بغض و گریه تمام حرکاتش را زیرنظر گرفت و وقتی فرهاد اولین پک را به سیگارش زد او هم کیفش را برداشت و به همراه ساسان از اتاق خارج شد. سوار ماشین شدند، ساسان هم‌زمان که استارت می‌زد پرسید: _ریچارد چی می‌گفت؟! شیرین دلخور نگاهش کرد که ساسان ماشین را به حرکت درآورد و گفت: _منظور بدی نداشتم، اینجوری نگاهم نکن نفسی گرفت و در حالی که نگاه کوتاهی به آینه‌ی بغل ماشین می‌اانداخت تا بپیچد ادامه داد: _الان دیگه باید یه چیزایی از زبونشون‌و بفهمی! پس هر چی از صحبت‌های ریچارد فهمیدی رو بگو شیرین همچنان دلخور و با چشم‌های ریز نگاهش می‌کرد. ساسان ماشین را کنار خیابان هدایت و توقف کرد. بعد کامل به طرف شیرین برگشت: _تو پاکی و به نجابت تو شکی ندارم شیرین، اما به ریچارد شک دارم! آدم درستی نیست و به قول ما ایرانی‌ها ارازلی زندگی می‌کنه. قسم می‌خورم که تو برام خواهر نداشته‌می، می‌خوام اگه حرفی بهت زده حقش رو کف دستش بذارم دلخوری شیرین کمتر شد، نگاهش را به خیابان کشید و به چشم‌هایش اجازه‌ی باریدن داد. آهی کشید و حرف‌های ریچارد را برای ساسان هرآنچه بود را بازگو کرد، مرد جوان دوباره ماشین را به حرکت درآورد و به نشانه‌ی تشویق سرش را کج کرد و ابرو بالا انداخت: _خوبه! پیشرفتت عالی بوده، اگه فرهاد بفهمه... لبخند پررنگی زد که چشم‌هایش بسته و گونه‌هایش برجسته شد، سپس با انگشت روی گلویش خطی کشید و ادامه داد: _ گردن هر دومون رو می‌زنه... شیرین لبخند کم‌جانی زد، ساسان که دید موفق شده حالش را عوض کند ادامه داد: _یادم باشه رفتیم خونه وصیت‌نامه‌م‌و بنویسم، تو هم بنویس برات خوبه، نه ‌نه، ببخشید اشتباه شد، برای تو خوب نیست ضرر داره... شیرین لبخندش را پررنگ‌تر کرد: _داری پرت‌وپلا می‌گی‌ها، بسه! ساسان صدایش را مانند زنان نازک کرد و کولی‌وار گفت: _از ترس مرگه خواهر! نمی‌دونی این فرهاد جِزجگرزده چه عزرائیلیه... به دنبال این حرف، مشتش را روی سینه کوبید و بعد آن را روی سینه‌اش کشید و در همان حال ادامه داد: _الهی که به زمین گرم بخوره، الهی که... شیرین یک آن وحشت‌زده تکانی خورد، لبخندی که به خنده تبدیل شده بود، جایش را به اخم داد و میان حرف ساسان اعتراضش را نشان داد: _نگـــــو... ساسان به سرعت سرش را برگرداند و با چهره‌ی جدی و غضبناک شیرین مواجه شد. دوباره ماشین را کنار خیابان نگه داشت و به چهره‌ی شیرین با دقت نگریست. کاملا جدی بود! شک نداشت که از حرفش ناراحت و عصبانی‌ست، ابروهایش آرام‌آرام بالا رفت و بهت‌زده به شیرین نگاه کرد. این واکنش شیرین تنها یک دلیل داشت! آیا درست حدس زده بود؟! در دل دعا می‌کرد که حقیقت داشته باشد. شیرین اما با دیدن چهره‌ی ساسان ناگهان به خود آمد، گره‌ی ابروهایش را باز کرد و از ساسان رو برگرداند. چرا به یکباره دگرگون شد؟! عصبانیتش برای چه بود؟! خود دلیل این عکس‌العملش را نمی‌دانست! ★★★★ با یادآوری اتفاقات امروز و رفتار تند فرهاد قطره اشکی از چشمش به روی بالش فرو ریخت، نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد و روی تخت نشست. دست به صورتش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد ولی اشک‌ها دوباره راه خود را باز می‌کردند و به این سادگی تمام شدنی نبودند. در نور کمرنگ اتاق به قاب عکس زیبایی که روبه‌رویش بود خیره شد، تصویری از یک منظره سرسبز و زیبا که به دیوار آویخته شده بود و دخترک همیشه به این مناظر علاقه داشت، قطعا این تابلو انتخاب فرهاد بود که با علایق شیرین آشنایی بیشتری داشت. اشک‌هایش شدت بیشتری گرفت بی‌آنکه خود بخواهد جلوی ریزش آنها را بگیرد. با صدای تقه‌ای که به در اتاق خورد مجددا دست به صورتش کشید تا اشک‌هایش را پاک کند. به سرعت این کار را انجام داد و هم‌زمان با تقه‌ی دومی که به در خورد جواب داد: _ بله؟! در باز شد، حدس می‌زد ساسان باشد که این روزها سعی داشت او را از لاک تنهایی‌اش خارج و با مزه‌پرانی‌هایش دلش را شاد کند، ولی در کمال ناباوری فرهاد در چهارچوب در ظاهر شد. متعجب به فرهاد که در تاریکی دنبال او می‌گشت خیره شد، فرهاد خسته از تلاش بیهوده دست پیش برد و چراغ را روشن کرد، روشنایی چراغ چشم دخترک را زد و برای چند لحظه آنها را بست، فرهاد با دیدن شیرین که روی تخت نشسته بود صدایش را صاف کرد و پرسید: _خواب بودی؟! شیرین چشم باز کرد و به آرامی جواب داد: _ نه بیدار بودم، کاری داشتی؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_74 فرهاد اما دلش می‌خواست خود شیرین را به مقصد برساند و
تأثیر گریه هنوز در نگاه و صدایش مشهود بود. فرهاد دستگیره‌ی در را فشرد، برای گفتن حرفش دودل بود و نمی‌دانست چه بگوید، کمی مکث کرد و بعد پرسید: _می‌تونم بیام تو؟! شیرین این‌بار به چشمانش نگاه کرد و با تردید جواب داد: _ بیا... فرهاد پا پیش برد و دستش را از دستگیره‌ی در جدا کرد، دست دیگرش را که پشت دیوار با بسته کوچکی نگه داشته بود به داخل اتاق کشید و گفت: _مزاحم نیستم؟! برای شام هم پایین نیومدی! شیرین در حال بازی کردن با انگشتانش جواب داد: _ گشنه‌م نبود، نه مزاحم نیستی بیا تو... فرهاد نگاهی سرسری به دورتادور اتاق انداخت و گفت: _می‌خوام باهات حرف بزنم شیرین رو برگرداند و نگاهش قاب پنجره را نشانه گرفت: _می‌شنوم... تخت تکانی خورد و شیرین متوجه‌ب حضور فرهاد در کنار خود شد اما همچنان از نگاه کردن به او امتناع می‌کرد. لحظه‌ای بعد صدای فرهاد در گوشش پیچید: _خیلی اذیتت می‌کنم، نه؟! اشک‌هایی که به زحمت جلوی ریزششان را گرفته بود از کنترل شیرین خارج شد و دوباره روی گونه غلتید، دل فرهاد به درد آمد، دست زیر چانه‌ی شیرین گذاشت و صورتش را به سمت خود برگرداند: _شیرین! اینجوری اشک می‌ریزی دلم می‌خواد دنیا رو به هم بزنم! اشک‌هایش بیش از پیش جاری شد، دوباره از فرهاد رو برگرداند تا او اشک‌هایش را نبیند. فرهاد اما خود را جلوتر کشید، حالا تماس شانه‌هایشان با هم را احساس کردند؛ فرهاد بسته را روی پای شیرین گذاشت: _می‌دونم رفتار و اذیت‌هام با این چیزها جبران نمی‌شه! اما ازم قبول کن... خواست ادامه دهد و بگوید که "دوستت دارم" اما قبل از اینکه بیان کند شیرین میان گریه‌اش نالید: _فقط من‌و به ایران برگردون، غیر از این چیزی ازت نمی‌خوام اخم‌های فرهاد در هم کشیده شد، دلش بیشتر از قبل به درد آمد، در حالی که به منظور ترک اتاق از جا بلند می‌شد، دست روی شانه‌ی شیرین گذاشت: _به موقعش برمی‌گردی. اومدم ازت عذرخواهی کنم، امیدوارم ازم قبول کنی، شب بخیر شیرین متأثر از محبتی که در کلام فرهاد نهفته بود میان گریه لبخندی کوتاه زد و سر تکان داد: _شب تو هم بخیر... 💟💟💟
@Romankade, Telesme Eshgh .pdf
حجم: 3.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Telesme Eshgh.apk
حجم: 884.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Telesme Eshgh.epub
حجم: 240.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
طلسم عشق ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: الهه یخی کاربر انجمن نگاه دانلود 📖 تعداد صفحات کتاب : 185 💬 خلاصه : گاهی اوقات لازمه زمان باهات بازی کنه، جوری که نتونی ازش فرار کنی؛ ولی بتونی به دنبال راه مقابله باهاش بگردی. حالا ملوری درگیر بازی زمان شده؛ بازی با چاشنی عشق. اما ملوری کیه؟! پس تیارانا کجا رفته؟! اصلاً چرا باید ملوری باشه؟ چرا شخص دیگه‌ای نباشه؟ چرا... تیارانا تو جشن تولدش توسط جادوگری طلسم میشه و وقتی که به جای امنی می‌رسه می‌فهمه همه‌چیز تغییر کرده و اون‌طوری نیست که باید باشه. اون تبدیل شده به ملوری؛ ولی ملوری کیه؟ 🎭 ژانر ⬅️ 📚 (جلد دوم رمان بازمانده ای از طبیعت) 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_74 فرهاد اما دلش می‌خواست خود شیرین را به مقصد برساند و
رمان ✍به قلم:مستانه بانو با خروج فرهاد از اتاق، شیرین بی‌میل دست پیش برد و بسته‌ی هدیه را باز کرد. با دیدن یک گوشی شیک و خط همراهِ داخلش با خوشحالی نگاهی به در اتاق انداخت. دلش می‌خواست برود و از فرهاد تشکر کند ولی هنوز هم از رفتار و حرف‌هایش ناراحت و دلخور بود. اصلا از رفتارهای فرهاد سر درنمی‌آورد، نه به آن تحقیرهایش نه به این محبت‌هایش! صفحه‌ی گوشی را لمس کرد. تصویر خودش در پس زمینه‌ی گوشی لبخند را به لبش نشاند و با خوشحالی شماره شروین را گرفت. چند دقیقه‌ای با او و مادرش صحبت کرد ولی از صحبت کردن با پدرش امتناع ورزید. وقتی شماره‌ی شروین را می‌گرفت خود به خود نام او در صفحه ظاهر شد و شیرین دریافت که شماره‌ی تمام آشنایان از قبل در گوشی ذخیره شده است. دخترک که دلش برای عمو و زن‌عمویش تنگ شده بود با ورود به قسمت مخاطبین نامشان را پیدا و با آنها هم تماس گرفت بعد از اتمام تماس با عزیزانش گوشی را کنار گذاشت و با فکر کردن به این حرکت زیبای فرهاد به خواب رفت... صبح خیلی زود از خواب بیدار شد، دیشب شام نخورده بود و حالا به شدت احساس گرسنگی می‌کرد، به آرامی در اتاق را باز کرد و خارج شد. هم‌زمان با بسته شدن در اتاقش فرهاد هم از اتاق خارج شد و با دیدن شیرین در این وقت صبح کنجکاو و منتظر نگاهش کرد. شیرین در را بست اما همین که برگشت با دیدن فرهاد که بی‌صدا کنار در اتاقش ایستاده بود "هین"ی کشید و دستش را روی سینه‌اش گذاشت. فرهاد قدمی به طرفش برداشت و پرسید: _جایی می‌رفتی؟! شیرین که از ترس چشم‌هایش را بسته بود آنها را باز کرد، دستش را از روی سینه‌اش برداشت و جواب داد: _می‌رفتم آشپزخونه... سپس با دیدن فرهاد که با وسایل کوهنوردی آماده بیرون رفتن بود، سر تا پایش را نگاه کرد و پرسید: _انگار تو داری جایی می‌ری! فرهاد پوزخندی زد و نگاهی به خودش انداخت: _ معلوم نیست که دارم می‌رم کوهنوردی؟! شیرین سرش را پایین انداخت: _ چرا، مشخصه! فرهاد نگاهش کرد و گفت: _دارم می‌رم کوهنوردی، سؤال دیگه‌ای نیست؟! شیرین دلخور سرش را بالا گرفت: _ نه، فقط چرا به من نگفتی که می‌ری؟! منم دوست دارم بیام! فرهاد خنده‌ای کرد: _ چرا فکر کردی من حاضرم تو رو با خودم اینور و اونور ببرم؟! شیرین بغضش گرفت و پرسید: _ چرا نمی‌بری؟! فرهاد مستقیم نگاهش کرد و گفت: _چون دلم نمی‌خواد همراهم باشی، دوست ندارم کنارم راه بری شیرین با شنیدن این حرف‌ها یاد حرف‌های خودش افتاد "‌دلم نمی‌خواد، دوست ندارم" فرهاد قصد تلافی داشت. عجیب یاد گذشته افتاده بود! قبل از اینکه جواب فرهاد را بدهد ساسان از اتاق بیرون آمد: _چته داد می... با دیدن شیرین حرفش را خورد و ادامه داد: _ اِ شیرین بیداری؟! گفتم الان با این خنده‌هاش بیدارت می‌کنه‌ها از ظاهر ساسان اینطور برمی‌آمد که او هم راهی کوهنوردی بود، شیرین دلش گرفت، ناراحت جواب داد: _آره بیدارم، صبح‌به‌خیر ساسان کوله‌اش را به دست دیگرش داد، جلو آمد و آرام گفت: _ سلام آبجی کوچولو، صبح تو هم به‌خیر شیرین لبخند تلخی زد، ولی فرهاد با پوزخند گفت: _آبجی کوچولوت بیداره، چرا داری آروم حرف می‌زنی؟! ساسان پشت سرش را خاراند و ابروهایش را بالا برد: _ اِ راست می‌گیا، من چرا آروم حرف می‌زنم؟! بعد خودش با دست پس کله‌اش زد: _ بس که با تو گشتم خل‌ودیونه شدم، رفیق ناباب که می‌گن همین تویی‌ها... فرهاد اخمی کرد و جوابش را داد: _ خیلی دلتم بخواد، حتما رفیق باب هم تویی؟! ساسان بلند خندید و گفت: _بله دیگه، باب میل که می‌گن منم. به قدری بامزه این جمله را ادا کرد که شیرین دیگر نتوانست مانع خنده‌اش شود و همراه ساسان خندید. فرهاد نگاهی به شیرین انداخت، شاد بود، می‌خندید، با ساسان می‌خندید، ولی با او نه... رو به ساسان گفت: _لودگی بسه، راه بی‌افت بریم. ساسان خنده‌اش را جمع کرد و رو به شیرین گفت: _ باز پاچه گرفت! ببینم شیرین، حالا که بیداری نمی‌خوای با ما بیایی کوهنوردی؟! شیرین با شنیدن حرف دلش از زبان ساسان سریع نگاهی به فرهاد انداخت ولی با دیدن اخمی که به چهره داشت سکوت را لازم‌تر دید، به جای شیرین، فرهاد جواب ساسان را داد: _ نخیر، کجا بیاد؟! لازم نکرده... ساسان حرفش را برید و گفت: _ چیکارش داری خب؟! بذار بیاد برای سلامتیش هم خوبه، هوای تمیز و پاک براش لازمه فرهاد مردمک چشم‌هایش را چرخاند و "پوف"ی کشید، سپس کوله‌اش را روی شانه جابجا کرد و به طرف پله‌ها راه افتاد: _ من رفتم ساسان، تو ماشین منتظرتم اما قبل از اینکه پا روی اولین پله به طرف پایین بگذارد ساسان با صدای بلندی جواب داد: _ باشه تو برو من هم منتظر می‌شم تا شیرین آماده بشه با هم بیایم...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_75 با خروج فرهاد از اتاق، شیرین بی‌میل دست پیش برد و ب
فرهاد متوقف شد. خواست دهان باز کند که ساسان به شیرین نهیب زد: _ برو حاضرشو دیگه، ایستادی اینجا چی رو تماشا می‌کنی؟! قبل از اینکه فرهاد حرفی بزند شیرین به سرعت وارد اتاقش شد، دیگر گرسنگی را هم از یاد برده بود! صدای فرهاد را شنید که عصبانی به ساسان توپید: _ خودت دعوتش کردی، خودت هم ازش مراقبت می‌کنی... شیرین در اتاق دور خودش می‌چرخید، حتی نمی‌دانست باید چه لباسی بپوشد که مناسب کوهنوردی باشد؟! از وضعیت کوه‌های اینجا خبر نداشت، فقط می‌دانست همه جای دنیا هوای کوهستانش سرد است. سرانجام شلوار جینش را به تن کرد، کاپشن چرم و کلاه پشمی‌اش را برداشت و داخل کوله‌اش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. ساسان روی پله منتظرش نشسته بود، شیرین به اطراف نگاه کرد: _ فرهاد کو؟! رفت؟! ساسان سری تکان داد و لب‌هایش را روی هم فشرد و با حرص "بله"ای گفت و از پله‌ها سرازیر شدند. شیرین کتونی‌هایش را می‌پوشید و ساسان بند پوتین‌هایش را محکم می‌کرد که با صدای بوق ممتد نگاهشان به سمت صدا کشیده شد، ساسان دستی در هوا تکان داد: _ اوی مشتی! اینجا ایران نیست‌ها، به جرم همسایه‌آزاری ازت شکایت می‌کنن! فرهاد اما بی‌توجه به هشدار ساسان دو بوق دیگر زد و با چهره‌ای جمع شده گفت: _ بدویید دیگه... ساسان نگاه کلافه‌ای به شیرین کرد: _ عجب دیوونه‌ایه‌ها! شیرین خندید و به طرف ماشین رفت و سوار شد، ساسان هم بعد از بستن در ساختمان به آنها پیوست و فرهاد به راه افتاد. پس از طی مسافتی طولانی که در سکوت طی شد، بالاخره به مناطق کوهستانی رسیدند. حالا فقط صدای ساسان بود که سکوت را می‌شکست و با گفتن "بپیچ به راست" و "سمت چپ برو" از فضای سنگینی که در ماشین حاکم بود کم می‌کرد. شیرین که تصورش از کوهنوردی همان کوه‌های ایران بود، با دیدن آنجا چهره در هم کشید و با خود فکر کرد هیچ خاکی، خاک وطنش نمی‌شود. با توقف ماشین شیرین از آمدن پشیمان شد. این مسیر را چگونه باید طی می‌کرد؟! چاره‌ای نداشت! به دنبال ساسان و فرهاد راه افتاد و خود را بابت اصرارش به آمدن لعنت می‌کرد، فرهاد چیزی می‌دانست که با آمدنش مخالف بود! سنگلاخ‌ها، تپه‌های ناهموار و شیب‌های فرسوده‌ی کوه‌ها توسط دره‌ها و دشت‌های گسترده از هم گسسته شده بود و از آنجا که این مناطق مرتفع در طول روز نور کمتری را از خورشید دریافت می‌کرد، نسبت به مناطق مسطح‌تر، بارندگی بیشتری داشت. کوه‌ها روی یک شبه جزیره قرار داشت و بخشی از منطقه کوهستانی و به خصوص ناهموار و برهنه بود. هنوز چند قدمی برنداشته بودند که کوله‌ی شیرین به سنگ تیزی که از دل کوه بیرون زده بود گیر کرد و پایش لغزید، در حال سقوط بود که فرهاد کوله‌اش را چسبید و او را به عقب کشید و به کوه چسباند. نگاه هراسان شيرين قفل چشم‌های زيبای فرهاد شد. نفس ميان سينه‌اش به تقلا افتاد، دست فرهاد کنار پهلویش به کوه نشست. ريه‌اش را از نفس خالی كرد. گرمای نفسش چون موجی از ارتعاش به جان يغما زده‌ی شيرين نشست و دخترک ميان هراس شيرينش با شرمی دلچسب خودش را بيشتر به آغوش سنگی كوه فشرد. دست فرهاد كه روی بازويش لغزيد، حس كرد دنيا زير پاهايش می‌لرزد! در آن لحظه و با وجود اخم‌های جذاب فرهاد، يک چيز را انكار نمی‌كرد؛ او اين مرد مغرور را با وجود تمام تلخی‌هايش می‌خواست... 💟💟💟