eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, Sholaye Barfi.pdf
حجم: 11.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Sholaye Barfi .apk
حجم: 1.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Sholaye Barfi.epub
حجم: 419.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
شولای برفی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته : لیلا مرادی 📖 تعداد صفحات : 565 💬 خلاصه: سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر عشقی که از زمان بچگی در دل شیرزاد و نازگل ریشه دواند. اکنون سال‌ها از آن روزها می‌گذرد که ناگهان رخداد مهیبی این عاشقانه را متلاطم می‌کند. سرنوشت آن‌ها را به کدام سو خواهد برد؟ 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_81 ★★★ کنار قفسه پرونده‌ها ایستاده بود و دنبال یک پروند
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد در حالی‌که از درون خود را می‌خورد بی‌هیچ حرفی پشت میزش نشست. لپ‌تاپش را روشن کرد و عینکش را به چشم زد، با اخم به صفحه‌ی لپ‌تاپ چشم دوخت و کلیدهای کیبورد را یکی پس از دیگری می‌فشرد. کلامی اما از زبانش خارج نمی‌شد. شیرین نگران از حضور ناگهانی فرهاد و بی‌اطلاعی از این‌که فرهاد چه موقع وارد اتاق شده بود بی‌صدا به او چشم دوخت. در چهره‌اش نشانی از عصبانیت نیافت و تنها اخم کوچکی میان ابروانش شکل گرفته بود. فرهاد اما بی‌توجه به شیرین همچنان مشغول کار روی نقشه‌ای بود که در صفحه لپ‌تاپش طراحی کرده و حالا داشت مختصات آن را وارد می‌کرد. دقایقی بعد مرد جوان کش و قوسی به بدنش داد و دست در جیب فرو برد. پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ سیگار میان لب‌هایش گذاشت. با فندک طلایی‌اش آن را روشن کرد و آرام به آن پکی زد. با اولین پک دود سیگار وارد چشمانش شد و سریع آنها را بست و دستی به چشم‌هایش کشید. شیرین همچنان در سکوت نظاره‌گر حرکات فرهاد بود. با خود فکر می‌کرد که این مرد جوان دوباره تغییر کرده است. از کارهایش عصبانی نمی‌شود و یا اگر هم می‌شد عکس‌العملی از خود نشان نمی‌داد و فقط سکوت می‌کرد. دیگر طعنه و تحقیری در کار نبود، شیرین هم نگران این موضوع بود و هم خوشحال... نگران برای اینکه فرهاد دردش را بروز نمی‌داد و در خود می‌ریخت و خوشحال از اینکه بالاخره پسرعموی خوش‌اخلاق و مهربانش که مدتی به شدت بدخلق و عصبی شده بود را دوباره مثل سابق آرام و متین می‌دید، با کمی دقت در چهره فرهاد می‌توانست به عمق ناراحتی او پی ببرد ولی مرد روبه‌رویش لب فرو بسته و هیچ نمی‌گفت! فرهاد آخرین پک را به سیگارش زد و آن را خاموش کرد، هنوز کامل خاموش نشده بود که از جا برخاست و سراغ قفسه‌ی پرونده‌ها رفت، پرونده‌ی موردنظرش را برداشت و باز کرد. با کمی جستجو اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید و چند بار جمله‌ی "یعنی چی؟!" را به زبان آورد، برگه‌ی موردنیازش در پرونده نبود و اطمینان داشت که باید هنوز نزد ریشل مانده باشد. کنار میزش برگشت و تلفن را برداشت، شماره اتاق ریشل را گرفت و موضوع را به او گفت، ریشل پس از جستجو برگه را پیدا کرد و فرهاد نفسی از سر آسودگی کشید و از او خواست برگه‌ی مفقود پرونده را برایش بیاورد ولی ریشل کار زیاد را بهانه کرد و از فرهاد خواست که خودش برود و برگه را از او بگیرد. فرهاد گوشی را روی دستگاه گذاشت و همان‌طور که هنوز دستش روی گوشی بود به فکر فرو رفت، لب می‌جوید و با اضطرابی خاص به اطراف نگاه می‌کرد، اضطراب فرهاد به شیرین نیز منتقل شد اما قبل از اینکه لب باز کند فرهاد با قدم‌هایی بلند اتاق را ترک کرد. گویی مصمم از تصمیمی که گرفته می‌رفت تا آن را اجرا کند... شیرین با نگاهش او را تعقیب کرد و پس از آنکه فرهاد از اتاق خارج شد و در را بست "پوف"ی کشید و شانه بالا انداخت. خنده‌دار بود اما حالا از این سکوت و آرامشش راضی نبود و از خود می‌پرسید "اصلا فرهاد حد وسط داره؟ یا خیلی آرومه، یا خیلی طوفانی" و لحظه‌ای بعد به خود جواب داد "خداروشکر که فعلا آرومه، امیدوارم این آرامش پایدار باشه" دقایقی بعد خودکارش را در هوا میان انگشت فشرد و برای رهایی از افکار خویش سری تکان داد اما هنوز خودکار را روی کاغذ نلغزانده بود که صدای فریاد فرهاد گنگ و نامفهوم به گوش رسید. همراه با اخمی که از روی دقت بود چشم‌هایش را درشت و گوشش را به طرف صدا تیز کرد، درست می‌شنید! صدای فرهاد بود که خشمگین می‌غرید و فریاد می‌زد. از جا برخاست تا خود را به او برساند، با چند گام بلند که بی‌شباهت به دویدن نبود خود را به در رساند و آن را باز کرد. صدای فرهاد از درون اتاق ریشل واضح‌تر به گوش رسید اما شیرین متوجه‌ی حرف‌هایش نمی‌شد، برایش دلیل این فریادها اهمیتی نداشت و فقط می‌خواست در کنار فرهاد باشد و او را آرام کند اما قبل از اینکه به اتاق ریشل برسد دستی او را کنار زد و خود با عجله وارد اتاق شد. آن‌قدر سریع این اتفاق افتاد که شیرین هاج و واج در جا خشکش زد، با صدای زمزمه‌های دیگر کارمندان سرش را برگرداند و در کمال تعجب همه را پشت سر خود و در حال کنجکاوی دید، در این میان ریچارد پرسید: _ مشکلی پیش اومده؟! شیرین فقط فرصت کرد جواب ریچارد را با سر به معنی "نمی‌دانم" بدهد چرا که در همین حین در اتاق ریشل باز شد و فرهاد و ساسان از آن خارج شدند. آن هم با چه وضعی! ساسان از پشت فرهاد را هول می‌داد و سعی داشت او را به سمت اتاقش هدایت کند.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_82 فرهاد در حالی‌که از درون خود را می‌خورد بی‌هیچ حرفی
اما هنوز کامل از اتاق خارج نشده بودند که فرهاد با شدت به عقب برگشت و خود را به اتاق ریشل پرتاب کرد: _ وقاحت هم حدی داره یک‌بار گفتی گفتم نه، دوبار گفتی گفتم نه، دیگه شورش رو درآوردی. من متاهلم می‌فهمی؟! من ایرانی‌ام مثل شما نیستم، ما ایرانی‌ها وقتی ازدواج می‌کنیم به همسرمون وفادار می‌مونیم... ساسان دستش را کشید: _ بسه دیگه، بیا برو تو اتاق خودت... این‌بار فرهاد واقعا قصد بازگشت به اتاق را داشت اما وقتی برگشت تا از اتاق خارج شود شیرین را در مقابل خود دید... شیرین اما با حرف‌هایی که از فرهاد شنید تکانی خورد و با اخم به او نگاه می‌کرد. طعنه زد یا واقعا حرف دلش بود؟! او دقیقا حرف‌هایی را گفت که خودش به ریچارد گفته بود! 💟💟💟
کپی_حرام دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405 بهترین‌ ایده‌ها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
@Romankade, Boghz Mah.pdf
حجم: 8.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Boghz Mah.apk
حجم: 1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Boghz Mah .epub
حجم: 301.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
بغض ماه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته : شکیبا پشتیبان 📖 تعداد صفحات : 517 💬 خلاصه: آرشاویر دکتر خشن و غیرتی که بی خبر از حال دلش، عاشق مریض افسرده‌اش میشه، دختری به نام دل آسا که احساس میکنه مورد تجاوز قرار گرفته در صورتی که به میل خودش بوده و یک اشتباه دوران جاهلیت... او که نمی‌داند آن پسر چگونه وارد زندگی‌اش شده؟ همین‌طور آشنایی با او را یک برخورد ساده می‌داند، در صورتی که به مرور در رمان مشخص خواهد شد چنین چیزی نیست و همه چیز آن‌طور که دل آسا فکر می‌کرد نبوده و خانواده طمع کارش برای او نقشه کشیده‌اند... و اینکه دایی و زن دایی طمع کار او تمام ثروتش را گرفته‌اند و او در صدد انتقام از آن‌ها و پیدا کردن پسریست که باکره‌گی‌اش را از بین برد. و حالا باید دید که سرنوشت در انتها با دل آسای زخم خورده و آرشاویر عاشق چه خواهد کرد؟! 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
کپی_حرام دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405 بهترین‌ ایده‌ها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍