eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
بغض ماه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته : شکیبا پشتیبان 📖 تعداد صفحات : 517 💬 خلاصه: آرشاویر دکتر خشن و غیرتی که بی خبر از حال دلش، عاشق مریض افسرده‌اش میشه، دختری به نام دل آسا که احساس میکنه مورد تجاوز قرار گرفته در صورتی که به میل خودش بوده و یک اشتباه دوران جاهلیت... او که نمی‌داند آن پسر چگونه وارد زندگی‌اش شده؟ همین‌طور آشنایی با او را یک برخورد ساده می‌داند، در صورتی که به مرور در رمان مشخص خواهد شد چنین چیزی نیست و همه چیز آن‌طور که دل آسا فکر می‌کرد نبوده و خانواده طمع کارش برای او نقشه کشیده‌اند... و اینکه دایی و زن دایی طمع کار او تمام ثروتش را گرفته‌اند و او در صدد انتقام از آن‌ها و پیدا کردن پسریست که باکره‌گی‌اش را از بین برد. و حالا باید دید که سرنوشت در انتها با دل آسای زخم خورده و آرشاویر عاشق چه خواهد کرد؟! 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
کپی_حرام دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405 بهترین‌ ایده‌ها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_82 فرهاد در حالی‌که از درون خود را می‌خورد بی‌هیچ حرفی
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فرهاد عصبی به طرف اتاقش رفت و شیرین و ساسان به دنبالش راهی و هر سه وارد اتاق شدند. ساسان فرهاد را با خشونت روی صندلی نشاند و توپید: _ نمی‌فهمی اینجا ایران نیست؟! اگه ازت شکایت کنه بیچاره‌ای فرهاد! فرهاد چشمانش را با خشم روی هم فشرد و زیر لب "برو بابا"ای نثار ساسان کرد. شیرین در جا تکانی خورد و با اخم گفت: _ برای چی شکایت کنه؟! مقصر خودش بوده، واقعا خجالت نمی‌کشه؟! دختره‌ی پررو با اون موهای بدرنگش! من اگه جای فرهاد بودم همچین با پشت دست می‌کوبیدم تو دهنش که بفهمه بعضی حرف‌ها رو نزنه. سپس رویش را به طرف دیگر برگرداند و در حالی که با خود حرف می‌زد ادامه داد: _ هی راه می‌ره با اون کفشش تق‌تق‌تق... یعنی چی آخه؟! نمی‌بینه پسره زن داره؟! چطوری روش می‌شه بهش پیشنهاد بده... به ساسان نگاه کرد تا حرفی بزند که چشمش به ساسان و فرهاد افتاد که با دهانی باز به او خیره شده بودند. ساسان که سکوتش را دید، لب‌هایش را محکم روی هم فشرد تا صدای خنده‌اش به هوا نرود ولی موفق نبود و شلیکی از خنده‌های بلند مرد جوان فضای اتاق را پر کرد. فرهاد اما جرئت خندیدن آن هم مثل ساسان را نداشت، سرش را پایین انداخت و دستش را مقابل لبش گرفت و به صفحه لپ‌تاپش خیره شد، به کمک انگشتانش لبش را فشار می‌داد که خنده‌اش شدت نگیرد ولی چشمانش از برق خنده می‌درخشید، ساسان نمایشی دست روی دلش گرفته بود و همچنان با صدای بلند می‌خندید که شیرین محکم به بازویش کوبید و گفت: _ به چی می‌خندی ساسان؟! بعد نگاهی به فرهاد انداخت که به سختی خودش را کنترل کرده بود، دستی به کمر زد و رو به فرهاد ادامه داد: _ بله دیگه، خنده هم داره، خجالت نکشین. تو هم بخند، اینقدر نگهش ندار، داری می‌ترکی. همین حرف باعث شد که لب فرهاد ابتدا به لبخند باز شود و بعد که واکنش بدی از شیرین ندید خنده‌اش را آزاد کرد. شیرین با تعجب به او خیره شده بود، خنده‌ی ساسان شدت بیشتری گرفت و دو مرد نمی‌توانستند خنده‌شان را کنترل کنند. شیرین که اوضاع را چنین دید خودش هم خنده‌اش گرفت، ساسان میان خنده‌اش گفت: _ وای خدا، جاتون عوض شده! نفس گرفت و رو به فرهاد ادامه داد: _ فرهاد من جای تو بودم صاف می‌اومدم چوقولی ریشل رو به شیرین می‌کردم بعد می‌ایستادم کنار تا شیرین مثل این دعواکُنای قدیمی دستش رو بزنه کمرش و بره سراغ ریشل، فکر کن! همچین می‌زدش که ریشل تا آخر عمرش به هیچ مردی نگاه نکنه چه برسه بهش پیشنهاد بده، وای خدای من، تصورش هم خنده داره، گیس و گیس‌کشی می‌شدها... بعد رو به شیرین پرسید: _ شیرین نگفته بودی دست بزن داری! جدی اگه تو بودی می‌زدیش؟! شیرین که از تصورات ساسان خنده‌اش شدت گرفته بود با اخم به ساسان گفت: _ بس کن ساسان، آخه خب حقشه، یه‌کاره به فرهاد پیشنهاد داده که... با نگاهی به فرهاد که حالا سکوت کرده و با لبخند و چشمانی که برق شادی در آنها می‌درخشید به او زل زده بود حرفش را ناتمام گذاشت و به چشم‌هایش خیره شد. چشمان خندان فرهاد نشان می‌داد که از طرفداری شیرین از خود بسیار راضی است و به خوبی می‌شد از نگاه خندان و شادش این موضوع را تشخیص داد، شیرین با خجالت سرش را پایین انداخت: _عذر می‌خوام، بی‌ادبی کردم، این مورد اصلا ارتباطی به من نداشت. نباید دخالت می‌کردم و نظر ‌می‌دادم راهش را کشید و به سمت میزش رفت، ساسان که ساکت ایستاده بود جدی شد و نگاهی به سمت فرهاد انداخت تا عکس‌العملش را ببیند، فرهاد که با شنیدن جمله‌ی آخر شیرین لبخندش محو شده بود اخم کرد و دست پیش برد که پاکت سیگارش را بردارد که ساسان پیش‌دستی کرد و و پاکت سیگار را قاپید و گفت: _ آخ که امروز اصلا سیگار نکشیدم، بعد از این تمرین کششی که به دل و روده‌هام دادم سیگار می‌چسبه... یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشید و پاکت را درون جیبش فرو کرد. فرهاد فقط نظاره‌گر این حرکت ساسان بود و از روی تأسف سری تکان داد‌ چون می‌دانست ساسان خیلی کم سیگار می‌کشد شاید ماهی یک‌بار، ولی با این ‌کار قصدش این بود که سیگار را از جلوی دست فرهاد دور کند. سیگار را روشن نکرده لای انگشتش گرفت و رو به فرهاد ادامه داد: _ بچه‌ها امشب تو کافی‌شاپ همیشگی جمع می‌شن، من زودتر می‌رم، جایی کار دارم، تو هم بعداً با شیرین بیایین. فرهاد خواست مخالفت کند که ساسان این اجازه را به او نداد و گفت: _ خودت می‌دونی اگر نیایی محفل کسل‌کننده می‌شه و همه چُرت می‌زنن، بعد سراغ تو رو از من می‌گیرن منم حوصله ندارم بشینم براشون توضیح بدم که چرا آقا نزول اجلال نفرمودن، پس فکر اینکه نیایی و نمی‌تونم و خسته‌ام رو از سرت به در کن پسر خوب. فعلا به سرعت از شیرین خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد. 💟💟💟
@Romankade, Zmehriz Pegah.apk
حجم: 2.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Zmehriz Pegah.epub
حجم: 462.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
زمهریر پگاه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: خدیجه اسدی 📖 تعداد صفحات : 228 💬خلاصه : پگاه دختری نقاش و مستقل است و با خانواده‌اش زندگی آرامی دارد، او دل در گروی عشق پسر خاله‌اش امیر دارد. برادرش پارسا در پی یک شکست معتاد می‌شود و زندگی آرامشان دچار آشوب می‌شود. اتفاقات ناگواری برایش می‌افتد و زندگی‌اش دگرگون می‌شود. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر 💪
@Romankade, Nasle Deldadegan.pdf
حجم: 5.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Nasle Deldadegan.apk
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Nasle Deldadegan.epub
حجم: 212.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
نسل دلدادگان ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: زینب محمدی 📖 تعداد صفحات 369 💬خلاصه نسل دلدادگان روایتگر خاندانی‌ست که برای عشق می‌جنگند؛ عشقی که در گذشته اتفاق افتاده و در این میان کینه‌ای پر از نفرت قلبی را سیاه کرده، حالا برای عشاق دیروز و امروز اتفاقاتی در شرف وقوع است! قلب‌هایی‌‌ پر از عاشقانه‌های بی‌انتها. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_83 فرهاد عصبی به طرف اتاقش رفت و شیرین و ساسان به دنبال
رمان ✍به قلم:مستانه بانو بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی مانده‌ی روز را در سکوت مشغول کار بودند. نه شیرین سکوتش را شکست و نه فرهاد علاقه‌ای به صحبت کردن داشت. ساعتی بعد، فرهاد سرش را بالا گرفت و نگاهی به ساعت انداخت: _کار بسه، آماده‌شو بریم. مخاطبش شیرین بود ولی نگاهی به او نکرد. شیرین با نگاهی ساعت از جا بلند شد و وسایلش را جمع کرد و بعد کیف به دست کنار در منتظر فرهاد ایستاد. فرهاد لپ‌تاپش را خاموش کرد و فندکش را برداشت و به او ملحق شد. هم‌پای هم تا ماشین رفتند، هر دو سوار شدند و فرهاد حرکت کرد، کمی بعد کنار یک سوپرمارکت نگه داشت، بی‌آنکه به دختر جوان نگاهی بیاندازد پرسید: _چیزی لازم نداری؟! شیرین نیز بدون اینکه نگاهش کند آرام لب زد: _نه نگاه فرهاد چرخید و چند لحظه به صورتش خیره ماند. با خود فکر کرد «واقعا چیزی لازم نداشت یا چون او پرسیده بود جواب "نه" را شنید؟! چرا هر وقت ساسان از او می‌پرسید می‌گفت "هله هوله می‌خوام" ولی از من چیزی درخواست نمی‌کنه؟! یعنی تا این حد از من بدش میاد که حاضر نیست براش کاری انجام بدم؟!» در افکارش غوطه‌ور و به شیرین خیره بود. دخترک که سنگینی نگاه فرهاد را احساس کرده بود سرش را به طرف او برگرداند و نگاه مرد جوان را خیره به خود دید، ابرویش را بالا برد و پرسید: _چیزی شده؟! فرهاد اخمی کرد و نگاه از او گرفت و مثل خودش لب زد: _نه... و در ماشین را باز کرد و پیاده شد و محکم آن را به هم کوبید. شیرین که انتظار این کار را نداشت از جا پرید و زیر لب زمزمه کرد: _دیوانه شده! بعد دستش را زیر چانه برد و رفتن مرد جوان را نظاره کرد، پسرعمویش بسیار زیبا و خوش اندام بود. هیکل مناسبی داشت و از مردهای هم‌سن‌وسال خود یک سر و گردن بالاتر بود. داشتن فرهاد برای هر دختری آرزوی محالی بود چون او همه چیز را باهم داشت. زیبایی و نجابت و مهربانی از خصایص بارز او بود. او را دوست داشت ولی بنا به دلایلی که فقط خودش می‌دانست مجبور شد دست رد به سینه‌ی او بزند، آن هم به بدترین شکل ممکن، اگر آن حرف‌های سنگین را به فرهاد نمی‌زد هرگز دست از سرش برنمی‌داشت و شیرین می‌دانست به آن زودی از دستش خلاصی نخواهد داشت. به روبه‌رویش خیره شد و آه بلندی کشید. روز خواستگاری را یادش آمد، از حرف‌های عمویش شوکه شده بود، اصلا انتظار نداشت برای او چنین برنامه‌ای تدارک دیده باشند بدون اینکه حتی نظری از او بپرسند. دختر نازپرورده‌ای بود که همیشه شعارش حفظ غرور بود و آن را سرلوحه‌ی زندگی‌اش قرار می‌داد. دوست نداشت کسی نظرش را به او تحمیل کند، آن هم در مورد ازدواج این مسأله‌ی بسیار مهم زندگی‌اش! وقتی متوجه شد همه جز خودش در این‌باره تصمیم گرفتند عصبانی شد و او هم تصمیم گرفت با همه بجنگد. فرهاد را مناسب زندگی مشترک می‌دانست ولی مغرورانه سعی داشت این مورد را از ذهنش پاک کند تا راحت‌تر بتواند با همه‌ی آنها برخورد کند و این‌کار را هم کرد. با تصمیمی عجولانه و از روی غرور زندگی و خوشبختی و همه‌ی افرادی که در زندگی‌اش برایش عزیز و دوست‌داشتنی بودند را از دست داد؛ با فکر کردن به این موضوع قطره اشکی از چشمش سرازیر شد که با باز شدن در ماشین سریع آن را از روی گونه پاک کرد. اما از چشمان تیزبین فرهاد دور نماند و هنگام سوار شدن پاک کردن اشک‌هایش را دید. در سکوت روی صندلی نشست. سیگاری که خریده بود از پاکت خرید خارج کرد و بدون اینکه به صورت شیرین نگاه کند آن را روی پای دخترک گذاشت. چند قلم از خوراکی‌هایی که دوست می‌داشت را برایش خریده بود، شیرین نگاهی به پاکت انداخت و آرام و زیر لب تشکر کرد. فرهاد تیزتر از آن بود که متوجه‌ی بغض صدایش نشود. دلش آشوب بود و می‌خواست هرچه زودتر علت ناراحتی و غم شیرینش را بداند ولی با این حال ترجیح می‌داد حتی برای دقایقی هم که شده فقط سکوت کند. سیگاری روشن کرد و هنوز اولین پک را نزده بود که سیگار از روی لب‌هایش ناپدید شد، با تعجب به سیگاری که حالا در دستان شیرین بود نگاه کرد. آری! شیرین اجازه نداد انگشتان فرهاد برای گرفتن سیگار بالا بیاید و به محض اینکه فرهاد آن را روشن کرد شیرین از روی لب‌هایش کشید و غرید: _ بسه دیگه فرهاد، چقدر سیگار می‌کشی! هم خودت‌و خفه کردی هم اطرافیانت‌و از دود این لعنتی مستفیض کردی! اما اشک‌هایی که از قبل بی‌اجازه راه چشمان و گونه‌اش را در پیش گرفته بودند دوباره سرازیر شدند و مانع ادامه‌ی حرف‌هایش شدند. فرهاد فرصت را غنیمت دانست و زیر سیگاری ماشین را بیرون کشید و در حالی‌که سیگار را از شیرین گرفت و در زیر سیگاری خاموش می‌کرد آرام پرسید: _ این اشک‌ها برای سیگار کشیدن منه یا دلیل دیگه‌ای داره؟!