@Romankade, Zmehriz Pegah.epub
حجم:
462.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
زمهریر پگاه ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: خدیجه اسدی
📖 تعداد صفحات : 228
💬خلاصه :
پگاه دختری نقاش و مستقل است و با خانوادهاش زندگی آرامی دارد، او دل در گروی عشق پسر خالهاش امیر دارد. برادرش پارسا در پی یک شکست معتاد میشود و زندگی آرامشان دچار آشوب میشود. اتفاقات ناگواری برایش میافتد و زندگیاش دگرگون میشود.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #زمهریر_پگاه
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, Nasle Deldadegan.pdf
حجم:
5.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Nasle Deldadegan.apk
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Nasle Deldadegan.epub
حجم:
212.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
نسل دلدادگان ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: زینب محمدی
📖 تعداد صفحات 369
💬خلاصه
نسل دلدادگان روایتگر خاندانیست که برای عشق میجنگند؛ عشقی که در گذشته اتفاق افتاده و در این میان کینهای پر از نفرت قلبی را سیاه کرده، حالا برای عشاق دیروز و امروز اتفاقاتی در شرف وقوع است! قلبهایی پر از عاشقانههای بیانتها.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #نسل_دلدادگان
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_83 فرهاد عصبی به طرف اتاقش رفت و شیرین و ساسان به دنبال
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_84
بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی ماندهی روز را در سکوت مشغول کار بودند. نه شیرین سکوتش را شکست و نه فرهاد علاقهای به صحبت کردن داشت. ساعتی بعد، فرهاد سرش را بالا گرفت و نگاهی به ساعت انداخت:
_کار بسه، آمادهشو بریم.
مخاطبش شیرین بود ولی نگاهی به او نکرد. شیرین با نگاهی ساعت از جا بلند شد و وسایلش را جمع کرد و بعد کیف به دست کنار در منتظر فرهاد ایستاد. فرهاد لپتاپش را خاموش کرد و فندکش را برداشت و به او ملحق شد. همپای هم تا ماشین رفتند، هر دو سوار شدند و فرهاد حرکت کرد، کمی بعد کنار یک سوپرمارکت نگه داشت، بیآنکه به دختر جوان نگاهی بیاندازد پرسید:
_چیزی لازم نداری؟!
شیرین نیز بدون اینکه نگاهش کند آرام لب زد:
_نه
نگاه فرهاد چرخید و چند لحظه به صورتش خیره ماند. با خود فکر کرد
«واقعا چیزی لازم نداشت یا چون او پرسیده بود جواب "نه" را شنید؟! چرا هر وقت ساسان از او میپرسید میگفت "هله هوله میخوام" ولی از من چیزی درخواست نمیکنه؟! یعنی تا این حد از من بدش میاد که حاضر نیست براش کاری انجام بدم؟!»
در افکارش غوطهور و به شیرین خیره بود. دخترک که سنگینی نگاه فرهاد را احساس کرده بود سرش را به طرف او برگرداند و نگاه مرد جوان را خیره به خود دید، ابرویش را بالا برد و پرسید:
_چیزی شده؟!
فرهاد اخمی کرد و نگاه از او گرفت و مثل خودش لب زد:
_نه...
و در ماشین را باز کرد و پیاده شد و محکم آن را به هم کوبید. شیرین که انتظار این کار را نداشت از جا پرید و زیر لب زمزمه کرد:
_دیوانه شده!
بعد دستش را زیر چانه برد و رفتن مرد جوان را نظاره کرد، پسرعمویش بسیار زیبا و خوش اندام بود. هیکل مناسبی داشت و از مردهای همسنوسال خود یک سر و گردن بالاتر بود. داشتن فرهاد برای هر دختری آرزوی محالی بود چون او همه چیز را باهم داشت. زیبایی و نجابت و مهربانی از خصایص بارز او بود. او را دوست داشت ولی بنا به دلایلی که فقط خودش میدانست مجبور شد دست رد به سینهی او بزند، آن هم به بدترین شکل ممکن، اگر آن حرفهای سنگین را به فرهاد نمیزد هرگز دست از سرش برنمیداشت و شیرین میدانست به آن زودی از دستش خلاصی نخواهد داشت. به روبهرویش خیره شد و آه بلندی کشید. روز خواستگاری را یادش آمد، از حرفهای عمویش شوکه شده بود، اصلا انتظار نداشت برای او چنین برنامهای تدارک دیده باشند بدون اینکه حتی نظری از او بپرسند. دختر نازپروردهای بود که همیشه شعارش حفظ غرور بود و آن را سرلوحهی زندگیاش قرار میداد. دوست نداشت کسی نظرش را به او تحمیل کند، آن هم در مورد ازدواج این مسألهی بسیار مهم زندگیاش! وقتی متوجه شد همه جز خودش در اینباره تصمیم گرفتند عصبانی شد و او هم تصمیم گرفت با همه بجنگد. فرهاد را مناسب زندگی مشترک میدانست ولی مغرورانه سعی داشت این مورد را از ذهنش پاک کند تا راحتتر بتواند با همهی آنها برخورد کند و اینکار را هم کرد. با تصمیمی عجولانه و از روی غرور زندگی و خوشبختی و همهی افرادی که در زندگیاش برایش عزیز و دوستداشتنی بودند را از دست داد؛ با فکر کردن به این موضوع قطره اشکی از چشمش سرازیر شد که با باز شدن در ماشین سریع آن را از روی گونه پاک کرد. اما از چشمان تیزبین فرهاد دور نماند و هنگام سوار شدن پاک کردن اشکهایش را دید. در سکوت روی صندلی نشست. سیگاری که خریده بود از پاکت خرید خارج کرد و بدون اینکه به صورت شیرین نگاه کند آن را روی پای دخترک گذاشت. چند قلم از خوراکیهایی که دوست میداشت را برایش خریده بود، شیرین نگاهی به پاکت انداخت و آرام و زیر لب تشکر کرد. فرهاد تیزتر از آن بود که متوجهی بغض صدایش نشود. دلش آشوب بود و میخواست هرچه زودتر علت ناراحتی و غم شیرینش را بداند ولی با این حال ترجیح میداد حتی برای دقایقی هم که شده فقط سکوت کند.
سیگاری روشن کرد و هنوز اولین پک را نزده بود که سیگار از روی لبهایش ناپدید شد، با تعجب به سیگاری که حالا در دستان شیرین بود نگاه کرد. آری! شیرین اجازه نداد انگشتان فرهاد برای گرفتن سیگار بالا بیاید و به محض اینکه فرهاد آن را روشن کرد شیرین از روی لبهایش کشید و غرید:
_ بسه دیگه فرهاد، چقدر سیگار میکشی! هم خودتو خفه کردی هم اطرافیانتو از دود این لعنتی مستفیض کردی!
اما اشکهایی که از قبل بیاجازه راه چشمان و گونهاش را در پیش گرفته بودند دوباره سرازیر شدند و مانع ادامهی حرفهایش شدند. فرهاد فرصت را غنیمت دانست و زیر سیگاری ماشین را بیرون کشید و در حالیکه سیگار را از شیرین گرفت و در زیر سیگاری خاموش میکرد آرام پرسید:
_ این اشکها برای سیگار کشیدن منه یا دلیل دیگهای داره؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_84 بعد از رفتن ساسان هر دو جوان ساعات باقی ماندهی روز
دل شیرین از لحن فرهاد لرزید، دلش میخواست سر بر سینهی او بگذارد و عقدههای دلش را خالی کند. با شناختی که از فرهاد داشت میدانست او هم در سکوت به حرفهایش گوش فرا میدهد و دست نوازش بر سرش میکشد. اما خود را این سوی پرتگاه و فرهاد را در آن سو میدید که با حرفهایش پل میان خودشان را خراب کرده و حالا پشیمان است. نگاه از فرهاد گرفت و سرش را برگرداند، لبهایش لرزید و اشکهایش از هم سبقت گرفتند و به هقهقی سوزناک تبدیل شدند:
_ خستهام فرهاد! خیلی غریبتر از اونی هستم که فکرشو بکنی، اینجا دارم اذیت میشم، دلم برای خیلی چیزها تنگ شده...
نتوانست حرف دلش را بزند، بگوید که از بیتفاوتی فرهاد اذیت میشود، بگوید که همان فرهاد قبل را میخواهد و از تمام حرفهایش پشیمان است! صدای فرهاد زنگدار در گوشش پیچید:
_ من که دیگه کاری به کارت ندارم، پس چرا اذیت میشی؟!
آرام سرش را برگرداند و به فرهاد نگاه کرد، مرد جوان تاب دیدن اشکهایش را نیاورد و به سرعت رویش را به سمت خیابان برد. دل شیرین از این کار فرهاد بیش از پیش گرفت، این حرکت او برای شیرین تعبیر دیگری داشت؛ با خود فکر کرد که فایده ندارد، فرهاد دیگر هرگز او را نمیخواست! حق داشت، اگر او هم این حرفها را میشنید دیگر حتی نام او را بر زبان نمیآورد... بغضش را با آب دهانش فرو برد و دردمندانه گفت:
_ دوست دارم زودتر برگردم ایران، اینجا برام مثل قفس شده، از اینجا و آدمهاش متنفرم!
چه کسی میدانست با شنیدن این جملات در دل فرهاد عاشق چه آشوبی برپا بود؟!
💟💟💟
هدایت شده از رعنا بافت 🧶 بافتنی آسان
#هوش_مصنوعی #خرگوش #کوله_پشتی #کیف
کپی_حرام
دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب
به کانال ما بیا👇
https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
بهترین ایدهها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
@Romankade, Boghze Shabhaye Tanhaei man.pdf
حجم:
3.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Boghze Shabhaye Tanhaei man.apk
حجم:
1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱